Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

maryam

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

maryam is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Jul 04, 2008 Member since December 2006

زياد دور نشو / مي ترسم تو را هم / گم كنم / اندوه من

1 - 5 of 54 First | < Prev | Next > | Last

اینجا لی لی پوت است Full Post View | List View

من گالیور نیستم

Entry for April 24, 2009

بين خودمان بماند

چند روز پيش رفته بودم بازديدي سرزده از كتابخانه اي كه مدتها قبل خودم آنجا مربي بودم. در را كه باز كردم يكي از همكاران زير لب به مسئول كتابخانه گفت: اومد...اومد. و فهميدم كه شبيخونم از قبل لو رفته بود و همه مي دانستند قرار است مادر شاهزاده تسو! برود بازديد

هيچ كس به استقبالم نيامد و يكي از مربيان مسن مركز هم قلنبه اي جانانه نثارم كرد كه سعي كردم محترمانه جوابي از آستينم بيرون بياورم و تحويلش بدهم

لي لي پوتي ها كلاس چهارم بودند و مربي سعي مي كرد جلوي من خيلي كلاس موفقي داشته باشد. كنار بچه ها نشستم و مثل هميشه كه توي كتابخانه بودم به نفر رو به رو لبخند زدم به اين معني كه: هي...من هم يكي مثل خودت هستم. هنوز لبخندم خشك نشده بود كه جواب را با پاك كني كه از كنار دماغم گذشت دريافت كردم. خم شدم و پاك كن را برداشتم و گفتم: اگه به من مي گفتي پاك كن رو بدون اينكه خاكي بشه به دوستت مي دادم. پسر كوچولو دندانهاي زردش را نشانم داد و گفت: اينجوري حالش بيشتر بود خانوم.

مربي گفت: بچه هاي عزيز! فكر مي كنين داخل يك تخم مرغ چيه؟ لي لي پوتي ها جيغ كشيدند كه: جوجه

مربي ادامه داد: قبل از اينكه جوجه بشه؟ باز لي لي پوتي ها داد زدند: زرده و سفيده. يكي از بچه ها بلند شد و گفت: خانوم اجازه! بابامون گفتن اگه تخم مرغ ترك بخوره جوجه تشكيل نمي شه و فلج مي شه. من و مربي به هم نگاه كرديم. آهسته پرسيدم: يعني چي كه جوجه تشكيل نمي شه؟ لي لي پوتي كوچولو گفت: يعني نطفه مي ميره فهميدين؟! خنده ام را قورت دادم و سرم را به خواندن كتابي گرم كردم

حالاموقع نوشتن درباره داخل تخم مرغ بود. مربي داشت به بچه ها مي رسيد كه متوجه شدم يكي از لي لي پوتي ها به همان پسركوچولوي دانشمند مي گفت: خدا مرگم بده! مي خواي اونو بنويسي؟ آره؟ و پسرك مردد به سقف نگاه مي كرد و ته مدادش را مي جويد. كنار گوشش گفتم: هرچي مي خواي بنويس. هيچي نمي شه. خب؟ چشمهايش برق زد و گفت: آخ جون! باشه و چند خط نوشت

نوبت كلاس نقاشي لي لي پوتي ها بود. دوست پسركوچولو باز كنار گوشش مي گفت: خاك بر سرت! واقعا نوشتي؟ كنجكاو شدم و از مربي خواستم برگه بچه ها را به من بدهد. دنبال نوشته پسرك گشتم. نوشته بود: زرده تخم مرغ مثل من شبيه داماد است و سفيده تخم مرغ مثل مهسا حيدري پور دوست خواهرم، عروس است. آنها هم مي خواهند مثل ما با هم عروسي كنند. داشتم از خنده منفجر مي شدم كه احساس كردم پسركوچولو دچار اضطراب شده و مدام به من نگاه مي كند. صدايش زدم و قبل از اينكه به كلاس نقاشي برود گفتم: از چيزي نگراني؟ آب دهانش را قورت داد و گفت: اجازه! خوندين؟ خنديدم و گفتم: آره . خب چيزي نبود كه نگران بشي. لابد مثل خواهرت مهسا رو دوست داري. نفس راحتي كشيد و گفت: نه خانوم! نگران اون مساله كه نيستم. آخه قضيه تموم شده. ما با هم حرفهامون هم زديم. فقط بين خودمون بمونه. باشه؟

