حدس بزن!... محسن نامجو هفته دیگه تو واشینگتن کنسرت داره! بازم حدس بزن!... من بلیتشو گرفتم!!!!!ء--> Click here Reply
Ahmad Arbaboun Reporting for Duty...
| وزير دفاع؛ |
| |
| |
| وزير دفاع خبر قرار نگرفتن ماهواره اميد در مدار را تاييد کرد. به گزارش مهر مصطفي محمدنجار در پاسخ به سوالي مبني بر جوسازي غربي ها درباره عدم موفقيت پرتاب آزمايشي موشک ماهواره بر سفير اميد اظهار داشت؛ اساساً برنامه ما اين نبود که ماهواره در مدار قرار بگيرد بلکه بحث اصلي تست پرتاب ماهواره بود که با موفقيت انجام شد. وي افزود؛ با اين موفقيت راه براي نشاندن ماهواره اصلي که در مراحل بعدي انجام خواهد شد، باز شد. وزير دفاع در پاسخ به اين سوال که ماهواره اصلي چه زماني پرتاب مي شود، گفت؛ رئيس جمهور زمان دقيق را اعلام خواهد کرد. وي در پاسخ به اين سوال که آيا از نگاه وي دولت نهم نقطه ضعفي نيز داشته است يا خير، گفت؛ نکته يي که به عنوان نقطه ضعف دولت نهم باشد به نظرم نمي آيد اما ممکن است در زمينه هدف گذاري ها، گاهي بالاي 100 درصد و گاهي اوقات هم زير 100 درصد قرار بگيريم . |
ای مرغ سحر، چو این شب تار،
بگذشت ز سر سیاهکاری
وز تحفه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
واهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی، فسرده یاد آر
ای همره تیه پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود
زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود
بربادیه جان سپرده ، یادآر
چون گشت زنو زمانه آباد
ای کودک دوره طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدایی
نه رسم ارم ، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژخایی
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ بجرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده ، یادآر
تصویر شهید رحمان دادمان وزیر راه دولت خاتمی
هرچند گاف دادن های آقای احمدی نژاد مسبق به سابقه است و هنوز کسی پاسخ صریح نداده است که فیلم های اظهارات ایشان در زمینه ی هاله ی نور و یا غنی سازی اورانیوم توسط یک دختر شانزده ساله در زیرزمین خانه شان از چه منطقی برخوردار بوده، اما گاهی نکات عبیبی توسط ایشان مطرح می شود که اگر کمی دقت کنیم از تعجب درمی مانیم چه بگوییم.
چند شب پیش (دوشنبه 7/5/87) به قصد تماشای یکی از سریال های کمدی شبکه یک سیما بچه ها تلویزیون را روشن کردند. حوالی 10 شب مصاحبه خبرنگار شبکه ان- بی- سی آمریکا با احمدی نژاد را نشان می داد که مربوط به چندروز قبل از آن بود. در آخرین فراز، خبرنگار راجع به قصد ایران برای تولید سلاح هسته ای پرسید. آقای احمدی نژاد ضمن تکذیب این مطلب، اعتراض کرد که چرا شما غربی ها انرژی هسته ای را معادل با سلاح هسته ای می دانید. تا اینجایش صحبت ها طبیعی بود. سپس جناب ایشان شروع کرد در منقبت انرژی هسته ای داد سخن دادن و گفت: " ببینید انرژی هسته ای یک انرژی تجدید شونده و پاک است که همه ملت ها حق دارند از آن استفاده کنند..." از تعجب خشکم زد.
بگذریم از بحث هایی که در باب پاک بودن انرژی هسته ای مطرح است، که در کشور ما بنا به موضع رسمی حکومت همه باید معتقد باشند مشکلی به نام زباله های هسته ای و خطرات نیروگاه های هسته ای وجود ندارد و این انرژی مثل آب پاک است. اما «تجدید پذیر» بودن انرژی هسته ای کشف جدیدی است که بدون تردید باید به نام آقای احمدی نژاد ثبت شود، چون تا به حال از هیچ عالم و دانشمندی نظیر این سخن شنیده نشده است.
