منم اينجام
بياو با نوازش دستان بهاريت عرياني مرا شكوفا بيا مي خواهم عشق با خونم تمام وجودم را بگيرد بيا
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
بخود گفتم : كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابر هاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
زدل فرياد كردم: كاي خداوند
من او را دوست دارم، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بي تاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز توفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده ،در ابري خزيدند
ستون ها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش راشستشو داد
زخاك ره، درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
به زير پلك ها ،پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خواب گاهش
ولي آن پلك هاي نقره اندود
دريغا ، تا سحرگه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
بروي ديدهاش بنشسته بودند
صدا ،صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا باپنچه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي ؟
من اينجا تشنه ي يك جرعه ي مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي ؟
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره بازآيد
صدايم از (صدا) ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمان هاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ،دوست دارم
فروغ فرخزاد
![]()
نخواستم بماني كه
در خلسه ي عرياني تنت
و حرم نفس هايت
لذت گناه همبستري شيرين ، ![]()
را مزمزه كنم
نخواستم بماني كه
بوسه هاي گلگون از لب ها وگونه هايت
بچينم
التماس من براي بودنت ،
ماندنت،
آن بود
تنهايي ام
در بودنت گم گشته بود و
التيام
مي بخشيد بودنت
تمام دلتنگي و سر خوردگي هاي جامعه ام را
التماس من ازعادت نبود
هوس نبود
نيازي بود كه سرچشمه اش قلبم بود![]()
التماس من
گدايي من
يا .....
فقط به خاطر دوست داشتن بود ![]()
مي آي فرار كنيم
آره خسته ام ازخودم ، زندگيم ،همه چيز
بيا فرار كنيم يه جاي خوب آخرش پيدا مي كنيم
تو بگو بغير از قبر سهم من تو اين دنيا جايي ديگه اي نيست
تو مي گي من پايه ام ولي تو مي توني دل بكني
نمي دونم
راست مي گي مي تونم ![]()
و..................
تو دوباره اينه را شكوندي
چته
خسته ام ![]()
سلام
تنهايي هنوز با من چون سايه ام قدم بر مي داردبا خودم امروز گفتم بهش عادت كردم نباشه انگار زماني مو گم كردم اره با تنهاييم صحبت ها مي كنم از دوست داشتن هاي ممنوعه و از عابراني كه با سايه از كنارم رد مي شوند و من سكوت ميكنم از ترس
نمي گويم دوستت دارم
بيا در نور با هم بودن سايه هامان را كوتاه كنيم
....................
خلاصه بهش ميگم اگه فكر ها هم تفتيش مي شدند
دنياي وحشتناكي بود
![]()
در دنياي مجازي
به دلواپسي هاي من كسي گوش نكرد
ضربان قلبم ثانيه ها را تك تك مي شمرد
تا بيابد
ولي افسوس انتظار هيچ كس را قلب من در
اين جا مي كشيد
و گوش هاي همه
چون دل شان سنگين بود ![]()