Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

dOn.ToTO

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

dOn.ToTO is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Tue Jun 26, 2007 Member since April 2005

raise, fall, down, raise again! what dont kills ya makes ya more strong. Reply

1 - 5 of 59 First | < Prev | Next > | Last

dOn.ToTO's Blog Full Post View | List View

wildness ,capuccino and cigarettes... now please start talking!

existanihilstualism
existanihilstualism magnify

من نهایت سعیم رو کردم ولی نشد. وقتی یه پوچ گرای عصبی مثل من نهایت سعیش رو بکنه و به نتیجه نرسه شروع میکنه به یه جور جستجوی مازوخیستی تو محیط اطرافش برای پیدا کردن نقاط ضعف و کمبودهای زندگی، بی عدالتی، جبر، و مزخرفاتی از این قبیل... و شروع میکنه به گیر دادن و زیر سوال بردن معنی لغتهایی مثل "استحقاق"... و خب میدونی، این ماجرا تورو پوچ گرا تر، بی قید و بند تر و یاغی تر میکنه،. تبدیل میشی به یه انقلابی تند رو، که نمیدونه بر علیه کی باید شعار بده! یه انقلابی که میخواد حکومتی رو که وجود نداره عوض کنه... ء

قوانین زندگی در کره زمین همیشه همین بوده. بقا، انتخاب طبیعی، ژنتیک، زمان، مکان، فیزیک، شیمی، و... حالا هر جور که دوست داری فکر کن. میتونی خدا، برهمن، شیطان یا هر چی رو دوست داشتی به این جمع اضافه کنی. ولی جریان همینیه که هست. کمونیست باشی یا کاپیتالیست، مسلمون یا یهودی، شیطان پرست باشی یا اسقف اعظم کاتولیک، ممکنه بچه ات منگل به دنیا بیاد و کاریش نمیتونی بکنی.... "اعتقادات" فقط زاویه دید تورو به محیط اطرافت عوض میکنه، نه خود محیط رو. سکه ای که پینوکیو با تمام وجود "باور" داشت با کاشتنش درخت پول در میاد، هیچوقت جوونه نزد. گرچه یکی از دوستان معنوی میگفت مشکل اینجا بوده که گربه نره قبل از باروری سکه زیر خاک، اونو دزدیده... ء

دو شب پیش حدود ساعت نه و نیم داشتم از "به نتیجه نرسیدن نهایت تلاشم" به خونه بر میگشتم و حسابی داغون بودم که "اعتقادات من" به موبایلم زنگ زد و بهم گفت که : راستی تا حالا فکر کردی که عزیزترین دوستت ممکنه هر لحظه به طرز مسخره ای بمیره؟ اعصابم حسابی خورد شد و همونجا تصمیم گرفتم که اعتقاداتم رو عوض کنم و از فردا برم دنبال پیشرفت و امیدواری و سلامتی و مقداری معنویات... هنوز تصمیمم رو کامل نگرفته بودم که از آسمون نور ملایمی به سمتم تابید و یه مرد بالدار به سمتم اومد و تمام ذهنیات من رو راجع به اینکه فرشته ها زنان زیبایی هستند به هم ریخت. مرد بالدار ورود من رو به دنیای معنویات، خوشبینی و اختیار گرایی تبریک گفت و برام توضیح داد که برای پاک کردن ذهن من از تیرگی های زیادی که توش پیدا میشه باید بهم مقداری اسپیریتوالیزم تزریق بشه. و بعد سرنگی رو از کیفش بیرون آورد و به شاه رگم تزریق کرد. احساس سبکی میکردم. نفس عمیقی کشیدم و ازش تشکر کردم و تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دوباره تلاش کنم..ء

دیروز صبح دوباره تلاش کردم و به نتیجه رسیدم و بعد از مدتها یه جور شادی واقعی رو حس کردم... زنده باد زندگی!.. ء

امروز صبح رفتم بیمارستان تا به یکی از بهترین دوستانم خون اهدا کنم ولی موفق به این کار نشدم چون با جواب آزمایش خون مشخص شد که سرنگ فرشته حاوی ویروس ایدز بوده. ء

Wednesday April 9, 2008 - 05:45pm (PDT) Permanent Link | 3 Comments
my pleasure!
my pleasure! magnify

