...
فقط یه صدا میشنیدم ؛ صدای ضربان قلبمو که سریعتر از هر وقتی که دلهره دارم داشت میزد ... نه ، نمیزد ؛ داشت از سینم کنده میشد ... گیجه گیج بودم ؛ صدای مردمی که مثل مورچه اونجا ریخته بودن عینه وقتایی که توو استخر سرت زیره آبه مبهم و نا مفهوم بهم میرسید ... با همه حرف میزدم ولی اونی که داشت حرف میزد من نبودم ؛ یا نه ، من بودم ؛ ولی وجودم نبود ... من اصلا اونجا نبودم ؛ رفته بودم یه جایی که همون نزدیکا بود ولی به اندازه ی تاریخ ازش فاصله داشتم ؛ باور نمیکنی ولی من رفتم به سفر زمان ... رفتم تا تاریخ ؛ رفتم تا قرنها ، رفتم تا داریوش ، رفتم تا کوروش ، رفتم تا هخامنشیان و رفتم تا ... ایــــــران
من در سفرم مردمی رو دیدم که هنر رو تموم کرده بودن ، من در سفرم مردمی رو دیدم که پاک بودن ، من در سفرم مردمی رو دیدم که در اقتدار کامل بودن ، مردمی رو دیدم که دروغ نمیگفتن ، مردمی رو دیدم که رهبری داشتن که به اونا ظلم نمیکرد ، مردمی رو دیدم که به اعتقادات خودشون اعتقاد داشتن ... باورم نمیشد ولی تو اون سفر من مردمی رو دیدم که ایرانی بودن ؛ ایرانیایی که زندگی میکردن ؛... زندگی
. . .
این افکارو تصورات از سفر من به شیراز میاد ، امسال برای اولین بار رفتم به ایران ترین منطقه ی این مملکت ... تخت جمشید و پاسارگادو نقش رستمو ... اوین باری بود که اونجا میرفتم ولی اینقدر عکسو کتابو تحقیقو فیلم از اونجا دیدمو خوندم که مثل کف دستم اونجارو میشناختم ... همه چیزش برام آشنا بود ، یعنی دقیقا میدونستم که قراره انتهای عظمت و شکوه و ابهت ایرانیا رو ببینیم ولی یه چیز اونجا اصلا برام آشنا نبود و اون همون حسیه که تا اونجا نری درکش نمیکنی ؛ یه حسی بین بهت و بغض و افتخار و انزجارو عشقو تنفــــــر ... اون متنی که اون بالا نوشتم باور کن ذره ای پیازداغ بهش اضافه نشده و این دقیقا همون حالیه که داشتم ... وقتی اونجا بودم یه کلمه بود که با صدای لرزون ، پشت سر هم و از انتهای وجودم میگفتمش ؛ ... اون کلمه این بود : آآآآآآآآآآآآخ وطــــــن ... ا
ــ این متن توسط مسعود در حدود 14 قرن پــس ازورود اسلام به ایران ثبت شده است !!! ا
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
فقط یه صدا میشنیدم ؛ صدای ضربان قلبمو که زیباتر از هر وقتی که به کشورم افتخار میکنم داشت میزد ... نه ، نمیزد ؛ داشت نواخته میشد ... توو یه فضای رویایی بودم ؛ صدای مهندسا و سنگ تراشا و زن و مردایی که با عشقو رضایت مشغول پیاده کردنه هنرشون بودن عینه وقتایی که توو آب دریای پارس سرت زیره آبه ، مبهم و نا مفهوم بهم میرسید ... با همه حرف میزدم ولی اونی که داشت حرف میزد من نبودم ؛ یا نه ، من بودم ؛ ولی وجودم نبود ... من اصلا اونجا نبودم ؛ رفته بودم یه جایی که همون نزدیکا بود ولی به اندازه ی رویای دیدنه آینده ازش فاصله داشتم ؛ باور نمیکنی ولی من رفتم به سفر زمان ... رفتم تا آینده ؛ رفتم تا قرنها ، رفتم تا روح الله ، رفتم تا محمود ، رفتم تا مسلمانان و رفتم تا ... جمهوری اسلامـــی
من به سرزمینی رفتم که محدوده ی جغرافیاییه ایران بود ولی اسمش کمی عجیب بود ؛ جمهوری اسلامی ... توو اون سرزمین هنر سوخته بود و کسی رو که هنوز کمی هنر داشت میسوزوندن ؛ ... توو اون سرزمین مردمی رو دیدم که بووووو میدادن ؛ بوی ناپاکی ، بوی خیانت ، بوی گندیدگی ، بوی حسادت ، بوی حماقت و... مردم اونجا منو یاده قاطر مینداختن که هر کسی هرجور دلش میخواست ازشون سواری میگرفتو اونام سرشونو انداخته بودن پایینو از ترس اینکه غذای شبو از دست ندن صداشونم در نمیومد !!! ... دروغ اصلی ترین عنصر وجود اونا بود !!! ... پیر و جوون و حاکم و محکوم و ظالم و مظلوم و زن و مرد همه و همه دروغ میگفتن ... مردم اونجا به عنصری که بهش اعتقاد !!! داشتن خیلی تعصب داشتن ... ولی فکر میکنم فقط اسم اون عنصر براشون مهم بود ؛ چون هیچ کدومشون از اینکه چرا به اون اعتقاد دارن خبر نداشتن ؛ فقط میدونستن که باید بهش معتقد باشن ؛ همین !... باورم نمیشد ولی توو اون سفر مردمی رو دیدم که به خودشون میگفتن ایرانی !!! ... ولی من باور نمیکنم ؛ احتمالا اینم یکی دیگه از اون دروغاییه که میگفتن ؛ اینقدربه دروغ عادت کردن که حتی به خودشون هم دروغ میگفتنو ملیت واقعیه خودشونو پنهان میکردن ...ولی من فهمیده بودم ، اونا مردم جمهوریه اسلامی بودن ؛ مردمی که اصلا زندگی نمیکردن ؛ اونا فقط زنده بودن ؛ همیــــن ... ا
. . .
