these are some side effects of life...
در حال گذراندن شب کاملا آرومی بودم و داشتم برای خودم سوسیس خوک سرخ میکردم و با سوت آهنگ "مردی که دنیا را فروخت" اجرا میکردم که یه نفر بهم مسیج فرستاد و عید رو تبریک گفت! اجرای موزیک خود به خود متوقف شد و من تو این فکر فرو رفتم که چرا این ماجرا اینقدر برام بی اهمیت بوده که حتی نمیدونستم امروز عید شروع شده و سال جدید رو به کسانی که منتظرش بودن تحویل دادن؟ شاید افسرده شدم ولی فکر میکنم حالم خوبه و من یه آدم متفکر و نیمه نابغه ای هستم که این قضیه من رو از مردم عادی دور میکنه! شاید هم فشار زندگی باعث شده منزوی بشم و بعد شروع کنم به متقاعد کردن خودم به اینکه همه چی خوبه! یا شاید غرب زده شدم و به طور ناخودآگاه مشغول سوزوندن ریشه های کهن فرهنگ محل تولدم هستم... شاید هم هیچکدوم اینها درست نباشه و یه فراموشکاری ساده بوده باشه! سوسیس های خوکم سوخت! تلفن زدم به دوستم که یه گیاه خوار واقعیه و به شدت طرفدار حیوانات. و بهش گفتم که امروز سال نو رو تو منطقه جغرافیایی که جبرا توش به دنیا اومدم به مردم تحویل کردن و مردم واقعا از این موضوع خیلی خوشحالن! ولی من حتی یادم نبود که همچین چیزی هس! گفت : عجب! بعدش سکوت کرد که من ادامه بدم. ادامه دادم : فکر میکنم به یه مسافرت احتیاج داشته باشم. احتمالا دارم از افسردگی رنج میبرم ولی فکرم جای دیگس! ... با پیشنهادم موافقت کرد و قرار شد هفته آینده به آفریقای جنوبی سفر کنیم. من که مقداری از خیالم راحت شده بود مشغول خوردن سوسیس های خوک سوخته شدم و با اون قسمتی از خیالم که هنوز راحت نشده بود به این قضیه فکر میکردم که شاید مقداری نوستالژی از محل جبری تولد برام بد نباشه. این بود که تصمیم گرفتم به خودم نوستالژی تحمیل کنم و سعی کنم لحظات آرامش بخش و عمیقی رو برای خودم بوجود بیارم. سفره هفت سین درست کردم و موزیک سنتی پخش کردم و شمع روشن کردم و مقداری شراب خوردم و نشستم روی صندلی جلوی میز هفت سین و نفس عمیق کشیدم و چشمهام رو بستم و آرزو کردم سال خوبی داشته باشم. بعدش آرزو کردم که چند نفر دیگه هم سال خوبی داشته باشن. یه هفت هشت نفری میشدن. بعدش مدتی تو همون حال موندم و نمیدونستم دیگه چیکار میشه کرد که جالب باشه. فهمیدم! تلفن زدم به اون یکی دوستم که گیاه خوار نیست و گوشت حیوانات رو با علاقه میخوره، و ازش خواستم بریم بولینگ بازی کنیم. رفتیم بولینگ و آبجو خوردیم و عالی بود. هفته آینده از راه رسید و من و دوست گیاه خوارم به آفریقای جنوبی رفتیم. بهش گفتم : به نظر من مردم چیزهایی از قبیل "عید" رو سرهم کردن تا بهانه ای برای امیدواری و خوشحال بودن بی دلیل داشته باشن. البته نیاز هست به این ماجرا. عید در واقع لحظه عوض شدن عدد سال قبلی نیس، بلکه لحظه ایه که طرف برای خودش سال خوبی رو آرزو میکنه. بعدش لبخند زدم. چون از این جمله ام خیلی حال کرده بودم. در نهایت سفر تموم شد و من تنهایی به کشوری که برای خودم انتخاب کرده بودم برگشتم چون دوست گیاه خوارم یه روز که با جیپ تنهایی به صحرا رفته بود طعمه شیر ها شد و تا ته خوردنش و کرکس هام ته مونده هاشو بالاکشیدن و سگ ها استخونهاشو. ء