حتی اگر فرض کنیم کثرت اشتغالات و گرفتاری های ناشی از خدمت به مردم باعث شده باشد آقای احمدی نژاد فیزیک دوره ی دبیرستان را هم فراموش کرده باشد، باز هم به سختی می توان پذیرفت که جناب ایشان معنی و مفهوم کلمه «تجدید پذیر» را متوجه نباشند و همین طوری این کلمه از دهانشان در رفته باشد. مزید اطلاع خوانندگان عزیز عرض می کنم طبقه بندی شکل های محتلف انرژی در طی دروس علوم راهنمایی و حتی ابتدایی چندین بار تکرار می شود و در کتاب فیزیک سال اول دبیرستان (فصل اول بخش 7 تحت عنوان منابع انرژی ) می گوید: " در یک نگاه کلی منابع انرژی را می توان به دو دسته ی تجدید پذیر و تجدید ناپذیر تقسیم بندی کرد" و ادامه می دهد:" انرژی های تجدید ناپذیر تنها یک بار قابلیت مصرف دارند و منابع آن ها محدود است و پس از مدتی تمام می شوند. سوخت های فسیلی و سوخت های هسته ای از جمله ی این منابع محسوب می شوند...."
هر چند معمولاً بچه های با استعداد، آموخته های اصلی دوره ی نوجوانی را دیرتر فراموش می کنند اما فرض کنیم دوره ی دبیرستان به نحوی طی شده که ایشان مفهوم تجدید شوندگی منابع انرژی را فراموش کرده باشند. سؤال این است که آیا در دانشگاه علم و صنعت که ایشان هرسه مقطع تحصیلی لیسانس، فوق لیسانس و دکتری را طی کرده اند کسی فیزیک عمومی تدریس نکرده و یا مبحث انرژی از درس فیزیک عمومی یک (سال اول دانشگاه) حذف شده است و یا این که برخی از دانشجویان از آموختن این مباحث معاف بوده اند؟ تا جایی که بنده مطلعم دراین دانشگاه معتبر به غیر از دکتر بهبهانی (وزیر محترم راه فعلی و معاون سابق شهرداری در زمان احمدی نژاد ) که دکترای شهرسازی را به آقای احمدی نژاد تقدیم کرده اند، استادان برجسته و باسواد زیادی وجود دارند و نمی توان خجالت و شرمساری از این که یک دانش آموخته ی دکترای این دانشگاه نمی داند منابع انرژی هسته ای تجدیدپذیر نیست را به گردن برنامه آموزشی دانشگاه علم و صنعت انداخت. مشکل را باید جای دیگری جست و جو کرد.
حالا از همه ی این ها بگذریم و فرض کنیم یک دکترای شهرسازی لازم نیست چیزی از مفهوم انرژی بداند. اما سوال این جاست که اگر یک نفر به عنوان یک تحصیل کرده ی دانشگاهی رئیس جمهور کشوور شد و قرار شد تا در کنار سایر مسایل مبتلابه کشور در زمینه برنامه ریزی نظام مصرف و تولید انرژی کشور نیز تصمیم گیری کند، باز هم ضرورت ندارد حداقل فرق منابع تجدید شونده و تجدید ناپذیر انرژی را بداند؟ آیا جناب ایشان قبل از انحلال و ادغام شوراهای عالی مهم کشور از جمله شورای عالی انرژی، که رئیس جمهور ریاست آن را دارد، حداقل یک بار در بکی از جلسات این شورا شرکت نکردند تا لا اقل با تعاریف اولیه آشنا شوند؟ آیا ایشان در طی سه سالی که رئیس جمهور بودند لااقل یک گزارش دوصفحه ای از منابع انرژی کشور خوانده اند که در یک مصاحبه حساس تلویزیونی که نوار آن نیز دست خارجی هاست چنین گافی ندهند؟ آیا اگر فرض کنیم کثرت سفرهای استانی و ملاقات های مردمی به ایشان شناخت کافی از مشکلات مردم داده باشد، می توان پذیرفت رئیس جمهوری کشور را اداره می کند که خبر ندارد منابع انرژی هسته ای تمام شدنی هستند و هیچ سازوکاری در طبیعت اطراف ما وجود ندارد که بتواند آن ها را باز تولید کند؟
