dancing in the winds
من این بلاگ را نوشته بودم
ولی با اینکه آماده بود دیروز نشد بزارمش
حالا اینم از اصل مطلب
.
.
.
توی یه گوشه از این دنیای بزرگ یا شایدم کوچیک
توی یکی از این خونه ها که بیشتر از چارتا دیوار دارن
یه فرشته زندگی می کنه
یه قلب مهربون
سرچشمه یک دنیا احساس لطیف
یه همراه و همقدم
آدمها توی زندگیشون
در دورانهای مختلف با آدمهای مختلف برخورد می کنن
ولی بعضیا مثل خورشید ظاهر می شن
پر نور و پر تاثیر
سمانه برای من یکی از این خورشیدهاست
یه تکیه گاه امن
که هر وقت دستمو به سمتش بردم
برام حضور داشته و بهم اطمینان هدیه کرده
کاش من هم می تونستم همون قدر کنارش باشم
.
.
.
این قسمت نوشتمو عوض کردم
.
.
سالروز تولد این فرشته من دیروز بود
دیروز با هم بودیم
جلوی یه آتیش گرم
ولی نه به گرمی دستای مهربونش
با هم لحظه های قشنگی داشتیم
و یه خاطره قشنگ دیگه توی ذهنم نقش گرفت
سمانه عزیزم
دوست من هستی
و خواهی بود
برات بهترین ها را از خدای زیبایی ها آرزو دارم
![]()
![]()
پر از خط خطی
سبز
آبی
سیاه
سفید
خطهای کم رنگ
خطهای پر رنگ
یه سری منحنی پیچ در پیچ
شروع ناپیدا
پایان نا معلوم
هزار تا دو راهی
هزاران علامت سوال
یه نگاه مبهم
یه رویای شیرین
یه روز تازه
چند قطره بارون
انگشت های یخ زده
یه لیوان نسکافه
چند تا سلام بی جواب
یک دنیا حرف نگفته
یه خداحافظی بی صدا
چشماشو باز می کنه
انگار از زیر یه آوار سنگین بیرون اومده
بازم از اون روزاست
باز باید یه تصمیم مهم بگیره
ذهنش خسته است
حتی دیگه جسمشم خسته است
ولی می دونه که می تونه
همیشه به اندازه کافی برای رفتن توان هست
روحش را یه تکون می ده تا غباراشو پاک کنه
یه کم کش و قوس میاد
یه لبخند می زنه
دوباره کتونی اش را پا میکنه
کوله اش را می اندازه روی شونش
و راه میفته