Rap_Bazeh_Khasteh@Yahoo.Com
جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنا براین به بیماری های ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر می کنم. این بیماری ها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری می کنم. لابد می خواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره می کنم.
- بسیاری از ایرانی ها می دانند که دو ضربدر دو می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش می کنند تا شاید به نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانی ها دچار آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
- ایرانی ها تمایل عجیبی به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور هم در ایران احساس می کند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت می شوند.
- ایرانی ها هرگز از چیزی طرفداری نمی کنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی مخالفت نمی کنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمان علاقه زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان می کنند و بعد او را تنها می گذارند.
- ایرانیان کمی حسودند، به همین دلیل معمولا نمی توانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این دلیل که ایرانی ها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی نمی توانند با هم همکاری کنند.
- ایرانی ها در صد سال اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام می شود، وقتی عقل مان کاری را شروع می کند، قلب مان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت تعقیب هستیم.
- به اندازه کافی علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان خوب نمی شود.
این یک داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش را بخورد.
چند حالت میان بیمار و دارو
در سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد بوجود می آید:
اول: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم: کسی که دارو می دهد تلاش می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز تلخ می گوئیم و کار من همین است.
بیست سال بتدریج، هشت سال مداوم
مطمئنم بدتان نمی آید با من آشنا شوید و بدانید که نویسنده این کلمات کیست. نام من سیدابراهیم نبوی است. من از بیست سال قبل نویسندگی را در ایران آغاز کردم، مدتی در مجلات هفتگی می نوشتم. از همان بیست سال قبل نوشته های طنز من در ایران چاپ می شد. از هشت سال پیش من نوشتن مقالات طنز کوتاه را در روزنامه های اصلاح طلب ایرانی آغاز کردم. و در این مدت موفق شدم در بیش از بیست روزنامه و هفته نامه هر روز مقاله بنویسم و موفق شدم اکثر این روزنامه ها را با نوشته هایم تعطیل کنم. البته من این کار را به تنهائی انجام نمی دادم، بلکه یک قاضی دادگاه به نام سعید مرتضوی هم با من همکاری می کرد. من می نوشتم و او که نمی فهمید من چه می نویسم فکر می کرد من قصد نابودی حکومت را دارم، بنابراین روزنامه را توقیف می کرد. البته من می دانم برایتان عجیب است که چطور ممکن است صد روزنامه در شش سال در کشوری تعطیل شود؟ در ایران این موضوع خیلی عجیب نیست، عجیب تر این است که اگر یک روزنامه بیش از یک سال منتشر شود مردم می گویند که آن روزنامه وابسته به حکومت و سازمان های اطلاعاتی است.
من در طول هشت سال بیش از دوهزار مقاله در روزنامه ها نوشتم، برای مدت سه ماه من در سه روزنامه همزمان طنز می نوشتم، این سه روزنامه روی هم حدود پانصدهزار خواننده روزانه داشت. خیلی از خوانندگان می گفتند که روزنامه را بخاطر ستون طنز آن می خرند.( در اینجا توضیح می دهم که معمولا ایرانی ها وقتی به هم می رسند دائما از همدیگر تعریف می کنند و وقتی از هم دور می شوند پشت سر هم حرف می زنند). من در همین هشت سال موفق شدم 46 کتاب در ایران چاپ کنم و این کتاب ها معمولا یا بسیار پرفروش بود، یا پرفروش. در این مدت من دوبار زندان رفتم و به مدت سه سال دائما هر وقت که قاضی مرتضوی بیکار بود چون به من علاقه پیدا کرده بود من را احضار می کرد و مرا بازجوئی می کرد. درست در همان سالهایی که دوبار زندان رفتم به مدت سه سال پی درپی جایزه بهترین طنزنویس مطبوعات ایران را دریافت کردم. در همین دوره برنده جایزه هلمن همت در سال 1999 برای دفاع از آزادی بیان شدم.
من از چهار سال قبل که اینترنت در جهان و ایران توسعه یافت یک سایت اینترنتی راه انداختم که در همان روز اول 4000 بیننده داشت و دو هفته بعد تعداد بیننده های روزانه اش به 15000 نفر رسید. این وب سایت اینترنتی من را از دست سردبیرانی که مرا سانسور می کردند راحت کرد، حالا مجبور بودم خودم خودم را سانسور کنم. تازه فهمیدم که چرا سردبیران من می گفتند: تو موجود غیرقابل تحملی هستی!
از دوسال و نیم قبل فشارهای قضائی بر من افزایش پیدا کرد. تا حدی که من ترجیح دادم از ایران بیرون بیایم تا برای سومین بار به زندان نروم. من ابتدا به فرانسه رفتم و بعد در بلژیک مستقر شدم، کشوری که سه دولت دارد و هر کدام از دولت هایش بیش از صد وزارتخانه دارند، تقریبا همه بلژیکی ها یا وزیر هستند یا معاون وزیر. در بلژیک از طریق اینترنت به کار خودم ادامه دادم. تقریبا هر هفته سه مقاله طنز در اینترنت منتشر می کردم که روزانه بین هشت تا 12هزار نفر آنرا می خواندند. در این دو سال که در خارج از ایران بودم، چهار کتاب من در ایران چاپ شد و یک کتابم نیز در فرانسه به زبان فرانسوی به چاپ رسید. اسم این کتاب سالن شش بود که در آن یادداشت های زندان خودم را نوشته بودم. در این دوسال همچنین من با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی فارسی زبان( به نام صدای آمریکا)، با رادیو دویچه وله و با رادیو بی بی سی کار کردم و موفق شدم که تقریبا هر روز برای مردم ایران طنز بنویسم.
