Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

nahid

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

Last updated Sat Apr 25, 2009 Member since August 2006

لااقل مردانگی بیاموزید... اس ام اس را خدا آزاد کرد( یا سپاه؟)‏‏--> Click here Reply

1 - 5 of 64 First | < Prev | Next > | Last

nahid's Blog Full Post View | List View

کی می رسد خدایا/روز ظهور مهدی

قلعه ی حیوانات
قلعه ی حیوانات magnify
فرامین هفت گانه، روی دیوار قیراندود با حروف سفید درشت که از فاصله ی سی متری خوانده می شد، نوشته شد
به این ترتیب:‏
هفت فرمان
یک . هر چه دوپاست دشمن است
دو. هر چه چهارپاست یا بال دارد، دوست است
سه. هیچ حیوانی لباس نمی پوشد
چهار. هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد
پنج. هیچ حیوانی الکل نمی نوشد
شش. هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند
هفت. همه ی حیوانات برابرند
حدود یکسال پیش بود که با تشویق محسن و مسعود تصمیم گرفتم قلعه ی حیوانات رو بخونم. بعضی وقتا کتاب خوندن های من جریانات پیدا می کنه، این کتاب هم به همون سرنوشت دچار شد. تا می خواستم لای کتاب رو باز کنم یه کاری پیش میومد، بعد هم به خواست خدا اصلاً فراموش می کردم که داشتم می خوندمش!! تا اینکه دوباره بچه ها می پرسیدن: تو بالاخره قلعه ی حیوانات رو تموم کردی!!؟؟
نهایتاً در همین ایام تعطیلات تصمیم خود را گرفتم( از نوع تصمیم کبری) و به خودم گفتم: من می توانم!!!! و شد آنچه خیلی وقت پیش می باید می شد، و در عرض چند ساعت کتاب مزکور! مزبور!مرموز! مزدور!...! به انتها رسید و اینجانب بسی لذتمند گشتم، اول بخاطر اینکه به توانایی های بالای خودم پی بردم!!!( که این مهمترین دلیل بود!) و دوم هم بخاطر داستان فوق العاده ای بود که خونده بودم
قلعه ی حیوانات، داستان حیوانات یک مزرعه است که تصمیم میگیرند برای رسیدن به خواسته هاشون و آزادی و رفاه و خیلی چیزای دیگه که وقتی خوندید متوجه میشید، انقلاب کنند و موفق هم میشن. موضوع اصلی داستان مربوط به حوادث بعد از این انقلابه که چه اتفاقاتی میفته و نهایتاً به کجا ختم میشه
شاید بشه گفت هیجان داستان از زمانی شروع میشه که سنوبال فرار می کنه!بیرونش می کنن!براش پاپوش می دوزن!توطئه می کنن! کودتا می کنن ! تبعیدش می کنن! سرشو می کنن زیر آب!... خلاصه یه بلایی سرش میاد. اگه اول داستان خسته شدید تااین قسمتش تحمل کنید، بعدش خود داستان شمارو می بره. کجا!!؟؟ نمی دونم
حالا یه آگهی بازرگانی با هم بخونیم تا خستگیتون در بره
آن سال حیوانات حتی از سال گذشته هم بیشتر کار کردند. تجدید بنای آسیاب بادی مخصوصاً با دو برابر شدن ضخامت دیوارها و تمام کردن آن در راس موعد، به علاوه ی کارهای عادی مزرعه عمل طاقت فرسایی بود. بعضی روزها به نظر حیوانات میرسید که در مقایسه با زمان جونز،هم ساعات بیشتری کار کرده اند و هم بهتر تغذیه نشده اند. صبح های یکشنبه سکوئیلر از روی قطعه کاغذ درازی که با یکی از پاهای جلویش نگاه میداشت ،برای آنان می خواند که تولید مواد مختلف غذایی دویست درصد، سیصد درصد، و حتی پانصد درصد افزایش یافته است. حیوانات دلیلی نمی دیدند که گفته های او را باور نکنند، مخصوصاً که آنها دیگر به طور روشن شرایط زندگی قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولی بعضی روزها دلشان می خواست ارقام کمتری به خورد آنها می دادند و غذای بیشتر
این داستان هم مثل همه ی داستان های دیگه یه سری شخصیت داره. به نظر من یکی از قوی ترین، بهترین، جذاب ترین شخصیتهای داستان خوکی به نام سکوئیلره که در واقع عامل اصلی موفقیت های ناپلئون(رئیس حیوانات) هست. شخصیت سکوئیلر مخلوطی از یک فیلسوف، سفسطه گر، سخنگوی دولت و خیلی چیزای دیگه است و این قدرت رو داره که به بقیه ثابت کنه اون چیزی که اونها می بینن ظاهر قضیه است نه اصل ماجرا و ...‏
به آنتراک بعدی توجه بفرمایید
ناپلئون دیگر به طور ساده ناپلئون خطاب نمی شد. اسم او با عنوان رسمی" رهبر ما رفیق ناپلئون " برده می شد، و خوکها اصرار داشتند که عناوینی از قبیل پدر حیوانات، دشمن بشر، حامی گوسفندان، ناجی پرندگان و امثال آن برایش بسازند. سکوئیلر در نطقهایش اشک می ریخت و از درایت ناپلئون و از خوش قلبی و عشق سرشار او به حیوانات، مخصوصاً به حیوانات محروم سایر مزارع سخن می راند. عادت بر این جاری شده بود که هر عمل موفقیت آمیز و هر پیش آمد خوبی به حساب ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنیده می شد که مرغی به مرغ دیگر می گوید:" تحت توجهات رهبر ما رفیق ناپلئون، من ظرف شش روز پنج تخم کرده ام." و یا دو گاوی که از استخر آب می نوشیدند، می گفتند:" به مناسبت رهبری خردمندانه ی رفیق ناپلئون آب گوارا شده است!"
نمی دونم شما هم موقع خوندن چنین حسی داشتید یا خواهید داشت یا نه! ولی اتفاقات داستان به نظر من خیلی واقعی میومد، انقدر واقعی که بعضی وقتا حس می کردم داستان مربوط به خود ماست، حالا اینکه کی چه نقشی رو داره بازی می کنه!!...الله اعلم
همه ی اینا رو گفتم که بگم اگه نخوندید بخونید
از حضورتون مرخص میشم و شما رو به خوندن آخرین سکانس این پست دعوت می کنم
بر دیوار دیگر چیزی جز یک فرمان نبود:‏
همه ی حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند
با عرض پوزش از اشتباهی که پیش اومد؛ این آخریشه
دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود. دیگر اینکه چه چیز در قیافه ی خوکها تغییر کرده، مطرح نبود. حیواناتِ خارج، از خوک به آدم، از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند
پیوست: خودم میدونم مذکور اینجوریه، الکی ذوق نکنید. بخاطر اینکه به مزبورو مرموز و مزدور بخوره اینجوری نوشتم
Tuesday March 31, 2009 - 07:41pm (IRST) Permanent Link | 52 Comments
دعوت
دعوت magnify
سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روی عادت
به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت
نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید
گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم ... «کبلا مرادو» از ولایت
چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمان‌هایی که کردیم ...
حدوداً دوم خرداد بودا ... دل مردم ز غم آزاد بودا ...
مث برق و مث توفان گذشت‌ها ... به یادت هست که؟ هفتاد و هشت‌ها ...
کجایی مشتی؟ اینجا جات خالی‌ست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست
به این شدت که نه ... اما خدایی محمد خاتمی! ... جداً کجایی؟
تو یاهو وقتی on هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی ...
نه اخبار و نه بیست و سی میایی هنوز چپ می‌زنی؟ یا با اونایی؟
دل مردم براتان تنگه تنگه ... «حتی خاطرات تلختم واسه ما ... خیلی قشنگه!»
(زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)
همه اینجا سلامی می‌رسانند اگرچه اکثراً چندی‌ست خوابند
ولی شکر خدا این کدخدائه می‌گن قلبش طلاس ... دستش شفائه ...
اصن دست روی هر چی که می‌ذاره طلا می‌شه ... سه سوت! ردخور نداره
خدا مرگم بده ...كافر شدم باز چرا این‌گونه شد این نامه آغاز؟

به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کی نامه شد باز؟
«به نام حضرت باری تعالی»
( بدین صورت شروع شد نامه ... حالا!)
محمد خاتمی ... حالت چطوره؟ بگو دانم که احوالت چطوره؟
هنوز کیفیت به کوکه ... شاده جونت؟ هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟
دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟ هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟
هنوز هم بی‌جهت می‌خندی یا نه؟ به نافت گفتمان می‌بندی یا نه؟ (در صورت حذف بیت زیر جایگزین شود لطفاً)
هنوز دل به همه می‌بندی یا نه؟ به ریش جامعه می‌خندی یا نه؟
هنوزم طالب اصلاح هستی؟ به قول کدخدا ... گمراه هستی؟
اگر از حال ماها هم بخواهی سلامت ... شادمانی ... روبه راهی
تمام مردم ده خوب خوبند زنان مثل قدیم ... در رفت و روبند
و مردان مثل سابق گرم کارند نه معتادند و نه دیگر خمارند ...
جوونای ده پایین و بالا ... همه دنبال تحصیلن به مولا!
نه ماهواره نه علافی ... نه هیزی ... نه کوکائین ... نه شیشه ... نه مریضی
از اون روزی که رفتی از ده ما از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)
خلاصه از جلو ... پایین و بالا به ما خوب می‌رسن ... الحمدللا
كريم اوقلي که گاوش شیر می‌داد! همون که سهم آب و دیر می‌داد ...
درست شد وام تعمیرات خونه‌اش ... جواد هم زن گرفته نوش جونش!
خودت دیدی که ده چی بود ... چی شد زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!
می‌گن جراحی کرد هفتاد و نه بار ... حالا باید ببینيش ... روم به دیوار!
پس از یک دوره فعل و انفعالات ... هزار الله اکبر ... از کمالات!
همه خوشحال و شاديم و غمي نيست دگر بحث حضور خاتمي چيست؟
تمام گاوها ... گوساله‌ها خوب عموها ... عمه‌ها و خاله‌ها خوب
مراتع سبز ... شالی‌ها به سامان هوا عالی ... بهاری ... ناز ... مامان!
می‌گم راستی رضاتون چونه؟ سید؟ هنوزم درسشو می‌خونه سید؟
می‌خواست دکتر بشه از اون قدیما؟ تهش شد یا که زایید زیر درسا؟
نوشتی توی آن دستخط پیشی می‌خواد دکتر شه ... می‌گفتی: «نمی‌شی!»
یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا که مدرک می‌ده مفتی ... ده تا ده تا!
به زیرک‌ها ... به دانشجوی باهوش ... مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!
رفیقت بود که یک ذره تپل بود ... مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!
دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟ هنوز چیز می‌نویسه توی سایتش؟
فرامرز بچه مش اصغرآقا براش کامنت می‌ذاره ... روزی صدتا
آخه پهنای باند ما زیاده ... یه جورایی سر شیرش گشاده
خدا قوت بگو به این رئیسا ... چه حالی داد به این وب‌لاگ نویسا ...
پروکسی و مروکسی ما نداریم صدا داریم ولی سیما نداریم!
همه چی اینورا آزاد و مفته اینو بی‌بی توی اخبار شنفته
رسیور این طرف‌ها هم حلاله arab sat این وری ... سمت شماله!
می‌گن ارزونی بی‌سابقه است این انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟
اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد شنیدی بوش چطور بی‌آبرو شد؟
شنیدی چیزی از طرحای تازه؟ (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)
جلو قاچاق خشخاشو گرفتن شنیدی کل اوباشو گرفتن؟
خدا خیرش بده ما که رضاییم نباشه، دسته جمعی کله پاییم
ز وضع قوت گر خواهی بدانی پریم تا خرخره از شادمانی
اگر یک دو نفر هم شکوه دارند از آن مزدورهای جیره خوارند
ملالی نیست اینجا طبق آمار به جز دوری تو آن هم نه بسیار ...
برنج و نان و گندم هست کافی می‌گم راستی توهم با قالیبافی؟!
ببینم توی دوری از ریاست ... خبرهایی شنیدی از سیاست؟
شنیدی گنجی و آزاد کردن؟ به شدت مردم و ارشاد کردن؟
شنیدی توی دانشگاه زنجان ... شنیدی چیزی از الهام و کردان؟
شنیدی برج میلاد و فروختن؟ شنیدی می‌شه چند تایی گرفت زن؟
خلاصه وضع ما که بی‌مثال است گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه ... محال است
«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟» برو سید، اینم از اون جواباست
برنج اینجا نهایت صد تومان است مرامی، بهترین جای جهان است
خیار و سیب‌زمینی مفت مفت است همان‌طوری که در آمار گفته است ...
تورم یک دو در صد «رشد» کرده ... گرانی سوی مردم «پشت» کرده ...
تساهل معنی تازه گرفته ... نمونه‌اش قافیه در مصرع فوق!!
تمام شد جیره کاغذ ولیکن حکایت همچنان باقی‌ست عمراً

خلاصه می‌کنم ای خاتمی جان ببین من چه خوشم: «آخ جانمی جان!!»
همه خوشحال و شادیم و غمی نیست نیازی به حضور خاتمی نیست
به جان تو خوشیم بسیار سید! حالا می‌خوای بیای چی کار سید؟
برو هر جا که حال کردی سفر کن اصولاً فکر ده از سر به در کن ...
برو ایتالیا ... قسطنطنیه ولایت را دودر کن کی به کیه؟
فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفاً به باران ...
در آخر این تو و این وضع ایران ...
حالا می‌خوای بیا ... می‌خوای بپیچان!
Thursday February 5, 2009 - 09:00pm (IRST) Permanent Link | 11 Comments
سیزده سال
سیزده سال magnify
سلام بابا، خوبی؟ اوضاع و احوال رو به راهه؟؟؟؟
خیلی وقت بود که دلم می خواست حرفامو برات بنویسم، ولی نوشتنم نمیومد
تا دیشب، دیشب شد 13 سال
سیزده ساله که جات اینجا خیلی خالیه
سیزده ساله که نتونستم صدات کنم و صداتو بشنوم
سیزده ساله که پشتم خالی شده
سیزده ساله که ...‏
راستی بابا! میدونی دیشب چی شد؟؟
دیشب خاله جون تلفن زد و خبر داد آقا دایی فوت کرده، دایی جواد، یادت میاد که؟
من خواب بودم، آخه حالم خوب نبود، وقتی شنیدم از جام پریدم و تا همین الان منگ منگم
امشب شام قریبان بود، روبروی عکسش نشسته بودم، همون خنده ی همیشگی روی لباش بود، اصلاً یادم نمیاد قیافه ی دیگه ای ازش دیده باشم
بعدش میدونی چی شد بابا؟؟؟ یه مداح عوضی اومد پشت میکروفون، می دونی چی می گفت؟؟؟
می گفت دخترا تا وقتی عزیزن که بابا دارن، می گفت با رفتن باباها عزت دخترها هم میره
می گفت دخترا به هیچ کسی جز باباشون نزدیک نمیشن، می گفت فقط با باباهاشون درد دل می کنن
می گفت دخترا وقتی بابا ندارن همش پریشونن، می گفت همش انگار سرگردونن
می گفت ...‏
میدونی چیه بابا، این مداح ... نه دختر بود، نه یتیم، برای همینم عقلش نمیرسید که این حرفا رو نباید بزنه
وسطاش بلندگو رو بردن بیرون تا دیگه صداش نیاد، نفسم درنمیومد، . دخترای آقا دایی رو که نگاه کردم دیدم اونا هم دست کمی از من ندارن
البته یه کم وضعشون بهتر بود،آخه تازه بی بابا شدن و نمی فهمن چه بلایی سرشون اومده، در ضمن همشون ازدواج کردن و بچه هاشونم بزرگ شدن
بگذریم بابا
همه ی اینا رو گفتم که بگم
هر سال جای خالیت بیشتر از سال قبل دیده میشه
هر سال دلمون بیشتر از سال قبل برات تنگ میشه
هر سال نبودت بیشتر بهمون فشار میاره
و...‏
دعا کن هیچ دختری بی بابا نشه
همین
Monday January 26, 2009 - 11:49pm (IRST) Permanent Link | 33 Comments
سقا
سقا magnify
داشتیم از نجف میرفتیم به سمت کربلا
ظهر بود، اونم تو تابستون. هوا خیلی گرم بود، اتوبوس های اونجا هم که امکانات نداشتن
همه کلافه بودن
تو کاروانمون دو تا پسر کوچولو داشتیم
علیرضا که تقریبا چهار سالش بود
و طاها که هنوز دو سالش نشده بود
هر دوشون تشنه بودن و مدام آب میخواستن
یادمه وقتی به علیرضا آب دادن، یه کمی که خورد گفت
این نه
آب یخ می خوام
آبش سرد نیست
...
هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمی کنم
Tuesday January 6, 2009 - 01:50am (IRST) Permanent Link | 7 Comments
عاشورای سال ...‏
عاشورای سال ...‏ magnify
آوای حزینی گوشم را می نوازد، محرم 61، محرم 61، گویی این آوا از حنجره ی تاریخ به گوش می رسد، چه می گویم؟ قرن ها از آن زمان می گذرد، اما نه، خوب نگاه کن، تاریخ تکرار می شود. هنوز نامه ی کوفیان برای بیعت با امام از هر سو می رسد، هنوز صف نماز مغرب است و کوفیان دستان مسلم را به یاری می فشارند، اما وای از آن لحظه که نماز عشاء فرا برسد و امان از هنگامه ی عاشورا.‏
هنوز آوای إلی متی احارٌ فیک در گذرگاه تاریخ می پیچد و هنوز فریاد « یا حجة بن الحسن عجل علی ظهورک » از حنجره های کوفیان امروز به گوش می رسد. در گذرگاه تاریخ، عاشورای دیگری در پیش است و امان از عاشورای سال ..... سال .....‏
چقدر بارها در حریم محرم بر حال کوفیان تأسف خورده ایم و آرزو کردیم ای کاش ما جای آنها بودیم تا رسم معرفت و مردانگی را بر صفحه ی تاریخ تا ابد ترسیم می نمودیم. مگر نشنیده ای که کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا. اگر در قیام سرخ حسینی نبودیم فرصتی است تا در قیام سبز مهدوی خود را محک بزنیم. ادعا کاری بس ساده است. مرد میدان عمل بودن شرط است. لحظه ای توقف کنیم، خود را جستجو کنیم، نیمه ی گمشده ی وجود خویش را بیابیم، آن را از ورای هاله های اگر و اما بیرون بکشیم و از خود بپرسیم در قیام سبز مهدی فاطمه چه می کنیم؟ ادعا پیرامون آنچه که گذشته امری ساده است. اما این ادعا را ساده مپندار! چرا که صف اصحاب عاشورایی هر روز در گذر تاریخ، مرد میدان می طلبد، تو نیز روزی در برابر کوردلان زمانه رجز خواهی خواند. آن روز نیک بنگر که خود را در زمره ی کدام گروه معرفی خواهی نمود؟ آیا تو نیز همچون جون به نوکری اربابت مهدی فاطمه (س) افتخار خواهی نمود؟ این افتخار بهایی بس سنگین دارد، آیا وجودت این چنین سرمایه ای را پس انداز کرده است؟ بهای این ادعا، داشتن ایمانی خالص و یقین قلبی است. نقاب را کنار بزنیم و به یکباره تصمیم بگیریم و میان عقل و عشق، وجود خویش را تفسیر کنیم. من به کدام گروه تعلق دارم؟ ماندن در صف اصحاب عاشورایی بهایش گذشتن از تعلقات دنیوی ضمن استفاده از لذایذ حلال، به امید وصال ذخایر معنوی است.‏
اگر در انبان وجودت چنین پیزی را می یابی بسم الله
عاشوراییان، مهدی فاطمه (س) عباس می خواهد، علی اکبر، زینب (س)، حبیب بن مظاهر، حر بن ریاحی و ... مباد عاشورا بیاید و ما روایتگران پشت نخلستان ها باشیم. هیهات!‏
به قلم یکی از دوستان
Friday January 2, 2009 - 08:22pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments

Add nahid's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 64 First | < Prev | Next > | Last