اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است
hagh
گذشت
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سرموضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، برچهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد، ولي بدون آنكه چيزي
بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: آ«امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد.آ» آندو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آبتني كنند. اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود، كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعداز آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: آ«امروز بهترين دوستم جان مرانجات داده.آ»
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: آ«بعد از آنكه من با حركت قبلم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي، اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟آ»
دوستش در پاسخ گفت: آ«وقتي كه كسي ما را مي آزارد، بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد، ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم، تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد.آ»
یک سقا در هند،دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر یک میله ای اویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت، بنابراین در حالی که کوزه سالم، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقض خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ناراحت بود.
بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت: من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم. سقا پرسید: چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ کوزه گفت: در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که بر عهده ام گذاشته شده است را انجام دهم چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شود. به خاطر ترکهای من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی، ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی.
سقا دلش برای گوزه شکسته سوخت و برای همدردی گفت: از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی. در حین بالا رفتن از تپه کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را زندگی می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی کرد. چون دید که باز نیمی از اب نشت کرده است. برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.
سقا گفت: من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم. من در کنار راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو خانه ارباب نمی تواست این قدر زیبا باشد.