این افکارو تصورات از علاقه ی من به سفر به آینده میاد ، امسال برای اولین بار من هم جز کارگرایی شدم که دارن تخت جمشید ومیسازن ... اینقدربه هنر و خلاقیت مردمم اعتقاد دارم که قبل از اینکه اونجا برم هم دقیقا میدونستم که قراره انتهای عظمت و شکوه و ابهت و هنرایرانیا رو ببینیم ولی یه چیز اونجا اصلا برام آشنا نبود و اون همون حسیه که تا اونجا نری درکش نمیکنی ؛ یه حسی بین بهت و شوق و افتخار و غرورو عشقو قدرت ... اون متنی که اون بالا نوشتم باور کن ذره ای پیازداغ بهش اضافه نشده و این دقیقا همون حالیه که وقتی برای اولین بار تخت جمشیدو دیدم داشتم ... پیش خودم فکر کردم ماها که اینقدر متمدنیم که این همه زیبایی رو میتونیم خلق کنیم 25 قرن بعد چطوری به تمدن پر افتخارمون ادامه میدیم ...ا واسه همین خودمو بردم به سفر زمان ؛ سفـــــــر زمانی که ای کاش همه ی چیزایی که تووش دیدم همش دروغ باشه و آیندمون اونقدرزشت و سیاه نباشه ... وقتی اونجا بودم یه کلمه بود که با صدای لرزون ، پشت سر هم و از انتهای وجودم میگفتمش ؛ ... اون کلمه این بود : آآآآآآآآآآآآخ وطــــــن ... ا
ــ این متن توسط یک ایرانی در حدود 11 قرن پیــش از ورود اسلام به ایران ثبت شده است !!! ا
اول یه درود به روح پر فتوحه همتون و معذرت واسه اینکه خیلی وقته که اینورا پیدام نشده ؛ امـــــا یه تصمیم کبری گرفتم که دوباره چرت و پرتامو اینجا بنویسم ... حالا چه مخاطب مونده باشه و چه نمونده باشه ؛ ... ا
دیدی وقتی شــُـــرت پات نیست چه حســه بدی داری ؟!!! منم وقتی نمینویسم دقیقا یه حسی تو همون مایه ها دارم ... واسه همین دوباره خواهم نوشت ... و حالا موضوع امروز
یه سال پیش دقیقا توو همین موقعها بود که بلاگ من اونجوری که خودم دوست داشتم استارت خورد ... بچه های قدیمی حتما یادشونه که اون موقع پستی که دادم چی بود ... یه نظر سنجی با این موضوع که بعد از بیرون رفتن دیو ( شاه سابق ) چی در اومد ؟!!! ...این نظر سنجی دقیقا به مدت 10 روز همزمان با دهه ی مبارکه ی فجر !!! انجام شد و نتایجی هم داشت که یه بررسی هم روی نتایجش انجام دادم ... موضوعی که امروز میخوام اینجا باهم بحث کنیم دقیقا مرتبطه با نظر سنجیه پارسال و نتایجش ؛ پس اگه اونارو قبلا نخوندین اول برین یه کوچولو اوناروو ببینینو بعد بیاین ادامه ی مطلبو بخونین
ــ ( نظر سنجی ) دیو چو بیرون رود ... چی در آید ؟ ا
ــ ( بررسی نظر سنجی ) واقعیت تلخ
. . . . .
خب ؛ میشه گفت با توجه به وضع موجود مملکت و شرایطی که ماها تووش داریم نتیجه ای که به دست اومده کاملا طبیعیه و فکر میکنم نه فقط توو همچین محیطی ، بلکه اگر خارج از محیط اینترنت هم همچین بحثی رو انجام بدیم به همین نتیجه برسیم ( البته به شرط آزادی بیان !!! ) ... حالا این نتیجه یه طرفه قضیه است ... اون طرفش موضوعیه که همیشه فکر منو مشغول کرده ؛... اینکه راه نجات چیه ؟!!! ... چطوری میتونیم از شر این دیو جدید خلاص بشیم ؟!!! ... دیوی که با اعتماد به نفس کامل خودشو فرشته معرفی میکنه ... ولی ماها میدونیم که اگرهم فرشته باشه ، یه چیزیه توو مایه های فرشته ای که عکسشو اون بالا گذاشتم !!!... ا
همیشه دوست داشتم از کسایی که به بهترین شکل از حکومت انتقاد میکنن یه راه گریزی هم بشنوم ولی تقریبا هیچ وقت این اتفاق برام نیفتاده ... اما حالا میخوام بدونم شماها نظرتون چیه !!! ... راه حلی که برای این موضوع دارین چیه ؟!!! ... فکر میکنین چطور باید بشه که بالاخره فرشته در آید ؟!!! ... یه انقلاب دیگه مثل انقلاب قبلی ؛ یه انقلاب مخملی مثل گرجستان و اکراین ؛ یه نیروی خارجی و اتفاقی که توو افغانستان افتاد و یا حتی یه جنگ جهانی بر علیه این دیــــــــــو ... یا هر مورد و موضوع دیگه ای که به فکرتون میرسه ... ا راه نجاتمون چیـــــه ؟!!!... ا
راه نــِـق زدنو هممون خیلی خیلی خوب بلدیم و توو این کار یکی از یکی حرفه ای تریم ... ا ولی نمیدونم چرا به اندازه ی یک هزارمه این همه نـِـقی که میزنیم ، راه حل نمیشنویم ... شاید الان فرصت خوبی باشه برای گفتن نظراتی که هیچ وقت به فکر گفتنشون نیفتادیم ... ا
فکر کنم همتون میدونین که تنها هدف من از نوشتن اینه که با بحثی که ایجاد میشه یه چیزه کوچیکی از همدیگه یاد بگیریم ... حالا متاسفانه ( یا خوشبختانه ) این موضوع دقیقا موقعی به فکرم رسیده و اینجا مطرحش کردم که بلاگم ( چون خودم خیلی وقته که تووش ننوشتم ) تقریبا متروکه شده و بچه ها زیاد دیگه به صفحه ی من سر نمیزنن ... حالا با توجه به اینکه این موضوع خودش تقریبا یه جور نظر سنجیه و نیاز داره که نظرای مختلفو بشنویم ، میخوام بگم که اگه مایل بودین یا لینک اینجارو به دوستاتون بدین و یا اینکه خودتون توو بلاگتون یه همچین پستی با همین موضوع بذارین که با روی هم گذاشتن حرفا و نظرای مختلف به اون چیزی که میخوایم برسیم ... اگه این کارارو کردین که مرسی ؛ اگرنکردین هم که بازم مرسی
. . . . .
