هر سال این موقعاس که صدای عزیز
فرهاد با بوی کلی عیدی و انجیرای تسبیح شده تو رگ و جونم مثل بوی گلای تازه می پیچه.بچه هایی که برای مهمونی رفتن ناز می کردن حالا از ترس از دست دادن عیدی صبح نه چندان زود بیدار میشن.یادش بخیر اون روزایی که دلمون نمیومد اسکناس عیدی مادربزرگ - که خودش داره تا میشه - رو تا بزنیم.
امسال اما عید ما یه روز بیشتر عمر نکرد،همون روز دومی سیاه پوش عزیزی شدیم که مثل 3 تا برادر خواهر دیگش یکم زود رفت.
امسال سفره هفت سینمون رو سین سردی بهشت زهرا خوب کامل کرد،همچین که برفای زمستون قبلی از خجالتش آب شدن.
آخ که چه حس عجیبیه که بخوای اشکاتو از تازه وارد خونواده که چند روزی بیشتر از بله برونش نمیگذره پنهون کنی و آخرشم نشه !
تبریک بیات شده سال نوی منو بپذیرید،امیدوارم که آخر امسال،همون موقع که پای هفت سین سال 88 نشستین خدا رو یه خاطر سال خوبی که داشتین،به خاطر سلامتی خودتون و دور و بریاتون و به خاطر چیزهایی که در آینده بهتون خواهد داد شکر کنید.
ممنون از پیام های محبت آمیزی که برام فرستادین و شرمنده به خاطر این تاخیر.
کوچیک همتونم،اگه ازم بدی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید ...
پ.ن:
+ اگه خدا بخواد داریم داداشم رو میفرستیم سر خونه زندگیش!
+ هر چی فکر کردم دیدم پست کردن یه بلاگ عجله ای تو 360 بهترین راهه،ببخشید اگه که دوباره منو می بینین!
+ به یادتونم،گاهی هم یادم کنید !
+ سرتونو درد آوردم!