"احمق ها معمولا خیلی راحت تر به لذت دسترسی پیدا میکنن." حرفام رو بی مقدمه اینجوری شروع کردم. شیطان داشت از تو فریزر برای لیوان ویسکی ش یخ در میاورد. در مقابل این جمله ام سکوت کرد و با لبخند ملایمی به کارش ادامه میداد. منتظر بود ادامه بدم، بعد این همه سال خوب میشناسمش... "ببین یه احمق اگر شرایط زندگی من رو داشته باشه احتمالا خیلی بیشتر از من ازش لذت میبره! هر روز عصر از کار برمیگرده خونه و به زنش لبخند میزنه و بچه اش رو بغل میکنه، بعد خانواده جلوی تلویزیون شام میخورن و برنامه های مفرح نگاه میکنن. بعد بچه رو میخوابونن و سریال مورد علاقه شون رو که به خاطر خشونت برای بچه ها خوب نیس نگاه میکنن. در نهایت مرد جلوی تلویزیون خوابش میبره و زن آه میکشه و بیدارش میکنه که بره مسواک بزنه. و کاملا راضی و خوشحال و عاشق و آرومن! چند وقت یه بار دوستهای احمقشون به دیدنشون میان و... بگذریم! و لذت میبرن! میفهمی؟ و البته محیط هم به احمق ها همیشه گزینه های بیشتری برای لذت بردن میده.. مثلا از هر بیست تا فیلمی که هر ماه میاد رو سینما تو شاید از یکیش خوشت بیاد، ولی یه احمق نوزده تا فیلم برای انتخاب داره! همین ماجرا در مورد چیزای دیگه هم صادقه!" ... شیطان ویسکی رو که تو دهنش نگه داشته بود قورت داد، مکث کوتاهی کرد و گفت : "تو از وقتی یادم میاد نتیجه گرا و نسبی گرا بودی و به ارزش به طور مطلق اعتقادی نداری درست میگم؟ با این سیستم فکری نتیجه میگیریم آدمهایی که تو بهشون عنوان احمق میدی از تو موفق ترن! چون از تجربه زندگیشون بیشتر و راحت تر لذت میبرن! و احتمالا از نظر اونها احمق واقعی آدمهایی مثل تو هستن... اینجا بحثی که پیش میاد اینه: اگر به بقیه آسیب نرسونیم، مهم لذت بردنه یا شیوه لذت بردن؟ اعتقادات تو به این سوال جواب قاطعی میده : از اونجایی که هیچ معیار مطلقی برای ارزش گذاری وجود نداره مهم نتیجه اس، مهم لذت بردنه. حالا هر کسی راه و روش خودشو داره"... دود سیگار رو به سمت سقف اتاق فوت کردم و بهش گفتم که باهات موافقم! و قسمت بد ماجرا همینجاس! بعد سکوت کردم و تو فکر فرو رفتم. شیطان با لبخند ملایمش تو لیوان من ویسکی ریخت، بعد بلند شد و رفت سمت کتاب خونه و از طبقه موزیک سی دی جانی کش رو برداشت و گذاشت تو ظبط.... "جهنم وجود داره؟" این سوالی بود که باهاش به سکوتم خاتمه دادم! شیطان خندید و گفت که "دفعه چهارمته این سوال رو میپرسی! جواب همیشه همونه رفیق : نمیدونم! و اگرم وجود داشته باشه، نگران نباش! نمیذارم زیاد بهت بد بگذره!.. من کم کم باید برم پسر. تا پنج دقیقه دیگه باید یه سر برم مسکو یه بابایی رو متقاعد کنم که زنش رو طلاق بده و با معشوقه اش ازدواج کنه. " ... در حالی که فیلتر سیگار خاموش تو دهنم رو تفی میکردم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و ازش برای ویسکی تشکر کردم . با لبخند ملایم سرش رو به حالت تایید تکون داد و به سمت در خروجی رفت. در رو باز کرد و قبل از اینکه بیرون بره گفت : "وقتی روزها به نظرت کسل کننده میان دلیلش اینه که داری خودت رو تکرار میکنی، خودت رو ادامه بده رفیق. تکرارش نکن."بعد لبخند ملایم به صورتش برگشت و گفت : شب خوش! ء