راه ِ فرشــــــــــته ( این فقط یه شرح کلی از نظرای شخصیه منه برای به فرشته رسیدن ... جزییاتشو توو تک تکه پستهای قبلی و بعدی من دیدین و می بینین !!! ) ا
منم مثل شماها سیاستمدار نیستم که بخوام راه و روش سیاسی برای این موضوع بگم و با این وضع مملکت زیاد امیدوار به تحولات اساسی توو مملکت نیستم ( فعلا البته ) ... اما تنها چیزی که بهش خیلی اعتقاد و اعتماد و البته امیــــــــــد دارم ، تفاوتهامون با نسلهای قبلیمونه... تفاوتی که شاید خیلیامون زیاد بهش حواسمون نیست و هنوز باورش نکردیم و نفهمیدیم که میتونیم با قبلیا تفاوت داشته باشیم ... واسه این میگم متفاوتیم که دلایله این متفاوت بودنه کم نیست ... قرنه 21 ، علم ، تکنولوژی ، ارتباطات ، انواع و اقسام رسانه ها و کلی مورد دیگه که ما اونارو داریم و نسل های قبل از ما هیچ کدوم از اونارو نداشتن !!!... ا
به نظر شما این احمقانه نیست که توو همچین قرنی از تاریخ ، ما جوونا هر روز برای همدیگه فاله چینی میخونیم ؟!!! احمقانه نیست که توو اوجه شکوفاییه علم ، که برای هر موضوعی دلیله علمی پیدا میکنه ما هنوز هم به شیوه ی اجدادمون در چندین قرنه قبل !!! راجع به موضوعات مختلف با الفاظی مثل معجزه و قدرت فلان کسو خواست فلان کس حرف میزنیم ؟!!!... آیا احمقانه نیست که با وجوده این همه رسانه و وسایل ارتباطی که مثل پشگل دورو برمون ریخته سرمونو مثل کبک کردیم توو برفو چشمامونو به روی دنیا و پیشرفتاش بستیم ؟!!! ... ا
تا حالا از خودمون پرسیدیم که چرا ایرانمون با این همه فرهنگو تاریخو علم که تا 400-500 سال پیش توو کل دنیا سر آمد بود الان به جایی رسیده که به اندازه ی همون چندین سال از کشورهای پیشرفته عقب افتاده ؟!!! ... تا حالا رفتیم تحقیق کنیم که چرا ما شدیم کشور جهان سومی و آمریکای جهانخوار !!! که تمدن علمیش قابل مقایسه با ایران نیست شده کشور پیشرفته ؟!!!.... نه ؛ این کارارو نکردیم ؛ این کارارو نکردیم چون خودمونو باور نکردیم یا بهتر بگم ، به خودمون اجازه ندادیم که خودمونو باور کنیم ... این اجازه ندادنه هم به خاطره یه نوعه ترسه ؛ ترس از دیو بزرگه فرهنگ !!! ... فرهنگه عجیبو غریبو خر توو خری که قرنهاست ، از هر نسل ، با تعصب شدیدتر و شدیدتر به نسل بعدی منتقل شده و رسیده به ماها ... اما این قسمت مسیرش نباید مثل تمامه طول مسیرش توو قرنهای قبلی باشه به دلیله دلایلی که گفتم ... همیشه به خودمون بالیدیم که فرهنگ ما قرنهاست که اصالت خودشو حفظ کرده ؛ ولی این اشتباه محضه ... به نظر شما اینکه ما توو این فرهنگ یه راه جدیدی باز کنیمو اصلاحش کنیمو تغییرش بدیم بهتره یا اینکه مثل میمون از قبلیا تقلید کنیم ؟!!! ... الان وقتشه که با احترام کامل بشاشیم به افکارو عقایدو فرهنگه کپک زده ی نسلای قبلیمون ... اگه ما بتونیم خودمونو باور کنیموتغییر کنیم ، این تغییرو به نسل بعدیه خودمون منتقل میکنیم و ما میتونیم بشیم باعث و بانیه یه تحول فرهنگی به سوی پیشرفت ... ا
کل حرفه من اینه که لازمه ی یه تغییره اجتماعی – سیاسی تغییر در افراد جامعه است ... اگه خودمونو تغییر بدیم ، جامعه مون هم تغییر میکنه ... بنابراین به شدت مخالف اینم که در حال حاضر دوباره انقلابی مثل انقلاب قبلی توو جامعه مون شکل بگیره ، چون هنوز از لحاظ فردی دچار اون تغییرات نشدیم که بخوایم جامعه رو تغییر بدیم ... نسل ما و بچه های ما میتونه شروع یه تغییر بزرگ توو فرهنگمون باشه فقط به شرطی که خودمون بخوایم ... ا
