Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

fatemeh

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Groups

  • School: PWUT(mech)

Add

fatemeh is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Jul 03, 2009 Member since September 2007

پس دور های رام کجا می آرامند؟ Reply

1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last

واحه ی مانا Full Post View | List View

تا کجا راه بروم تا تمام شوم... مثل یک جاده

زمان در خواب بی فرجام
چرا از مرگ میترسید ؟
چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
فریدون مشیری
Thursday July 2, 2009 - 02:01pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
!تسلای دلم
!تسلای دلم magnify

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی ...

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم
...




ناظم حكمت


Saturday February 7, 2009 - 08:48pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
...اندر کنف سایه ی آن سرو بلند
...اندر کنف سایه ی آن سرو بلند magnify
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان


میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان
.

.

.






درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سرو سامان
و باد
سر گردان
تمام قصه همین بود، راست می گفتی ...




محمد حسین بهرامیان


Wednesday January 21, 2009 - 09:55pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
راه باریکه‌ی پنهان
راه باریکه‌ی پنهان magnify

کجایی؟

که از جهان آدمیان

هرچه دورتر می‌شوم

نزدیک‌تر

به تو می‌آیم

تنهایم

آن‌چنان

که دروازه‌ام

صدای کوبش دست‌ها را

از یاد

برده است

یا آن‌چنان

که خانه‌ی متروکی را

یادآوری

که در برهوتی از صداها و

سایه‌ها

تنها و

ناامید

مانده است.

دل‌تنگی‌ام:
راه باریکه‌ی تاریک ست

که از آن

به سوی تو می‌آیم

و هر چه

نزدیک می‌شوم

فاصله‌ام با جهان

بیش‌تر می‌شود

و فاصله‌ام

با خویش

آن‌گونه که احساس می‌کنم

هیچ‌گاه

بر نشان این خاک

نامی

نبوده‌ام.

تنهایم

و نزدیک‌تر از خویش

به تو.

آفتابت بر زمین

می‌تابد:
در سایه‌ات

قدم می‌زنم.
بر درخت‌ها پرندگان می‌خوانند:
ترانه‌ی آنان است.

بر آب‌ها

موج‌ها

می‌روند

صدای تو

در گام‌های ایشان است.

ماه می‌آید:
ستاره‌ها چشم‌های تواند

نسیم می‌خیزد

و عطر شب بوها

پیراهن تو می‌شود.

عشق

راه باریکه‌ی پنهانی است

در علفزار

که از آن

به سوی تو می‌آیم.

رحمت حقی‌پور
Saturday December 27, 2008 - 11:59pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
کوزه خالیُ ما سیراب میگردیم
کوزه خالیُ ما سیراب میگردیم magnify
ای جلوه ی یک خیال
با توام
تویی که در اعماق مرا بالا می کشی
در هنگامه ای که زمین از جا کنده می شود
و قلب من
از جایِ کنده؛جدا می شود
و می رود
با تو که پایین میروی
.
.
.








انتهای این دره
به مهتاب میرسد؟


Monday December 22, 2008 - 11:25pm (IRST) Permanent Link

Add واحه ی مانا to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last