Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

ƠміĎ

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • Work: Huawei Technologies
  • School: USTMB == OFU

Add

ƠміĎ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Mon May 18, 2009 Member since February 2007

Exactly Nothing to beleive Reply

1 - 5 of 30 First | < Prev | Next > | Last

Rota Full Post View | List View

name man yaftan ast,name man sorkhtarine golhast,bodanam ra payan nist,enteha vaje tarin eshgh baraye parvaz... (Omid)

سکه و خدا
سکه و خدا magnify
روزی خدا طعم میوه ی درخت ممنوعه ای را که کاشته بود از یاد برد
جهان را تاریک کرد ، فرشتگان و نیز حیوانات و گیاهان را در خواب کرد
رودها را از حرکت انداخت ، درختان را خشک کرد
خوب که مطمئن شد دیگر کسی او را نمی بیند ، کنار درخت رفت و میوه ای از آن چید و خورد
ناگهان احساس کرد که به سمت پایین می رود و چون آدمی که خود ساخته بود می شود
وقتی که خوب انسان شد از یاد برد که روزی خدا بوده است
خدا که به زمین رسید بسیار فقیر بود. از همه جا خالی بود ، تنها خدا را می شناخت
گوشه ای نشست ، هر کسی رد شد سکه ای برایش انداخت
سکه را نمی شناخت اما چون برق قشنگی داشت آن را در جیب گذاشت
چند ساعتی که گذشت آنقدر گرسنه شد که غذا را در هر جایی می جست
از مغازه ای بوی نان می آمد ، رفت و به صاحب مغازه گفت: به خاطر خدا تکه ای نان به من بده
مرد فروشنده با خشم لگدی به او زد و او بر زمین افتاد
سکه از جیبش بیرون افتاد و فروشنده با دیدن سکه به او لبخند زد
سکه را گرفت و گفت : تنها یک تکه نان می خواهی؟؟؟

نویسنده : امید
Monday December 1, 2008 - 12:50am (PST) Permanent Link | 10 Comments
سایه
سایه magnify
پشت پستو ، شعله ای لرزید
اون ور پنجره
تو حیاط نارنج
سایه ها چموش شدن
گناه نورِ یا باد؟
دزده بی رحم
ماهی گلیم تو سطل می میره
یکی در می زنه
فانوس شب پره به در آویزونه
بابا، دریای آبروشو تو پیاله ریخته ، رفته
نسرین باز از ترس پرنده ها دور باغچه رو حصار کشیده
اونم دلش تنگه
الان پنج ساله
قصه نیمه کاره موند
گربه میومد عوض شیر گاو از باغچه سبزی ببره
وقتی تو نوری ، تاریکی چه قشنگه
به گل مصنوعی ها عطر زدی؟
مادر جون عادت داره قبل خواب ، گل یاس رو بو کنه
نترس ، دستاش خیلی پینه داره
اِ اِ اِ ، مادر جون پشت پستو ، چی کار می کردی؟شنیدی؟
از اون شب دیگه زنده نموند
نگاه کن ، ماهی گلی خریدم
فروشندش گریه می کرد
عکس تو ، تو دستش بود
گربهه رو ، نسرین چه می خنده
بیچاره پرنده ، نسرین دلش شکست
فانوس هنوز رو دره؟
نه ، در رو کرما خوردن
شب پره ها کجان؟
دنبال نور تو شب رفتن
نویسنده : امید
Sunday October 26, 2008 - 04:13pm (PDT) Permanent Link | 4 Comments
آسمان آبى شب
آسمان آبى شب magnify
ساده بود
ميان دوگانگى و يکى شدن
خورشيد در غروب راهش را گم کرد
در ميان روز و شب زنجير شد
شباهنگ، بدون ساز، در پرسه هاى گرگ و هراس ميش ها نواخته شد
مرگ رنگ ، مرگ رنگ
فرياد کرد ، نى لبکى که چوپانش را مى نواخت
گل شبدر ، به انتقام تنها ماندنش
راه بر گرگ گشود
گوسفند در آرامش دشت ، دريده شد
آن شب آسمان ، آبى رنگ بود

نويسنده : اميد
Monday August 11, 2008 - 02:54am (PDT) Permanent Link | 2 Comments
خداحافظ 83
خداحافظ 83 magnify
با عرض سلام خدمت بروبچ گل 83 ای.این متن رو من شب جشن فارغ تحصیلی 83 نوشتم و با یه سری تغییرات کم در جشن ایکار و سر کلاس سروش خوندمش . نمی خواستم تو 360 بزارمش(نمی دونم چرا!!!) اما به خاطر تعداد زیادی از دوستان که خواستن ، گذاشتمش

اما نکته ی دیگه اینکه تو این عکس سعی کردم یه سری از خاطرات رو مرور کنم . کسایی که موقع عکس دسته جمعی نبودن رو هم عکسشون رو پیدا کردم و گذاشتم ، حتما عکس یه سری از بچه ها جا مونده ، اگه عکسشون نیست بدونن نداشتم یا کیفیتش اصلا خوب نبوده . هر کی دوست داره تو این عکس باشه ، عکسشو به ای میل من بفرسته تا بزارمش. این عکس ها و کامنت ها به احتمال زیاد تو لوگوی قرار 5 سال دیگه ی بروبچ 83 استفاده می شه ، بنابراین حتما کامنت بزارین و به دوستاتون هم بگید که سر بزنن