یه شلوار طوسی گشاد، یه کفش مشکی از اون مدل قدیمیای کفش ملی ، یه پیراهن کرمه رنگ و رو رفته ، که توو جیبش یه دونه آیه الکرسیو یه عکس رهبران کبیرانقلابو یه دونه عطر مشهدیه ... تسبیح سبز رنگ حتما دستت باشه ... از رو گوشِـــت 4 سانت میای بالا و از همونجا فرق سرتو به سمت مخالف شونه میزنی ... ریشتو ( در هر حدی که داری ) به کثیف ترین شکل ممکن نگه میداری ... و از همه مهمتر اینکه حتما باید بــو بــِـدی !!... یا بوی گلاب یا بوی گـُــه ... فعلا برای شروع همین کافیه
تبریک میگم ؛ تو بسیجی شدی ... سلام علیکم برادر
اینا نشونه های یه جانداریه که فقط توو مملکت ما وجود داره ... بسیجی !!!... یعنی عنصری که در حال حاضر و در قرن بیست و یکم نماد ملی کشورمون توو کل دنیاست ... یعنی تمومه دنیا الان ماهایی که داریم توو این مملکت زندگی میکنیمو اینجوری میبینن و میشناسن... دیگه نه خبری از کوروش هست ، نه داریوش ، نه تخت جمشید ، نه پاسارگاد ، نه فرهنگ و هنر ایرانی و نه حتی خبری از ایران ... الان دیگه شناسنامه ی مملکت ما یه محدوده ایه از زمین که اسمش جمهوری اسلامیه و همه این کشورو خوووووووووووب میشناسن
جو گیر نشین که ایران کلی تاریخ و کوفتو زهرمار داره و از این حرفا ... اگرم همچین چیزی وجود داشته باشه مربوطه به کشور ایران ... کشوری که دیگه هیچ گونه وجود خارجی ای نداره و الان جاشو داده به کشور جمهوری اسلامی !!! ا
. . . . .
حالا توو این مملکت جمهوریه اسلامی اگه بخوای با خیال راحت زندگیتو بکنی باید یه سری خصوصیات مربوط به برادرای بسیجی رو قبول کنی وگرنه اگه بخوای همچنان به این فکر باشی که مملکتی که تووش داری زندگی میکنی ایرانه ، و توهم مثل یه ایرانی ِ انسان بخوای زندگی کنی کـُــلات پسه معرکه است ... شرایطشم زیاد سخت نیست ، یه چندتاشو میگم که واسه خودت تجزیه تحلیل کنی که ببینی از پسش برمیای یا نه ... ا
ــ برای اینکه یه بسیجی موفق باشی حتما باید وجدانتو کاملا خاموش کنی که با خیال راحت مردمو تخریب کنی ... ا
ــ تا میتونی باید خصائل حیوونی رو توو وجودت اضافه کنی ... ا
ــ حتما باید دزد باشی ؛ اونم یه دزده حرفه ای ؛ که بتونی چیزای بزرگی مثل تاریخ ، فرهنگ ، پول ، زندگی ، ناموس ، شخصیت و همه ی افتخارات یه ملتو بدزدی
ــ چون از طرف کسایی که هنوز یه ذره ایرانین حتما فحش خواهر و مادر خواهی شنید ، حتما باید کر باشی و خودتو بزنی به کری ... و البته یه وقت فکر رگ غیرت هم نباید به سرت بزنه ... چون اونم حتما باید خاموش باشه
ــ خیلی خیلی باید خونسرد و با اعتماد به نفس باشی ... یعنی در عین اینکه اندازه ی گاو حالیت نیست باید خودتو در اوج اعتماد به نفس نگه داریو خودتو دانای تموم علوم بدونی
ــ امر به معروف !!! ... که به جرات میشه گفت وظیفه ی اصلیه هر بسیجیه رو یادت نره ... بعله ؛ برای اینکه بتونی با خیال راحت تو خیابون به جوونا به خاطر نوعه لباسشون یا کنارهم نشستنشون گیر بدی باید خودتو صاحب مملکت ، عالم به فقه و مذهب ، عاشق زنده نگه داشتن اسلام !!! و مجاهد راه امر به معروف و نهی از منکر بدونی
ــ ... ا
ــ تا پنج روزم بنویسم این خصوصیات مبارکه ی بسیجیان عزیز تموم نمیشه ، پس بذار مختصرو مفید بهت بگم که واسه بسیجی بودن نباید عقل داشته باشی ، نباید به هیچ وجهی از سابقه ی مملکتت خبر داشته باشی ، نباید چیزایی بخونیو بشنوی که وجدانتو نسبت به کشورت بیدار کنه و به هیچ وجه نباید از قرنی که تووش داری زندگی میکنی و همچنین از بقیه ی دنیا خبری داشته باشی ، چون احتمالا شرایط تاریخ طوری پیش رفته که دنیا خیلی از اصول بنیادی ِ!!! کشورتو به باد معده هم حساب نکنه ... ا
ــ این باید و نبایدای بسیجی بودن تا هر جایی که به فکر هر کسی میرسه ادامه داره و وقتی اینارو کنارهم جمع کنی میشه عنصری به نام بسیجی ... ا
. . . . .
