Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

MàЯҰàM

Top Page  |  Blog  |  Friends

  • School: Tehran Jonoob Azad University

Add

MàЯҰàM is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Jul 05, 2009 Member since October 2006

Total Page Views

42,721

ذهن آدم متعصب مانند مردمک چشم است، هرچه بیشتر به آن نور بتابانی تنگ تر می شود ~/~ ...و اکنون، تابش ِ نور ِ سبز ِ ما آغازی است بر پایان ِ شما کوردلان--> Click here Reply

1 - 5 of 44 First | < Prev | Next > | Last

^ MarYaM ^'s Blog Full Post View | List View

جادوگر قصه ما هنرش برآورده کردن آرزوها نیست... هنرش اینه که تنها آرزوها رو کوچیک میکنه...! همین

#44
#44 magnify
یه روز، عصر بهار
یه اتفاق خیلی ساده، دو تا راه ِ یکی شده
*
الان تو مال منی
من کشفت کردم
تو با من می خندی
با من گریه میکنی
دیوانه !
دلت برای من تنگ میشود
ضربان قلبت با من بالا میرود
با سکوتم ، با صدایم
با حضورم ، با غیبتم
تو مال منی
این بلاها را خودم سرت آوردم
به من می گویی دوستت دارم
و دوست داری
آنرا از زبان من ؛
فقط من بشنوی
*
در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!
جمع و جور شدی، اما کوچک ؛ نه!
هرگز...
قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!
*
برای که میتوانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی،
با چه کسی می توانی تا بالای ابرها اوج بگیری،
برای که می توانی خواب های رنگینت را تعریف کنی،
چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟
اشکت را در می آورد ،
بعد پاک می کند ؟
چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی ،
تا ته ِ آن را نفس می کشد ؟
دیوانه !
ما با هم توانستیم بفهمیم که هنوز هم میتوانیم
شیطنت کنیم ، انتظار بکشیم ،
تپش قلب بگیریم ، دوست بداریم
بــــــا هـــــــــــــــــــــم ...!
*
چه کسی قلب مرا آماده میکند تا کلمات ،
تا احساسم در آن رشد کنند؟
چه کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم
سر من آورده ؟!
چه کسی درس آزادی و محبت و بخشندگی
را به من یاد داده؟
من مال توام
دیوانه !
زحمتم را کشیده ای...
کشفم کرده ای
خوشبختی دیگر چیست ؟!
*
وقتی که سکوت ِ میانمان همه ی حرفها را میزند
پس چه نیازی است به واژه های با صدا؟؟
ما لذت با هم بودنمان در سکوتهای همیشگی خلاصه میشود
آخر واژه ها به پای شکوه نگاه ها نمیرسند
این میشود تمام ِ تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان
*
کجا برویم؟
دستت را به من بده ...
Wednesday April 15, 2009 - 09:53am (IRST) Permanent Link | 12 Comments
#43
#43 magnify



من؛
یک آدم خوب هستم که برای خیلی از کار های خوب مناسب نیـستم...!
ما آدمها خیلی بیشتر از آنچه می نماییم، هستیم. از برای همین است که تنها هستیم !

من؛
دلتنگ می شم، خواب های آشفته می بینم، نگران می شم، می ترسم، دلشوره می گیرم...
تضادها دیوانه ام کرده اند؛ آشفتگی بیچاره ام می کند...

دور می کنم عوامل فاصله ها را ، از خودم.
شاید ،نزدیکتر شدم ؛ به آنچه باید...

خنده ام می گیرد.
من؛
غرورم را مدت ها پیش لابلای هزاران حرف وصحبت ؛ میان میلیون ها سیم و کابل تلفن و نوشته و شعر و کتاب، جا گذاشته ام. من خیلی چیزها را از دست داده ام... همه اش تقصیر من و ندانم کاری هایم بود. همه ی آن مصبیتی که آوار شد بر سر من و تو...

