براي رسيدن به خواسته ها به راه حل ها فكر مي كني، راه حلت ممكنه تو سطوح مختلف و مشكلات متفاوت فرق داشه باشه. ممكنه تصميم به مهاجرت، ازدواج، تغيير رژيم سياسي، تغيير شغل و .. بگيري. مساله اينه كه گاهي به راه حل ها بيشتر از خواسته ها اهميت مي دي، و اين منبع نااميدي ابديه.
مصداق بارزش خواسته هايي هستند كه خيلي از ما تو حوزه سياسي/اجتماعي داريم. اين كه خاتمي بياد يا نياد. امريكايي ها حمله كنن يا نكنن. رفراندوم بشه يا نشه. اختيارات فلان دستگاه بيشتر بشه يا نشه و امثالهم همه از جنس راه حل هستند. اين وسط گاهي آدم يادش ميره كه اصلاً چي ميخواد. حقوق برابر؟ آزادي بيان؟ كاهش تبعيض؟
يه نتيجهي اين كه شهروند جماعت ندونه چي ميخواد اين ميشه كه سياستمدار جماعت خودشو ملزم به دادن توضيحي در مورد اين كه چه كاره است و چه كار مي خواد بكنه نميدونه. اقتصاد بالاخره يا دولتي تر ميشه يا خصوصيتر. فضاي اجتماعي يا بسته تر ميشه يا باز تر. معيار هاي نظارت بر مطبوعات يا سخت گيرانه تر مي شن يا آسون تر و ... تو چي مي خواي؟
يه نتيجهي ديگه اين معضل اين ميشه كه محقق شدن خواسته ها رو با محقق شدن راه حل ها يكي ميگيري. براي تحقق خواسته هات، يه راه حل خاص رو متصوري ( دوباره رييس جمهور شدن احمدي نژاد، آمدن خاتمي، تغيير قانون اساسي يا هرچي) و اتفاق نيافتادن اين راه حل باعث ميشه ساير پيشرفت هايي رو كه تو مسير خواسته هات بدست آوردي ناديده بگيري.
براي آدم هايي مثل من و خيلي هاي ديگه كه حاضر به دادن هزينه هاي سنگين براي خواسته هاشون نيستن اين «راه حل محوري»! مضره. عملاً فعاليت آدمهايي مثل فعالان زنان، حقوق بشري ها و امثالهم رو نديده ميگيريم، چون بخشي از راه حل مورد نظر ما نيستن. آدمهايي دارن – به خواست خودشون- در جهت خواسته هاي ما هزينه مي دن، اما ما چندان در عوض به رسميت نمي شناسيمشون.
احتياط يه تيغ دو لبه است. ريسك نكردن معقوله، اما اگه اونجايي كه برات هزينه نداره از آدمهايي كه دارن در جهت خواسته هات –و نه لزوماً راه حل مورد نظرت- مايه مي ذارن حمايت نكني، عملاً شانس محقق شدن خواسته هات رو كمتر مي كني.
اگه اون بعضي ها هزينه نميدادن، وضع ما محتاطا از ايني كه هست مي تونست خيلي بدتر باشه. اين بود فرمايش امروز من.
پ.ن. «ميلك» رو ببينين، جالبه. در مورد يه گي معروفه كه اولين مقام انتخابي رو تو ايالت كاليفرنيا به دست ميآره و اينا.