در اينجا دل من سخن می گويد.... دل نوشته...
حمید.... فرزند دوم خانواده..... و پسر دوم از تنها دو نوه پسری پدربزرگ که وظیفه ماندگاری نام این فامیل رو بر دوش دارند.... متولد یکی از روزهای سرد زمستون... ٩ اسفند ۶٠ و مثل اکثر یزدیها در بیمارستان مجیبیان...مامان میگن بعد از بدنیا اودنم به سختی اوریون گرفتن و واسه همین چند ماه بیشتر شیر مادر نخوردم...و بنابراین مامان نمیتونه شیرش رو واسم حروم کنه!!!!همیشه سر این موضوع با مامان شوخی می کنم... قبل از دو سالگی یه ماهی پیش مادر بزرگم بود چون مامان بابا رفته بودن حج واجب... دوران طفولیت گذشت.....و دوران کودکی در خوشی و سادگی آغاز شد.... روزگاری که مادرم برای تعریف هوش و استعداد من توسط دیگران احتمالا قند تو دلش اب می شد.... روزگاری که مهد کودک و دختری بنام مهتاب شاهد عشق ورزیدنهای کودکانه من بود...دختر سبزه ای که هنوز خانوادش را میشناسم اما بجز ٢ ٣ تا عکس از دوران کودکی تو اتاق مهدکودک دیگه ندیدمش..... هنوز دفتر کاردستیهای اون موقع رو دارم.... یادم میاد یه بار جایزه ای که گرفتم لباس پیرهن زرد رنگ راهراهی بود که می دونستم بابام واسم خریده و آورده مهد که بهم جایزه بدن....هنوز عکسم رو با اون لباس تو اون سالها دارم.... و روزگاری که هرازگاهی من و مجید مثل دو برادر رقیب دعوا می کردیم و البته من کتک می خوردم..... یادش بخیر اون روزها .......رفتن هر روزه راس ساعت ۴ به خونه مامان بزرگ و بازی با پسرخاله ها در باغ آقابزرگ... اتش روشن کردنها و سیب زمینی پختنها..... آتاری بازی کردنها و گم شدن در دنیای کودکانه...... ابتدای راه تادیب شدن.... یاد گرفتن اینکه اگه خواستی دیگران رو صدا بزنی باید بگی شما و نه تو.... روزها گذشت.... هفت سالم بود و دبستان شاهد....یادم میاد دبستان ما با راهنمایی مختلط بود و من و برادرم به واسطه تدریس مامان در دبستان دخترانه شاهد توانسته بودیم در این مدرسه اسم بنویسیم.... البته بگذریم که پاسخ من به امتحان مصاحبه برای پذیرش باعث شده بود از همان زمان بعنوان یه دانش آموز خوش استعداد مطرح بشم!خانمی که مصاحبه می کرد ازم پرسیده بود نظرت راجع به تموم شدن جنگ ایران و عراق که اون روزها به تازگی پایان یافته بود چیه؟(چه سئوال سختی برای یک کودک ٧ ساله) و من گفته بود حرفای آقای صدام الکیه... و بزودی دوباره می زنه زیر قولش و جنگ رو راه می اندازه (و همین هم شد چون گروهک ضد انقلاب به مرزهای غربیمون با کمک صدام حمله کردن....)اون خانم شگفت زده شده بود و من به بهترین دبستان آن موقع راه یافتم....یادش بخیر آقای بهاریه... معلم کلاس اول.... معلمی که فکر نکنم هیچ کدوم از دانش آموزهاش فراموشش کن... معلمی که حروف البف با رو با ترانه و خوندن بهمون یاد داد.. معلمی که وقتی اولین نمره زیر بیستم رو تو دیکته گرفتم و زدم زیر گریه با مهربونی دلداریم داد و معلمی که وقتی بواسطه دوس داشتنش خواسته بودم چند تا از بچه های سال بالایی رو از روی موتورش کنار بزنم و موتورش افتادو تلقش شکست ذره ای رو بهم ترش نکرد و بازهم دلداریم داد.....شاگرد اول شدنها و سرگروه بودنها.... مسابقات علمی و خط... عضویت در گروه موسیقی که تا سال سوم راهنمایی هیچ وقت نتونستم خوانندش بشم.... یادگیری قرآن زیر نظر یه قاری خوب آقای تقوایی که چند وز یه بار به خونمون میومد و قرآن رو بهم یاد داد... یادم میاد یه بار که اومده بود بهش گفتم اگه میشه امروز سوره تکویر با صدای عبدالباسط رو بهم یاد بدین... کفته بود چرا و من گفته بودن چون مامانم خیلی دوس داره و اون بهم یاد داد... دوسش داشتم.... اول شدن توی مسابقات علمی کل استان در مقطعه پنجم دبستان و کلی تقدیر نامه دیگه که هنوز همشون رو دارم.....