در ضمن باید بگم من این عکس رو فقط با برنامه ی پینت تنظیم کردم ، چون فوتوشاپ نداشتم ، دقیاقا یک روز وقت برده ، فقط می خواستم از این دوست کوچیکتون یه هدیه داشته باشین. امیدوارم از این کار خوشتون اومده باشه و ایراداتشو به بزرگی خودتون ببخشید

romidta@yahoo.com &romidta@gmail.com

خیلی دوستون دارم
ثانیه ای طول کشید ، از اولین سرخی آفتاب تا طلوع اولین ستاره شاید
آنقدر دلم تنگ است که نمی توانم لغات را به بازی بگیرم
کنار در آبی رنگ کوچکی ایستاده ام به یاد روز اول که سعادتی ، برایمان انتخاب واحد می کرد و ما نمی شناختیمش.
آسمان آبی این شهر ، این روز ها ابرهایش را به رخ می کشد
از ما گذشت و نوبت به خاطراتمان رسید و این گناه خاطرات ما بود که از هر لحظه ، قطره اشکی ساختند و بر دل سوخته مان نمک پاشیدند.
شاید آن روز که شاد بودیم و می خندیدیم ; وقتی یگانه شتاب گرانش را با چرخاندن نوزادی در هوا درس می داد ، کلاس ادبیات که از پنجره به کلاس می آمدیم و حاضری می زدیم ، آفریقایی بودن نژاد پیامبران ، قرار های طبقه ی سوم ، افطاری های رمضان 83 ، انتخاب واحد ترم دوم که تا صبح با هم بودیم ، طرفی که می گفت : نمشه که ، جزوه هایی که هیچ گاه برای درس ، رد و بدل نشد ، برنامه های بسیج که با وسوسه ی شام مجانی ما را به خوابگاه ببخشد نماز خانه می کشاندند ،هندز فری معروف عمو علی ، زن دست به کمر خدمات کامپیوتر ، تقلب هایی که رو شدند و مشروطمان کردند ، جملات قصار حسن نتاج ، مدل موی سروش که هرگز تغییر نکرد و
آن روز که قدر خاطره ها را ندانستیم و ساده از کنارشان گذشتیم ، نمی دانستیم که روزی نوبت به خاطره ها می رسد که از کنارمان بگذرند و ما تنها بمانیم در گوشه ی اتاقمان به یاد شب ها و روز هایی که بی اعتنا از کنار یکدیگر گذشتیم
و اکنون این ماییم ، اشکی در چشم و دیواری از صبر در رو به رو
دیگر صبر امانمان نیست ، اجبار ماست که باید به یاد هر لحظه ی سکوتمان ، فریاد دلتنگی را در دل خاموش کنیم
حالا بهترین موقع است که یکدیگر را بخوانیم
کاش یک بار جمله ی روی دیوار را ساده تر می خواندیم
پاییدن کار شماست ، پاییدن دل هایی که همراز تمام لحظه های نگفته بودند
خنده های ساده ای که در هجوم عمق بینشمان خشکیدند
کاش زودتر می گفتم چقدر دوستتان دارم
کاش زیبا ترین کلاممان را می گفتیم
شکنجه ی پنهان سکوتمان را آشکار می کردیم
و هراسی به دل راه نمی دادیم که بگویند ترانه ی بیهوده می خوانند
چرا که ترانه ی ما ، ترانه ی بیهودگی نبود
چرا که عشق حرفی بیهوده نبود
ای وای دوستانم
روزها گذشتند و ماه ها فرا رسیدند ، ماه ها کفایت نکردند و سال ها برآمدند.
دفتر خاطراتم را ورق زدم ، صفحه ای با عطر یاس ، بدون حتی یک کلمه ، شیرین ترین خاطره ی با شما بودن بود
برای هر ستاره ای که در آسمان غروب می کند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
به خیال آنکه آسمان همیشه و هنوز ، پر از ستاره است
چاره ای نیست
نویسنده : امید ... یک هشتاد و سه ای
Wednesday June 11, 2008 - 05:20pm (PDT) Permanent Link | 18 Comments
به یاد نیما
به یاد نیما magnify
شاعری وارد شد
همه جانش حسرت
هر کلامش لبخند
کسی از دور شناخت
همه را ساخت به راه
شاعر قصه ی ما
داشت خطی همراه
بر سیاهی بنشست
همه را کرد نگاه
از پس تاریکی
خواند از عشق :
سلام
همه صادق بودند
دوستی یک راز نبود
خواب از درد نبود
سر به هر سویی بود
شاعری درد نبود
شاعر قصه ی ما از ته گودالی ، عمق دریا را دید
از پس نیزار ها ، مرد تنها را دید
پس فریاد وداع ، خواند از چلچله ها
از ورای همه ی دیوار ها ، خواند از آن احساس ها
خط به خط راهی شد ، تا به انجام رسید
چون که رو برگرداند ، همه را خواب بدید
زیر لب زمزمه کرد
اندوه که از عشق ، طرف نبستید
اندوه که بر دوست ، دیده ببستید
اندوه
که از آن همه طرح ، نقش امیدی نکشیدید
آن زمان ، از پس پنجره ای ، سایه اش کرد به سختی نجوا
هان ای شاعر خسته ، ای همه دیده به معنی بسته
زندگی ویرانیست
نا امیدی ز پس پنجره ها نیز گذشته ست
زندگی رویا نیست
زندگی ، صبر ، به توان ابدیت
زندگی ، اشک به اندازه ی اقیانوس است
تا شقایق می بود ، زندگی بایست بود
دیگر اکنون نه شقایق هست ، نه زمینی که بر رویش آن جا باشد
شاعر قصه ی ما اندکی اندیشید
چون به انجام رسید
باز جز عشق ندید
سر به آن راه نهاد
باز در گوش این صداها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می کند ، بیهوده جان قربان
نویسنده : امید
Tuesday May 13, 2008 - 10:28am (PDT) Permanent Link | 1 Comment

Add Rota to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 30 First | < Prev | Next > | Last