در همین مصاحبه ی ذکر شده، آقای احمدی نژاد با ژست متفکرانه و لبخند ملیح شان به خبرنگار ان بی سی می گفتند: " آیا اگر الان هزار نیروگاه هسته ای در جهان مشغول کار بود باز هم شاهد افزایش بی رویه قیمت نفت در جهان بودیم؟". بگذریم از این که ایشان در جاهای دیگر، همین قیمت فعلی نفت را هم پایین و غیرعادلانه اعلام کرده اند، اما این دلسوزی ایشان برای مصرف کنندگان انرژی در جهان و حسرت خوردن شان از کم بودن تعداد نیروگاه های هسته ای نشان می دهد که توصیفی که از «تجدید شونده» بودن انرژی هسته ای کرده اند واقعاً اتفاقی نبوده است و ایشان جداً تصور می کنند منابع محدود عناصر رادیواکتیو در زمین لایزال است و مثل انرژی باد، انرژی خورشید ی یا انرژی هیدرواستاتیک همواره با میزان تقریباً یکسانی در دسترس بشر هستند. وگرنه اطلاع از این که همپای قیمت نفت خام، بهای کیک زرد نیز به عنوان ماده خام و محدود تولید انرژی بالا رفته است کار چندان دشواری نیست.
این را صادقانه عرض می کنم که اگر مسئله به کم اطلاعی و کم مایگی یک مسئول بالای کشور ختم می شد که گهگاه باعث گاف های کلامی می شود مشکلی وجود نداشت. ما اصراری روی این که رئیس جمهور حکیمانه و از سر اطلاع حرف بزند نداریم. اگر هم موضوع به درک ناصحیح و غیر واقعی توده ی مردم از واقعیت ها منحصر می شد باز هم مشکل به نحوی قابل تحمل بود. اما فاجعه این جاست که برخی از مسئولان کشور خودشان هم به صحبت های کارشناسی نشده و ناشی از کم اطلاعی خویش ایمان دارند و برهمان مبنا تصمیم های کلان می گیرند. حکایت آش نذری ملاست که خودش شایعه ساخت و بعد از اندکی خودش باور کرد که آن سوتر آش می دهند. اگر آقای احمدی نژاد واقعاً بر این تصور باشد که منابع انرژی هسته ای در طبیعت تجدید پذیرند و بر همین مبنا برای کشور تصمیم بگیرد، فاتحه مان خوانده است.
سياست ممكن است نون و آب داشته باشد، ممكن است نداشته باشد. ممكن است پدرومادر داشته باشد يا نداشته باشد. ممكن است خوشنامي و خوشعاقبتي داشته باشد، ممكن است نداشته باشد. اما هرچه دارد يا ندارد تقريبا با اطمينان ميتوان گفت بازنشستگي ندارد.
ورود به عرصه سياست با خودت است خروجش با كرامالكاتبين. اگر وارد اين ميدان شدي و اسمت در محافل مطرح شد يا در دفترچه تلفن بعضي خبرنگارها ثبت شد، به سختي ميتواني نامت را حذف كني. حتي اگر از سر عافيتطلبي يا ترس يا بيحالي يا هر انگيزه ديگر كنج عزلت بگزيني و كار به كسي نداشته باشي صدجور معني و تجزيه و تحليل ميشود. يكي ميگويد خود را براي يك آينده پرماجرا آماده ميكند، ديگري ميگويد دارد كار مبنايي تئوريك ميكند، سومي گمان ميكند مشغول كار جدي تشكيلاتي هستي، ديگري فكر ميكند فعاليتات را دور از چشم ديگران به خارج از كشور منتقل كردهاي و خلاصه هزار و يك تفسير جورواجور ديگر.
بنده خدا ميرحسين موسوي را نگاه كنيد. نزديك بيست سال است كه عالم سياست را سه طلاقه كرده و به كار هنري خودش مشغول است. اما خدا نكند به اندازه يك آدم معمولي در جلسهاي دوستانه نظري ارائه كند، صد جا نقل قول ميشود و هر كس بر آن تفسيري ميگذارد. دست خودش نيست، هر حرفي بزند مهم تلقي ميشود. از گذشته نميتوان فرار كرد. بالاخره روزگاري او در راس هرم اجرايي كشور بوده و با مقامات عالي نظام حشر و نشر داشته است. بنابراين يا ناچار است سكوتي عميق پيشه كند و در هيچ موردي حرف نزند يا تن دهد به اينكه سوژه نقد و بررسي ديگران قرار بگيرد. چنين شخصيتي بخواهد يا نخواهد مطرح است و نامش از فهرست رجال سياسي پاك شدني نيست. حتي اگر خود را از چشم آفتاب و مهتاب هم پنهان كند چهارسال يك بار فصل انتخابات رياست جمهوري كه ميشود كساني نامش را ميآورند وسط و در موردش بحث ميكنند.
يا عبدالله نوري را در نظر بگيريد.بالا برود و پايين بيايد سوژه تجزيه و تحليلهاست و كساني پيدا ميشوند كه به انحاي مختلف دربارهاش نظر دهند. مگر ميشود آدمي در يك مدت نسبتا طولاني روي تيتر روزنامهها باشد و بعدش هيچ. گذشته هر كسي، خوب يا بد، وبال گردنش است و تا ابد همراه او. به همين ترتيب خيلي كسان ديگر را ميتوان نام برد كه تا وقتي زندهاند از فهرست سياسيون كشور قابل حذف نيستند چه خودشان بخواهند و چه نخواهند؛ و چه جريان حاكم بخواهد، چه نخواهد. اين مثالها را گفتم كه ديگر نخواهم خاتمي را مثال بزنم.
سياست به قول اصفهانيها «خيك شيره» است. ممكن است تو آن را رها كني ولي او تو را رها نميكند. محكم چسبيده است و ولكن نيست. البته نقشها عوض ميشود، جايگاهها تغيير ميكند و متناسب با شرايط هر زمان آدمها در موقعيتهاي جديدي قرار ميگيرند كه ممكن است مهمتر از گذشته تلقي شود و ممكن است كم اهميت تر به نظر برسد. اتفاقا اين پديده چيز خوبي است و به يك معني سنت حسنهاي است كه در كشورهاي مردمسالار بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد. قرار نيست يك كسي كه وزير يا وكيل شد، يا بيش از آن، نخستوزير يا رئيسجمهور شد، تا آخر عمر در همان سمت باقي بماند.
جابهجايي سياستمداران و لبريز شدن پيمانه عمر سمتهاي خاص سياسي پديدهاي است كه مردم هم از آن بدشان نميآيد. حتي اگر هيچ عيب و ايراد خاصي هم نباشد جامعه بعد از مدتي از چهرههاي تكراري خسته ميشود و دلش ميخواهد چهرههاي ديگر با حرفهاي ديگر را در مقابل خويش ببيند. اما معناي اين حرف اين نيست كه خانم يا آقايي كه ساليان سال در يك يا چند سمت كار سياسي كرده و با استفاده از سرمايه اعتماد مردم تجربه اندوخته، از فرداي روزي كه از سمت خود كنار رفت برود صبحها كنار آفتاب بنشيند، عصرها در پارك قدم بزند و وسط روز هم به خريد خانه يا غذاي بچهها و مدرسه نوهها بپردازد.
