و اینان را گمان مبر وفادارت بمانند که وفادار تمناهای خویشند اما یاد داری که تمنایم تو بودی؟ اما تو هم وفادار هوسهای خویش بودی وفادار بمان که چون طفلی در خیابانهای هستی گم می شوی شاید در سرت این باشد که لایق همانهایی
خیلی وقت بود که دیگر خبری از من نبود گوشه ی پارکی تاریک تو را درد می کشیدم و ترک می کردم ای همه چیز دیگر اما بی همه چیز شدم دیگر برایت از حیوان پست تر نمی شوم دیگر برق چشمانت نمی تواند خاکسترم کند و دیگر مژگانت نمی توانند جارویم کنند عقلم به دل کینه ی عشق تو را دارد