من یکی از حرفه ای ترین و حساب شده ترین روشهای زیر پا گذاشتن ارزشهای متداول اخلاقی و گناه کردن رو در تمام جهان دارم... یه سیستم فوق پیشرفته برای رسیدن به لذت. یه جور مافیای با پشتوانه که "لذت بی قید و بند" قاچاق میکنه و اگر احیانا به خطر بیفته، وکلا وارد کار میشن و داوطلبانه مشکلات رو کنار میزنن... این سیستم روی یک زمینه اعتقادی که اصطلاحا "بیس" سیستمه بنا شده.. زمینه اعتقادی در واقع تفکر و فلسفه ایه که به هدف نهایی سیستم یعنی دستیابی به لذت بی قید و بند کمک میکنه، این سری تفکرات و فلسفه ها با دقت به طریقی انتخاب شدن که تاثیر عوامل مزاحم و باز دارنده ای مثل : عذاب وجدان، نصیحت دوستانه یه آدم خوب که از کارت سر در آورده، تابو، و نجابت رو از بین میبرن.. من نسبی گرا، نیهیلیست، ماتریالیست و جبر گرا هستم. این ترکیب بینظیره! کنترل این قسمت رو در گوشه ای از مغز، "سازمان مبارزه با افکار مخالف و تهاجم اخلاقی و معنوی" به عهده داره. در این سازمان، هنگام صلح، روشهای مختلف اثبات قاطع تفکرات من بررسی میشه و هنگام جنگ (مثلا بحث با یه آدم خوب)، این سازمان با به کار گیری ابزارهایی مثل ادبیات، به طرف و به خودم ثابت میکنه که من خوبم. وحق صد در صد با منه...ء

از زمینه سیستم که بگذریم، میرسیم به "بخش پروژه و اجرا". این بخش تشکیل شده از یک مجموعه کاراکتر مختلف که همگی در قالبی به نام "من" فعالیت میکنن... در مواجهه با انسانهای مختلف، کراکتر مناسب انتخاب میشه و در راستای سود رسوندن به من وارد رابطه میشه. یکی از فعالیتهای مهم این بخش، زمینه سازی برای برقراری رابطه جنسی بدون عوارض جانبیه با هر کی که شده!. ء

بزرگترین دشمن غیر مادی ما "عذاب و جدان" لعنتیه... من وکلای قدرتمندی دارم که ازم در برابر هر گونه شکایت عوامل نیکوکار خارجی محافظت میکنن، ولی این عذاب وجدان به تمام نقطه ضعفهای من آشنایی کامل داره و از درون وارد عمل میشه. چند وقت پیش دانشمندای بخش زمینه ی سیستم، یه مسکن قوی به عنوان "تلقین" رو در برابر درد عذاب وجدان روم امتحان کردن که تقریبا جواب داد..این مسکن مدام باهات حرف میزنه تا متقاعدت کنه که کاری که کردی کاملا درست بود و با ارزشهای شخصیت کاملا جور در میاد. اگر هم احیانا کاری کنی که حتی با ارزشهای شخصیت مغایر باشه، مشکلی نیست، ارزشهارو عوض میکنیم! ء

من کثیف، بی بند و بار، هرزه، و بی معرفتم! در نهایت تو دادگاه هم همیشه پیروز میشم. انسانها به دو دسته تقسیم میشن، دوستان مافیای کثیف دن توتو، و مخالفانش... دوستان عزیز همیشه حمایت ما را خواهند داشت و به مخالفان از راههای مختلف به شدت تجاوز خواهد شد... ء

یه نفس عمیق کشیدم و فکر میکنم حالا بتونم برگردم به رختخواب و خوابم ببره... به یه اعتراف حسابی احتیاج داشتم... میدونی؟ این عذاب وجدان لعنتی ایندفعه واقعا مجهز اومده بود... (نفس عمیق)... به هر حال، الان که اعترافم تموم شده، احساس سبکی میکنم و این احساس کلیشه ای یعنی : این دفعه هم بردیم!... ء

Friday February 29, 2008 - 07:15pm (PST) Permanent Link | 17 Comments
fuck fuck fuckin on heavens door...
fuck fuck fuckin on heavens door... magnify

