just my opinion about....
ريا
برادران، بزرگترين خطر براي تماميِ آيندهيِ بشر در وجودِ چه کسانيست ؟ مگر نه در وجودِ نيکان و عادلان؟[i]
در وجودِ آناني که چنين ميگويند و در دل چنين احساس ميکنند : «ما هم اکنون ميدانيم که خوب کدام است و عادلانه کدام. ما همچنين اينها را داريم. واي بر آناني که اين جا هنوز ميجويند!»
زيانِ نيکان زيانبارتر از هر زيانيست که شريران توانند رساند!
زيانِ نيکان زيانبارتر از هر زيانيست که بدگويانِ جهان توانند رساند!
برادران، روزي کسي در دلِ نيکان و عادلان نگريست و گفت : «اينان فريسياناند.» [ii] اما کسي سخنش را در نيافت.
نيکان و عادلان نيز خود نميبايست او را در مييافتند، زيرا جانِشان در زندانِ وجدانِ نيکِشان در بند است. حماقتِ نيکان بينهايت زيرکانه است.
باري، حقيقت اين است که نيکان بايد فريسي باشند. جز اين چارهاي ندارند
نيکان بايد آناني را که پايهگذارِ فضيلت خويشاند به صليب کشند! اين است حقيقت!
و اما دومين کسي که خاکِ آنان را کشف کرد – خاک و دل و قلمرو نيکان و عادلان را – همان بود که پرسيد : «آنان از چه کس از همه بيش بيزار اند؟»
آنان از آفريننده از همه بيش بيزار اند، که لوحها و ارزشهايِ کهن را ميشکند، از شکننده؛ از آن کس که قانونشکن نام ميدهند اش.
زيرا نيکان نتوانند آفريد. آنان هميشه آغازِ پايان اند.
آنان به صليب ميکشند هر آن کس را که ارزشهاي نو را بر لوحهاي نو بنگارد. آنان آينده را قربانيِ خود ميکنند. آنان تماميِ آيندهيِ بشر را به صليب ميکشند!
نيکان هميشه آغاز پايان بوده اند. فريدريش ويليام نيچه چنين گفت زرتشت بخش دوم، دربارهيِ لوحهايِ نو و کُهن [i] عادلان : مفهومي در کتابِ مقدس به معناي کساني که در راه راست و طريق دين و شريعت اند در برابر شريران [ii] فريسيان : فرقهاي در ميانِ يوديانِ باستان که در زمانِ مسيح نيز بودند. سخت پيروِ شريعتِ نگاشته بودند و زهد خشک ميورزيدند و ظواهرِ شريعت را نگاه ميداشتند. مسيح با اين جماعت و رياکاريهاشان سخت مخالف بود و بارها در انجيل به ايشان تاخته است.
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نميپرستي
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کي کند سياهي چندين درازدستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي
آن روز ديده بودم اين فتنهها که برخاست
کز سرکشي زماني با ما نمينشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين کشاکش پنداشتي که جستي
غزل شماره 435
غربت
بعضي وقتا يه حسي سراغم مياد که تموم وجودمو در بر ميگيره
انگار که تو تموم دنياي به اين بزرگي، هيچ چيزي نيست که بتونه اون حس رو که شبيه يه حسه تنهائيه پر کنه
مثه يه خلاء خيلي خيلي بزرگ که همه چيز و در عين حال هيچ چيزي رو جذب نميکنه
يه خلائي که انگاري يه حس زميني نيست
مثه اين ميمونه که يه غم بزرگ داشته باشي و هرچي فکر کني نفهمي اين غم از چيه، فقط ميدوني که غمگيني
حسي که هيچ حس ديگهاي نميتونه به اون قدرت باشه
اونقد بزرگ که عالم به اين بزرگي حتي نميتونه گوشة کوچيکي از اون رو پر کنه
و تازه اون درد وقتي بيشتر ميشه که نميتوني اونرو واسه ديگران تشريح کني (نميتوني بگي چه دردته)، حتي عزيزترين کسات هم نميتونن اون تنهائي رو پر کنن
احساس ميکني بين تموم آدما گير افتادي، اصن با همشون فرق داري، انگار اونا يه راه ميرن و توهم يه راهه کاملا جداي ديگه
وقتي زندگي کردن، حرف زدن، حتي راه رفتنشونو ميبيني اون حس تنهايي مدام بيشتر و بيشتر ميشه تا جائي که تنها با فراموش کردن اون حس ميتوني موقتا از سايش فرار کني، اما اون حس هميشه دنبالته، شايدم خودت باشه؛ نميدونم.
