شعله فكن در قفس اي اه اتشين...
...
.گهواره ي تكرار را ترك گفتم در سرزميني بي پرنده و بي بهار.نخستين سفرم باز امدن بود
احمد شاملو
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
می روم تا که به صاحب نظری بازرسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آينه اهل صفا می شکند
که ز خود بی خبرند اين ز خدا بی خبران
شهريار
هيچ اتفاقی در کار نيست
اين که افتاده از سرم هوای توست
...
منيژه پرورش