دوست دارم برایتان بگویم که نوشتن برای مردمی که شما قصد انتقاد از آنها را دارید چقدر کار سختی است. من در اینجا برایتان تعریف می کنم و می گویم که از کدام راهها برای نوشتن استفاده کردم تا مردم نوشته های مرا بخوانند. روش هایی که من استفاده کردم در حقیقت راهی بود تا بتوان برای مردم معمولی و عادی کشور که خیلی از آنها علاقه ای به سیاست نداشتند نشان بدهم که در چه وضع احمقانه و دشواری زندگی می کنند. راهی برای بازنگه داشتن چشم های آنها. این کار بخصوص در مورد آدمهایی که زیاد قرص خواب آور می خورند یا به زیاد خوابیدن و خواب های خوب دیدن عادت کرده اند کار سختی است.
قبل از خاتمی، بعد از خاتمی
تا قبل از روی کار آمدن خاتمی در ایران چهار یا پنج روزنامه وجود داشت که تیترهای این روزنامه ها شبیه هم بود و همه شان چیزهایی شبیه هم می نوشتند و سه شبکه تلویزیونی دولتی وجود داشت که مردم چون خیلی به آنها علاقه داشتند با زحمت زیاد و بطور پنهانی ماهواره های خارجی را نگاه می کردند. و همین موضوع باعث شده بود که مردم به شکل عجیبی بتوانند زبان های خارجی را یاد بگیرند، ضمن اینکه مردم به کفش علاقه خاصی پیدا کردند، چون همیشه مجبور بودند زیرنویس انگلیسی فیلم های فرانسوی و آلمانی را بخوانند و معمولا این زیرنویس ها روی پاهای هنرپیشه ها نوشته می شد، بنابراین خیلی از ایرانیان بازیگران سینما را از روی کفش های شان می شناسند.
در این وضعیت که مردم سالها از چیزی به نام انتقاد فاصله گرفته بودند ما باید به مردم می گفتیم که در چه وضعی هستند. من راه طنز را انتخاب کردم. شوخی با سیاستمداران، شوخی با حکومت و شوخی با مردم. اما باید این نکته را هم در نظر می گرفتم که بیش از حد طاقت مردم و حکومت نمی شد با آنها شوخی می کردم، چون وقتی کسی زیاد با سیاستمداران شوخی کند یک باره جسدش وسط یک بیایان در حومه شهر پیدا می شود و من علاقه نداشتم که تبدیل به جسد شوم.
از سوی دیگر مفاهیمی مثل آزادی، دموکراسی، گفتگو، جامعه مدنی، آزادی فردی، جامعه چند صدائی و مفاهیمی از این دست چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن حرف زد. گفتن این حرف ها بصورت جدی حال مردم را به هم می زد، بخصوص وقتی که به مقالات جدی روشنفکرانه یا فلسفی تبدیل می شد، به همین دلیل باید همه چیز را ساده می کردیم و برای مردم عادی و نسل جوان که دوست دارند همه چیز را بصورتی سرگرم کننده بخوانند ارائه دهیم. من برای طنز نوشتن از روش های مختلف استفاده کردم، هر روز یک روش جدید، نمی خواستم مردم خسته شوند. بخصوص اینکه مطمئن بودم که یک راه تازه برای حرف زدن گاهی از یک حرف تازه برای گفتن جالب تر است. برای شما بخشی از روش هایی را که استفاده کردم و استفاده می کنم بیان می کنم:
میز و صندلی و تابلو
من از داستان کوتاه استفاده می کنم. در خیلی از موارد وقایع طنز را به صورت داستان کوتاه طنز می نویسم. گاهی از داستان های کودکان که در ادبیات قدیمی و فولکلوریک ایران بسیار معروف است استفاده می کنم. گاهی نیز از فابل هایی که در مورد حیوانات است استفاده می کنم. شخصیت های سیاسی تبدیل به حیوانات می شوند و در مزرعه حیوانات سیاسی همه اتفاقات رخ می دهد.
همچنین من از داستانهایی در مورد اشیاء استفاده کرده ام، داستانهایی درباره پرده، تیغ، چنگال، خودکار، تابلو، میز و صندلی. گاهی داستانها را به صورت نمایشنامه های بسیار کوتاه تک پرده ای می نویسم، در این حالت می توان از متد دیالوگ نویسی استفاده کرد، این روش برای نشان دادن منطق های سیاستمداران بسیار مفید است.
تلفن هایی که کنترل می شود
در ایران دولت و بخش امنیتی حکومت تلفن مخالفان را کنترل می کند، من در یکی از داستانهایم گزارش یکی از تلفن های کنترل شده را چاپ کردم. خواننده در این داستان در می یابد که ماموران اطلاعاتی مشغول کنترل چه چیزهای بیهوده ای هستند. یکی از روش هایی که من در طنزهای روزانه ام استفاده می کنم استفاده از مصاحبه های خیالی است. در حقیقت مصاحبه شوندگان کمابیش همان شخصیت هایی هستند که به عنوان سیاستمدار وجود دارند، اما شما می ترسید مستقیما در مورد آنها حرف بزنید. من از روش هایی مانند گزارش هم استفاده کرده ام، گزارش های مسخره ای که در مجلات زرد و روزنامه های جنجالی چاپ می شود. بخصوص گزارشاتی که روزنامه های نزدیک به وزارت اطلاعات( مانند روزنامه کیهان) از آنها برای افشای مخالفان حکومت استفاده می کرد. وقتی که چنین گزارشاتی را مسخره می کنی آنها دیگر نمی توانند چنین گزارشاتی را بنویسند.
