خدا در پارك بود
من روي نيمكت آهني نشسته بودم
رشد موهايم را در سرم
احساس مي كردم
و من سبز مي شدم سبز
بدون ريشه در زمين
مورچه ها از پاهايم بالا مي رفتند
ولي تو باز دير كرده بودي
.لايه عقربه هاي ساعت گير كرده بودي
باز در كوچه هاي حسرت
تو را زمزمه مي كنم
......... تا شايد جاي
دلتنگي هايم را پشت عقربه ها پنهان خواهم كرد
و زمان را با آهنگي كه
تو دوست داري زمزمه خواهم كرد .
و ياد را كه در ميان امواج دقيقه ها گم شده اند پر رنگ
خواهم كرد
تا بفهمي فراموش كردن تو براي من كار ساده اي نيست
و تو فقط از دنيا بي اعتنايي ياد گرفته بودي