گازم بگیروگااازم بگیروفرصت قارقارم بده زاغااااا
aaarrrrrrrrrrreeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeennnnnnnnaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaarrrrrrrrrrrrrrreeeeeeeeeeeennnnnnnaaaaa
تا 9 ،نیم ساعتی وقت هست.با وجود اینکه باید جلوتر از تاکسی پیاده می شدی ،ولی زودتر اینکارو کردی: "یه خورده قدم بزنم،آدم هارو ببینم"؛ آدم هایی که در لحظه مهم نیستن،اگرم کلا" مهم باشن.
چشم ها رو آزاد میذاری...میچرخونی...سایه روشن ها دیده میشن...
چهره های اخمو و داغون از کنار هم رد میشن...خاکستری...
یه دفعه چشمت میوفته به یکدونه تبلیغ کنار یه ATM ...توی تبلیغ یه پسر با موهای سیخ سیخی داره یه اتومبیلِ حرومزاده (منظور ماشینی که اصالتی نداشته باشه مثل پژو RD ) رو طوری به تو که داری تبلیغ رو نگاه میکنی نشون میده که انگار خودش کونش پاره شده وقتی دیدتش! و داره به تو ام نشون میده که توام کونت پاره شه...
قدم ها راه خودشونو ادامه می دن...یه خورده جلوتر یه بچه ی کوچیک توی بغل مادرش جلوی دماغشو گرفته و به دست باباش نگاه میکنه...دستی که با یه سیگار تیر و یه ابرِ سیاه کنارشون داره راه میاد.
چشماتو به یه طرف دیگه میچرخونی میبینی یه طرف دیگه دو سه تا لباس سبزِ لجنی کنار خیابون وایسادن با چشمای وق زده دارن مردمو به شکل کثیفی نگاه میکنن...نگاهشون منو یاد ناظم دبستانمون " ابراهیمی"(یه پیکان جوانان آبی داشت)^(لفظ آقا رو براش به کار نمی برم) میندازه...اون حروم زاده هم توی صف از جلوی ما که بچه های کوچیکی بودیم رد میشد و همه رو اینجوری نگاه میکرد؛ گه گاهی یکی رو میکشید بیرون و 2،3 تا کشیده آبدار میزد بهش به بهانه ی اینکه مثلا" سر صف موقع خوندن قرآن داشته با بغل دستیش پچ پچ میکرده...
کم کم داری به سر پل تجریش نزدیک میشی... امروز بین آدما تجربه ی خوبی نبود...شاید هر روز اینجوریه...شاید...شایدم نه...
تو این دریا غرقی که صدای اذون زشتی از امام زاده صالح بلند میشه و تو رو میپرونه...تو دلت چیزایی بهش میگی و از عرض خیابون رد میشی...هنوز دو قدم جلوتر نرفتی،برق تجریش میره ... همه جا تاریک میشه...
سکوت...
لبخند خشکت هم مثل سکوت گذراست...
قدم ها بازم راه خودشونو ادامه می دن...
**(اشاره به یکی از آهنگهای یه نفرکه تنها نیست!)
پروا نبود پروانه را...
آنگاه که سنگینی کرد بر دستان به سینه سپرده ات،
و از فاصله ی لب هایت زندگی طلب کرد،
دیگر با چشمانت سخن نمی گفتی...
چرا تاریکی ته چاه با تاریکی شب فرق می کنه؟ *
چرا "رادیو زمانه" با "الف " فرق می کنه؟
چرا سوسیسِ با پنیر گودا با شام سلف فرق می کنه؟
چرا امتحان مواد پیشرفته با امتحان شکل دهی فرق می کنه؟
چرا رضا براهنی با احمد شاملو فرق می کنه؟
چرا آدمای اطراف من با آدمای اطراف Lincoln memorial فرق می کنن؟
چرا عبدی بهروانفر با Mark knopfler فرق می کنه؟
چرا استاد دانشگاه با اراذل و اوباشِ متجاوز فرق نمی کنه؟
چرا برقِ امام با برقِ دزدی فرق نمی کنه؟
چرا دانشجوی تک بعدی با حیوانی که می خورد، می خواند و می ریند فرق نمی کنه؟
چرا هر چه پوشیده تر کمیاب تر؟
چرا هر چه کمیاب تر با ارزش تر؟
................................................
سخن نغز:" آیا واقعا مشکل جوونای ما اینه؟ "
سخن نغز تر:"اصفهان سر امد شهر های جهان می شد اگر...!؟"
جواب نویسنده به سخن نغز تر: x
X={ x|x=fuck you! }u
.
I thought everything is going to be ok…
I thought Love is the most and only thing important to give and receive…
I thought the hardest part is to begin…
. . . .
Why…why…why…why do we THINK even though it is never going to be the same way we thought?
Why do we cry even though we knew this would come...?
What is the answer?
Aimless living…Sudden death…happy outfit…
by: Mehdi_Naghdi
Art by: czas