من بارها اعتراف کردم
یکی از روش هایی که از آن استفاده می کنم پارودی یا مشابه نویسی خاطره نویسی های سیاستمداران است. اصولا از پارودی در هر جایی که یک تگ گوئی یکنواخت وجود دارد می توان استفاده کرد، من بارها از شیوه اعترافات اجباری تلویزیونی برای طنز گفتن استفاده کردم. بارها خودم را جای کسانی که دستگیر می شدند و زیر فشار به کارهایی که نکرده بودند اعتراف می کردند قرار دادم و این اعتراف ها را در روزنامه و کتاب نوشتم و حتی در یک برنامه تلویزیونی بازی کردم. کتاب اعتراف که در آن نویسنده ای به نام سیدابراهیم نبوی در اثر فشارهایی که در زندان به او وارد شده بود اعتراف می کرد که عامل اصلی قتلهای روشنفکران بوده است، در ایران بارها چاپ شد و با استقبال خوانندگان ایرانی مواجه شد.
حسنی، یک من دیگر
در جای دیگری من پارودی سخنرانی های سیاستمداران را به عنوان طنز نوشتم و جای آنها سخنرانی کردم. شاید جالب باشد که بدانید من به جای یک روحانی که نماینده رهبر ایران در شهر شمالی ارومیه است و حرف های احمقانه ای می زند بارها حرف زده ام. مردم چیزهایی را از او نقل می کنند که او هرگز نگفته است، بلکه من گفته ام. پنج سال قبل حسنی حرف های احمقانه ای می زد و یکی از روزنامه های اصلاح طلب به نام صبح امروز توانست با نقل نوشته های او تیراژ خودش را بسیار بالا ببرد. بتدریج من سخنرانی هایی شبیه به او را منتشر می کردم، در ابتدا این سخنرانی ها فقط روی کاغذ بود، اما بعدا به فایل صدای اینترنتی تبدیل شد. برای مدت یک سال هیچ کس نمی دانست این صدا واقعی است یا نه، تا جایی که رادیو اسرائیل صدای من را به جای او پخش می کرد، بعدا من توضیح دادم که این صدای من است، اما مردم دوست نداشتند باور کنند که این ها طنز است. این بازی چند سال است که همچنان ادامه دارد. گاهی که شنوندگان این صداها مرا می بینند از من می پرسند: آیا حسنی به تازگی چیزی نگفته است؟
جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنا براین به بیماری های ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر می کنم. این بیماری ها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری می کنم. لابد می خواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره می کنم.
- بسیاری از ایرانی ها می دانند که دو ضربدر دو می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش می کنند تا شاید به نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانی ها دچار آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
- ایرانی ها تمایل عجیبی به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور هم در ایران احساس می کند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت می شوند.
- ایرانی ها هرگز از چیزی طرفداری نمی کنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی مخالفت نمی کنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمان علاقه زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان می کنند و بعد او را تنها می گذارند.
- ایرانیان کمی حسودند، به همین دلیل معمولا نمی توانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این دلیل که ایرانی ها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی نمی توانند با هم همکاری کنند.
- ایرانی ها در صد سال اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام می شود، وقتی عقل مان کاری را شروع می کند، قلب مان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت تعقیب هستیم.
- به اندازه کافی علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان خوب نمی شود.
این یک داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش را بخورد.
چند حالت میان بیمار و دارو
در سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد بوجود می آید:
اول: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم: کسی که دارو می دهد تلاش می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز تلخ می گوئیم و کار من همین است.
بیست سال بتدریج، هشت سال مداوم
مطمئنم بدتان نمی آید با من آشنا شوید و بدانید که نویسنده این کلمات کیست. نام من سیدابراهیم نبوی است. من از بیست سال قبل نویسندگی را در ایران آغاز کردم، مدتی در مجلات هفتگی می نوشتم. از همان بیست سال قبل نوشته های طنز من در ایران چاپ می شد. از هشت سال پیش من نوشتن مقالات طنز کوتاه را در روزنامه های اصلاح طلب ایرانی آغاز کردم. و در این مدت موفق شدم در بیش از بیست روزنامه و هفته نامه هر روز مقاله بنویسم و موفق شدم اکثر این روزنامه ها را با نوشته هایم تعطیل کنم. البته من این کار را به تنهائی انجام نمی دادم، بلکه یک قاضی دادگاه به نام سعید مرتضوی هم با من همکاری می کرد. من می نوشتم و او که نمی فهمید من چه می نویسم فکر می کرد من قصد نابودی حکومت را دارم، بنابراین روزنامه را توقیف می کرد. البته من می دانم برایتان عجیب است که چطور ممکن است صد روزنامه در شش سال در کشوری تعطیل شود؟ در ایران این موضوع خیلی عجیب نیست، عجیب تر این است که اگر یک روزنامه بیش از یک سال منتشر شود مردم می گویند که آن روزنامه وابسته به حکومت و سازمان های اطلاعاتی است.
من در طول هشت سال بیش از دوهزار مقاله در روزنامه ها نوشتم، برای مدت سه ماه من در سه روزنامه همزمان طنز می نوشتم، این سه روزنامه روی هم حدود پانصدهزار خواننده روزانه داشت. خیلی از خوانندگان می گفتند که روزنامه را بخاطر ستون طنز آن می خرند.( در اینجا توضیح می دهم که معمولا ایرانی ها وقتی به هم می رسند دائما از همدیگر تعریف می کنند و وقتی از هم دور می شوند پشت سر هم حرف می زنند). من در همین هشت سال موفق شدم 46 کتاب در ایران چاپ کنم و این کتاب ها معمولا یا بسیار پرفروش بود، یا پرفروش. در این مدت من دوبار زندان رفتم و به مدت سه سال دائما هر وقت که قاضی مرتضوی بیکار بود چون به من علاقه پیدا کرده بود من را احضار می کرد و مرا بازجوئی می کرد. درست در همان سالهایی که دوبار زندان رفتم به مدت سه سال پی درپی جایزه بهترین طنزنویس مطبوعات ایران را دریافت کردم. در همین دوره برنده جایزه هلمن همت در سال 1999 برای دفاع از آزادی بیان شدم.