درد دارد. خیلی درد دارد بعضی فهمیدن ها... دردم می آید. زوزه می کشم از درد ولی بی فایده ست...
بیچاره و مفلوک می شوم... خیس و اشک آلود...
صبورم ؛ اما نه بر این دلتنگی. ..
بگذار فریاد بزنم، بگذار اشک بریزم، این را دیگر دریغ نکن

گاهی باید بیندیشیم به آدم هایی که وسیله بودند، تا تنهایی مان لبریز نشود...
و کسانی که همراهی صبورند تا مقصد ِِ نهایی...
که همانا آنان نیز، آدم اند.

حرفهایم که کم می آورند
سه نقطه می گذارم ادامه حرفم
و به خواننده اجازه میدهم
خودش تمامش کند
....


Thursday February 26, 2009 - 04:06pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
#42
#42 magnify
این روزها گم می شوم ؛ در خودم
من ، گم میشوم
انتظاری نیست که کسی بفهمد مرا...
خودم هم دیگر خودم را نمی فهمم !
هیچ جا هیچ خبری نیست ،
و من
در تناقض آگاهی و بی تفاوتی خودم
معلقم !
.
من ؛
قبول کرده ام فرضیه ی تنها زیستن همیشه با ماست
اما میخواهم حکم زندگی را با انتخاب خودم اثبات کنم ،
قبول کرده ام هرگز با میل ِ من نمی پیچد
پبچ ِ سرنوشت ،
قبول کرده ام که دستانم کوتاه است
برای بافتن خیالاتی دور و دراز ،
قبول کرده ام دوباره شب نخوابی های تلخ آمده
و این تاريكي از غم سرشارم می کند .
.
من افتاده ام در مسیری ناشناخته ولی جذاب
پیش میروم ، غوطه ور میشوم ، فرو میروم در خوشی دقایقم
دقایقی که کاش تا ابدیت کــــِــــش آیند !
مبهوتم ، مجذوبم ، منگم ، گیجم ، در توهمم ...
اما مهمتر از همه ؛ «هستم»
هستم ... هستی
وجودی که در بهترین زمان ، «هست» شد ... نه دیرتر ، نه زودتر
.
حالا دیگر خیلی چیزها هست در من
که قبلا نبوده ...!
اینک ، لااقل من به اندازه ی تمام ِ پیله هایی که دور خودم بافتم و شكافتم
تجربه دارم...
فرق ِ «ديرتر» و «زودتر» را می دانم
من اصلا نگران آن یه ذره تصور تاريكي از آینده نیستم که
بخواهم برای همه کس که ابهامی از من دارد ، راهم را تشریح کنم.
هستم ، هستم ، مجذوبم ... و گاهی غمگین.
هیچ میدانی ، وقتی نیستی جایت پر از تنهایی ست؟!
هیچ میدانی ، وقتی نیستی هستی ام روی دستم می ماند؟!
.
و من امروز فکر میکردم که
قصه ی ما از کجا شروع شد؟!
دقیق یادم نمی آید کی بود ...
اما چشمهایت را دیده بودم
در پس ِ پرده ی ذهنم ... قبل از لمس ِ حضورت !
پنجره های روحت را می گویم ،
که در آنها به تماشا می نشینم
زنده بودنت را ؛ اندوهت را ؛ شادیت را ؛ امیدت را
اشتیاقت به عشق را ...
آه دوست ِ من ... چشمهایت ، پنجره های روحت هستند
در آنها کشف می کنم
خودم را !
.
افکارم به نیمه نرسیده
کلماتم تمام شد ،
حسم در درونم ماند و
این جملات ِ حقیر از بیانشان عاجز ماندند !
.
هيچ کدام ِ این ها حرفهایی نبودند که می خواستم بگویم
هیچ کدام ِ این ها!
Thursday December 18, 2008 - 12:10pm (IRST) Permanent Link | 20 Comments
#41
#41 magnify


واقعیت را نتوانم پذیرفت

همچون واقعیت

چگونه بپذیرم رویا را
همچون رویا؟
Sunday November 2, 2008 - 06:19pm (IRST) Permanent Link | 12 Comments
#40
#40 magnify

در آن ابتدا

مریم ، فرشته بود...

