دیگر مپرس از من نشان...
every one' s asleep exept by "The strider" & yoospalang
بادهای گزنده خواب سنگینم را برآشفت
و زخم های چرکینم سر باز کرد
و من،
هیولای زخمی
در درازترین شب قطبی
از عمق انجماد قامت کشیدم
وچشمانم را به دنبال مشرق گمشده
در آفاق گرداندم
وذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم
........
به یاد آوردم
که در صبح مه گرفته ی عهدی از یاد رفته
زاده شدم
و همراه آفتاب
دشت های بسیار پیمودم
........
به یاد آوردم
که پیش از هر کس
نشانه های خدا را،
در خاک و آب و نور و هوا شناختم
........
به یاد آوردم
که گردونه ی زمین را،
به طواف آفتاب بردم
و تقویم جهان را،
با بهار و زمستان همسفر کردم
و جهان را با جاده ی ابرشم،
به هم پیوند دادم
........
به یاد آوردم
خدایی داشتم که از او در هراس نبودم
و به بردگیش تن در ندادم
و او نیز، هرگز،
مرا به بردگی خود فرا نخواند
........
به یاد آوردم
که خدایی نیافریدم
و بتی نساختم
و کسی را به بندگی نگرفتم
و تنها، خاک و آب و نور و هوا را،
که آیه های راستین خدا،
و همه ی هستی بود
ستودم.
........
و کم کم به یاد آوردم ،
که در" مرو" آسیابی بود،
که در آن به هلاکت رسیدم
ودر "مداین" دشتی، که در آنجا
کتاب های بسیار در آتش می سوخت
و در زیر بلندترین طاق دنیا
مردانی، شقه می شدند
و زنانی می گریستند
وپسرانی، پشت هایشان،
از تازیانه خونین بود
و دخترانی، دست هایشان به شترها،
بسته بود
و خانه ها می سوخت
.......
به یاد آوردم
که در کاروان اسیران
سرگذشتم را در نی لبکی می دمیدم
و خاک آشنا را بدرود می گفتم
........
به یاد آوردم
در بازار برده فروشان "شام" و "بغداد"
قرن ها از سرایی به سرایی
و از مولایی به مولایی بخشوده شدم
و بیابان های "جزیرة العرب " را
همپای "فیروز ابولؤلؤ"
پیشاپیشِ جمازه ی "عبدالرحمن ابن عوف"،
بر ریگ های داغ پیمودم
........
به یاد آوردم
که با "شهرزاد قصه گو"
هزار و یکشب بیدار ماندم
و با "شهربانو"
در بیابان های "ری"
غریبانه مدفون شدم
........
به یاد آوردم
که کور و گنگ و عجم
در جستجوی دختران گم شده ام، هر شب،
فریاد کنیزان نابالغ را،
در حجله های خونین زفاف شنیدم
و به یاد آوردم
برای پاسداری از عصمت حرمسراها،
اخته شدم
.........
به یاد آوردم
که به شمشیر گردن نهادم
و "جزیه" دادم
و زمین خود را از فاتحانم به عاریت گرفتم
و خشم خدای فاتح را،
بر بردگانِ فراری دریافتم
.........
به یاد آوردم
که "بابک" را با خدعه از پای درآوردم
و "ابومسلم" را در پیش پای خلیفه،
به خاک افکندم
و نانِ"طاهر" را به زهر آلودم
و "منصور" را به دارآویختم
و "یعقوب" را در نیمه راه،
در بیابان ها تنها گذاشتم
و پیروان "صباح" را،
از برج بلند قلعه ی "الموت"
بر صخره ها پرتاب کردم
و در این قتال
آخرین برده ی نافرمان را،
در زیر ترازوی عدالت
در خونِ خویش غرقه ساختم
.........
به یاد آوردم
پدران گمراه خود را
که از روشنایی و پاکی،
و مهربانی و شادی سخن گفته بودند،
ناسزا گفتم
........
به یاد آوردم
که به بردگی خو کردم
و در این "مشیت" ناگزیر،
سنگ آسیای "نیشابور" را
با خونم گرداندم
و برای عبرتی ابدی، درجاده ی ابریشم
برجی بلند از استخوان خویش برافراشتم
و دروازه ها را به روی" تیمور" گشودم
و سلطنتم را
به حکم تقدیری که استخاره خبر می داد
به مردی افغانی بخشیدم
.........
به یاد آوردم
در "فتح الفتوح" دشمن
پا از رکاب "رخش" بر گرفتم
و لگامش را به دشمنان گرسنه سپردم
و به ساربانی شترها تن دادم
و از سر تسلیم
با آنان به "بیع و شرا" نشست
.......
و اینک می دانم
و اینک می دانم
که ایرانیم من
و از دورترین شبِ قطبی می آیم
و "روشنایی" را
با خاطرات کهنه فراموش کرده ام
و یارانم
در خواب ژرف خویش
چون صخره های یخ زده خاموشند
و فریادهای من،
در هایهویِ بادهای هرزه
می میرند
این یک قصه بود... قصه ای تلخ که من و تو برآنیم هر گونه ارتباطش را با واقعیت خارجی تکذیب کنیم...
حرفی نیست جزاینکه ما همه نیازمند آن مهر و آرامش بخشوده ایم تا بازآنگونه که او می گفت -پیش از آنکه "دیوان" او را خط بیاموزند- چهره هامان با اشک شسته شود بی آنکه آتشی در کار باشد
(neither light whitish green, nor light whitish orange)
و اینجا کسی نشسته است که ماهها سر به دیوار می کوبید از تابِ "با خویش نبودن"... او و تو اما این بار
حالا او بر گشته و من دیشب برای اولین بار با تمام وجود و خیلی آرام حس کردم که دوستت دارم