خب ؛ دیدی ؟!!! چطور بود ؟!!! ... شرایطی که هست انگار زیادم سخت نیست ؛ چون اگه سخت بود این همه بسیجی مثله پشگل توو خیابون نریخته بودن ... حتما شرایط آسونیه که قبولش کردن دیگه ... نه ؟!!!... اگه مشکلی نداریو میخوای یه شهروند متعهد !!! توو کشور جمهوری اسلامی باشی معطل نکن ... همین الان پاشو به جمع برادرا و خواهرات توو پایگاه اضافه شو و به گه کاریایی که باید بکنی برس ... ا
امــــــــــــــــــا اگه قبول نمیکنی
اما اگه قبول نمیکنی این وجدانرو بیدار نگه دار ، این چشمـَــرو باز نگه دار ، ببین ؛ همه جارو ببین ، با چشمای باز دورو برتو نگاه کن ... واقعیتها پشت دروغایی که به خوردمون میدن ناپدید میشن ولی تو باید اونارو ببینی ، باید اونارو حس کنی و باید اونارو بفهمی !!!! ... اگه میخوای شرایطت مثل یه بسیجی نباشه پس برعکس اون باش ؛ آدم باش ، عقل داشته باش ، وجدان داشته باش ، سابقه ی مردمتو بشناس ، کشورتو بشناس ، بدون که توو قرنه 21 توو دنیا داره چی میگذره ، ببین ، بشنو ، بخوون ، بفهم ، بفهم ، بفـــــــــــــــهم ... ا
آره ؛ باید بفهمیم ... چون هر چی ما بیشتر بدونیمو بفهمیم کمتر میتونن از نادونیه ما سوء استفاده کنن ؛ بزرگترین بدبختیه ما که خودمونم خیلی حواسمون بهش نیست اینه که این زباله هایی که مملکت توو دستشونه مردمو دارن هر روز نفهم تر از روز قبل میکنن ... خیلی هم جدی و پر شتاب داریم به سمت خریـّـت میریم ؛ ولی حالیمون نیست ... ولی باید بیشتر به خودمون بیایم ، باید به همدیگه کمک کنیم که بیشتر بفهمیم ... باید اینقدر فهممون بالابره که سیاستای اونا رومون تاثیر نداشته باشه ؛ اونجاست که میتونیم امیدوار تر باشیم به آینده ... آینده ای که میتونه دست خوده ماها باشه ... فقط باید یه ذره بیشتر از اینی که الان هست خودمونو باور کنیم ... باور کنیم که اگه بفهمیم ، میتونیم و باور کنیم که با فهمیدنمون فــــردا مال مـــاست ... ا
ــ زلزله ای 6 ریشتری روز گذشته جزیره ی قشم را لرزاند ؛ در این زمین لرزه که در ساعت ( 4-3 ) روی داد 7 نفر از هموطنانمان کشته و بیش از 50 نفر زخمی شدند ... ( طول مدت اعلام خبر 20 ثانیه به همراه چندتا تصویر از خرابه ها ) ا
ــ سیل در استانهای ایلام ، آذربایجان شرقی و غربی ، اردبیل و خوزستان باعث کشته شدن 19 نفر شد ؛ 15 نفر از این کشته شدگان عشایر منطقه ی ( اسمش یادم نیست ) بودند ... ( طول مدت خبر به اندازه ای که بشه خبرو خوند به اضافه ی پخش تصویر یه جوب آب گل آلود !!! ) ا
وحـــــــالا ... ا
ــ روز گذشته نظامیان آمریکایی در بعقوبه ی عراق 5 نفر از غیرنظامیان را به شهادت رساندند ( خبر و تصویر و گزارش خبرنگار اعزامی به منطقه به میزان کافی ) ا
ــ شب گذشته نظامیان رژیم اشغالگر صهیونیستی 2 جوان را در نوار غزه به شهادت رساندند ؛( اینجاش جالب میشه ) این دوجوان که 18 و 21 ساله بودند به ترتیب ( ... ) و ( ... ) نام داشتند !!! ... ( پخش تصویر این دونفر در حال جان دادن !!! و نشون دادن جنازه ی خونی ودربو داغون اونا با صحبتای حماسیه خبرنگار اعزامی واحد خبر به منطقه روی تصاویر ؛ این هم به میزان کافی ) ا
ــ حمله ی شب گذشته ی نظامیان آمریکایی به روستای عزیز آباد در غرب افغانستان باعث کشته و زخمی شدن 10 غیرنظامی ازجمله 2 زن و 3 کودک شد ... ( وبازهم گزارش مفصل به وسیله ی گزارشگر اعزامی واحد خبر !!! ) ا
ــ یک سال ( یاهرزمان و هر مناسبتو کوفتو زهرماری که خودت میدونی ) از جنگ 33 روزه ی لبنان میگذرد ولی مردم این کشور با تمام مشکلاتی که برای آنها پیش آمده امسال هم مثل سالهای قبل با اشتیاق فراوان از ماه مبارک رمضان استقبال میکنند ؛... نجف زاده !!! از بیروت گزارشی ارسال کرده که باهم میبینیم ( گزارش به شدت مفصل آقای نجف زاده به همراه مصاحبه های فراوون با مردم لبنان خصوصا بانوان محجبه !!! و در آخر هم ارتباط دادن اونا به سیدحسن نصرالله و پخش صحبتهای اون ) ا
ــ موضوع گفتگوی ویژه ی خبری هم : نقش حزب الله لبنان درتحولات سیاسی منطقه !!! ا
. . . . .