من از چهار سال قبل که اینترنت در جهان و ایران توسعه یافت یک سایت اینترنتی راه انداختم که در همان روز اول 4000 بیننده داشت و دو هفته بعد تعداد بیننده های روزانه اش به 15000 نفر رسید. این وب سایت اینترنتی من را از دست سردبیرانی که مرا سانسور می کردند راحت کرد، حالا مجبور بودم خودم خودم را سانسور کنم. تازه فهمیدم که چرا سردبیران من می گفتند: تو موجود غیرقابل تحملی هستی!
از دوسال و نیم قبل فشارهای قضائی بر من افزایش پیدا کرد. تا حدی که من ترجیح دادم از ایران بیرون بیایم تا برای سومین بار به زندان نروم. من ابتدا به فرانسه رفتم و بعد در بلژیک مستقر شدم، کشوری که سه دولت دارد و هر کدام از دولت هایش بیش از صد وزارتخانه دارند، تقریبا همه بلژیکی ها یا وزیر هستند یا معاون وزیر. در بلژیک از طریق اینترنت به کار خودم ادامه دادم. تقریبا هر هفته سه مقاله طنز در اینترنت منتشر می کردم که روزانه بین هشت تا 12هزار نفر آنرا می خواندند. در این دو سال که در خارج از ایران بودم، چهار کتاب من در ایران چاپ شد و یک کتابم نیز در فرانسه به زبان فرانسوی به چاپ رسید. اسم این کتاب سالن شش بود که در آن یادداشت های زندان خودم را نوشته بودم. در این دوسال همچنین من با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی فارسی زبان( به نام صدای آمریکا)، با رادیو دویچه وله و با رادیو بی بی سی کار کردم و موفق شدم که تقریبا هر روز برای مردم ایران طنز بنویسم.
دوست دارم برایتان بگویم که نوشتن برای مردمی که شما قصد انتقاد از آنها را دارید چقدر کار سختی است. من در اینجا برایتان تعریف می کنم و می گویم که از کدام راهها برای نوشتن استفاده کردم تا مردم نوشته های مرا بخوانند. روش هایی که من استفاده کردم در حقیقت راهی بود تا بتوان برای مردم معمولی و عادی کشور که خیلی از آنها علاقه ای به سیاست نداشتند نشان بدهم که در چه وضع احمقانه و دشواری زندگی می کنند. راهی برای بازنگه داشتن چشم های آنها. این کار بخصوص در مورد آدمهایی که زیاد قرص خواب آور می خورند یا به زیاد خوابیدن و خواب های خوب دیدن عادت کرده اند کار سختی است.
قبل از خاتمی، بعد از خاتمی
تا قبل از روی کار آمدن خاتمی در ایران چهار یا پنج روزنامه وجود داشت که تیترهای این روزنامه ها شبیه هم بود و همه شان چیزهایی شبیه هم می نوشتند و سه شبکه تلویزیونی دولتی وجود داشت که مردم چون خیلی به آنها علاقه داشتند با زحمت زیاد و بطور پنهانی ماهواره های خارجی را نگاه می کردند. و همین موضوع باعث شده بود که مردم به شکل عجیبی بتوانند زبان های خارجی را یاد بگیرند، ضمن اینکه مردم به کفش علاقه خاصی پیدا کردند، چون همیشه مجبور بودند زیرنویس انگلیسی فیلم های فرانسوی و آلمانی را بخوانند و معمولا این زیرنویس ها روی پاهای هنرپیشه ها نوشته می شد، بنابراین خیلی از ایرانیان بازیگران سینما را از روی کفش های شان می شناسند.
در این وضعیت که مردم سالها از چیزی به نام انتقاد فاصله گرفته بودند ما باید به مردم می گفتیم که در چه وضعی هستند. من راه طنز را انتخاب کردم. شوخی با سیاستمداران، شوخی با حکومت و شوخی با مردم. اما باید این نکته را هم در نظر می گرفتم که بیش از حد طاقت مردم و حکومت نمی شد با آنها شوخی می کردم، چون وقتی کسی زیاد با سیاستمداران شوخی کند یک باره جسدش وسط یک بیایان در حومه شهر پیدا می شود و من علاقه نداشتم که تبدیل به جسد شوم.
از سوی دیگر مفاهیمی مثل آزادی، دموکراسی، گفتگو، جامعه مدنی، آزادی فردی، جامعه چند صدائی و مفاهیمی از این دست چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن حرف زد. گفتن این حرف ها بصورت جدی حال مردم را به هم می زد، بخصوص وقتی که به مقالات جدی روشنفکرانه یا فلسفی تبدیل می شد، به همین دلیل باید همه چیز را ساده می کردیم و برای مردم عادی و نسل جوان که دوست دارند همه چیز را بصورتی سرگرم کننده بخوانند ارائه دهیم. من برای طنز نوشتن از روش های مختلف استفاده کردم، هر روز یک روش جدید، نمی خواستم مردم خسته شوند. بخصوص اینکه مطمئن بودم که یک راه تازه برای حرف زدن گاهی از یک حرف تازه برای گفتن جالب تر است. برای شما بخشی از روش هایی را که استفاده کردم و استفاده می کنم بیان می کنم:
میز و صندلی و تابلو
من از داستان کوتاه استفاده می کنم. در خیلی از موارد وقایع طنز را به صورت داستان کوتاه طنز می نویسم. گاهی از داستان های کودکان که در ادبیات قدیمی و فولکلوریک ایران بسیار معروف است استفاده می کنم. گاهی نیز از فابل هایی که در مورد حیوانات است استفاده می کنم. شخصیت های سیاسی تبدیل به حیوانات می شوند و در مزرعه حیوانات سیاسی همه اتفاقات رخ می دهد.
