با عرض سلام خدمت بروبچ گل 83 ای.این متن رو من شب جشن فارغ تحصیلی 83 نوشتم و با یه سری تغییرات کم در جشن ایکار و سر کلاس سروش خوندمش . نمی خواستم تو 360 بزارمش(نمی دونم چرا!!!) اما به خاطر تعداد زیادی از دوستان که خواستن ، گذاشتمش
اما نکته ی دیگه اینکه تو این عکس سعی کردم یه سری از خاطرات رو مرور کنم . کسایی که موقع عکس دسته جمعی نبودن رو هم عکسشون رو پیدا کردم و گذاشتم ، حتما عکس یه سری از بچه ها جا مونده ، اگه عکسشون نیست بدونن نداشتم یا کیفیتش اصلا خوب نبوده . هر کی دوست داره تو این عکس باشه ، عکسشو به ای میل من بفرسته تا بزارمش. این عکس ها و کامنت ها به احتمال زیاد تو لوگوی قرار 5 سال دیگه ی بروبچ 83 استفاده می شه ، بنابراین حتما کامنت بزارین و به دوستاتون هم بگید که سر بزنن
در ضمن باید بگم من این عکس رو فقط با برنامه ی پینت تنظیم کردم ، چون فوتوشاپ نداشتم ، دقیاقا یک روز وقت برده ، فقط می خواستم از این دوست کوچیکتون یه هدیه داشته باشین. امیدوارم از این کار خوشتون اومده باشه و ایراداتشو به بزرگی خودتون ببخشید
romidta@yahoo.com &romidta@gmail.com
خیلی دوستون دارم
ثانیه ای طول کشید ، از اولین سرخی آفتاب تا طلوع اولین ستاره شاید
آنقدر دلم تنگ است که نمی توانم لغات را به بازی بگیرم
کنار در آبی رنگ کوچکی ایستاده ام به یاد روز اول که سعادتی ، برایمان انتخاب واحد می کرد و ما نمی شناختیمش.
آسمان آبی این شهر ، این روز ها ابرهایش را به رخ می کشد
از ما گذشت و نوبت به خاطراتمان رسید و این گناه خاطرات ما بود که از هر لحظه ، قطره اشکی ساختند و بر دل سوخته مان نمک پاشیدند.
شاید آن روز که شاد بودیم و می خندیدیم ; وقتی یگانه شتاب گرانش را با چرخاندن نوزادی در هوا درس می داد ، کلاس ادبیات که از پنجره به کلاس می آمدیم و حاضری می زدیم ، آفریقایی بودن نژاد پیامبران ، قرار های طبقه ی سوم ، افطاری های رمضان 83 ، انتخاب واحد ترم دوم که تا صبح با هم بودیم ، طرفی که می گفت : نمشه که ، جزوه هایی که هیچ گاه برای درس ، رد و بدل نشد ، برنامه های بسیج که با وسوسه ی شام مجانی ما را به خوابگاه ببخشد نماز خانه می کشاندند ،هندز فری معروف عمو علی ، زن دست به کمر خدمات کامپیوتر ، تقلب هایی که رو شدند و مشروطمان کردند ، جملات قصار حسن نتاج ، مدل موی سروش که هرگز تغییر نکرد و
آن روز که قدر خاطره ها را ندانستیم و ساده از کنارشان گذشتیم ، نمی دانستیم که روزی نوبت به خاطره ها می رسد که از کنارمان بگذرند و ما تنها بمانیم در گوشه ی اتاقمان به یاد شب ها و روز هایی که بی اعتنا از کنار یکدیگر گذشتیم
و اکنون این ماییم ، اشکی در چشم و دیواری از صبر در رو به رو
دیگر صبر امانمان نیست ، اجبار ماست که باید به یاد هر لحظه ی سکوتمان ، فریاد دلتنگی را در دل خاموش کنیم
حالا بهترین موقع است که یکدیگر را بخوانیم
کاش یک بار جمله ی روی دیوار را ساده تر می خواندیم
پاییدن کار شماست ، پاییدن دل هایی که همراز تمام لحظه های نگفته بودند
خنده های ساده ای که در هجوم عمق بینشمان خشکیدند
کاش زودتر می گفتم چقدر دوستتان دارم
کاش زیبا ترین کلاممان را می گفتیم
شکنجه ی پنهان سکوتمان را آشکار می کردیم
و هراسی به دل راه نمی دادیم که بگویند ترانه ی بیهوده می خوانند
چرا که ترانه ی ما ، ترانه ی بیهودگی نبود
چرا که عشق حرفی بیهوده نبود
ای وای دوستانم
روزها گذشتند و ماه ها فرا رسیدند ، ماه ها کفایت نکردند و سال ها برآمدند.
دفتر خاطراتم را ورق زدم ، صفحه ای با عطر یاس ، بدون حتی یک کلمه ، شیرین ترین خاطره ی با شما بودن بود
برای هر ستاره ای که در آسمان غروب می کند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
به خیال آنکه آسمان همیشه و هنوز ، پر از ستاره است
چاره ای نیست
نویسنده : امید ... یک هشتاد و سه ای