باید مساله خاصی رو نقد کنم؟ مثلا یه نقد رادیکال ضد قالبهای کلیشه ای اجتماع که جوونترها برای پیدا کردن هویت خودشون رو توی اونها فرو می کنن... خب فرو کنن! این قضیه هیچ آسیب مستقیمی به من نمیزنه و تازه اگه فرو نکنن هم معلوم نیست وضع بهتری باشه... یه متن عصبانی نیمه رمانتیک چطوره؟ مثل دورانهای قدیمی... یادمه طرفدار این تیپ نوشته هام کم نبودن. و یادمه که آسونترین سبک نوشتاری بودن، یه مقدار موزیک لایت با ریتم کند بس بود که اعصابت از این ماجرا که چرا طرف حاظر به برقراری یه رابطه جدی تر با تو نیست خورد شه، بعد شروع میکردی به نوشتن و در نهایت میشد یه متن انتقادی از سطحی بودن آدمها و دیدشون به روابط مرد و زن که ولی از لا به لای کلماتش بوی رمانس میزد بیرون! و همیشه همه با دقت میخوندنش به جز تنها کسی که انرژی محرک تو برای نوشتن اون خزعبلات بود... موزیک لایت با ریتم کند گوش دادم و فکرم مشغول هزینه فیش لعنتی برق شد و تصمیم گرفتم راجع به "محکوم بودن انسان به مقابله با چیزی به نام اقتصاد برای ادامه دادن به بقا در کره زمین" بنویسم! ولی قبلا هزار بار به بهانه های مختلف راجع به این مفهوم نوشتم و فقط ترکیب بندی کلمات و جمله هارو تغییر دادم. اصلا یکی نیست بگه آقاجون همینیه که هست! وقتتو برای مبارزه با چیزی که غیر قابل تغییره تلف نکن! لعنتی! کسی که با اصول بنیادین زندگی مشکل داره به کی میتونه شکایت کنه؟ ضد کی مقاله بنویسم؟ تو این فکر بودم که خدا اومد جلوم و گفت : بابا بکش بیرون از ما! حالا خوبه به وجودم اعتقاد نداری! اگه وجود داشتم تورو پادشاه جهان میکردم که فقط بی خیال ما شی! تو سه سال اخیر، نوشته ای نداشتی که توش یه سیخی به ما نزنی! اه! ... وغیب شد. حق میدم بهش البته... ترجمه یک اثر کوتاه از نویسنده مورد علاقه ام؟ نه. یه اثر هرچقدر بهتر ترجمه بشه باعث میشه ملت نویسنده رو بیشتر و بیشتر تحسین کنن و مترجم این وسط بی نصیب میمونه! آره خب متاسفانه تو خیلی قضایا اصلا آدم فداکاری نیستم... داستان کوتاه! چرا همون اول به فکرم نرسید؟! یه نوشته طنز کوتاه با لحن وودی آلنی که هسته اش یکی از دغدغه های ذهنی روزمره من باشه و در نهایت سعی کنه ذهن خواننده رو به سمت ایده آلهای من سوق بده! ولی این "دغدغه های ذهنی روزمره من" تقریبا خیلی وقته دست نخورده باقی موندن و این باعث میشه که در نهایت، کار یه داستان تکراری از آب دربیاد... اصلا چرا باید بنویسم؟ مگه اجباری تو این کار هس؟ هیچ سود اقتصادیی هم برام نداره. در حین نوشتن یه متن برای وبلاگ، کامپیوتر برق مصرف میکنه و مغز کالری. هزینه این برق و کالری رو هم من باید بدم. ریشه این انرژی که بدن مارو برای اضافه کردن نوشته به وبلاگ یا بلاست به کار می گیره چیه؟ چند نوع انگیزه برای این کار وجود داره؟ اصلا انگیزه ها متفاوتن یا در نهایت برای همه یک چیزه؟ احساس خوشایند "کامنت"ها ، هرچند مزخرفات محض باشن، از کجا ناشی میشه؟ این میتونه موضوع خوبی برای نوشتن باشه... بالاخره پیداش کردم! ولی خب الان ساعت سه و شش دقیقه شبه و من باید بخوابم. شب بخیر. ء
حدود ساعت نه و نیم شب بود و من تازه به خونه برگشته بودم که دختره لعنتی همه برنامه هام رو به هم ریخت! بیرون داشت هنوز بارون میومد. از مغازه عرب خیابون شراب قرمز ارزون قیمت خریده بودم که بهم کمک کنه تحقیقاتم رو تموم کنم و از فردای دیشب یعنی امروز شروع به نوشتن مقاله ام کنم. طرف وقتی مشغول خشک کردن موهام بودم در زد و بهم گفت که باید راجع به موضوع مهمی باهام صحبت کنه و من نباید تعجب کنم که از کجا من رو میشناسه و همه چیز رو برام توضیح میده، و خواهش کرد که بهش اطمینان کنم و بذارم بیاد تو و صحبت کنیم. البته لازم به اون همه توضیح نبود چون احتمالا با دیدن همچون زیبایی مسحور کننده ای حتی اگه طرف خفه می موند من ازش خواهش میکردم بیاد تو و یه لیوان شراب بخوره چون بیرون هوا سرده و از این جور مسائل... موضوعی که طرف میخواست راجع بهش باهام صحبت کنه، خودداری از نوشتن مقاله ای بود که امروز شروعش کردم... اوم.. شاید بهتره اول براتون موضوع تحقیقات و مقاله ام رو بگم و بعد بگم که طرف کی بود و چی میخواست و ماجرا چه طور تموم شد... ء