وقتي اين حسو داري، يه بغض خيلي خيلي سنگين رو تو گلوت حس ميکني اما هيچوفت نميتوني گريه کني، اونقد سنگين که به گلوت فشار مياره و حس ميکني گلوت داره ميترکه، مثه حسه خفگي ميمونه اما اين خفگي رو حتي اکسيژن خالص هم نميتونه درمون کنه
اشک تو چشات جمع شده اما هيچ وقت جاري نميشه، فقط مجبوري تا زماني که اين حس رو فراموش نکردي باش کنار بياي، نميشه گفت حسه بديه، اما اونقد پيش عزيزترين کسات حس غربت بت دست ميده که قابل تحمل نيست؛ غربتي که از تنهائي نيست از بي کسي نيست، نميتونم بگم از چيه ولي اينقد سنگينه که آدمو به اعماق ميبره، نه اعماق وجود بلکه جائي که در اون چيزي بجز هيچ چيز نيست.
اي کاش ميدونستم اين خلا از کجا مياد و به کجا ميره، اونقد بزرگه که آدمو تو خودش حل ميکنه، حسي مثه حس دل کندن از اين دنياي لعنتي.
ميخوام بيشتر راجع بش بنويسم اما الان اينقد سايش روم سنگين شده که نميتونم بيش از اين چيزي بنويسم
هميشه به خودم ميگم اي کاش همه چي تموم شه، ديگه اونوقت همچين خلائي وجود نخواهد داشت شايدم تمام خلاء ها پر شه، اما چه کنم که تموم کردنش از عهدة من خارجه، ادامه داشتن هم از اون سختتر.
بايد بود و ماند و .............. ساخت
" اين زجري است پايان ناپذير و آدمي که آفريده شده براي زجر کشيدن "
بم ايراد نگيريد که چرا سخت ميگيرم، باور کنيد بياعتنا گذشتن از کنارش برام خيلي سختتره
من اومدم بفهمم نه اينکه يه ........... بيام و ........... برم، حالا شايد يه کمي زيادي سخت بگيرم
خودشناسي
شايد يه مقدار گنگ نوشته باشم اما باور کنيد افکاري که در اين مورد تو مغز منه هزار بار پيچيدهتره، به اين صورت که وقتي ميخوام دربارة اين موضوع چيزي بنويسم تو هر لحضه مغزم چندين سرنخ رو با هم دنبال ميکنه، فکر کردن به اين موضوع برام خيلي سخت نيست چون براي فکر هيچ حد و مرزي وجود نداره اما به متن درآوردنش بينهايت سخته، پس ببينيد تو مغز من چه خبره..!
مطلب رو اينجوري شروع ميکنم "چه کسي ميتونه ادعا کنه تونسته خودشو بشناسه ؟"
اين موضوع چيزيه که دنبالشم، يعني هميشه دنبالش بودم، اما تجربه بهم ثابت کرده هر چقدر دنبال چيزي بگردي اون چيز بيشتر دستنيافتني ميشه، نميدونم بايد چکار کنم، فعلا فقط ميتونم تو افکارِ به هم پيچيده و سردرگمم دنبالش بگردم، ولي حسي نسبت بش دارم که ميگه خيلي نميتونه دور باشه، دستيافتنيه، خيلي نزديک، اما چه کنم که فعلا من يه انسانِ حيوانم؛ راه زيادي نيست اما بيراهههاي زيادي واسه دور شدن و نرسيدن بش هست؛ بايد زودتر از اين موجود کثيف (انسان حيوان) دور شم تا اون چيزي رو که ميخوام بدست بيارم.
بهتره اينجوري تقسيمبندي کنم، يه نفر تشکيل شده از روح و جسم، يه نبرد هميشگي بين اين دوتا هست البته تا زماني که يکيشون پيروز شه، با پيروزي يکي کمکم نيروي ديگري کاسته شده طوريکه بالاخره يک روز بطور کامل تحت سلطة ديگري قرار ميگيره؛ خب از نظر من روح خواستههائي داره که با خواستههاي جسم زمين تا آسمون فرق داره، جسم هم همينطور. هر کدوم سعي ميکنه نيازهاي خودشو برآورده کنه، و هميشه يه نبرد نه براي حفظ بقا بلکه براي انتخاب يکي از اين دو راه، پيروي از روح يا جسم در ذهن ما وجود داره، البته به هيچ عنوان نبايد اين نبرد باعث پيروزي يکي و نابودي ديگري بشه بلکه بايد حکمراني يکي و فرمانبرداري ديگري رو دنبال داشته باشه چون هر چه باشه ما از جسم و روح شکل گرفتهايم و بدون يکي ديگري نميتونه معنائي داشته باشه.
