amoljavan.blogfa.com
در اینجا خیابانیست در کنار آب........بی سایه.....بی آفتاب
خیابان هیچکس.......هیچ کجا..... با غروبهایی تنها
موج هایی بی انتها
بادهایی بی پروا
نگاهایی بی مقصد,رها
آسمان این خیابان همیشه ابریست
ابری که نمی گرید.
خسته ام از این روزهای پر ابر بی باران
خسته از خشکی دهان تو
خسته از رسیدن صدها هزار صدای بی پایان
خسته از خیسی نگاه لرزان تو
سرد بی سبز فریاد سرخ باد بی باران
در این ره کوره بی سر
بی پا
آخرش مستی دودآلود بی تصویر چشمهای من است
من و این خیابان و پنجره ایی پر از ابر بی باران
آری اینجا خیابانیست در کنار آب....بی سایه....بی آفتاب
قلب را دراورده و پاهایم را بریده بودم . مگسی از سقف آویزان است. سکوت ساز می سازد و تربچه ها می رقصند. پاهایم را در کویر و قلبم را در چشمان تو جا گذاشتم...حالا من مانده ام و تربچه ها و نفسی که بالا نمی آید...بالا می آورم . بوی عرق و تربچه و خیارشور و ماست...از اینجا تا کثافت دو قدم مانده...می روم
مادرسگ مثل مار می رقصید بدورم و نیش می زد پی در پی....نمیدانست که من آنروز که کلاغ ها مثل سگ واق واق می کردند و پیر زن همسایه قار قار می خندید, مردم . چه روزی بود..از سرما ثانیه ها هم خشکیده بودند. مرده بودم اما هم پایی بود هم قلبی. اینک نه راهی نه اشکی. از اینجا تا نگاه تو بیست هزار فرسنگ راه است...یک گیلاس ناب شاید مرا به تو می رساند....اما..... نمی رساند . عیبی ندارد این روزها استفراغ مد روز است. آتش زغال را رنگ می زند خاکستری....همه جیگر خام می خورند....کبابها می سوزند. ساندویچ با نوشابه ...اتاق با جیگر . من؟.به درک! همینجا . دنیا می گشت....من نمی گشتم...از تربچه ها گذشتم...نمیدانم......خواب......تهوع....نمیدانم.....خواب
صبح از کجا شروع شد.......قلبم را دراورده و پاهایم را بریده بودم..... همینجا ماندگار...تا ابد....از آن هنگام که از چشمهای تو جا ماندم. جای من همینجاست.....وسط تربچه ها و نوشابه ها و ساندویچ ها و مگسی که از سقف آویزان است با لیوانی که باید دوباره پر شود از مستی.....شاید که تو بیایی
دره ی بهشت
ته این دشت سر سبز پرتگاهیست
می گویند پایانش بهشت است
که درش رود شیرینی جاریست
به شوق بهشت... سقوط می کنی در آن دره
در یکی از روزهای سالهای سقوط از خود می پرسی
براستی پایان سقوط بهشت است؟
(1)
خانه های اینجا پر از دیوارند. بی در.پنجره هایی تنگ که نور هم از آن نمی گذرد
صداها سرابند....نرسیده گم می شوند
(2)
آسمان ساده ترین دوست است و بلندترین و تنهاترین. دستتت به موهای آسمان هم که نمیرسد,اما
اما اشک آسمان مال توست آنگاه که در شبهای سرد زیر بارانش خیس می شوی و زمین نمیداند که این اشک توست که می بارد یا آسمان
(3)
خانه های بی پنجره...کوچه های تاریک.....و نیمه شبی که لبانی را تا صبح در تیرگی می بوسی و تنی که می بویی و طعم سینه هایی که گسند
از تنگ پنجره نوری به زور می آید.صبح. رقص پایان یافته ی تن. انگار که هیچگاه نبود
چه ناگه نور از آن پنجره ی تنگ گذشت
.....چرا؟
سبز سرد:خاکستری
.....چهار قدم مانده به صبح
نه موجی
نه بادی
نور نیامد
....سه قدم مانده به ماه
نه عطری
نه خوابی
سور نیامد
....دو قدم مانده به تو
نه سرخی
نه یاسی
شور نیامد
..........................تو
ای اشک فروخورده ی ابر تیره ی سالها نباریده
شبت را سخت گذشتم
نور نیامد
سور نیامد
شور نیامد
ببار.......