My Mind...be in PrivaTe emoTion when u are insiDe Me...DonT Be conFuseD
من اونروز متوجه منظورش نشدم , چشمهاش خبر از تجربه های گران راه های دراز رو می داد ...
بهم گفت همیشه تو سفر های طولانی بدون زاپاس نباش ... هیچ وقت به این لاستیکهای پر زرق و برق و نو اعتماد نکن ... حتی اگه از مارک معتبری باشه ...
احتمال اینکه وسط راه تنهات بذاره ... خیلی زیاده ... خیلی زیاد ...
اصلا متوجه منظورش نشدم ... !!!!!
چون اصلا سفری تو کار نبود ...
من فقط تصمیم به ازدواج گرفته بودم ...
!!! ...
با صدای بی صدا
مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه , یه مرد بود يه مرد
به دستهای فقیر
به چشمهای محروم
با پاهای خسته , یه مرد بود یه مرد
شب با تابوت سیاه
نشست توی چشم هاش
خاموش شد ستاره , افتاد روی خاک
سایهش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته , تنهای تنها
با لبهای تشنه , به عکس یه چشمه , نرسید تا ببینه
قطره
قطره
قطره ی آب
قطره ی آب
در شب بی تپش , این طرف اون طرف , می افتاد تا بشنفه
صدا
صدا
صدای پا
صدای پا
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم