لحظاتي بعد از تمام شدن باران است که آتش تماما خاموش شده. زمينِ نمدار انعکاس محو تيرهاي چوبيِ سوخته را در خود دارد. از وراي تصوير صورتم توي شيشه پنجره طبقه دوم، نگاهشان ميکنم با لبخند.
آدمهايي را به تيرها بستهاند همه با صورتهاي آشنا. روبروي هرکس هم تفنگداري دوزانو روي زمين نشسته با باراني آبي.
قاعده يک تک تير است و کسي آنقدر نامرد نيست که تک تير را به هدف بزند. به هدف هم که نخورد بازي تمام است.
صورتهاي آشنا ميخندند. خنده قشنگشان ميکند. براي همين بازي که تمام شود، خواهم رفت پايين و همراهشان خواهم خنديد.
بخار سفيدي از روي زمين بلند ميشود که توي باد به سمتي خيز بر ميدارد و محو ميشود.
تفنگها را نشانه ميگيرند. پيش از آن که فرصت محو شدن لبخندم را بدهند مسلسل وار شليک ميکنند.
يعني قواعد بازي را اشتباه خواندهام ...