با صداي مسئول كتابخانه به خودم آمدم: اومدن دنبالتون. تشريف نمي برين؟ دنبال دمم مي گشتم كه بگذارم روي كولم و بروم

Friday April 24, 2009 - 07:39pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
سفرنامه 2

نمي خواهم كشاورز بشوم

داريم از ماموريت برمي گرديم. يكي از شهرستان هاي اطراف است. چهار نفر هستيم. بازديد از كتابخانه سه ساعت طول كشيد . مربي ،‌مرد جوان خوش برخوردي است كه زياد سر از كار بچه ها در نمي آورد و فكر مي كند هركس زياد بنويسد خيلي خوب است.

كيك به همكارانم تعارف مي كنم. مي پرسند : دستپخت خودتونه؟ با افتخار مي گويم: خير!

بعد صحبت كيك پختن و شيريني خانگي و فست فود مي شود و من نيم ساعت در مدح فست فود سخنراني مي كنم و همسفرانم كه همه مرد هستند توصيه مي كنند اينقدر آت آشغال نخورم چون ممكن است كليه هايم از كار بيفتد و بميرم.

بخاري ماشين درست زير پاي من است. وقتي احساس مي كنم پايم دارد مي پزد به راننده مي گويم بخاري را خاموش كند و وقتي پشت سري ها از سرما يخ مي زنند مي گويند كه بخاري روشن شود. راننده توضيحات علمي ارائه مي دهد كه درستش اين است بخاري از سقف آويزان باشد و اين اشتباه مكانيك بوده كه حالا جلوي پاي من است.

با خودم فكرمي كنم اگر قرار بود اين مكعب بزرگ سياه الان از سقف آويزان باشد چه خاكي بر سرمان مي ريختيم؟

سگ سياه و سفيدي كنار جاده حواسم را پرت مي كند. طناب قرمزي از پايش آويزان است . حتما از جايي فرار كرده و بعد به اين نتيجه مي رسم كه من مي توانم تنها آدم روي زمين باشم كه او را در حال فرار ديده ام و به جايي هم گزارش نمي دهم و او با خيال راحت مي تواند به فرارش ادامه بدهد.

صبح وقتي مي آمديم طلوع خورشيد را توي آينه بغل ماشين ديدم . با هيجان به همكارم كه عكاس است نشان دادم و گفتم: ببينين چقدر قشنگه! براي عكس عاليه.

او هم لبخند گشادي مي زند و بعد مي فهمم كه از پشت سر من نمي تواند خورشيد را توي آينه بغل ببيند.

به راننده تذكر مي دهم كه بخاري را خاموش كند. همكارم از صندلي عقب كاغذ سفيدي به من مي دهد و مي گويد بذارين جلوي پاتون كه نسوزين. سرده به خدا!

راننده يواشكي بخاري را خاموش مي كند و من كه پايم كم كم سرد مي شود به زمين هاي زراعي نيش نزده اي نگاه مي كنم كه خالي خالي است و نمي دانم چرا انتظار دارم سبز باشند وسط زمستان؟

نمي خواهم كشاورز بشوم. مي خواهم آت آشغال بخورم و براي خودم خورشيد را توي آينه بغل ماشين ببينم و تمام سگ هاي دنيا را به فرار تشويق كنم. به كسي چه ربطي دارد؟

Friday January 23, 2009 - 09:45pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments
سفرنامه 1

بخاری را خاموش می کنید؟

بین راه سرخس هستم. کمی سرم درد می کند اما خوشحالم از این سفر کوتاه و ماموریت اداری که باید هفته ای یکی دو بار بروم.

سعی می کنم نخوابم. به راننده می گویم: چه پاییز سبزی! به یک تکه زمین زراعی که نمی دانم چی هست، نگاهی می کند و بی تفاوت می گوید: همه فصل های خدا سبزن خانوم

تابلوی سد دوستی را می بینم و فکر می کنم عجب راه مهمی! بعد یک روستا در دل کوه توجهم را جلب می کند

راننده می گوید اینجا خدمت می کرده و پادگان را که حالا شده سلمان فارسی نشانم می دهد و پستهای نگهبانی. می گوید: یک کافه هست همین نزدیکی ها که منو می شناسه . چای می خورین؟

دلم چای می خواهد ولی همینم مانده که با راننده اداره بروم کافه بین راه و بنشینیم چای هم بخوریم. می گویم: می رسیم دیگه...راهی نمونده

تا چشم روی هم می گذارم رسیده ایم به همان روستای وسط کوه. اسمش " مزداوند" است. راننده توضیحات تاریخی ارائه می دهد : قبلا اسمش مزدوران بود حالا بهش می گن مرزداران.