خب ، اینا نمونه ای بود از تموم روزای سال و اتفاقایی که توو صداوسیما و بقیه ی رسانه هامون داره میوفته ... اخباری که هرروزو هر شب بارها و بارها پخش ، دیده و شنیده میشه ؛ و مخاطب اون کسی نیست جز مردمی که توو ایران !! ساکن هستن ... یعنی ماها ؛ ماهایی که گرونیو تورم کمرمونو شکسته ، ماهایی که بی آبیو بی برقی دهنمونو سرویس کرده ، ماهایی که فقر نفسمونوبریده ( در حالیکه قیمت نفت از 100 دلار !!!! هم بالاتر رفته ) ، ماهایی که هموطنامون توو زلزله و سیل میمیرنو اونایی هم که زنده میمونن باید تا سالها توو بدبختی زندگی کنن ، ماهایی که کلی از مردممون به خاطربازیه سیاست توو یه انفجار مثل گوجه میترکن و خونواده هاشون داغدار میشن و هزار موضوع دیگه ... ولی سهم ماها از این همه اتفاق توو مملکتمون فقط و فقط چند ثانیه ی ناقابل از کل وقت اخباریه که توو شبانه روز میشنویم ... ا
توو این مملکت با این همه مشکلاتو انواع و اقسام بدبختیا چشم امید مردم به همین تلویزیونه که زبونم لال یکی بیاد راجع به مشکلات مختلف دو دقیقه توضیح بده ولی
ــ نه کسی میاد دولتو نقد کنه که چرا گرونیه و نه کسی از دولت میاد توضیح بده که چه غلطی داریم میکنیم ...( فقط و فقط هرچند وقت یه بار جناب " رئیس جمهور " میاد میگه فلان طرحو واسه عدالت اقتصادی !!! دارم ؛ بعدشم بدتر میرینه به قضیه !!! ) ا
ــ نه کسی میاد راجع به پول نفت و سرنوشت نامعلومش توضیح بده
ــ نه کسی میاد محض دلخوشی یه گزارش از این بدبختایی که دهنشون توو سیل و زلزله سرویس شده درست کنه
ــ نه یکی میاد بگه که .... ( خلاصه هر چی بدبختی که هممون میدونیم چیه دیگه ) ا
امــــــــّـــــــــــــا ... کافیه که یه مسلمون ( ترجیحا شیعه ) توو یه جای دنیا عطسه کنه !!! ... دیگه تمومه دیگه ... قشنگ سوژه ی یه هفته جوره که ملتو با این بندو بساطا مشغول کننو به گه کاریای خودشون برسن ... کل اخبار میشه فلان اتفاقی که برای فلان مسلمون افتاده ؛ ولی جالب اینجاست که بسته به نوع منافع آقایون ، نوع اخبار گفتنشون برای مسلمونا هم متفاوت میشه ... مثلا اگه یه مسلمون توو افغانستان ( یا هر کشور مسلمونی به غیر از لبنان و فلسطینو عراق ) توسط یه نیروی غیر بومیه اونجا بمیره میگن طرف " کشته " شد ... اما همون اتفاق اگه برای یه مسلمونه دیگه توو کشورایی که گفتم ( یعنی عراق ، لبنان و فلسطین ) بیوفته اونوقت میگن طرف " شهید " شد ؛ اونم با ذکر تموم مشخصات فردی !!! ... و بعد برای اینکه اوج مظلومیت !!! یه مسلمونو به نمایش بذارن جنازه ی تیکه پاره شده ی ایشونو چندین بار نشون میدن که آآآآآآآی ملت ببینین که چه بلایی دارن سر برادرای دینیتون میارن !! ... ( این قضیه هم ارتباط مستقیم داره با اون بحث سیاسی کردن شهیدا که قبلا بحثشو کردیم ) ... واین کار اونا فقط و فقط همراه کردنه اجباریه !!! مردم با نوعه سیاستاشونه ؛ یعنی ما باید همپای آقایون برای شهید شدن یکی از اعضای حزب الله لبنان خودمونو جرررررررر بدیم و کم کم به این نتیجه برسیم که اگه خودمون یا هم وطنای دیگمون از فقر مــُــردیم زیاد اتفاق مهمی نیوفتاده و مهمترین موضوع سربلندی اسلام در گوشه و کنار دنیاست !!!... ا
این اتفاق توو همه جای دنیا هستا ؛ نه اینکه بخوام بگم فقط توو ایران اینجوریه ... همیشه سیاست هر کشوری حرف اول رو توو رسانه هاش میزنه ... ولی اینجا دیگه بدجوری آقایون ملتو گـــــاو فرض میکنن ... خیلی راحت از مهمترین مسائلی که باید براش به مردم توضیح بدن میگذرنو سر مردمو با سید حسن ها و بن لادن ها و ... ( هر خری که توو سیاست هست ) گرم میکنن ... باور کنین بعضی وقتا شک میکنم به خودمون و هویـتمون ... شک میکنم به کشوری که توش دارم زندگی میکنم ، شک میکنم به شبکه ی تلویزیونی ای که دارم میبینم ؛ به خودم میگم من دارم شبکه ی ایرانو میبینم یا شبکه ی حزب الله لبنانو ؟!!!!! ... ا
. . . . .
خلاصه اینکه گیر بد موجوداتی افتادیم و اونام خوب دارن ازما سوء استفاده میکنن ... ولی از اون بدتر اینکه خودمون بدجوری داغونیم ... دیگه نه کسی حس و حال اعتراض داره ، نه کسی سعی میکنه بفهمه !!!! ، نه کسی به یکی که میفهمه اعتماد میکنه ، نه کسی با کسی همصدا میشه و نه کسی دیگه جرات اعتراض داره ... متاسفانه باید بگم کلا دیگه خاموش شدیم ؛ با کمترین امید برای دوباره روشن شدن ... ا
... امــّــا !!! ا
دو ماه گذشت ... برای شماها با سرعت زانتیا و برای من با سرعت ژیان !! .. دو ماهی که از اون روز اولش به تنها چیزی که فکر میکردم روز آخر بود ... روز آخری که خیلی خیلی شانس آوردم که به یمن حضور پر برکت بابام !! در جبهه های نبرد حق علیه باطل !!! به جای اینکه دو سال منتظرش باشم فقط دو ماه منتظرش بودم ( با تشکر به شدت ویژه از آقای بابا ) ... ا
خیلی از بچه ها برام پیغام میذاشتنو میگفتن که بگو اونجا چه جوریه ... به خاطر همینم الان میخوام قشنگ براتون راجع به این دوماه بنویسم ... پس بدون هیچ حرف اضافه ای شروع میکنم
. . . . .
