dancing in the winds
چند تا سوال
بدون توجه به اس ام اس هايي و ايميل هايي كه تا حالا بهت رسيده و جوابارو به يه سري خصوصيات روانشناسي و شخصيتي نسبت داده اولين چيزي كه به ذهنت مي رسه چيه؟
اگه ادما شماره داشتن عدد من چنده؟
اگه يه اسم ديگه داشتم اون اسم چي مي تونست باشه ؟
اگه آدما رنگ داشتن من چه رنگي بودم؟
اگه مي خواستي من يه تغييري نسبت به چيزي كه الان هستم داشته باشم اون چيه ؟
من تو را ياد كدام حيوون مي اندازم ؟
اگه قرار بود يه ميوه بشم چي مي شدم؟
يا اينجا بگو يا برام ييغام بذار . اگه حال تايپ كرندم داشتي بگو چرا !
منتظر شنيدن جوابتما !
آنقدر خسته بودم که به سختی توی صف اتوبوس سر پا ایستاده بودم
هوا کمی بارانی بود
دوست داشتم حسابی پیاده روی کنم ، ولی دستم خیلی سنگین بود
صدای آهنگ را آنقدر بلند کرده بودم که حتی نتونم صدای فکر کردن خودم را هم بشنوم .
اصلا متوجه پسر بچه های کنار دستم نشدم
نمی دونم چند بار منو صدا زدن که ازشون بیسکویت بخرم
وقتی نگاهشون کردم داشتن برای خانم کنار من زبان بازی می کردن تا 5 تا بیسکویت را 500 تومن بفروشن .
در اتوبوس باز شد
من نفر دوم صف بودم . سوار شدم و زود روی صندلی لم دادم .
خواستم چشمامو ببندم که یه پیر زن با ظاهری جالب سوار اتوبوس شد .
روی صندلی های روبروی من نشست .
قدش تقریبا تا سر شانه من بود . یه کاپشن قهوه ای تنش بود که هیکل ریزه اش توش گم شده بود.
یه بوت کوهنوردی هم پاش بود .با یه کوله که می تونستم بگم حد اقل نصف قد خودش بود (یه کم یاد خودم افتادم )
با خودم فکر کردم عجب خانم دل زنده و شادی هست ، حتما از کوهنوردی میاد .
صورتش خیلی بشاش و پر انرژی بود
همه خانمهای توی اتوبوس تا می دیدنش یه لبخند گوشه لباشون شکل می گرفت .
یکی از پسرهای بیسکویت فروش وارد اتوبوس شد
پیرزن بی درنگ از جیبش پول در آورد و 5 تا بیسکویت خرید
و یکی را باز کرد و شروع کرد به خوردن .
باز هم صورت خندان خانمها دیدنی بود ، این بار بخاطر لذتی که توی چهره پیرزن از خوردن بیسکویت ها موج می زد .
هنوز هم صدای آهنگ بلند بود
لبهای پیرزن را می دیدم که تکان می خوردند و چیزی می گفتند
و بدنبالش خانمهای اطراف از ته دل می خندیدند ، ولی صداش را نمی شنیدم
کنجکاو شدم . آهنگ را قطع کردم
.
- " مادر جان ، خودتو سیر نکن ، الان غروبه ، میری خونه شام می خوری "
- " تا برسم خوته و شام درست کنم شده 12 شب ، می میرم از گرسنگی "
- " شاید حاج آقا زحمت شام را کشیده باشه ، خدارو چه دیدی ؟ "
- " اون ؟ نیمرو هم بلد نیست درست کنه ! "
- " خوب امشب یه جا برو مهمونی ، من هر شب مهمون یکی از عروسها یا دختر ها هستم "
- " آره ، شاید عروسم بیاد خونه کمک کنه ، خدا می دونه ! یه شب استراحت می کنم "
-" مادر جان معلومه بیسکویت خیلی دوست داری . واسه آقاتون هم گرفتی "
-" نه ، دوست نداره ، جرات نمی کنم تو خونه ببرم ، قدغن کرده "
- " حتما دست پختت آنقدر خوشمزه است که دیگه لب به هله هوله نمی زنه "
لبخند پیرزن خشک شد .
- " نه ، واسه قند خون آقا بده ، ممنوع کرده این چیزارو تو خونه "
- " خوب پس شام حاضری درست کن ، مگه قندش بالا نیست ؟ "
- " جرات نمی کنم ، باید شام حاضر باشه . آبرومو می بره اگه یه شب شام نذارم جلوش ، اگه بخورن آدم دلش نمی سوزه ، لب نمی زنه ، خیلی به خودش می رسه که قند و چربی اش بالا پایین نشه "
اینارو که می گفت سه بار اشکای چشماشو پاک کرد .
- " اینجوری که حیف و میل می شه ، کم درست کن "
-"گفتم که جرات نمی کنم ،اون موقع ها که خودش خرجی می داد حواسش بود زیاد بریز و بپاش نشه ، الان که من کار میکنم ، خرجی می دم دیگه براش مهم نیست ، شب شام نپزم آبرور ریزی می کنه "
- " مادر کجا کار می کنی ؟ "
- " پرستار بچه ام "
-" خوب مادر اینقدر بهش رسیدی که الان پر توقع شده "
- " همیشه همینطوری بوده ، الان 50 ساله ، 10 سالم بود که رفتم خانه شوهر . تا وقتی هم که منو بردن ندیده بودمش ، آنقدر بچه بودم که یواشکی از آشپز خانه قند می دزدیدم یواشکی می جویدم "
خشکیدن لبخند را روی صورت همه می شد حس کرد ، یکی از خانمها تلاش کرد جو سنگین را بشکنه
-" مادر خدا سایه اش را برات حفظ کنه "
- " من اگر این سایه را نخوام باید چکار کنم ؟ "
و باز آرام اشکهایش را پاک کرد . حس کردم یک خروار اندوه روی سرم آوار شد . 50 سال بردگی یک زن ، 50 سال ترس از مردی که قرار بود مایه آرامشش باشه ! "
- " می گن سایه بالا سر ، واسه اینکه آبروت حفظ بشه ، من که سرم به راهه و دست از پا خطا نمی کنم " این سایه را می خوام چکار ؟ من آفتاب می خوام "
حس می کردم تنم داره می لرزه ، همهمه جمع خانمها داشت منو کر می کرد . بعضیهاشون آروم اشکاشونو پاک می کردن . بعضیهاشون از زندگیشون می گفتن که چقدر شبیه این زندگی این زن بود .
منم غرق صورت پیرزن بودم . دست خودم نبود .ولی همه وجودم سرشار از نفرت از مردی بود که هیچوقت ندیده بودمش .مردی که سایه اش آفتاب آسمان یه زن را دزدیده بود .
پیرزن گاهی می خندید و گاهی اشآرام گوشه چشمهاشو پاک می کرد .
باز یه بسته بیسکویت باز کرد و شروع کرد به خوردن .
اینبار کسی نخندید .
"NC"
" با حذف بخش زیاد ی از مکالمات رد و بدل شده و احساس هایی که داشتم "
Each friend represents a world is us
A world possibly not born untill they arrive
And it is by this meeting that a A NeW WorLD is BORN.
Me
a couple of days before or after the other picture ![]()