ورودی روستا نوشته شده: به مزداوند خوش آمدید و من بالاخره نمی فهمم چی به چی بود اسم این روستا. خانه های محکم و سیمانی و خانه های گرم گازکشی خیالم را راحت می کند و اصلا برایم مهم نیست که یک الاغ خاکستری وسط راهمان سبز شده و مستقیم توی چشمهای راننده نگاه می کند ومجبور می شویم او را دور بزنیم و باز من شنونده چند کیلو خاطرات جاده ای هستم درباره انواع تصادف با سگ و گربه و گاو .

ماشین پت پت می کند. خداکند وسط راه نمانیم. راننده می گوید: از برقشه. می گویم: هر وقت به دریاچه بزنگان رسیدیم به من بگین.

کمی که پیش می رویم تابلوی سبزی را نشانم می دهد که رویش فلش دارد و نوشته شده: دریاچه بزنگان.راننده یکسری اطلاعات علمی ارائه می دهد و درست خلاف جهت فلش حرکت می کند: 5 کیلومتر داخل بریم می رسیم به دریاچه بزنگان. ماهی هاش می یان روی آب بس که راحت و آزادن.

به داستان کوتاهم فکر می کنم که اسمش " هشتاد و هشت " بود. می رسم به بهمن 82 که با گروهی داستان نویس رفتیم سرخس برای نشستی ادبی و چقدر کنار دریاچه ایستادیم و به برفهای دست نخورده نگاه کردیم و تمام حواسمان به دو مرغابی بود که پشت سرشان انگار روی آب می نوشتند " هشتاد و هشت"

و حالا به ردیف درختچه های گز و کاج های نیمه خشک نگاه می کنم و به اظهار فضل راننده گوش می دهم که معتقد است چون به درختها کود حیوانی نمی دهند این جوری خشک شده اند. دیگر حوصله ندارم به او بگویم که وسط جاده کی به درخت ، کود حیوانی می دهد؟

شاید هم گردنه های باریک که مدام ماشین های سنگین به خوردمان می دهد، دهانم را بسته است . به جاده چشم می دوزم و به خاطره راننده از طوفان شن چند سال قبل همین مسیر گوش می دهم که ترسانده بودش.

داریم برمی گردیم.

خسته هستم حسابی. بمب روحیه بوده ام برای مربی کتابخانه و دو ساعت تمام وراجی کرده ام و از شدت طرح وایده و پروژه خودم و مرکز را خفه کرده ام. راننده دعا به جان من می کند که گفته ام بخاری را خاموش کنم. سیم ها ذوب شده بودند و مکانیک گفته بوده که چه شانسی آورده اید وسط راه نمانده اید. ظاهرا سید اولاد پیغمبر بودن من مانع از این اتفاق شده و الان من در نقش منجی عالم بشریت در ماشین نشسته ام و آب معدنی می خورم و به راننده چیپس تعارف می کنم و حواسم به شن های زیر درختچه های گز است که موج دارند با خطوط درهم و در عین حال منظم .... مثل ذهن خودم.

فکر می پرد به سمت عروسکهای باران که از سقف کتابخانه آویزان بودند و به دختر بچه ای که مقنعه زرد داشت و می خواست باعجله کتابش را تحویل بدهد و در جواب من که مانند یک مسئول نمونه خم شده بودم و پرسیدم: اسمت چیه عزیزم؟ دماغش را بالا کشید و گفت: به شما چه ربطی داره؟

از روستای گنبدلی عبور می کنیم. بز سیاهی برای خودش ول می گردد. پیرزنی نشسته است جلوی در خانه و آفتاب می گیرد. پسر سه چهار ساله ای سرش را پایین برده و به شعله های آتش گاز پیک نیک نگاه می کند که کتری برنجی روی آن می جوشد.

چقدر دلم چای می خواهد

Tuesday November 18, 2008 - 10:46pm (IRST) Permanent Link | 14 Comments
Entry for September 18, 2008

مثل سرخپوستها جیغ نکش!