همچنین من از داستانهایی در مورد اشیاء استفاده کرده ام، داستانهایی درباره پرده، تیغ، چنگال، خودکار، تابلو، میز و صندلی. گاهی داستانها را به صورت نمایشنامه های بسیار کوتاه تک پرده ای می نویسم، در این حالت می توان از متد دیالوگ نویسی استفاده کرد، این روش برای نشان دادن منطق های سیاستمداران بسیار مفید است.
تلفن هایی که کنترل می شود
در ایران دولت و بخش امنیتی حکومت تلفن مخالفان را کنترل می کند، من در یکی از داستانهایم گزارش یکی از تلفن های کنترل شده را چاپ کردم. خواننده در این داستان در می یابد که ماموران اطلاعاتی مشغول کنترل چه چیزهای بیهوده ای هستند. یکی از روش هایی که من در طنزهای روزانه ام استفاده می کنم استفاده از مصاحبه های خیالی است. در حقیقت مصاحبه شوندگان کمابیش همان شخصیت هایی هستند که به عنوان سیاستمدار وجود دارند، اما شما می ترسید مستقیما در مورد آنها حرف بزنید. من از روش هایی مانند گزارش هم استفاده کرده ام، گزارش های مسخره ای که در مجلات زرد و روزنامه های جنجالی چاپ می شود. بخصوص گزارشاتی که روزنامه های نزدیک به وزارت اطلاعات( مانند روزنامه کیهان) از آنها برای افشای مخالفان حکومت استفاده می کرد. وقتی که چنین گزارشاتی را مسخره می کنی آنها دیگر نمی توانند چنین گزارشاتی را بنویسند.
من بارها اعتراف کردم
یکی از روش هایی که از آن استفاده می کنم پارودی یا مشابه نویسی خاطره نویسی های سیاستمداران است. اصولا از پارودی در هر جایی که یک تگ گوئی یکنواخت وجود دارد می توان استفاده کرد، من بارها از شیوه اعترافات اجباری تلویزیونی برای طنز گفتن استفاده کردم. بارها خودم را جای کسانی که دستگیر می شدند و زیر فشار به کارهایی که نکرده بودند اعتراف می کردند قرار دادم و این اعتراف ها را در روزنامه و کتاب نوشتم و حتی در یک برنامه تلویزیونی بازی کردم. کتاب اعتراف که در آن نویسنده ای به نام سیدابراهیم نبوی در اثر فشارهایی که در زندان به او وارد شده بود اعتراف می کرد که عامل اصلی قتلهای روشنفکران بوده است، در ایران بارها چاپ شد و با استقبال خوانندگان ایرانی مواجه شد.
حسنی، یک من دیگر
در جای دیگری من پارودی سخنرانی های سیاستمداران را به عنوان طنز نوشتم و جای آنها سخنرانی کردم. شاید جالب باشد که بدانید من به جای یک روحانی که نماینده رهبر ایران در شهر شمالی ارومیه است و حرف های احمقانه ای می زند بارها حرف زده ام. مردم چیزهایی را از او نقل می کنند که او هرگز نگفته است، بلکه من گفته ام. پنج سال قبل حسنی حرف های احمقانه ای می زد و یکی از روزنامه های اصلاح طلب به نام صبح امروز توانست با نقل نوشته های او تیراژ خودش را بسیار بالا ببرد. بتدریج من سخنرانی هایی شبیه به او را منتشر می کردم، در ابتدا این سخنرانی ها فقط روی کاغذ بود، اما بعدا به فایل صدای اینترنتی تبدیل شد. برای مدت یک سال هیچ کس نمی دانست این صدا واقعی است یا نه، تا جایی که رادیو اسرائیل صدای من را به جای او پخش می کرد، بعدا من توضیح دادم که این صدای من است، اما مردم دوست نداشتند باور کنند که این ها طنز است. این بازی چند سال است که همچنان ادامه دارد. گاهی که شنوندگان این صداها مرا می بینند از من می پرسند: آیا حسنی به تازگی چیزی نگفته است؟
صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.
روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.
اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.
تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»
رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟
من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟
آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.
می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.
این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.
روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.
آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت دهاتی عوضی آدم ندیده را از پشت کوه برداشتید آوردید به شهر، هنوز بوی پهن ماچه خر همسایه زیر دماغش مانده، طبیعی است که بوی عطر زنانه آنان را عصبی و روانی می کند. سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.
آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
1.در كلمبيا در شب اول ازدواج مادر دختر بايد شاهد س ك س باشد تا از باكرگي دختر مطمئن شود.(البته اين مورد چندان عجيب براي ما نبايد باشد!)
2.در بوليوي يك مرد نبايد همزمان با يك مادر و دخترش س ك س داشته باشد.
3.در ليورپول فقط زنان فروشنده ماهي مي توانند با سينه عريان مشغول كار شوند.
4 .در هنگ كنگ زني كه مورد خيانت همسرش واقع شده ميتواند همسرش را بكشد ولي فقط با دستان خالي!!!
5.در گوام شغل بعضي مردان پاره كردن پرده بكارت دختران است و به ازاي آن حق العمل دريافت مي كنند.(در گوام ازدواج دختران باكره ممنوع!!! است)
6.در اندونزي كسانيكه جلق مي زنند بايد ماليات بپردازند.
8.در بحرين دكترهاي مرد نبايد به اندان تناسلي زنان نگاه كنند مگر از طريق آينه!!! باشد.
9.در لبنان مردها فقط حق دارند با حيوانات ماده س ك س داشته باشند و نه حيوانات نر
10.در كشورهاس اسلامي بعد از س ك س با گوسفند نبايد گوشت آن گوسفند را خورد.(گوسفندها بايد از اين موضوع خيلي خوشحال باشن!)
***
***
* وقتي دستور تحبيب قلوب را در فرداي فاجعه كوي دانشگاه در 18 تير 1378 صادر كرديد فرزندان چفيه به گردن شما چنان بيرحمي كردند كه زخمش تا مدتها بر چهره جامعه ايران بود، واي به امروز كه دستور بيرحمي صادر مي كنيد.
