نه آیدا، من هیچ نمی توانم روانم را به کاونده بسپارم - از روی ترس -. نه می دانم درونش چیست و نه گه گاه حتی می خواهم که بدانم. من می ترسم از همه آن چه نخواسته ام و خواسته ام و می ترسم از آن چه می خواهم و این همه نه نیک است و نه بد که مدام در بی صفتی خود پایدار، سیار این مسیر کسالت بار است. باید بگذارم ذهنم به حال خودش سپوزان مرا به بر گیرد. باید بگذارم زمان برود بی آن که بدانم زمانی مانده یا نه... که گویا مانده؛ خوب هم مانده!ه
وقتی نگاه می کنم به چنین سیر سریعی ترس برم می دارد که چطور زمان این سان دوان از پیش چشمانمان گریخت و نفهمیدیم که کجا رفت که پی اش به جستن بر خیزیم. نه این زمان دیگر زمانی نمانده پنداری... بدجور از دستمان در رفته چونان که نبوده هرگز گویی. وقتی نگاه می کنم می بینم هنوز اندک اند سال های گذشته و زود کردم آن نکرده هایی را که کردنشان به بعدها مربوط بود. زود بود خیلی چیزها برایم و من اشتباه کردم. ه
حالا حوصله ام سر می رود از خیلی چیزها و به خودم می گویم نکند قرار است این بی حوصلگی به پایندگی اش بپاید! همه چیز تکرار پیشین کرده ها شده است و دیگر نمی خواهم پسین تجربیدن را تجربه کنم. برای این حوصله ی به کل سر رفته درمانی نیست آیدا؟... من توانش را ندارم...ه
دردها هم زیادترند نسبت به سن و سال اندکم... چرا دیگر همه ی شما توی سرم نمی زنید کودکی ام را؟... چرا دیگر هیچ کس مرا منع نمی کند از چیزی؟... چرا حس می کنم کم کم دارم بزرگ می شوم؟... چرا نمی خواهم بزرگ شوم؟... نام آن کاونده را نیاور می ترسم روانم کاویده شود!ه