بيشتر افراد خيلي زود با يکيشون کنار ميان اما واسه بعضيهاي ديگه اين نبرد مدت زمان زيادي طول ميکشه و همين مدت زمان طولاني باعث ميشه شخص نه از جسمش لذت ببره و نه از روحش، که اين موضوع انسان رو از هر دو دور ميکنه و اين نميتونه چيز خوبي باشه (مثه معلق بودن در هوا ميمونه يا يه حالت بلاتکليفي عذابآور).
از نظر من به دو دليل اکثر وقتها اين جسمه که پيروز ميشه، دليل اول و مهمتر اينه که ما يه انسانيم (انسانِ حيوان) و دليل دوم اينه که برآوردن نيازهاي جسم خيلي سادهتر و لذت بخشتره و همة اينا به اين خاطره که توي اين دنياايم، دنيائي که در اون همة شرايط به دنبال اينن که به هر نحوي شده جسم حاکم مطلق شه اما چطور حاکم شدن جسم اصلا مهم نيست.
من احساس ميکنم هنوز نتونستم حتي چيزائي خيلي کوچيک در مورد خودم بشناسم، اين شناختي که منظور منه به اين معنييه که من ميخوام روح و جسمام رو به صورت تفکيک شده بشناسم تا بعدش بتونم اونها رو با هم تطبيق بدم (و نه يکي رو از بين ببرم). اين شناخت ميتونه به خيلي چيزا بستگي داشته باشه اما يه چيزو ثابت ميکنه و اون اينه که تا وقتي کسي دقيقا خودشو نشناخته، نميتونه از تموم قابليتها و توانائيهاش استفاده کنه، نميتونه به خودش، به عقيدش، به زندگيش و به خيلي چيزاي ديگه در مورد خودش ايمان داشته باشه.
بر اين اساس من آدمها رو به سه دسته (البته فعلا) تقسيم ميکنم ( اما هر دسته ردهبنديهاي زيادي داره مثلا ميشه گفت از صفر تا صد).
تذکر : لازم به ذکر ميباشد در اين ردهبندي فاصلة زيادي (از نظر تکامل فکري) بين صفر تا صد وجود دارد، من به هيچ عنوان به خودم اين اجازه را نميدهم که در مورد ديگران (کساني که به دنبال بهتر شدن هستن) نظري دهم؛ چون از نظر من "به سوي بهتر" رفتن، حتي فکر کردن در اين مورد هيچ فرقي با بهتر شدن نداره، پس در اينجا لازم ميدونم اينگونه افراد را جزو "دستة چهارمي" قرار بدم که در حال رسيدن به کمالاند، کمالي هر چند ناچيز.
و البته اين را هم اضافه ميکنم در اين بين افرادي هستند که در ظاهر نميتوان آنها را جزو دستهاي خاص قلمداد نمود و لازم است از باطن و دورن آنها مطلع بود، که اين مهم نياز به رسيدن به مرتبهاي بالا از کمال دارد و من از انجام آن عاجزم.
دستة اول (روح يا انسانِ انسان) :
کسي که تونسته خودشو بشناسه (البته از نظر من) به يه شادي، يه اميد و يه نيرويي دست پيدا کرده که تو هيچ چيز ديگهاي نميشه نمونهشو ديد، يه شادي که تموم وجودش رو در بر گرفته، و حالا اين فرد آمادست تا در مقابل هر چيزي فقط و فقط خودشو نشون بده نه اون صورتکي که هر روز ازش استفاده ميکرده، اينجاست که اين فرد ميتونه غير خودش به ديگران هم کمک کنه تا بتونن خودشون رو پيدا کنن.
اين فرد دنيارو زير پاش حس ميکنه، ميتونه به ديگران کمک کنه، که البته اين کمک نبايد با دست ياري دراز کردن اشتباه گرفته شه، اينجور افراد با نگاهشون، با رفتارشون، با گفتن تنها يه کلمه اونم جائي که لازم باشه و خيلي چيزاي ديگه ميتونن اين نيروي دروني رو به ديگران منتقل کنن (البته با هيپنوتيزم، شعبدهبازي و روانشناسي يا کلا ايگونه مسائل به هيچ عنوان نميشه (نبايد) مقايسش کرد، يه وقت به اشتباه نيفتين).
تاحالا شده يکي کنارتون باشه که در اون لحضه شما يه حسي داشته باشيد که گفتني نباشه، يه اعتماد به نفس خيليخيلي قوي، ممکنه اون هيچ حرفي نزنه اما وجودش، تنها وجودش در کنار شما مثه اين باشه که شما صاحب تمام دنيا هستيد، وجودش کنار شما آرامش عميقي رو به شما منتقل کنه، اين فرد يکي از اون افراديه که مد نظر منه.