امروز صبح، روی نرده های بالکن ایستاده بودم و داشتم یه سری از بهترین خاطراتم رو مرور میکردم که خود کشیم حالت کلاسیکی پیدا کنه... حدودا رسیده بودم به سن نوزده سالگیم که احساس کردم پاهام درد میکنه چون یه یک ساعتی میشد که داشتم مرور میکردم... برای همین تصمیم گرفتم یه لحضه از روی نرده ها بیام پایین و برای آخرین بار، آخرین سیگار عمرم رو بکشم... حین سیگار کشیدن سکسکه ام گرفت و اعصابم رو حسابی داغون کرد! خودم رو روی نرده های بالکن تصور کردم، در حالی که با کسانی دوستشون دارم خداحافظی میکنم و مثل یه احمق سکسکه میکنم... این بود که نفسم رو حبس کردم تا از شر سکسکه لعنتی خلاص شم و آخرین لحظات زندگیم رو با کلاس تر بگذرونم. در همین حین دستی رو روی شونه چپم احساس کردم! به سرعت سرم رو برگردوندم و سکسکه ام قطع شد، عزرائیل جلوم ایستاده بود و با دست راستش به داسش تکیه داده بود، پوز خندی زد و بهم گفت که : احمق! با نفس حبس کردن نمیشه خودکشی کرد! بهش گفتم که این موضوع رو خیلی خوب میدونم و ازش پرسیدم که اون یه ساعتی که روی نرده ها وایستاده بودم کدوم گوری بودی؟ سرش رو خاروند و ازم عذر خواهی کرد و اعتراف کرد که هیچ وقت، وقت شناس نبوده! بعد یه برگه کاغذ در آورد و گفت که قبل از مردن باید این فرم رو پر کنم که در واقع یه نوع نظر سنجیه در مورد کیفیت زندگی و انگیزه اصلی خود کشی، و در نهایت به خدا کمک میکنه تا با برطرف کردن نقاط ضعفش، آمار خودکشی رو که در واقع یه نوع اعتراض به کیفیت زندگی به حساب میاد، پایین بیاره... جالب بود که توی فرم باید مزخرفاتی از قبیل شماره پاسپورت رو هم می نوشتیم... آخرین سوال فرم این بود : لطفا انگیزه خود را از خودکشی بطور خلاصه و با خط خوانا بنویسید... نوشتم : فاسد شدن "امیدها" به علت تحقق نیافتن در دراز مدت، و عدم حصول "نتیجه" با وجود تلاش بی وقفه، و عدم توجه حضرت عالی به درخواستهای کتبی و شفاهی اینجانب در موارد متعددی همچون سکسکه. وقتی فرم رو تحویل دادم، عزرائیل نگاهی بهش انداخت و بهم گفت که برام متاسفه، چون خداوند روی کلمه امید خیلی کیلیده و معتقده که همیشه باید به فردا امید داشت و از این جور جمله های کلیشه ای، و معمولا انگیزه هایی مثل مال تو رو قبول نمیکنه! بهتر بود جای این مثلا می نوشتی که عشقت بهت خیانت کرده یا یه مزخرفی مثل این،. ازش پرسیدم که منظورش چیه که خدا با درخواستم موافقت نمیکنه؟ گفت : اگه بپری پایین، احتمالا فلج میشی یا یه جاییت کنده میشه ولی نمی میری و تو بیمارستان نجاتت میدن، خودت رو واثه امتحان راه های دیگه هم تو زحمت ننداز، نتیجه یکسانه. نمی میری! و رفت. ء

از خونه بیرون زدم، رفتم بار همیشگی تا صبحونه بخورم. دم در بار یه کیف پول پیدا کردم که توش صد هزار یورو پول نقد بود. یاد جمله کلیشه ای خدا افتادم! زندگی من برای همیشه عوض شده بود... از فرط شادی زانوهام میلرزید. برای اولین بار تو عمرم از خدا صمیمانه تشکر کردم و حتی یه لحظه به سرم زد کاتولیک شم! باید همیشه منتظر معجزه های مثل این بود... خدا بهم یه هدیه داده بود... به بار برگشتم و یه بطری ودکای اسمیرنف ازش خریدم، بعد با قدمهای محکم به سمت خونه راه افتادم، و در حالی که اشک شوق تو چشام حلقه زده بود، یه نفر که خودشو به قصد خود کشی از بالای یه ساختمون پرت کرده بود پایین، افتاد روی سر من و مردم. ء

