تا کجا راه بروم تا تمام شوم... مثل یک جاده
کاش سرم را بردارم
ناظم حكمت
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان
.
.
.
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سرو سامان
و باد
سر گردان
تمام قصه همین بود، راست می گفتی ...
محمد حسین بهرامیان
کجایی؟
که از جهان آدمیان
هرچه دورتر میشوم
نزدیکتر
به تو میآیم
تنهایم
آنچنان
که دروازهام
صدای کوبش دستها را
از یاد
برده است
یا آنچنان
که خانهی متروکی را
یادآوری
که در برهوتی از صداها و
سایهها
تنها و
ناامید
مانده است.
دلتنگیام:
راه باریکهی تاریک ست
که از آن
به سوی تو میآیم
و هر چه
نزدیک میشوم
فاصلهام با جهان
بیشتر میشود
و فاصلهام
با خویش
آنگونه که احساس میکنم
هیچگاه
بر نشان این خاک
نامی
نبودهام.
تنهایم
و نزدیکتر از خویش
به تو.
آفتابت بر زمین
میتابد:
در سایهات
قدم میزنم.
بر درختها پرندگان میخوانند:
ترانهی آنان است.
بر آبها
موجها
میروند
صدای تو
در گامهای ایشان است.
ماه میآید:
ستارهها چشمهای تواند
نسیم میخیزد
و عطر شب بوها
پیراهن تو میشود.
عشق
راه باریکهی پنهانی است
در علفزار
که از آن
به سوی تو میآیم.