متاسفانه گروه بزرگی از آدمها معمولا اول به یه چیزی اعتقاد پیدا می کنن و بعد به دنبال منطق عقایدشون میرن . من خودم جزو همین دسته ام! عقاید ما معمولا شیوه زندگیمون رو توجیح میکنه، و ما در عوض همیشه دنبال توجیح عقایدمون هستیم. یه داد و ستد ساده! من عادت دارم این توجیهات رو انتشار بدم،. این کار یه جور حس سادیستیی رو در من ارضا میکنه. و خب انصافا این دفعه به موضوع جالبی برخورد کرده بودم... "ضریب هوشی". ء
قسمتهایی از مقاله های ترجمه شده از سایت ویکی پدیا : محیط و ژنتیک از عوامل تاثیر گذار روی ضریب هوشی هستند. محیط خود به دو زیر شاخه طبیعت و تربیت خوانوادگی تقسیم میشه. ضریب هوشی یک کودک تا حدی قابلیت رشد داره. یکی از تحقیقات انجام شده روی صد کودک دوقلو (همسان)، که به دلایلی در دو محیط جدا رشد کردند نشون میده که هفتاد درصد بهره هوشی یک انسان به عوامل ژنتیکی بستگی داره. عامل موثر بعدی تربیت و محیط خوانواده انسان در دوران کودکیه. تحقیقی روی کودکان پرورشگاهی فرانسوی 6 تا 8 ساله، نشان میدهد که میانگین ضریب هوشی کودکانی که در خوانواده های فقیر بزرگ شدند هفتاد و هفت یعنی در مرز عقب مانده ذهنی قرار داره. این آزمایش بعد از دو سال آموزش به همون کودکان تکرار میشه و اینبار میانگین ضریب هوشی به هشتاد و پنج و نیم افزایش پیدا میکنه که میانگین ضریب هوشی کودکان در خوانواده های متوسط جامعه اس. میانگین بهره هوشی کودکانی که در خوانواده های مرفه بزرگ شدن و قابلیت استفاده از ابزارهای پرورش خلاقیت رو داشتن نود و هشته. در ضمن دوران بارداری یک مادر میتونه روی هوش بچه تاثیر گذار باشه... ء
هه! لعنتی ایندفعه بد جور شکستت میدم! با استناد به این تحقیقات خیلی راحت میشه مقاله ای نوشت که کلا معنای کلمه حماقت رو زیر سوال ببره. آیا کسی که احمقه، کلا هیچ تقصیری متوجهش هس؟ آدم چقدر تو راهی که بعد از دوران کودکی و نوجوانی برای زندگیش انتخاب میکنه نقش داره؟ این بی عدالتی رو حتی کارمای بودایی ها هم نمیتونه توجیه کنه... یه احمق احتمالا همیشه بیشتر کارما درست میکنه و خب در زندگی آینده اش به جرم کارمای زیاد، احمقتر و در شرایط تخمی تری به دنیا خواهد آمد.. مقاله ای که امروز شروع به نوشتنش کردم " حماقت ناگزیر" اسمشه و کلا میخواد با استفاده از مقاله های ترجمه شده مفهوم گناه و یا نیکی کردن رو زیر سوال ببره... و خب طبق عادت قدیمی "خدا" در مرکز قضیه قرار داره و مصاحبه میشه... ء
دختره وارد خونه شد و قبل از اینکه بهش تعارف کنم نشست روی مبل راحتی جلو تلویزیون و با نگاهش بهم حالی کرد که قضیه جدیه و باید بشینم و شراب هم الزامی نیست چون درنهایت می خواد حرفشو بزنه و بره. از مقاله ای که قصد نوشتنش رو داشتم کاملا خبر داشت و میگفت که به نظرش یه خصومت کودکانه با خدا بیشتر نیست. گفت که به نفع خودمه از انتشار همچین مقاله هایی دست بردارم. چون خدا با مقاله های ماده گرا مشکلی نداره ولی تو مقاله های من انگار اصل بر اینه که خدا وجود داره ولی نیک بودن این وجود زیر سوال میره... بهش گفتم که به تخمم هم نیست که خدا راجع به نوشته هام چی فکر میکنه