بعدا فهمیدم که یارو همونی بوده که کیف پولشو دم بار گم کرده بود. ،

Monday February 4, 2008 - 07:44pm (PST) Permanent Link | 33 Comments
orange!
orange! magnify

این یه چیزی شبیه یه اثر تحقیقاتیه راجع به وضعیت ظاهری روحی روانی و دیدگاه ما نسبت به زندگیمون... با یه گردش حسابی توی صفحات، بلاگ ها، و بلست های فارسی موجود در این سایت تصمیم گرفتم یه کلاژ درست کنم. یه کلاژ با کلمات و جمله های همه مون. سیستم این کلاژ اینجوریه که صفحه تمام دوستان و یه سری از دوستهاشون رو باز میکنم و "بلست" و جملاتی از آخرین بلاگشون رو اینجا مینویسم، صفحات انتخاب نشده هستند و تو صفحه همه خواهم رفت. بلاگها هم انتخاب نشده خواهند بود و فقط از آخرین بلاگ نوشتاری هر کس استفاده میکنم. تنها کاری که میخوام بکنم شاید یه مقدار جا به جا کردن جملات، برای رسیدن به یه ترکیب بندی جالبتر باشه، ولی جملات عینا و دست نخورده باقی خواهند موند... هر سه نقطه، فاصله ای رو ایجاد میکنه بین دو جمله مختلف که از دو صفحه مختلف براداشتم، ایندفعه این پست رو من ننوشتم، همه اش کار خودتونه!...

زندگی خشن است، عشق خشن است، ملایمت خشن است... تف غلیظ به این زندگی که برای ما ساختن ... زندگی یک "گا" هست، از گاییده شدن لذت ببرید... اوغ ... هر شب که می خوابی تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم... توهم نیمه شب... یک روز از خواب پا می‌شی می‌بینی رفتی به باد ... هيچ چيز مهم نيست وقتي از خستگي نفس مي كشي يا بهتر بگم آه مي كشي هيچ چيز مهم نيست... من هنوزم از تاریکی میترسم... به من بگو خر... اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی در پنجۀ ستمگر این شامگاه سرد... ای همه گلهای از سرما کبود " خنده هاتان را که از لبها ربود؟... اتاقم دیگر پنجره ندارد، از خانه بیرون میزنم، پاییز غافلگیرم میکند... نمی دانم که من مرده بودم یا مردگان به من آمده بودند؟... قاصد روزای ابری داروگ!کی میرسد باران؟ ... بیاین همدیگرو دوس داشته باشیم بچه هاو برای همدیگه کادو بخریم تند تند... دوستت دارم، بی آنکه بخواهمت... لعنتی هرچه تلاش میکنیم بیش از یک روز نمیشود مابین مقوله جنسی خود فاصله بیاندازیم... آرش دوست دارم!... همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که بیگانه می یابد , دوست می داشته است... به دستور اداره اماکن آمستردام... هیچ وقت به کسی دل نبند... نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل... يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم... که در خون خستگان، دل شکستگان، آرمیده توفان... جوانی بی حاصل... گربه غمگین... یه تیکه سنگه گنده تو گلومٍ, داره خفم می کنه... دیگه نفس کشیدن سخت شده ... من خودم خیلی انم، پس شما دیگه هیچی!... اگر روزی بشر گردی، ز حالم با خبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت... "باز این چه شورش است" که در میارن اینا؟... امیدوارم شما وضعتون بهتر باشه... قاصد روزان ابری داروگ، کی میرسد باران؟... ء

اگر از من بخوان که راجع به تمام صفحاتی که مرور کردم ، یک کلمه به عنوان میانگین بگم، مطمعنا "افسردگی" خواهد بود... ریشه های این ماجرا اینقدری کلفت هست که خودش هفت، هشت تایی بلاگ می طلبه! این فقط یه کلاژ ساده بود... نمیدونم نوشته های خودتون رو این وسط پیدا کردین یا نه... باید یه به یه قضیه دیگه هم اشاره کرد، این کلاژ از بین صد و خورده ای نفر که جزو دوستان موجود در صفحه من هستند انتخاب شده و خب نمیشه به کل بسطش داد... ولی خب... همین! ء