تجربه سياسي، بخشي از اندوخته يك جامعه است. جامعهاي كه توسعهيافتهتر است تعداد بيشتري متخصص باتجربه دارد، تعداد بيشتري محقق دانشمند دارد، تعداد زيادتري مدير كاركشته دارد و تعداد بيشتري هم مخترع و مبتكر دارد. همه اينها سر جاي خود، اما از همه اينها مهمتر آنكه تعداد بيشتري رجل سياسي (اعم از زن و مرد) در داخل خود پرورش داده است و اتفاقا تجربه سياسي چون در بين اعضا و جوارح آدمي عمدتا با زبان كار دارد (البته به شرط آنكه مغز كارش را درست انجام دهد!) چه بسا در ساليان پيري و از كارافتادگي جسمي تازه اول شكوفايي اش باشد. البته قبول دارم يك سياستمدار سالخورده قادر نيست هر روز ساعتها روي صندلي بنشيند و در جلسات متنوع عصا قورت داده به اظهارنظرهاي رنگ و وارنگ حاضران پاسخ دهد. براي او امكان ندارد روزي چند سخنراني كند و هفتهاي چند گزارش حياتي را تنظيم كند. اما در عوض بايد اذعان كرد كه سياستمداري كه دوره ممتدي از مشاغل اجرايي و سياسي را پشت سر گذاشته انباني از تجربه را بر دوش دارد كه گاه به مراتب ارزشمندتر از دستاورد كارهايي است كه صرفا با بذل انرژي و وقت توسط جوانترها انجام ميشود. گاه يك جمله، يك تحليل، يك تجربه سياسي، يك خاطره و يك ريزبيني از سوي كسي كه سرد و گرمها را چشيده است ممكن است در سرنوشت يك حزب يا جريان سياسي تاثيري خارقالعاده داشته باشد.
در همه جاي دنيا كه براي سرمايههاي انساني ارزش قائل هستند انجمنها و احزاب نقش ذخاير و منابعي را ايفا ميكنند كه وظيفه نگهداري سرمايههاي سياسي جامعه و بهرهبرداري صحيح و اصولي از آنها را برعهده دارند. يك جريان سياسي كه توانسته است طي سالياني مديران ارشد جامعه را تعيين كند پس از كنار رفتن از قدرت يا سرآمدن دوره قانوني خدمت مديران مذكور ميتواند به بهترين وجه اين سرمايههاي ارزشمند را حفظ كند و به كار گيرد تا در دورههاي بعدي كسب قدرت مجبور نباشد تمام تجربهها را از سر گيرد.
البته بهكارگيري مجدد اين سرمايهها در سمتهاي قبلي يا سمتهاي جديد نيز مادامي كه نيروها از توان و قدرت مديريت برخوردارند ممنوع نيست، هرچند ممكن است مرسوم نباشد. اما آنچه مسلم است هيچ جامعه عقلمداري حكم نميكند افرادي را كه تا چندي پيش سخنانشان تيتر روزنامهها ميشد و اخبار فعاليتهايشان در رسانهها نقل ميشد به يكباره از رده خارج كند و به عنوان جنس اسقاطي به آنها نگاه كند. عقل و درايت اقتضا دارد كه هر سياستمداري با هر انديشهاي كه دارد بتواند تا روزي كه توانايي تاثيرگذاري دارد و تا جايي كه امكان عمل دارد جامعه و دوستان و هواداران مشي سياسياش را از تجارب و انديشههاي خويش محروم نسازد.
جامعهاي كه به هر دليل تعداد زيادي سياستمدار خاموش دارد كه سكوت و گوشهنشيني را برعمل سياسي ترجيح ميدهند نبايد ترديد كند كه از نوعي بيماري دروني رنج ميبرد، درست شبيه بيماريهايي كه در آن، سيستم دفاعي بدن با اعضاي خود شبيه عامل خارجي رفتار ميكند و آنها را از كار مياندازد.دوست خوبم آقای تاجزاده، در آستانه سالگرد ۱۸ تیر به چند تا سؤال در مورد آن حادثه تلخ پاسخ داده و به عنوان مهمان، اختصاصاً برای خوانندگان وبنوشت فرستاده است. با تشکر از مصطفی قسمت اول آن را امروز میخوانید.