زدن تست هوش و کلی چیزای دیگه برای قبولی در امتحان استعدادهای درخشان... برخلاف برادرم درس خودن من سختی کمتری واسه مامان بابا داشت.... سربراهتر بودم.... عوض شدن جای مدرسه و رفتن به ساختمان شهید خرم نژاد.... شاگرد اول بودن بخصوص تو سال سوم دبستان با آقای شرف الدینی.... معلمی که بعد سالها چند روز پیش توی یه رستوران دیدمش و با اینکه بازنشسته شده بود هنوز همون ظاهر قبلیش رو داشت.... معلمی که یه بار برای اینکه معدلم خراب نشه یه غلط املاء رو واسم درست کرد و بهم بیست داد و معلمی که خیلی برام تلاش کرد ..... اولین معدل غیر بیست در دبستان مربوط به سال پنجم بود ... معلم کلاس پنجمم اقای تقوایی بود و معدل من به خاطر یه بیست و پنج صدم توی یه درس شد ٩٩/١٩!!!!!امتحانهای مدرسه ما به صورت همهنگبا چند تا دیگه مدرسه خوب برگزار می شد و بر روی تصحیح برگه ها نظارت خیلی سفتی صورت می گرفت که به کسی نمره الکی ندن... آخه رقابت بین معلمها خیلی زیاد بود....معلم خوبی بود... یه پارچه اقا..... ایشاالله همشون سالم باشن.....
یادم می آید هوا کمی سرد بود.... دو روز قبلبه تهران با پدر و مادرم امده بودم.... بهانه ای جور کرده بودم و آن بهانه دلیلی شد برای تهران آمدن ما... یادم نیست آن بهانه چه بود اما هر چه بود اشتیاق دیدن دوباره برادرم که سالها در تهران ساکن شده بود دلیل مضاعفی برای انجام این سفر شد......... مسیر بلوار کشاورز از شرکت برادرم در ولی عصر، زیاد برایم نکته چشم گیری نداشت... من غرق تفکر بودم... بیاد اخرین جملات مابین من و مادرم.... مامان می رم ببینمش... مطمئن باش دختر خوبیه.... فقط می خوام باهاش آشنا بشم ..... و بعد کلیه اطلاعاتی که ازش داشتم را به مادر داده بودم اینکه محجوب است... اینکه دانشجوست... اینکه خانواده تحصیلکرده ای دارد..... اینکه تفکراتش به من نزدیک است.... مامان به دقت به حرفهایم گوش می کرد.. اکنون احساس می کنم مامان اون موقع می خواست من تجربه کنم...خودم را بسنجم..... می خواست خودم قدرت انتخاب داشته باشم.... و مامان راضی شد..... آخر در خانواده ما حرمت مادر و پدر مافوق هر حرف و حدیثی بود و هست..... مسیر خیابان ولی عصر برعکس همیشه چندان شلوغ نبود انگار تهران، این شهر دودزده با مردم هزاررنگ و پر زرق و برقش تصمیم گرفته بود برای یکبار هم که شده بگذارد یه کنجکاو عاشق مسلک به وعده ای که داده است بموقع وفا کند..... همین طور که در تفکراتم غرق بودم راننده آژانس گفت این در پارکه.... یه در دیگه هم داره .... یکم پایینتره.. همین جا می خواستی پیاده بشی دیگه.....؟ و من با تکان سری کوتاه به او جواب دادم... کمی بعد راننده در آینه آخرین نگاهش را به من انداخت و رفت.... و من ماندم و حیرت.... من ماندم و انتظار... من ماندم و تپیدن بی انتهای دل...... هر رهگذری که از کنارم رد می شد می توانست چشمان زل زده و مرددم را در چشمان خود ببیند... هر رهگذری زیر نگاه تیزبین من رصد می شد... پیدا کردن او کار آسانی نبود... تنها یک عکس از او دیده بودم...... چند دقیقه ای از زمان قرار گذشت... او نیامده بود.... آآه موبایل... کاش موبایلش را پاسخ دهد.... این تنها فکری بود که در آن لحظه به ذهنم رسید..... آخر شماره ای از او گرفته بودم که بتوانم او را بجویم.. شماره ای که هیچ وقت تا آن لحظه بر صفحه موبایل من نقش نبسته بود ..... موبایلش در دسترس نبود.... نکند آن درب دیگر پارک... نکند قرارمان آنجاست..؟!. درب روبروی خیابان دانشگاه....آری..... سریع قدم برداشتم .. خداخدا می کردم او زودتر از من نرسیده باشد.. به درب دیگر رسیدم......
دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من