Sunday January 6, 2008 - 04:11pm (PST) Permanent Link | 21 Comments
train roll on, roll on... fuck you train!
train roll on, roll on...  fuck you train! magnify
دیشب ساعت هشت و سیزده دقیقه تو سالن غذا خوری اداره در حالی که مشغول خوردن سالاد کاهو بودم متوجه شدم که من درگیر روزمرگی هستم.
مواد غذایی و استراحت برای رسوندن ماده و انرژی به بدن، و کار برای پرداخت هزینه های این ماده و انرژی. و ساعت که با حمل مفهوم زمان کل این مجموعه رو که "زندگی" می نامیم روی یه خط به جلو می بره. خط زندگی اجبارا مستقیم حرکت نمیکنه. برای خیلیها این خط شبیه خطوط روی کاغذ رادیوگرافیه و مدام بالا و پایین میشه.. خط زندگی من تا جایی که یادمه یه حرکت حلزونی داشت.. ولی وقتی درگیر روزمرگی میشی این خط صاف میشه و مستقیم حرکت میکنه. ء
اولین ایده ای که برای فرار از این حرکت یکنواخت به ذهنم رسید تغییر سالاد کاهویی بود که هر روز میخوردم ولی خب بعد به سرعت منصرف شدم چون من عاشق سالاد کاهو بودم... ء
زندگی کم و بیش برای تمام موجودات زنده، دارای چهار چوبیه که در خروجی نداره. اگر میخوای زندگی رو در قالب وجودت تجربه کنی، محکوم به محافظت از فیزیکت و رسوندن قند، چربی، مواد معدنی، آب و ویتامین به جریان خونت هستی. تمام اینها برای اینه که فقط به "وجود داشتن" ادامه بدی. و خب برای به دست آوردن تمام این ماجراها محکوم به استفاده از مکانیزم مغز و بدن در جریانی به نام اقتصاد در قالب جامعه ات هستی که جبر تاریخی به وجودش آورده... وجه مشترک تمامی کشورهای کره زمین، یه سری قطعه کاغذی رنگی هستند که زندگی، توسطشون پرداخت میشه. و خب این کاغذهای اعتیاد آور خط حلزونی و جالب زندگی من رو صاف کردن و من دیروز تو سالن غذاخوری اداره در حال خوردن سالاد کاهو متوجه این ماجرا شدم... راه فراری هست؟ ء
امروز صبح خط زندگیم رو توی کوله پشتیم گذاشتم و تصمیم گرفتم ببرمش پیش یه نفر که بتونه بهم کمک کنه دوباره نقش دارش کنم، اولین ایده، قرار با دوست شاعرم توی کافه قدیمی بود. مدتها از آخرین باری که دیده بودمش میگذشت. . بعد از اینکه کل ماجرا رو براش توضیح دادم و خط زندگیم رو بهش نشون دادم، نفس عمیقی کشید و برام تعریف کرد که کارخونه پدرش به علت توجه زیاد به کیفیت ورشکست شده و به همین خاطر پروژه چاپ کتاب شعرش که قرار بوده با سرمایه خودش چاپ بشه به عقب افتاده و الان برای جور کردن این سرمایه مشغول به کار توی یه همبرگر فروشی شده. وبهم گفت که همبرگرهاشون معرکه ان چون از گوجه فرنگی تازه استفاده میکنن و گوشت رو با شیوه خاصی میپزن که جزو اسراره. دوباره روی این قضیه تاکید کردم که من برای دادن نقش به خط زندگیم اینجا اومدم که ازت کمک بگیرم. مکثی کرد و بعد از جیب عقب شلوارش خط صافی رو در آورد و جلوم گذاشت. بعد چشمهاشو به حالت نیمه باز در آورد، صورتشو جلو آورد و با صدای آروم گفت : این خط زندگی منه، کمکی از دستم بر میاد قربان؟ ء
از کافه بیرون اومدم و به این فکر مشغول شدم که تعداد زیادی از انسانها برای رسیدن به چیزی که من دارم ازش فرار میکنم، دست و پا میزنن.. در جستجوی صاف کردن خط ناصاف زندگیشون برای رسیدن به یک زندگی آرام و کم حادثه. اونها با این طریق خودشونو تو سیستم اقتصادی فرو میکنن (و یا سیستم اقتصادی رو تو خودشون) و این ماجرا امنیت وجود داشتن بدون عوارض جانبی رو براشون فراهم میکنه. مثل یه لوکوموتیو که مسافر جابه جا میکنه تا پول در آره، پول در میاره تا ذغال سنگ بخره، و ذغال سنگها رو تو خودش میسوزونه تا مسافر جا به جا کنه. این سیر روی ریل به جلو میره تا قطار به مقصد برسه و بعد ، تمام. ء