درباره حادثه ۱۸ تیر، به نظر من مهمترین سؤالها و پاسخهای من به آنها به شرح زیر است:
۱. آیا تجمع دانشویان در اعتراض به توقیف روزنامه سلام اتفاقی، منحصر به فرد و ویژه بود؟
پاسخ این است که خیر؛ زیرا بارها و بارها دانشجویان کوی دانشگاه تهران در اعتراض به برخی تصمیمات دولتی و حکومت تجمعهای خودجوش شکل میدادند. در این مواقع معمولاً بین ۱۰۰ تا ۴۰۰ نفر از دانشجویان در کوی جمع میشدند و بعضاً با دادن شعارهایی از کوی خارج شده و تا امیرآباد، تقاطع بزرگراه آلاحمد میرفتند و سپس به کوی برگشته و متفرق میشدند. بعد از توقیف روزنامه سلام به جرم اینکه چرا طرح سعید امامی را در مورد مطبوعات افشا کرده بود، این اجتماع شکل گرفت. بعدها دانشجویی که نخستین یادداشت را برای دعوت از دیگر دانشجویان به منظور برپایی تجمع نوشته بود (اگر اشتباه نکنم اسم او آقای شفیعی بود) دستگیر شد و نزدیک به دو سال در زندان بود. نه در آن دو سال و نه در سالهای بعد تا به امروز، هیچ مدرکی دال بر اینکه این اجتماع را یک جریان سازمانیافته سیاسی شکل داده باشد به دست نیامد و بنابراین قاطعانه میتوان گفت این تجمع، تجمعی بود خودجوش و دانشجویی، مثل همیشه.
۲. آیا نحوه مقابله با آن اجتماع خودجوش دانشجویی طبیعی بود؟
مواجهه با دانشجویان تجمعکننده در مرحله اول کاملاً طبیعی بود اما در مرحله بعد غیرطبیعی، سازمانیافته و از پیش تصمیم گرفته شده بود. در مرحله اول به محض خروج دانشجوها از کوی، چون همیشه نزدیکترین پاسگاه نیروی انتظامی تعداد محدودی نیرو به محل میفرستد و با زبان لین از دانشجوها میخواهد که به کوی برگردند و خواستههایشان را از طرق قانونی پیگیری کنند و دانشجویان به همین ترتیب عمل میکنند. تا اینکه از فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ با آنها تماس گفته میشود که شرایط را همانطور که هست حفظ کنند تا فرمانده و نیروهایش به محل برسند. با رسیدن نیروهای جدید به محل با اینکه اکثریت غریب به اتفاق دانشجوها به درون کوی برگشته بودند و تعداد معدودی دم در کوی ایستاده بودند و مسئولین مربوطه کوی و دانشگاه تهران در آنجا حضور به هم رسانده بودند تا تجمع را به صورت مسالمتآمیز خاتمه دهند، برخوردهای خشونتآمیز، غیر مسبوق به سابقه و علنی مسئولان نیروی انتظامی با دانشجویان و مسئولان مربوطه موجب تحریک آنان شد و سپس بی هیچ دلیل روشنی آقای نظری فرمان حمله نیروهای انتظامی و در کنار آنها لباس شخصیها به درون کوی را صادر کرد و به همین دلیل میگویم که این حرکت، اقدامی غیرطبیعی و از قبل سازماندهی شده بود و نیروها توجیه شده بودند که به داخل کوی بروند و همهی دانشجوها را مورد ضرب و شتم قرار دهند.
۳. آیا حادثه کوی دانشگاه در حدی هست که هر سال درمورد آن سخن گفته شود و آیا این ماجرا لازم است به نقطه عطفی در حرکتهای دانشجویی بدل شود؟
جواب این است که بله، ما چنین هجوم غیرانسانی و ناموجهی را به دانشجویان کوی از ابتدای تأسیس دانشگاه تهران مشاهده نکرده بودیم. این حمله چنان تأثربرانگیز بود که هر کس که روزهای اول به کوی وارد شد و آثار ضرب و شتم را دید به شدت متأثر شد و گریست و باور نمیکرد که در جمهوری اسلامی کسی بتواند به دانشجوها به این شکل وحشیانه حمله کرده باشد و بعضی از دانشجویان را در حالت خواب و بیداری از طبقه دوم به حیاط کوی پرت کنند و موجب مجروح شدن تعداد قابلتوجهی از دانشجوها شود و روز بعد هم یک جریان پنهان اما شناخته شده، عزت ابراهیمنژاد را به قتل برساند و سپس آمران و مباشران آن تبرئه شوند و پس از مدتی مدعی، یعنی شاکی و متشاکی جایشان عوض شود. در این شرایط بزرگداشت این روز لازم است.