ارتش
همه ی ماها تنها تعریفی که از ارتش توو ذهنمون میاد اینه : " نظم " ... ولی وجدانا تنها چیزی که من توو این مدت اونجا ندیدم همین نظم بود ... اصلا تعطیل !!! به هیچ وجه اثری از نظم توو اون خراب شده دیده نشد که نشد ... به قوله یکی از بچه ها " ارتش مجموعه ی منظمی است از بی نظمی ها " ... که واقعا باید دهن اون دوستمونو طلا بگیرن با این حرف قشنگش ... ا
روزای روشن
توو ارتش برنامه اینه که هر کاری بخوان بکنن توو روشنیه روز میکنن ... حالا از شانس ما توو فصلی رفتیم برای آموزشی که از صبح ساعت 5 که بیداری میزدن تا شب ساعت 10 که خاموشی بود این خورشید پدر سگ وسط آسمون بود !!! ... مگه روز تموم میشد !!! ... همین طولانی بودن روزا باعث میشد که گذشتن هفته ها هم خیلی طول میکشید ... مخصوصا اون 2 هفته ی اول که خیلی بهمون فشار میاوردن بد جوری روزا نمیگذشتن ... خوش به حال اونایی که توو پاییزو زمستون میرن ؛ از ما که گذشت
هفته ی اول
همونطور که قبلا هم به اطلاعتون رسوندم توو هفته ی اول به لطف ارتش بعد از چندین سال موفق به زیارت عمه ی عزیزم !! شدم ... اونم چه زیارتی ... خیلی سخت بود ؛ از صبح زود تا آخر شب توو اون گرما همین طوری مثل قاطر ازمون کار میکشیدن ، بعد نه استراحت میدادن ، نه میذاشتن آب بخوریم ، نه میذاشتن بخوابیم ... البته اگرم یه وقتی برای خواب بود من نمیخوابیدم ... چون توو اون هفته ی اول هنوز سیستمه خوابم با ساعت خاموشیو بیداریه اونجا هماهنگ نبود ... با همه ی خستگیا مثل اسب تا صبح درودیوارو نگاه میکردم ... ا خلاصه اینو بگم که توو هفته ی اول : ا
ا 1- من کلا 4 بار به زیارت توالت مشرف شدم ( از شدت پر آبی بدن !!!! ) ... 2- رنگ رخساره به سرعت و شدت هرچه تمام تر از رنگ آدمیزاد تبدیل به رنگ " ته دیگ سوخته " شد ... 3- اونقدر لاغر شدم که در عرض یک هفته شلوارجینم از پام میفتاد ... ا
حموم هفته ی اول
بعد از 4 روز مارو بردن حموم ... حموم که چه عرض کنم ؛ انگار بهشتو دادن بهمون ... ا حساب کن 4 روز با اون همه فشارو انواع تنبیهات ارتشیو کلی عرق و بوی گند ببرنت حموم ... من تازه وقتی متوجه شدت کثیفیم شدم که از حموم اومدم بیرونو به صورت اتفاقی یکی از بچه های دانشگاه رو اونجا دیدم ... ( اون رفیقم هنوز حموم نرفته بود !!!) ... فقط اینو بگم که وقتی داشتم باهاش روبوسی میکردم چنان چـِـنـد ِشم شد که انگار داشتم با سگ روبوسی میکردم ... کثیـــــــــــــف ... دقیقا عین خودم توو چند دقیقه قبلش ... ا
غذاااااااااااااااا
بدون هیچ توضیحی میریم سراغ انواع غذاهای متنوعی که در مطبخ ارتش طبخ میشد ... ا
ردپای مرغ : معروف ترین غذای پادگان !! ... تصور کن یه دیگ بزرگ پلو گذاشتن یه جاییو بعد یه دونه مرغو از کنار دیگ رد کردن !!! ... البته انگار موقع رد شدنش ( روم به دیوار ) یه بادی هم از اونجای مرغه در رفته ... چون برنجه یه ذره بوی " مرغ گوزیده " میداد... توو برنامه ی غذایی اسم این غذارو چلو مرغ نوشته بودن ولی وجدانا توو این دوماه من به غیر از یه تکه استخوان هیچ نشونه ی دیگه ای از مرغ توو غذام ندیدم ... ا
خورشت وحشت : یه بادمجونو در نظر بگیر که دادن به 10 نفر ؛ بعد اونا دونه دونه گرفتن اونو جوییدنو تف کردنش توو دیگ ... بعد این بادمجونه رو با یه ذره رب و آب و لوبیا سبز قاطی کردنو شده خورشت بادمجان !!! ... من که هیچ وقت جرات نکردم اونو بخورم ولی واقعا خوب اسمی براش گذاشتن ... واقعا وحشتناک بود
استفراغ : بعله ... به همین صراحتی که گفتم ... مواد تشکیل دهندشم همچنان بادمجون تف شده ، سویا و رب
دمپایی ابری : تا حالا دمپایی ابری گاز زدی ؟!! ... اگه زدی اینم دقیقا همونه !! .. فقط فرقش اینه که اینو بعد از گاز زدن باید میخوردیش ... البته یه رنگ قهوه ای هم داشت که آدمو یاده پیراشکی مینداخت ... البته از نوعه پلاستیکیش
کوکو چمن : از خانواده ی دمپایی ابری ولی با یه مواد تشکیل دهنده ی عجیب !!! ... اسمش کوکو سبزی بود ولی باور کنین خوده چمن بود ... از هر کسی پرسیدم نتونسته بگه که چه سبزی ای داریم که اون شکلی باشه ... خوده خوده چمن دیگه ... اگه کسی همچین سبزی ای میشناسه بگه منم بدونم ... ا
