ツ اگر بار گران بودیم رفتیم ،اگر با دیگران بودیم رفتیم، اگر خوبی و بدی دیدین توهم زدین چون من به کسی کاری نداشتم، به هر حال خداحافظ Reply
♥Never say Never♥
از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانوادهای فقیر، زاده شده بود.میشد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.مردی ناشناس که مشخصا به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی میگذاشت.جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،کسی صدایش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.صبحانهاش را خورد،ورزش روزانه اش را کردو کفشهایاش را پوشید که به مسجد محل برود.سر نماز بود که کسی او را صدا زد.گفت : الان میآیم و سریعا از مسجد بیرون آمد و کفشهایش را پوشید.با لبخند همیشگی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟گفتند: مهم شدهای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!چون کسی او را نمیشناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند..وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه گویان شرق و غرب و مخصوص اصلاح طلبان بزند.او در دو مرحله مشتهایاش را گره کرد.برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.و علامت گروه هویت خواه تورک را به مردم نشان میداد! مردم از این ساده گی او لذت میبردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه میکردند. که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک میکشد!از خدا کمک خواست وشناسنامه اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.مسیر از اول مشخص بود.فقط کافی بود او دوباره کفشهایش را به پا کندو لباس رزم بپوشدو از قویترین مردان جهان کمک بگیردتا به حلقه ی قدرت، وارد شود.تا بتواند به پشتوانه ی قدرت نظامی،و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،و کمک «هوگو»ی خوبش،راه امامش را ادامه دهد.البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.تواناییهای خودش نیز به کمکش آمدندتا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله ای از نور فرو برود.و در هنگام عبادت، کفشهای کذایی را به پا کردتا به سمت قدرت، حرکت کندو شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .او چهرههای دوست داشتنی فراوانی دارد.گاهی رفتگر شهرداری ست،گاهی یک بلوچگاهی یک لرستانی غیورگاهی یک تاجیک شش آتشهگاهی یک روستایی شادگاهی یک عرب تمام عیارو گاهی نمی داند که دیگر کیست؟اما همیشه کفشهای آهنینش را به پا داردو با اتکا به خدا در هرجاییولو در خانه ی خدابرای رسیدن به حق مسلم مردمش، دلسوزی میکند.او از خودش چنین سیاستمداری را به تصویر کشیده است:خدا عاقبت به خیرش کند. انشاءالله. !البته سوء تفاهم نشه من خودم از این رئیس جمهور خاص خوشم میاد
هشدار به زیر18و بالای 18ساله ها
+این داستان کاملا واقعی است+
شبی طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد و در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد
.از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند
.صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و
....محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟
محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد.
نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند
.شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند.
از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود
.نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند
.قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از
گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
گرانترین و عجیبترین تبلیغ ایران همینه که میبینید
....→←
20000000000000000حالا تعداد صفر یه اتاق 50 متری رو بشمر
→←
اگر هر کارگری یه متر کلنگ زده باشه یک میلیارد به ارزش برج اضافه کرده
دیگه باید اسم این برج رو از برج میلاد به برج میلیارد تغییر بدیم
1
2
3
4
5
6taiyaa...!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!
6taiyaa....!!