۴. چرا این حادثه رخ داد؟
در این زمینه تحلیلهای متفاوتی ارائه میشود؛ اما به نظر من اقتدارگراها میخواستند با یک تیر دو نشان بزنند. طبق تحلیل آنها مطبوعات و دانشگاه دو بال اصلاحات بودند که باید به هر قیمتی چیده میشدند تا پرنده اصلاحات زمینگیر شود و سرکوب آن آسان. بنابراین با توقیف غیرموجه روزنامه سلام و با سرکوب غیرانسانی دانشجوهای کوی دانشگاه تهران فضایی ایجاد کردند که انفعال بر دانشگاه حاکم شود تا چنانچه مطبوعات کشور را آن هم به استناد قانون مربوط به اراذل و اوباش و به صورت فلهای توقیف کنند کسی را یارای اعتراض کردن نباشد. کما اینکه آقای صفارهرندی وزیر ارشاد کنونی که آن زمان معاون آقای حسین شریعتمدار در روزنامه کیهان بود، پس از توقیف فلهای مطبوعات مقاله نوشت که: «ما روزنامهها را بستیم و هیچ اتفاقی نیافتاد» و نتیجه گرفت که «این روزنامهها دارای پایگاه مردمی نیستند.» از منظر وزیر ارشاد دولت آقای احمدینژاد، تیراژ مطبوعات و میزان نفوذ آنان در افکار عمومی بیانگر پایگاه اجتماعی آنان نیست بلکه به راه نیافتادن تظاهرات مردمی بیانگر آن است که روزنامه فاقد پایگاه مردمی است و مردم با توقیف فلهای مطبوعات مخالف نیستند. به نظر من روزنامه سلام و دانشگاه تهران به عنوان سمبل مطبوعات آزاد و دانشگاه مستقل سرکوب شدند تا بقیه روزنامهها و دانشگاهها حساب کار خود را بکنند.
۵. آیا فاجعهآفرینان به اهداف خود رسیدند؟
به نظر من در بخشهایی از اهداف خود به ویژه در زمینه منفعل کردن بخشهای وسیعی از دانشجویان موفق شدند ولی هرگز نتوانستند افکار عمومی را از توجه به فاجعه و حمایت از آقای خاتمی باز دارند. جالب آنکه انتخابات مجلس ششم که حدود هشت ماه بعد از فاجعه برگزار شد، ثابت کرد که اصلاحات و اصلاحطلبان هنوز حرف اول را در افکار عمومی میزدند به همین دلیل بعد از انتخابات مجلس، تصمیم گرفتند کار را یکسره و همه روزنامههای اصلاحطلب را قلع و قمع کنند. این تصمیم را با پخش فیلم مونتاژ شده آقای لاریجانی از کنفرانس برلین و فضاسازی بعد از آن آغاز کردند اگرچه حتی بعد از این کار نیز در مرحله دوم انتخابات مجلس ششم مردم دوباره به اصلاحطلبان رأی دادند. در سال بعد نیز آقای خاتمی را با ۲ میلیون رأی بیشتر به ریاستجمهوری برگزیدند. اما کاملاً مشخص بود که فضای دانشگاه در حال تغییر است و نگاه به خارج به تدریج گستردهتر میشود به گونهای که بعضی تشکلهای دانشجویی حمله آمریکا به عراق و اشغال آن کشور و سقوط صدام را بهار بغداد خواندند با این توجیه که بعد از این مردم عراق روی آبادی، آزادی و آرامش و رفاه را خواهند دید.