نــــــون : فکر کن یه تیکه خمیرو با وردنه صاف کردن ، بعد یکی اونواز فاصله ی دو متری تنور رد کرده ... همین !! ... سفید مثل برف ،شکننده و تیزو بُــرنده مثل شیشه ... ا
البته به دلیل لطف بیکران ارتش ، بدون ردخور!! مابین وعده های غذایی به شدت دچار ضعف و قاروقور شکم میشدیم ... چون توو ظرفمون چس مثقال غدا میریختنو یه دونه از اون نون قشنگا هم مینداختن تنگش ... همین
ده چشمه
بعد از خوندن این دیالوگی که بین منو خواهرم توو هفته ی اولی که اومدم خونه ردوبدل شد ، میفهمین که ده چشمه چیه ... ا
ــ خواهرم بعد از دیدن کلمه ی ده چشمه توو دفترچه یادداشتم : اِاِاِاِاِاِاِ ... مسعود مگه توو پادگانتون چشمه هم دارین ؟!!!!!!!!!!!!!! ا
ــ من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآرررررررررره ... چشمه هم داریم ؛ اونم چه چشمه ای ... فقط به جای آب از توش ان در میاد
نتیجه : ده چشمه یعنی جایی که ده تا توالت توش هست ... بیست چشمه هم داشتیم تازه ... دلتون آب !!! ا
زندگی در شرایط سخت
دقیقا یه ماه از آموزشی گذشته بود که طبق قانون ارتش ( اونم نیروی زمینی ) مارو برای اردو در شرایط سخت بردن یه منطقه ای به اسم تـِلـــــــــو ... ( میشه آخر اتوبان بابایی )... ا اتفاقا این زندگی در شرایط سخت برای ما مثل زندگی در بهشت بود ( در مقایسه با خوده پادگان ) ... چون اونجا زیر نظر فرمانده ی کل بود زیاد نمیتونستن اذیتمون کنن ... فقط مشکل آب بود که یا نداشتیم یا اگرهم داشتیم یه آب سیاه رنگی بود که از توی تانکر باید میگرفتیمو نوش جان میکردیم ... ا
مرخصی ها
آخ که هر چی از شیرینیه این مبحث بگم کم گفتم ... این 5 شنبه ها که میشد انگار یه کارتون تیتاب آوردی توو طویله ی خرا ... همه خوشحال بودیم... همه ذوق میکردیم ... خب انصافا حق هم داشتیم دیگه ... حساب کنین بعد از یه هفته قرار بود که آدمیزاد طبیعی ببینیم ... یه آدمی که لباس عادی تنشه ... ماشین سوار میشه ... عین آدمیزاد حرف میزنه و از همه مهمتر جنس مخالفمون رو میدیدیم ... زن !!! موجودی که کوچیکترین اثری از اون توو پادگان نیست ... البته بنده به دلایل مختلفی که فکر کنم بتونین حدس بزنین ، خیلی از این مرخصیهارو نصفه نصفه میومدم خونه ... !!! ... زبون ِ سرخ همچین چیزایی هم داره دیگه .. نه ؟!! ا
عقیدتی سیاسی
یادتون هست که یکی از دغدغه هام همین کلاسای عقیدتی بود ؟!! ... ولی باید بگم که هیچ کلاسی مثل این عقیدتی بهم حال نداد ... حالا چرا ؟... چونکه 3 روز در هفته از صبح تا ظهر کلاس عقیدتی داشتیم که یه ملایی میومدو زرتو پرت میکرد ... سر این کلاسا من دردو حالت بودم ؛ یا 90 درصد وقت کلاسو خواب بودم یا اون 10 درصد باقیمونده رو مشغول گوش دادن به اراجیف وحشتناک حاج آقا بودم و زیر لب خودشو مادرشو اجدادشو مورد الطاف خودم قرار میدادم !!! ... حالا راجع به نوع اراجیف و همراهی خیل عظیمی از عاشقان این اراجیف با حاج آقا بعدا مفصل با هم صحبت میکنیم ... ولی کلا به خیرو خوشی تونستم که عقیدتی رو بگذرونم ... بدون دردو خونریزی ... !!!ا
. . . . .
اما همه ی اینایی که نوشتم چیزایی بود که میشد هرجوری که بود با بیخیالی ازشون رد شد و تحمل کرد ... کارای بدنی ای که میدادن ، ورزش با کوله پشتی و اسلحه ، رژه رفتن توو اوج گرمای بعد از ظهرای تابستون ، حمالی ها ، بیگاری ها و ... همه ی اینارو خیلی راحت آدم قبول میکردو میگذروند ... امـــّـــا ...!!!! یه چیزایی اونجا آدم میدیدو یه حرفایی آدم میشنید که درجه داغیه سرش از داغی گرمای آفتاب هم بالاتر میزد ... نمیخوام بیشتر از این طولش بدم ولی فقط میخوام به خودم تبریک ( یا شایدم تسلیت ) بگم که ، دو ماه سعی کردم تا جایی که میشه کورو کرو لال باشم تا زمان بگذره ... هر چند خیلی وقتا هم نتونستم خودمو کنترل کنمو ... ا
خلاصه هر جوری بود تموم شد ... الان دیگه دوباره یه آدم عادی ام توو جامعه ... و این خوبه
. . . . .