دلم یه پدر می خواد که بشینم همه ی اشتباه ها و وقت تلف کردن های این چند سال گذشته رو براش بگم و یه دل سیر گریه کنم ... بعد بشینه منطقی و مهربون باهام حرف بزنه و راهنمایی ام کنه ...0
پ . ن : امروز تازه بابا فهمیده رشته ام دیگه مدیریت بانکداری (رشته ی پارسالم) نیست و دارم مدیریت جهان گردی می خونم ... کلی باهام دعوا کرده که تو چرا با ما مشورت نکردی و رشته ات رو عوض کردی ... یادش رفته وقتی 6 سال پیش نمی خواستم پزشکی بخونم واون می خواست ، تو اون سه روز فرصت انتخاب رشته چه جوری با من رفتار کرد که به اندازه ی یک سال طول کشید و بهم سخت گذشت ... یادش رفته 6 سال پیش بهم نشون داد مشورت یعنی همون چیزی که اون دلش می خواد حتی اگه همه بگن اشتباه میکنه ... خیلی چیزا رو یادش رفته ، خیلی چیزا ...0
پ . پ . ن : شاید جای این حرفا اینجا نباشه اما باید یه جایی حرف می زدم ... جز360 ام چیزی دم دستم نبود ...0