و اینکه امروز حتما مقاله رو تموم میکنم. و خب طرف اعتراف کرد که فرشته کنترل کننده منه و برای "ساخ" (سازمان اطلاعاتی خداوند) کار میکنه و خدا اگه من همینطور ادامه بدم قصد داره یه تومور بد خیم تو مغزم درست کنه. اینجا بود که به فکر یه معامله افتادم... من در قبال پنجاه هزار یورو حاضرم از نوشتن مقاله صرف نظر کنم! دختره چند لظه سکوت کرد، بعد چشمهاش روبرای چند دقیقه بست و وقتی بازشون کرد بهم گفت که فردا میتونم این مبلغ رو توی بلیط لاتاری ببرم. امروز صبح بلیط لاتاری رو خریدم و هیچی نبردم. به خاطر همین علی رغم سردرد شدید شروع به نوشتن مقاله کردم. ء
من نهایت سعیم رو کردم ولی نشد. وقتی یه پوچ گرای عصبی مثل من نهایت سعیش رو بکنه و به نتیجه نرسه شروع میکنه به یه جور جستجوی مازوخیستی تو محیط اطرافش برای پیدا کردن نقاط ضعف و کمبودهای زندگی، بی عدالتی، جبر، و مزخرفاتی از این قبیل... و شروع میکنه به گیر دادن و زیر سوال بردن معنی لغتهایی مثل "استحقاق"... و خب میدونی، این ماجرا تورو پوچ گرا تر، بی قید و بند تر و یاغی تر میکنه،. تبدیل میشی به یه انقلابی تند رو، که نمیدونه بر علیه کی باید شعار بده! یه انقلابی که میخواد حکومتی رو که وجود نداره عوض کنه... ء
قوانین زندگی در کره زمین همیشه همین بوده. بقا، انتخاب طبیعی، ژنتیک، زمان، مکان، فیزیک، شیمی، و... حالا هر جور که دوست داری فکر کن. میتونی خدا، برهمن، شیطان یا هر چی رو دوست داشتی به این جمع اضافه کنی. ولی جریان همینیه که هست. کمونیست باشی یا کاپیتالیست، مسلمون یا یهودی، شیطان پرست باشی یا اسقف اعظم کاتولیک، ممکنه بچه ات منگل به دنیا بیاد و کاریش نمیتونی بکنی.... "اعتقادات" فقط زاویه دید تورو به محیط اطرافت عوض میکنه، نه خود محیط رو. سکه ای که پینوکیو با تمام وجود "باور" داشت با کاشتنش درخت پول در میاد، هیچوقت جوونه نزد. گرچه یکی از دوستان معنوی میگفت مشکل اینجا بوده که گربه نره قبل از باروری سکه زیر خاک، اونو دزدیده... ء
دو شب پیش حدود ساعت نه و نیم داشتم از "به نتیجه نرسیدن نهایت تلاشم" به خونه بر میگشتم و حسابی داغون بودم که "اعتقادات من" به موبایلم زنگ زد و بهم گفت که : راستی تا حالا فکر کردی که عزیزترین دوستت ممکنه هر لحظه به طرز مسخره ای بمیره؟ اعصابم حسابی خورد شد و همونجا تصمیم گرفتم که اعتقاداتم رو عوض کنم و از فردا برم دنبال پیشرفت و امیدواری و سلامتی و مقداری معنویات... هنوز تصمیمم رو کامل نگرفته بودم که از آسمون نور ملایمی به سمتم تابید و یه مرد بالدار به سمتم اومد و تمام ذهنیات من رو راجع به اینکه فرشته ها زنان زیبایی هستند به هم ریخت. مرد بالدار ورود من رو به دنیای معنویات، خوشبینی و اختیار گرایی تبریک گفت و برام توضیح داد که برای پاک کردن ذهن من از تیرگی های زیادی که توش پیدا میشه باید بهم مقداری اسپیریتوالیزم تزریق بشه. و بعد سرنگی رو از کیفش بیرون آورد و به شاه رگم تزریق کرد. احساس سبکی میکردم. نفس عمیقی کشیدم و ازش تشکر کردم و تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دوباره تلاش کنم..ء
دیروز صبح دوباره تلاش کردم و به نتیجه رسیدم و بعد از مدتها یه جور شادی واقعی رو حس کردم... زنده باد زندگی!.. ء
امروز صبح رفتم بیمارستان تا به یکی از بهترین دوستانم خون اهدا کنم ولی موفق به این کار نشدم چون با جواب آزمایش خون مشخص شد که سرنگ فرشته حاوی ویروس ایدز بوده. ء