سراسر تسلیم و مطیع ِ امر ِ پروردگارش ، رفیقش ، سرورش ، آفریدگارش

همه هفت آسمان جور ِ دیگری به مریم نگاه می کردند و دوستش داشتند

...

تا اینکه خداوند ، انسان را آفرید

سپس ؛ بر روی زمین فساد شد ، دشمنی شد ، جنگ شد

مریم از خدا خواست او را به زمین بفرستد ، تا آرامش را جاری سازد

خدا گفت: چه جایی بهتر از آغوش ِ پروردگارت می خواهی دخترم؟ اهل زمین همواره دشمنی ات می کنند ، از آنها حسد خواهی دید ، توهین خواهی شنید ، بغضت را خواهند شکست

آنها سنگدل اند ... سیاه دل اند ؛ هیچ کدام علت ِ کارهای تو را نخواهند فهمید ...

~

اما مریم در اندیشه نیکی بود

به خدایش گفت: من حتی اگر غصه کوچکی را از دلِ بنده ات بردارم برای توشه بهشتم کافی است ، حتی اگر با حضورم لبی را خندان ، ذهنی را آرام ، دوستی ای را پایدار ... سازم خوشنود می گردم...

مگر نه جاده بهشت از زمین می گذرد؟ می روم تا به مسافران این راه کمک کنم...

~

خدا گفت: نرو ، تو تحمل نداری ؛ زمین آکنده از خیر و شر ، پر از حق و باطل ، خطا و صواب است ... اگر تحملش را نداشته باشی آخر سر از این همه ظلم و فساد خسته می شوی و شکست می خوری

حق برای زمینیان تلخ است ، نمی گذارند به نمایش بگذاریش تا زیستنشان آسان باشد...

~

اما ، مریم لبخند زد ؛ در آغوش خداوند بالهایش را جا گذاشت و رنج و نبرد و صبوری را انتخاب کرد و به زمین آمد

...

و این آغاز ِ مریم شدنش بود...

زمین پر شد از مریم

مریم ؛ خوبی بخشید ، بدی دادند ^ شاد کرد ، غمگینش کردند ^ دوستی کرد ، حسد ورزیدند ^ صاف و یکدل بود ، بر او خیانت کردند ^ مهربانی پیشه کرد ، کینه اش را گرفتند ^ حقیقت را گفت ، دروغش گفتند ...

مریم ، خسته شد ... اما باز برای هدفش ایستاد ، لبخند زد ، گامی به جلو برداشت ... نیکی کرد ، نیکی کرد ، نیکی کرد ؛ بارها تقدیر را به تاخیر انداخت

آه ... اما آنها بغضش را شکستند ، دیگر تاب نیاورد ... گریه کرد ، گریه کرد ، گریه کرد

~

با خدایش حرف زد ، از بدی نالید که در دل ِ زمینیان رخنه کرده است

از شیطان گفت که حسد را برای از ریشه زدن ِ دوستی ها سوغات آورده است

از مردمی گفت که گوشهایشان کر ، چشمانشان کور ، زبانشان آتشین ، ذهنشان مسدود شده ، وای که چه بر سرشان آمده ؟!

گریست و گفت و گفت ... خدایش لبخند زد

...

همان شب ، بوی عطر ِ بهشت در اتاقش پیچید ، در خواب دید که فرشتگان به دنبالش آمده اند ... بر روی ِ سرش گل می ریزند و بالهایش را برایش آورده اند

آری ؛ مریم ؛ دعوتنامه ای از بهشت داشت

پ.ن : نام ِ من ، مریم ، است

Sunday July 20, 2008 - 01:26pm (IRST) Permanent Link | 25 Comments

Add ^ MarYaM ^'s Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 44 First | < Prev | Next > | Last