کتاب زندگی هر آدمی که ورق می خوره, در همه صفحات یه اسم خودنمایی می کنه و اونم اسم همون شخصه , بقیه میان و میرن , یکی با اومدنش یه حس خوب و قشنگ برات به وجود میاره و یکی با اومدنش هرچی زشتی و پلیدیه برات به ارمغان میاره , یکی با رفتنش تو حسرت میذارتت و گریونت می کنه و اون یکی با رفتنش به اندازه تمام دنیا شادت می کنه , یکی به وقتش میاد و اون یکی یا دیر می کنه یا هنوز واسه اومدنش زوده ,گاهی هم اصلا اومدن و رفتن بعضی ها را حس نمی کنی .
اما کاش هیچ وقت با رفتن هیچ کس تموم نشی ,کاش هیچ وقت کسی نیاد که با رفتنش دلت بخواد بمیری ,ای کاش بیاد ولی موندگار باشه ,آخه خیلی حیفه که کسی عشق رو نفهمه و از این دنیا بره ,اصلا مگه قبل از عاشقی زندگی معنا داره ؟
تو قهرمان کتاب زندگیتی پس بی نظیرترین داستان را بنویس
بذار همه تو دلت جا داشته باشن ولی دلبستشون نشو.
بذار عشق خودش جاشو تو دلت پیدا کنه ,اگه جراتشو داشتی عاشق شو
اگه عاشق شدی ,اونقدر قوی باش که بتونی به جدایی فکر کنی
اگه رفت و تنها شدی ,بدون که چاره ای نداری مجبوری تا ته قصه را بری چون تو قهرمان داستانتی پس از بین این همه راه اونی را برو که از تو یه قهرمان محبوب و فراموش نشدنی میسازه.
و روزی باز عشق را پیدا می کنی
زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم,خاک با من دشمن بود من بر خاک نهفتم چرا که زندگی سیاهی نیست