* آنانكه به تبعيت از انصار پيامبر اسلام خودشان را انصار حزب الله و لابد ياران شما مي خوانند سوگمندانه پليدترين وبي رحم ترين جوانان اين كشورند. وسايل اعمال برخورد آنان در حالتي كه دستور برخورد بيرحمانه صادر نكرده بوديد ابزاري بود مانند زنجير، باتوم، پنجه بوكس، چاقو، گاز بي حس كننده، كمربند چرمي و چيزهايي شبيه اين. اين موجودات معمولا برخلاف سنت هاي جوانمردانه جنگ و كشتي و حتي دعوا يك به يك نمي جنگند، اينها در گروههاي ده پانزده نفري يكي را گير مي آورند و دسته جمعي حمله مي كنند.
* در هنگام كتك زدن و به قول شما بي رحمانه برخورد كردن چنين توهم مي كنند كه انسان هايي فداكار و از جان گذشته اند. و گروه ده پانزده نفري ايثارگران به جان جواني، دختري يا پسري، مي افتند كه معلوم نيست تا چه حد در درگيري و دعوا نقش داشته است. من بارها آدمهاي زخمي را ديده ام كه برخورد بي رحمانه مورد نظر حضرتعالي با آنان روا شده است. و عجيب است كه زخم هاي اين خشونت هاي بيرحمانه پس از گذشت يك ماه و دو ماه كه هيچ، تا سالها خوب نمي شود.
* يا مطابق معمول با ديدن گروهي از روستائيان ورامين كه خودشان را فدايي رهبر خواندند ذوق تان گل كرد و دستور داديد؟ آيا متوجه هستيد وقتي كه همه جمعيت مي گويند سرباز شما هستند و گوش به فرمان شما هستند، اين « همه » فقط پانزده در صد از جمعيت كشور است؟
* آيا مي فهميد اين جمعيتي كه فرياد مي زند، در حالت زندگي عادي و در زندگي اجنماعي جرات ندارد به مردم اعلام كند كه حزب اللهي است و مدافع شما و وضع موجودي است كه شما طرفدارش هستيد؟
* آنها مي آيند و فرياد مي زنند و شما دچار اين توهم مي شويد كه چون سالن پر از جمعيت است يا استاديوم پر از جمعيت است يا خيابان پر از جمعيت است، بنابراين اكثريت مردم شما را دوست دارند. حاصل اين توهم اين است كه مي گوييد كه به اشاره يك انگشت دشمنان را توسط مردم سر جايشان مي نشانيد.
* اشاره انگشت شما را مردم فداكار ايران نيستند كه مي پذيرند، نه، اشتباه نكنيد. اشاره انگشت شما را مردم فداكار ايران نيستند كه مي پذيرند، نه، اشتباه نكنيد. اشاره انگشت شما را قاضي دادگاه انقلاب و دادگاه مطبوعات و فرماندهان سپاه و بسيج و انصار حزب الله مي بينند. آنها قدرت دارند. آنها مي توانند با امضاء يك كاغذ يك خانه را بازرسي كنند و كسي را به زندان بيندازند يا با باتوم و زنجير بدنهاي بي دفاع را له كنند.
* پشت اين قدرت هيچ چيز مقدسي نيست، هيچ انگيزه پاكي نيست. عاشقان و فداكاران شما مثل آب خوردن فحش مي دهند و با بي رحمانه ترين شكل كتك مي زنند و تا مطمئن نباشند كه يك لشگر ضد شورش پشتيبان آنهاست جرات حمله به جوانان كشورمان را ندارند. اشتباه نكنيد! متاسفانه شما در هفت سال اول حكومت نادرشاه نيستيد كه قدرت و انگيزه داشت، شما در هفت ساله دوم هستيد، همان سراشيبي كه تقريبا تمام قدرتمندان برسرير قدرت فريب آنرا خورده اند و دستور برخورد بي رحمانه را صادر كرده اند.
* و سوگمندانه هيچ كدام تامل نكردند كه آيا اين برخورد بي رحمانه دواي درد آنهاست يا نه. حاصل اين مي شود كه تازه وقتي قدرت را از دست دادند به اين فكر مي كنند كه كاش عاقلانه و منطقي برخورد كرده بودند.
* نه شما در ايران محبوب تر از صدام حسين در عراق هستيد و نه انصار حزب الله و بسيج و سپاه و طرفداران شما انگيزه و عصبيت سربازان و عاشقان صدام حسين را دارند. محض رضاي خدا به سرنوشت او نگاه كنيد و درس عبرت بگيريد. صدام حسين كه زماني نامش بر بدن هر شهروند عراقي لرزه مي انداخت ذوب شد و به زمين فرو رفت و الآن جز كابوسي در ذهن مردم عراق نيست.
* مردم چنان از او نفرت پيدا كردند كه با آغوش باز سربازان بزرگترين قدرت نظامي و خشونت بار جهان را استقبال كردند. اين سرنوشتي تلخ است، كاري نكنيد كه مردم در آرزوي حمله آمريكا باشند. اين ظلمي است بر مردم ايران. آنان دوست دارند مستقل باشند و پيشرفت كنند و آزادي فردي و سياسي و امنيت داشته باشند. آنان مي خواهند در پناه قانون زندگي كنند و مثل همه مردم جهان نزد افكار عمومي جهانيان احترام داشته باشند. اينها حق طبيعي مردم است.
* متاسفانه تعريف دشمن در ادبيات سياسي شما آنقدر گشاد شده است كه 85 درصد جمعيت ايران در آن جا مي گيرند. مجلس دشمن است، دولت دشمن است، احزاب دشمن اند، جوانان دشمن اند، زنان دشمن اند، دانشجويان دشمن اند، پيرمردها دشمن اند......