۶. آیا مواجهه اقتدارگرایان با فاجعه کوی در سالهای بعد، از جمله امسال منطقی بود یا خیر؟
اقتدارگرایان چند راه پیش رو داشتهاند. یکی اینکه اساساً ادعا کنند این فاجعه را دومخردادیها و اصلاحطلبان ایجاد کردند. همان حرفی که در مورد قتلهای زنجیرهای یا ترور آقای حجاریان و یا اخیراً سخنان آقای پالیزدار مطرح کردند. این ادعا مانند طرح ربایش آقای احمدینژاد توسط آمریکا و باجخواهی از ایران جز خنده بر لبان شهروندان و اظهار تأسف آنان نتیجهای نخواهد داشت. دوم آنکه پیشنهاد اصلاحطلبان را عملی کنند و گزارش دقیق کمیتهای را که شورای عالی امنیت ملی تشکیل داد و اعضای آن به تأیید رهبری نظام رسیدند و اتفاقاً به لحاظ عددی اصلاحطلبان در آن در اکثریت قرار نداشتند، مبنای مجازات مهاجمان قرار گیرد. اما آنان گزارش را کنار گذاشتند. با وجود این که شواهد روشنی از وضعیت آمران و مباشران فاجعه در دست بود از جمله نوار مکالمه آقای نظری با مسئولین کلانتری محل، ادعاهای وی در جلسه روز جمعه شورای تأمین استان تهران که چرا به داخل کوی دانشگاه حمله کردند، دستگیری و اعتراف تعدادی از لباس شخصیهایی که به درون دانشگاه وارد شده و تیراندازی کرده بودند و همینطور جریان به قتل رسیدن آقای عزت ابراهیمنژاد و سوالاتی که در مورد قاتل آن وجود داشت و در حقیقت به دلایل فراوانی اقتدارگرایان نه میتوانند اصل قضیه را منکر شوند و نه قادرند خطاهای فرماندهان مستقر در محل را توجیه کنند و نه حتی میتوانند یک دلیل برای ورود به خوابگاه دانشجویان و شکستن حریم دانشگاه ارائه کنند، پیشنهاد ما این بود که قوهقضائیه گزارش کمیته شورای عالی امنیت ملی را مبنا قرار دهد و به جرایم متخلفان رسیدگی و آنان را محکوم کند تا اثبات شود تصمیم ورود به دانشگاه خودسر و توسط فرماندهان حاضر در محل گرفته شده است نه اینکه نظام جمهوری اسلامی مورد اتهام قرار گیرد؛ اما متأسفانه نه دادگاه بر این اساس عمل کرد و نه تصمیمات درستی توسط اقتدارگراها در سالهای بعد اتخاذ شد. راه سوم که عملاً اقتدارگرایان در پیش گرفتهاند آن است که سعی کنند این حادثه را از ذهن و خاطره دانشجوها بزدایند. تلاش مذبوحانهای که از ابتدا محکوم به شکست بود. بر همین اساس امسال نیز همه دانشگاهها و حتی خوابگاهها را تا ۱۵ تیر تعطیل و تخلیه میکنند تا دانشجویان نتوانند در دانشگاه و به صورت جمعی این روز را گرامی بدارند. نتیجه آن شده است که اکنون برخی کشورهای خارجی درصدد نامگذاری هجدهم تیر بر خیابانهای خود برآمده اند.
۷. سؤال آخر اینکه چرا با همه اینکه حکومت یک دست شده است، اقتدارگراها با مسئولین وقت دولت اصلاحات از جمله بنده حاضر به مناظره درباره کوی دانشگاه نیستند؟
به نظر من علت روشن است. چون علاوه بر سؤالهای فوق که پاسخهای روشن میطلبد، اقتدارگراها نمیتوانند توضیح دهند که چرا ۹ سال پس از کشته شدن عزت ابراهیمنژاد قاتل وی شناسایی و محاکمه نشده است و چرا ۹ سال پس از آنکه عدهای در برخی از نقاط شهر آشوب کردند و مراکزی را سوزاندند، کسانی که این عمل شنیع را مرتکب شدند شناسایی و محاکمه نشدند. قبلاً هم گفتهام علت را باید در ضربالمثل چاقو و دسته آن جست.