جـانـا مـگر ديـوانـه اي
هر دم سوي ويرانه اي
گيرم چراغت داده ام
از غم نجاتت داده ام
نـيـلـوفـران را سوي تو
کردم روان در کوي تو
دارد چه سودت گر تو را
بـاشــد امــيـد وصـل مـا؟
گر عاشقي بر روي من
شـکوه مـکن از ظلم من
بر عـاشـقان واقعي
شيرين بود دلدادگي
آن دم که با جامي ز مي
گـيرم ز تـو جـانـانـه دل
با عشوه اي از روي خود
بــار دگــر جــانــت دهــم
گـر يـوسفي، کنعان منم
هم چاه و هم زندان منم
هر دم مرا لايق شوي
بهرت زليخا مي شوم
سـامـان نخـواهد عـاشقي
کز عشق ما مجنون شود
رضوان نخواهد زاهدي
کـو مهر ما ديـنـش شود
عشقت اگر افسون کند
افـسانـهء دوران شوي
پـشـتت به غـمزه خم کند
چون ابروي جانان شوي
از خلوت و عشق و بلا
بـر بـــــاد شد تدبير ما
اين بار اگر عاشق شوي
اين گـونـه رسـوايـت کنم
شعر تو از بر مي کنم
جـام بلايـت مـي شـوم
این را نه من گفتم که عشق
فــرمــود تـکـرارش کــنــم