شنیده ام که ماه بانو با یک اتوبوس زپرتی راه افتاده است برود زیارت چند شهر مذهبی . خانم جدیده که الان یک سال می شود به جای من رفته است کتابخانه و هنوز هم " خانم جدیده" است، چند هفته دیگر بچه اش به دنیا می آید و شنیده ام که جواد و مرتضی نزدیک بوده صندلی را بکوبند به شکم خانم جدیده و سجاد داد زده : اوووووووو مراقب توله سگ خانوم باش. بعد خانم جدیده آن روز ترسید ه است که نکند اتفاقی برای بچه اش بیفتد و مرخصی گرفته است.

مریم و معصومه برایم نامه نوشته اند و معصومه با خط خرچنگ قورباغه نوشته است که دلش برایم تنگ شده و هیچ وقت محبتهایم را فراموش نمی کند و اگر برایم ممکن است سه چهارتا کتاب برایش بفرستم و کارت عضویتش هم افتاده توی تشت لباس مادرش و اگر برایم ممکن است یک کارت جدید هم پست کنم و اگر باز هم برایم ممکن است چند کارت پستال هم از شهر برایش بفرستم.

میلاد و علیرضا توی مسابقه نیایش برنده شده اند و بعد از یک سال من کشف کردم و اسمشان را به اداره دادم که برایشان جایزه بفرستند. شنیده ام که میلاد هنوز هم که هنوزه وقتی حرف می زند چشمهایش را گرد می کند و خانم جدیده را با بچه اش درسته قورت می دهد وقتی که بداخلاق می شود.

شنیده ام اسماعیل از عضویت محروم شده چون قدش مثل چنار بلند است و کسی باور نمی کند که فقط کتاب ماجراهای برزوی شیردل را سیزده بار خوانده است و غیر از آن هیچ کتاب دیگری را دوست ندارد و هنوز به لطیفه های بی مزه جواد می خندد و به عاشقیت های رضا گوش می دهد.

شنیده ام مسئول باغ عوض شده و بچه ها بیشتر کنترل می شوند و اگر از دیوارپایین بپرند تکه بزرگه گوششان است.

شنیده ام با حسرت از آن روزها می گویند که علامت تشخص ، نپریدن از دیوار بود و به خاطرش جایزه می گرفتند و "یارمهربان" می شدند و مسئول میز و صندلی و جاروی کتابخانه بودند و کلی شخصیت مهمی بودند آن روز.

شنیده ام که دخترهای کوچولو حالا با احتیاط بیشتری می آیند کتابخانه و ننه باباهایشان اجازه نمی دهند و ماه بانو هم خودش را به آب و آتش نمی زند مثل آن وقتها. فقط جارو می کند و گردگیری و بعد می نشیند گوشه کتابخانه جلوی پنکه و خانم جدیده را ارشاد می کند و از خدا می ترساند و مجبورش می کند روزی هزارتا دعا بخواند که بچه اش صالح و اهل بار بیاید و وقتی بزرگ شد نرود دنبال این خواننده های گور به گور شده و نمازش را اول وقت بخواند.

داشتم آماده می شدم که از مسئول کتابخانه بخواهم در بحبوحه کار تابستان یک روز مرخصی به من بدهد بروم پیش ماه بانو و هوایی تازه کنم که ... تلفن زنگ زد. مدیر بود و با تحکم از من پرسید: اگه مسئولیت بزرگتری به شما پیشنهاد بشه که از کتابخانه بیاین بیرون چکار می کنین؟ داشتم فکر می کردم چه بگویم که خودش گفت : مسئولیت که به شما واگذار می شه ولی اگه من روزی بنا به دلایل کاری سر شما داد بزنم چکار می کنین؟ گفتم: ممکنه مثل سرخپوستها جیغ بکشم. بعد یادم آمد که هیچ وقت اینطوری نباید با یک مدیر حرف زد.

شنیده ام که بچه های این کتابخانه جدید هم دلشان برایم تنگ شده... شنیده ام که خبر به رضا و جواد و ماه بانو و میلاد و مریم و معصومه هم رسیده. شنیده ام که مرتضی به خانم جدیده گفته : پس خانم قدیمیه خر مهمی شده...