* مي دانيد نام حكومتي كه اكثريت مردم را دشمن مي داند چيست؟ شما آنقدر دانش داريد كه معنِي نام ديكتاتوري را بدانيد. آيا وقتي در سالهاي 1350 تا 1357 در مشهد در جمع روشنفكران خراسان به حكومت ايده آل تان فكر مي كرديد هرگز گمان مي كرديد رهبر كشوري بشويد كه فقط 15 درصد مردم اش حكومت شان را قبول داشته باشند؟
* اگر زماني به شما مي گفتند نظرتان درباره چنين خكومتي چيست چه مي گفتيد؟ دوروبرتان آينه سراغ داريد؟ چه مدتي است كه در آينه به خودتان خيره نشده ايد؟
* يكي از دوستان قديمي تان به من مي گفت كار تمام است. مي گفت آقا به اين نتيجه رسيده است كه اگر برود ايران هم مي رود. مي گفت آقا مي گويد تا آخرين قدم مي ايستم و نمي گذارم با از ميان رفتن ما دين هم از بين برود. او با نااميدي در مورد شما فكر مي كرد و معتقد بود در چنين وضعي بهتر است آدم مثل كسي كه در طوفان شن گرفتار شده است گوشه اي بنشيند تا طوفان تمام شود و اگر زنده ماند به زندگي اش بعد از طوفان ادامه دهد. اين نگاه دوست قديمي شماست، واي به حال ملت كه شما را دوست ندارد و دوست نمي شمارد.
* يك بيماري وجود دارد به نام پارانويا، اين بيماري دو نشانه دارد. نخست اينكه بيمار احساس عظمت مي كند و خود را مهم ترين موجود جهان مي پندارد و دوم اينكه بيمار احساس مي كند تمام جهان در حال توطئه عليه او هستند. اين بيماري را مي شناسيد؟
* بسياري از قدرتمندان بر سرير قدرت دچار اين بيماري اند. آنان احساس مي كنند عظيم اند، احساس مي كنند ناجي محرومان و فقرا و مستضعفان و پابرهنگان اند. احساس مي كنند در سرنوشت بشر نقش مهمي دارند، فكر مي كنند قدرت تغيير جهان را دارند. در همان حال همه را دشمن مي پندارند، مي بينند كه همگان در حال توطئه اند.
* آمريكا قصد حمله نظامي دارد، اروپا قصد تهاجم فرهنگي دارد، ژاپن قصد تهاجم اقتصادي دارد، عرب ها قصد دارند با توسعه وهابيت شيعه را از بين ببرند، حيدر علي اف قصد دارد تا آذربايجان را از ايران جدا كند، حامد كرزاي قصد دارد تا مرز شرقي را دچار بحران كند. همين مي شود كه همه دشمن مي شوند، همه سازشكار و خودفروخته مي شوند. ياسر عرفات مي شود دوست اسرائيل و بشار اسد مي شود موجودي ترسو و سازشكار. هيچ كس دوست نيست، جز موجوداتي موهوم كه در واژه هايي موهوم تر معني مي شوند
* نهضت آزادي با متوسط سني 70 سال قصد براندازي حكومت را دارد. ملي مذهبي ها شش ماه بعد از اينكه چهار بار در خانه همديگر مهماني دادند شدند تشكيلاتي پيچيده كه براي آمريكا كار مي كردند. مشاركتي ها جاده صاف كن آمريكا هستند. تندروهايي مثل مجاهدين انقلاب قصد كودتاي خزنده دارند.
* روشنفكران كه مادرزاد دشمن اسلام اند. ملي ها كه مرتد هستند. جوانان كه فاسدند. زنان كه متاثر از فرهنگ غربي اند.....
* اينها ر
واقعا اگر اينهمه دشمن قصد توطئه عليه شما را دارند، پس اين حكومت با اتكاء به چه چيزي سر جايش ايستاده است؟
* بگوييد تا حفاظت اطلاعات قوه قضائيه نظرسنجي علمي كند و ببيند كه شما محبوب چند درصد از مردم ايران هستيد. نمي گويم وزارت اطلاعات، چون لابد وزارت اطلاعات هم دشمن است و قابل اعتماد نيست. فكر مي كنيد چند درصد از مردم ايران شما را دوست دارند؟
* شاخص خوبي به شما مي دهم، اميدوارم كمي به آن فكر كنيد. مي گويند نفرين آخرين كاري است كه يك درمانده مي كند. وقتي مردم كاملا از دست يك حكومت به تنگ مي آيند و همه راههاي اصلاح بسته مي شود، مردم رهبران شان را نفرين مي كنند و براي آنها جوك مي سازند
* به دفترتان بگوييد برايتان جوك هايي كه پس از توقيف و سركوب مطبوعات در مورد شخص شما ساخته شد را جمع آوري كند. آنها را گوش كنيد و به انگيزه سازندگان آن دقت كنيد. هربار كه عليه مردم حرفي زده ايد و مردم حق اعتراض نداشتند يك جوك براي شما ساختند. هربار كه حق انتخاب را از مردم گرفتيد مردم يك جوك در مورد شما ساختند.
* سوگمندانه اين جوكها آنقدر غيرانساني است كه من حتي حاضر نيستم خيلي از آنها را گوش كنم، نه به اين خاطر كه در مورد شماست، نه، به اين خاطر كه در مورد يك انسان است. اما شما، شخص شما هستيد كه خودتان را ويران كرده ايد. شما هستيد كه اجازه مي دهيد برايتان جوك بسازند.
* و مي دانيد كه خودكرده را تدبير نيست. وقتي جرج بوش در نقش يك احمق سياسي ظاهر شد و بدون هيچ دليلي رفتاري تجاوزكارانه در پيش گرفت، مردم جهان و آمريكا هزاران جوك براي او ساختند. وقتي يك شهروند تحت فشار حكومتش قرار مي گيرد و راهي براي واكنش قانوني ندارد و حق اعتراض از او سلب مي شود، مجبور مي شود تا باورهايش و كينه اش را در لطيفه و جوك نشان بدهد.