ولی من با خود ریل مشکل دارم. من میخوام کلا از سیستم بیام بیرون! میخوام مجانا از زندگیم لذت ببرم! ء
هه! حتی پشت عرفان محض هم یه تفکر اقتصادی قرار داره! اینو دوست اقتصاد دانم با پوزخندی بهم گفت و برام توضیح داد که هیچ مرتاضی توی خونه اش به نیروانا نمی رسه! جای به نیروانا رسیدن توی معبد یا در حضور مریدانه! چون در غیر این صورت، بعد از مدتی گرسنگی و سرما، "نیروانا" رو به "کنیبال کرپس" تبدیل میکنه!. سیستم راه خروجی نداره دوست من. سیستم خود تویی، اهل خودکشی هستی؟ ء
ولی من سیستم نیستم! زندگی یعنی من! من جزئی از یه کل نیستم بلکه کل ماجرا منم! ... هه! بالاخره مجبور شدم به عادت قدیمیم رجوع کنم... ملاقات با خدا. ء
بازم تو؟ تو هفته ای یه بار اینجایی!مگه قرار نبود یه مدت پیدات نشه؟ بابا جون یه مدت راحتم بذار! اینا چیزایی بود که به محض اینکه از در وارد شدم شنیدم! و خب حقم داشت بیچاره! خط زندگیم رو از کوله پشتی در آوردم و گذاشتم جلوش. نفس عمیقی کشید و گفت : تا چند وقت دیگه برای یبوست هم میای پیش من و اعتراض میکنی که چرا روده رو خلق کردم! برادر من! این جزئیات همه اش کار شماس! من فقط یه زمین خلق کردم و یه سری جونور ریختم توش.. بقیه اش رو دیگه کامل به شما سپردم. بهش گفتم که ما ناگزیر به زندگی با این سیستم هستیم و اگر هشتصد بار دیگه هم زمین رو خلق کنی همین مشکلات پیش میاد و یکی عین من با خط زندگیش میاد پیشت و میگه که میخواد بدون رنج جبری زندگی کنه! نفس عمیق بعدی رو کشید و به آرومی گفت: خب میگی من چیکار کنم؟ درخت تراول چک خلق کنم؟ زندگی اینه دوست من! با معیارهای تو اشکال داره و خیلیهام هستن که عاشقشن. به سرعت جواب دادم : مگه من خواستم وارد زندگی شم؟ تو به زور واردم کردی! حالا باید یه فکری به حال این خط بکنی!... آه بلندی کشید، سیگاری روشن کرد و گوشی تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت و به زبون آسمانی چیزی رو به اونور خط گفت. بعد نگاهی به من انداخت و به سیگار کشیدن ادامه داد. یک دقیقه بعد یه فرشته مومشکی معرکه وارد اتاق شد و پاکتی رو جلوش گذاشت، خدا، پاکت رو به سمت من هل داد و گفت : این تو یه مقداری پول برات گذاشتم، میتونی تا مدتها بدون اینکه سر کار بری زندگی کنی و به کارایی که دوست داری بپردازی. در ضمن من تا یه ماه دیگه مرخصیم، اگه کاری داشتی ایمیل بزن به اون آدرس قبلیم که بهت داده بودم. ء
رفتم دوبی و تو برج العرب زندگی کردم، بعد مدتی رو تو لاس وگاس پرسه زدم و حسابی خوش گذشت. در نهایت پولهام تموم شد و به اداره قبلی درخواست کار دادم. خط زندگیم دوباره صاف شد و این قضیه رو با ایمیل به خدا گفتم، جواب داد : سالاد کاهویی که هر روز میخوری رو عوض کن. هویج دوست نداری؟... ء


Saturday November 10, 2007 - 08:04am (PST) Permanent Link | 15 Comments

Add dOn.ToTO's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 59 First | < Prev | Next > | Last