آرام و مصمّم قدم هایش را از زمین بر میدارد
گویی می داند که زمان برایش منتظرخواهد ماند
حرکاتش موزون است و از مسافت نمی هراسد
او باور دارد که زندگی اش برای اوست
تمام قوایش را برای بودن و ماندن در همان لحظه به کار می گیرد
او از به دوش داشتن بار سنگینی که همواره با اوست نمی هراسد
با چشمان نافذش هر از گاه وقایع را بدون کنجکاوی نظاره می کند
هیچ چیز جز باران نمی تواند توجه او را برای مدتها به خود معطوف کند
در این هنگام سرش را از زیر بار سنگینی که بر دوش دارد
تا به انتها بیرون می کشد و به آسمانی که زیبا می گرید برای مدتها نگاه می کند
و آنقدر بر این حالت اصرار می ورزد که گمان می بری با خدا در راز و نیاز است
خوردن آخرین فکری است که به اجبار به آن تن در می دهد
او برای گفتگو انرژی اش را هدر نمی دهد
سکوت برایش از هر زبانی گویا تر است
و صورت هر مسئله ای را با سکوت طلائی اش به چالش پاسخی زیبا در اذهان می کشاند
او سه گوش تنهایی اش را با هیچ بهشت دیگری معاوضه نمی کند
و در زوایای اندیشه های تنهایی اش راز هایی را می شکافد که مختص نیایش های اوست
فصلی از زندگی او را آنچنان به تنهایی مجذوب می کند
که خویش را در زیر خاک زمین مدفون می سازد
تا گفته باشد که مرگ هم بخشی از بودن است
و فصلی دیگر آنچنان بانشاط به زندگی روی می آورد
که گویی تولدی دیگر را تجربه کرده است
او با زندگی اش همبستر است
او سنگ پشت خانه ی ماست