Hollywood makes SHIT unbelievable!
aaarrrrrrrrrrreeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeennnnnnnnaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaarrrrrrrrrrrrrrreeeeeeeeeeeennnnnnnaaaaa
تا 9 ،نیم ساعتی وقت هست.با وجود اینکه باید جلوتر از تاکسی پیاده می شدی ،ولی زودتر اینکارو کردی: "یه خورده قدم بزنم،آدم هارو ببینم"؛ آدم هایی که در لحظه مهم نیستن،اگرم کلا" مهم باشن.
چشم ها رو آزاد میذاری...میچرخونی...سایه روشن ها دیده میشن...
چهره های اخمو و داغون از کنار هم رد میشن...خاکستری...
یه دفعه چشمت میوفته به یکدونه تبلیغ کنار یه ATM ...توی تبلیغ یه پسر با موهای سیخ سیخی داره یه اتومبیلِ حرومزاده (منظور ماشینی که اصالتی نداشته باشه مثل پژو RD ) رو طوری به تو که داری تبلیغ رو نگاه میکنی نشون میده که انگار خودش کونش پاره شده وقتی دیدتش! و داره به تو ام نشون میده که توام کونت پاره شه...
قدم ها راه خودشونو ادامه می دن...یه خورده جلوتر یه بچه ی کوچیک توی بغل مادرش جلوی دماغشو گرفته و به دست باباش نگاه میکنه...دستی که با یه سیگار تیر و یه ابرِ سیاه کنارشون داره راه میاد.
چشماتو به یه طرف دیگه میچرخونی میبینی یه طرف دیگه دو سه تا لباس سبزِ لجنی کنار خیابون وایسادن با چشمای وق زده دارن مردمو به شکل کثیفی نگاه میکنن...نگاهشون منو یاد ناظم دبستانمون " ابراهیمی"(یه پیکان جوانان آبی داشت)^(لفظ آقا رو براش به کار نمی برم) میندازه...اون حروم زاده هم توی صف از جلوی ما که بچه های کوچیکی بودیم رد میشد و همه رو اینجوری نگاه میکرد؛ گه گاهی یکی رو میکشید بیرون و 2،3 تا کشیده آبدار میزد بهش به بهانه ی اینکه مثلا" سر صف موقع خوندن قرآن داشته با بغل دستیش پچ پچ میکرده...
کم کم داری به سر پل تجریش نزدیک میشی... امروز بین آدما تجربه ی خوبی نبود...شاید هر روز اینجوریه...شاید...شایدم نه...
تو این دریا غرقی که صدای اذون زشتی از امام زاده صالح بلند میشه و تو رو میپرونه...تو دلت چیزایی بهش میگی و از عرض خیابون رد میشی...هنوز دو قدم جلوتر نرفتی،برق تجریش میره ... همه جا تاریک میشه...
سکوت...
لبخند خشکت هم مثل سکوت گذراست...
قدم ها بازم راه خودشونو ادامه می دن...
**(اشاره به یکی از آهنگهای یه نفرکه تنها نیست!)
پروا نبود پروانه را...
آنگاه که سنگینی کرد بر دستان به سینه سپرده ات،
و از فاصله ی لب هایت زندگی طلب کرد،
دیگر با چشمانت سخن نمی گفتی...