Poem & text
چند روز پیش خیلی اتفاقی این متن به دستم رسید که برام بی نهایت جالب بود
.
.
دکتر شریعتی :کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر چیزهای چندش آور بود
آن هم به سه دلیل:اول آن که کچل بود.دوم این که سیگار می کشید
و سوم که از همه تهوع آورتر بود این که در این سن و سال زن داشت!!!.
چند سال گذشت
یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم آن پسر قوی هیکل کلاس را دیدم در حالی که
زن داشتم
سیگار می کشیدم
و کچل شده بودم
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.
.
.
.
برای منم چند بار چنین اتفاقی افتاده و مطمئنم که بازم میفته چون خیلی وقتا ما فقط بدی ها و نقاط ضعف دیگرانو می بینیم و فکر می کنیم خودمون نه ضعفی داریم نه خواهیم داشت ...البته من هنوزم همین حس رو دارم!!!وینـــــــــــــــک
این اتفاق برای تو هم افتاده؟
اگه قابل نوشتنه برام بگو که از چه چیزی بدت میومده و الان خودت اونو داریش ؟
==============
عشق تو نهال حیرت آمد/وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه ی حال وصل کاخر/هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او/بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل/آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم/آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت/آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ/در عشق نهال حیرت آمد
پی نوشت: شعر برای نشون دادن علاقه ام به ادبیات کلاسیک بود و ارزش عشقی نداره
پی نوشت:منتقدا از این پست نمی تونن انتقاد کنن چون چیزی برای انتقاد نداره
پی نوشت:همیشه سعی کن از نظر خودت عالی باشی تا از نظر دیگران بشه بهت گفت خوب
اولین روزی که به خاطر کارآموزی وارد شیرخوارگاه آمنه شدم یه کمی ترسیدم
فکر کردم بچه هاش با بچه های عادی فرق دارن و البته فرق هم داشتن ولی نه از اون نوع که من فکر می کردم
فرق این بچه ها اینه که یه جورایی آغوششون برای همه بازه و تا می بیننت اولش باهم مسابقه دارن که کدوم اول میاد تو بغلت
نمی دونی چه حس خوبیه اون وقتی که با یه بسته شکلات به سمتشون می ری و ذوق و شوق گرفتن و خوردنو توشون می بینی
.
.
.
دنیای عجیبیه!!همه از آیندمون بی خبریم.....ه
شاید اونا هم فکرش رو نمی کردن که مجبور بشن یه روز به عنوان بچه ی بی سرپرست توی اینجا زندگی کنند
توی این چند روز خیلی با احساساتم درگیر شدم ....خیلی در موردشون فکر کردم ....خیلی غصه خوردم و بیشتر از همیشه قدر زندگیم و خانواده و دوستامو فهمیدم
فهمیدم چقدر خدا دوستم داره و چقدر به من نعمت داده و من ندیدم و اگرم دیدم با این فکر بوده که حتما حقم بوده و من ارزششو داشتم!!!.
ولی حالا می فهمم این طور نبوده....هر چیزی که دارم معنیش این نیست که استحقاقشو دارم بلکه از روی لطف الهی بوده ویا وسیله ای بودن که بتونم باهاش به دیگران کمک کنم ....روحیه بدم و ذره یی توی غم و دردشون شریک بشم و درکشون کنم
وقتی اونجا رفتم تازه معنی این جمله "دست هایی که کمک می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می کنند"رو فهمیدم....چون دخترای هم سن خودمو دیدم که با چه عشقی داوطلب اونجا اومدن و با بچه ها بازی می کنن ...حمام می برنشون و بهشون غذا میدن
.
.
همه ی این حاشیه ها رو گفتم تا به این برسم که چند متر آن طرف تر بچه هایی هستند که امیدشون دستان و لبخند مهربان توست.....بی امیدشون نکن.....همونطور که برای آینده ی خودت و یا بچه هات دعا می کنی برای آینده ی اون ها هم دعا کندستان پر مهرش را به سویم دراز کرد.بهش پشت کردم و گفتم برو!بذار یه بار خودم تنها راهمو انتخاب کنم
لبخند زد و گفت :مطمئنی؟پشیمون نمی شی؟نمی ترسی؟
گفتم:من و ترس؟!
چرا باید پشیمون بشم؟مگه همه تو رو دارن که کمکشون کنه؟!نه ندارن!خیلی از آدما دیگه صداتو نمی شنون.خودشون تصمیم می گیرن و می رن جلو
گفت :باشه فقط اینو بدون تنها و بدون من هیچکس به مقصد نمی رسه
گفتم :امتحانش مجانیه...تازه گیر افتادم صدات می کنم کمکم کن
گفت :اگه خیلی دور بشی خیلی چیزها نمی ذارن صدامو بشنوی
گفتم :نه بابا همین نزدیکیام...صدام کن .می شنوم
رفتم جلو...همه چیز قشنگ بود و رویایی ولی برام گنگ و مرموز بود انگار چیزی ازش سر در نمی یاوردم
با خودم گفتم بری جلوتر می فهمی اینجا چه خبره...پس رفتم جلوتر
گاهی همه جا سیاهی محض می شد و گاهیم سفید و سیاه
گیج بودم .چندبار خواستم برگردم اما فکر کردم راه رفت نزدیکتره...دارم می رسم...پس ادامه دادم...
انقدر جلو رفتم تا خورشیدامید به زندگیم زیر ابر غم ناپدید شد
ترسیدم.پس دویدم تا برسم...هم وحشت داشتم و هم شوق رسیدن
فکر کردم به زودی خواهم رسید اما در ظلمت گم شدم
با خودم گفتم دیر نشده!!صداش می کنم کمکم می کنه که برگردم.صداش کردم....
گفت : اون راهی که رفتی آخرش به بن بست تباهی می خوره...همین راهی که اومدی رو دوباره باید برگردی
فریاد زدم :نه!!نه...دلم نمی خواد برگردم....کلی از عمرمو پای این راه گذاشتم....می خوام بعد از این همه تلاش به جایی برسم
گفت :تلاشت کم بوده....بعد از این که برای بازگشتت تلاش کردی راه اصلی رو نشونت می دم
گریه کردم و گفتم:نه تا اون موقع دیره!!
گفت چاره یی نیست ...باید برگردی ولی تو بازگشتت منم کمکت می کنم تا زودتر برسی
وحالا من راه رفته رو بازگشتم تا برای رسیدن به مقصد اصلیم دوباره تلاش کنم
پی نوشت :نمی دونم این متن واضحه براتون یا نه ولی توش قسمتی از زندگیمو مثل داستان نوشتمسلام
این پست صرفا به این جهت هست که خودم و نقاط ضعفمو بیشتر بشناسم
پس ازتون می خوام تا اونجایی که منو شناختید قسمتهای منفی شخصیتمو بهم بگید تا بدونم و سعی کنم اصلاحش کنم .
(نظرتون حتی اگر خیلی منفی هم باشه برای من ارزشمنده و به قول معروف هرچه از دوست رسد نیکوست.)
(به بهترین فرد منفی گو یک عدد ساعت امگا داده می شود)
به آخری شک نکنید....