اينجور افراد کسانياند که زندگي رو (نه به اون معنائي که جا افتاده)، در اصل زندگي واقعي رو فهميدن، يه زندگي که در اون مرز بين انسانِ حيوان و انسانِ انسان (همون "آن") مشخصه، وقتي يه آدم به اين حد برسه ديگه خيلي چيزاي بيارزش (البته از نظر ما اين چيزا خيلي با ارزشن) براش از بين ميره در عوض چيزائي نمايان ميشه که تنها با ادراک و فهم اونا (فهمي که در اثر تکامل بوجود اومده نه تکامل از نظر فيزيکي، چيزي که ما از تکامل موجودات بر اثر گذشت زمان ياد گرفتيم، منظورم تکامليه که وجود رو، اون منِ درون رو پرورش داده) قابل هضمه، حسي که تنها ميشه با پرواز بدون هيچ وسيلهاي، پريدن از روي يه صخرة بلند بدون اينکه ترسي از مرگ وجود داشته باشه يا حتي لذت "ديدن خدا" مقايسش کرد. (واي که چه حسي ميتونه باشه، حتي تصورش به آدم اين حسو ميده که انگاري انجامش داده باشي).
دستة دوم (جسم يا انسانِ حيوان):
دستة ديگري از افراد که در همون بدو زندگيشون جسم رو حاکم مطلق قرار ميدن و زندگي زميني خودشون رو طي ميکنن، نمونة اين افراد حدود 75 درصد از آدماي اطراف ما رو تشکيل ميدن، اين افراد به وجود اومدن تا فقط زندگي کنن و تحت حکمراني عدة ديگري (دستة سوم) قرار بگيرند (البته سواي افراد دستة چهارم که در بالا به آن اشاره شد).
به جرات ميتونم بگم که بيشتر افراد اين دسته تا زمان مرگ هم نميفهمن کي بودن، چه کار کردن، اصن واسه چي 70- 80 سال زندگي کردن، تنها کار اونها برآوردن نيازهاي جسمياشان بوده، هر چند که براي آن زحمت زيادي کشيده باشند. در کل ميتوان اين آدمها رو کور ناميد، چون هيچ درکي از دنياي بيرون ندارند و تنها و تنها به گذر عمر نياز دارند تا تکليف زندگي آنها مشخص شود.
دستة سوم (جسم يا حيوانِ حيوان) :
در اين دسته افرادياند که به راحتي ادعا ميکنن (بهتره از کلمة تظاهر استفاده کنم) تونستن خودشون رو بشناسن، و چون فکر ميکنن (تنها فکر ميکنن) به اون "من درون" رسيدن، پس افسار زندگي در دست اونهاست.
اينها کسانياند که افراد دستة دوم رو به استعمار ميگيرند و براي رفع نيازهاي جسمياشون (که بسيار بسيار فراتر از افراد دستة دومه) از اونها استفاده ميکنن، تموم زندگي اين افراد تشکيل شده از ذره ذرة زندگي افراد دستة دوم، افراد اين دسته بيشتر همانند زالوهائي ميمانند که علارغم اينکه خون ديگران رو ميمکند تظاهر به فرشته بودن نيز ميکنند.
خيلي راحت ميشه ديد که آيا اين افراد تونستن به اين مهم دست پيدا کنن يا نه؛ به نظر من اون افراد نبايد دربارة خودشون ترديدي داشته باشن، بايد بدونن آيا در هر شرايطي ميتونن به خودشون و رفتارشون اعتماد داشته باشن، آيا به خودشون ايمان دارن ؟ (بيشتر از اين نميخوام در مورد اين آدما صحبت کنم چون اينجور آدما نه تنها انسانِ حيوان نيستند بلکه حيوانِ حيواناند).
اي کاش اينقد ضعيف نبوديم، آخه مگه اين زندگي لعنتي چي داره که اينجوري بش چسبيديم و اسيرش شديم، اي کاش ميشد براي يه لحضه اون حس رو درک کرد (من هيچوقت کلمة درک رو با فهميدن مقايسه نميکنم، درک خيلي قويتر از فهميدنه، به نظر من فهميدن يه جور دونستن سطحيه اما کلمة درک کردن معني فهميدن خيلي عميق رو ميده) اي کاش ما انسانها ميتونستيم اين نادوني، ترس، خودخواهي، غرور، خوي حيواني، چه ميدونم هر چيزي که مانع رسيدن به اين هدف هست رو از سر راه برداريم.....
مثه هميشه ................... اي کاش