Thursday September 18, 2008 - 07:21pm (IRST) Permanent Link | 13 Comments
Entry for August 15, 2008

از نخود تا بند انگشت

لی لی پوتی ها برای جشن، سرود آماده می کردند. روز اجرا یک عالمه دختر کوچولو با لباس های رنگی رفتند پشت صحنه. مربی بچه ها رنگش بیشتر از آنها پریده بود و دستهایش می لرزید. گفتم: من پیش بچه ها می مونم نوبت برنامه که رسید می فرستمشون بالای سن.

قد لی لی پوتی ها به ترتیب از نخود شروع می شد و به بند انگشت می رسید. قرار بود بنشینند روی زمین. یکی هم دو تا بال فرشته گذاشته بود روی شانه اش و به شدت احساس متفاوت بودن می کرد و بقیه را می چزاند.

اول یک کمی لبخند زدم و شروع کردم به روحیه دادن. افسانه هر دو دقیقه یک بار می رفت بیرون آب می خورد و در آهنی را شرقققققققققققق به هم می کوبید. ملیحه رهبر گروه که کلاس پنجم بود باید جلوی بقیه می ایستاد و حرکات موزون! را اجرا می کرد تا بچه ها گیج نشوند. انقدر همه اضطراب داشتن که من هم نگران شدم. سارا بالا و پایین می پرید. نازنین می گفت: اجازه جیش دارم. مینا که از هم کوچکتر بود هی می زد توی صورتش و می گفت: وای خدا الان نوبت ماست.

دیدم اینجوری احتمالا گند می زنند به برنامه. خیلی جدی گفتم: بچه ها ! دیگه کسی بیرون نره. همه خوب تمرین کردین. الان می رین بالا و خیلی خوب اجرا می کنین و برمی گردین.

هیچ کس به من اعتنا نکرد و در کمتر از سی ثانیه همه صف کشیدن و از پله ها بالا رفتند و سرود را اجرا کردند. خیالم که راحت شد دویدم دنبال بقیه کارها که یکدفعه دیدم مربی سرود آمد و گفت: اینا پشت صحنه رو گذاشتن روی سرشون. صدای جیغ بچه ها و هق هق ملیحه می آمد.

در را باز کردم و گفتم: چه خبره؟ الان دیگه چرا اینجا رو گذاشتین روی سرتون؟

سارا سرش را گذاشت توی سینه ام و زد زیر گریه. گفت: ما خرابکاری کردیم. شما ندیدین؟ آخر سرودمون خراب شد.

بعد سارا و ساناز و مینا و افسانه و دو سه تای دیگر ، پریدند به ملیحه و جیغ می زدند که : اجازه ! تقصیر این بود. به جای اینکه دست راستش رو تکون بده، پای چپش رو بلند کرد. حالا بدبخت شدیم، بیچاره شدیم. آبرومون رفت.

خنده ام را قورت دادم و گفتم: اتفاقا من از آخر سالن نگاه می کردم و هیچ کس نفهمید اشتباه کردین. خیلی هم قشنگ بود.

داشتم می رفتم بیرون که دیدم ملیحه – رهبر گروه- کنار دیوار نشسته بود و گریه می کرد. دست کشیدم روی سرش و گفتم: ملیحه جان تقصیر تو نبود که. اشکالی نداره. پیش می یاد دیگه.

بعد برای اینکه بقیه از گناهش بگذرند، دست مینا را گرفتم که کوچکترین عضو گروه بود. فکر کردم وقتی او کمی دلش بسوزد برای ملیحه و با هم روبوسی کنند، مشکل حل می شود و لی لی پوتی ها حکم اعدامش را لغو خواهند کرد.

مینا را بردم رو به روی ملیحه و کنار گوشش گفتم: ببین چقدر گریه می کنه. ببوسش که خوشحال بشه.

هنوز احساس آشتی گروهی و فروکش کردن آتش به من دست نداده بود که دیدم مینا دستش را به کمرش زد و توی صورت خیس از اشک ملیحه گفت: بمیر....الهی بسوزی... خاک برسرت... همه اش تقصیر تو بود.

وقتی دست ملیحه را گرفتم و از میدان جنگ نجاتش دادم به این فکر می کردم که همه نخودها سه چهار مترشان زیر زمین است!

Friday August 15, 2008 - 08:29pm (IRST) Permanent Link | 11 Comments

Add اینجا لی لی پوت است to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 54 First | < Prev | Next > | Last