* در اين چهار سال كاري كرده ايد كه مردم كينه شما را به دل دارند. شما مي رويد، مطمئن باشيد كه مي رويد. حتي اگر به نابودي حكومت مطمئن نباشيد به مرگ كه ايمان داريد؟ هيچ وقت يادتان نرود كه نام نيكي از شما در تاريخ ايران نخواهد ماند. البته، نه، بگذاريد كمي عادلانه تر قضاوت كنم. اين را مي توانم بگويم كه شما در دوران خودتان دستور بيرحمي و شقاوت و اعدام را تا به حال صادر نكرده ايد.
* به اين ايمان دارم. گمان مي كنم چيژهايي از رمان و شعر و موسيقي و ادبيات و محمد مختاري و شريعتي و اخوان و شفيعي كدكني و روشنفكران خراسان هنوز به جا مانده است كه به شما اجازه نمي دهد بيرحم باشيد و دستور اعدام صادر كنيد. گرچه مي دانم كه خاتمي درمانده و مستاصل مدتها بست نشست كه شما دستور اعدام بچه هاي دانشجوي واقعه 18 تير صادر نكنيد. و شما معتقد بوديد كه بايد چند تايي را اعدام كنند تا چنين وقايعي تكرار نشود و عبرت شود براي ديگران.
* بگوييد تا فهرست اسامي كوچك دستگيرشدگان 18 تا 25 ساله درگيري هاي دانشجويي را برايتان بياورند. مطمئنم نامهايي مانند ابوذر، سجاد، ميثم، احسان، ياسر، سارا، مونا و زهرا در آن فهرست فراوان است. اينها فرزندان پدر و مادرهاي نسل جنگ و انقلاب هستند
* اين بچه ها در مدارس جمهوري اسلامي درس خوانده اند. اين بچه ها تقريبا هرگز از ايران پايشان را بيرون نگذاشته اند. شما به اينها مي گوييد عوامل دشمن؟ ابوذر و ميثم و ياسر كه عوامل دشمن باشند، واي به خود دشمن! چه شد كه اينها دشمن شدند؟
وقتي قاضي مرتضوي در بهار سال 1379 به دستور شخص شما حكم بازداشت 14 روزنامه را در يك شب امضا كرد و لكه ننگ بر دامن شما و جمهوري اسلامي گذاشت، شما اجازه داديد تا تخم كينه و نفرت در دل يك نسل كاشته شود. حالا بياييد و آنچه كاشته ايد درو كنيد. مي گويند: هركه گريزد ز خراجات شهر/ جوركش غول بيابان شود
* روزهاي تلخ و سياهي در پيش است. به حكم آنكه انتقادات نرم و ملايم ما را در مطبوعات دوم خردادي تاب نياورديد، به حكم آنكه روند طبيعي جنبش اصلاخات را تحمل نكرديد، به حكم اينكه نپذيرفتيد يك اقليت 15 درصدي حق ندارند 70 درصد قدرت را در اختيار داشته باشند، به حكم اينكه نپذيرفتيد مردم حق دارند نمايندگان خود را انتخاب كنند، به حكم اينكه نپذيرفتيد مردم حق دارند اعمال خود را به اختيار انجام دهند، به حكم همه اينها، نسلي را در پيش رو خواهيد داشت كه اصلا شما را دوست ندارد و به اين نتيجه رسيده است كه حكومت شما غيرقابل اصلاح است.
* حالا دو راه در پيش داريد، يا پا پس بگذاريد و بپذيريد كه سهم واقعي از قدرت براي آن 15 درصد حفظ شود و يا دستور بيرحمي و برخورد بيرحمانه صادر كنيد و بدون گوش كردن به مشاورت عاقلان با اشاره انگشت مخالفان تان را درو كنيد. اگر جسد 40 يا 50 نفر كف خيابان اميرآباد بيفتد ، مطمئن باشيد آن خانه ديگر هرگز روي آرامش نخواهد ديد.
* طوفان جامعه چنان گيج كنننده است كه فرصت تامل دوباره به شما را نخواهد داد. زماني فرا خواهد رسيد كه شوراي فرماندهي سپاه هم حرف شما را گوش نمي كند. آن وقت است كه علي مي ماند و حوضش، گرچه سالهاست كه علي مانده است و حوضش. در اين حال هرچه كنيد به ضرر شما خواهد بود. آن وقت است كه چفيه ها را دختران جوان به عنوان دستمال گردن و رودامني خواهند بست و به تمسخر تمام آنچه ارزشي خوانده ايد خواهند پرداخت. و اين تمسخر پاداش كسي است كه نمي خواهد چيزي را به وقت خودش بفهمد.
* دستور برخورد بيرحمانه تان را هرچه زودتر پس بگيريد. واقعيت اجتماعي بيرحم تر از آن است كه كسي بتواند چنين دستوراتي صادر كند. مي خواهم رازي را با شما در ميان بگذارم. دانستن آن سودمند است. پيرمردها و ميان سالان جامعه ايران تندروتر از جوان ها هستند، همه مي دانند كه تا دو سه سال ديگر جمهوري اسلامي در تاريخ سيآسي جهان تدريس خواهد شد و اثري از آثارش نخواهد ماند. پيرمردها مي گويند تا دو سه سال ديگر ما پيرتر مي شويم و ديگر وقتي براي زندگي نخواهيم داشت، اما جوان ها مي گويند ما تازه آن زمان اول جواني مان است و وقت زندگي داريم، بنابر اين چه عجله ايست!
آقاي خامنه اي! رهبري حكومتي كه مردمش ساعت پايانش را انتظار مي كشند كار سختي است؟ نه؟