سمفوني سكوت، نوشته اي كاملاَ استعاري است كه نمايانگر همه ي اتفاقاتي است كه در گذر چهار سال گذشته ي زندگي ام افتاده و يك سال پيش به پايان رسيده است. اين نوشته را دو سال پيش در روز بيستم شهريور هشتاد و شش براي خداحافظي از عشقي نوشتم كه تا آن روز با چنگ و دندان براي حفظش جنگيده بودم. همه ي اشخاص، سازها، نام ها، روزها، تاريخ ها، مكان ها، و زمان ها در نوشته ام، استعاره از افراد درگير ماجرا و اتفاقات افتاده در مدتي هستند كه عشقم زنده بود. سمفوني سكوت را شايد بتوانم مرثيه ي مرگ عشقي بنامم كه سالها آتش آن وجودم را گرما و زندگي مي بخشيد. دو سال اين نوشته در دفتر خاطراتم مانده بود و جز دو نفر هيچ كس آن را نخوانده بود. اكنون كه ديگر هيچ باقي نيست، آن را بي دخل و تصرف مجدد در اينجا نيز مي نويسم، تا مرثيه اي را كه در روز مرگ عشقم سرودم، در «اشك و عشق» من جاودانه گردد و احساس آن روزهايم پس از دوسال هويدا گردد. گرچه ممكن است اكنون ديگر احسا س داغ آن روزها را نداشته باشم
__________________________________________________________________________________
.
سمفوني سكوت
.
سمفوني سكوت در ابتدا قرار بود در قالب يك كنسرت بزرگ ، توسط يك گروه اركستر سمفوني بزرگ و شهير اجرا شود. نام آن در ابتدا «سمفوني عشق» بود
آهنگساز سمفوني عشق ، بزرگترين و يگانه آهنگساز بي رقيب جهان هستي بود. آهنگسازي كه سمفوني هاي عظيم و با شكوهي چون سمفوني آسمان، سمفوني زمين، سمفوني آب، سمفوني انسان و .... را آفريده بود. سمفوني هاي عشق بسيار بزرگي را نيز پيش از اين آفريده بود، از اين پس نيز همچنان خواهد آفريد. آري! آهنگساز اين سمفوني بزرگ كسي جز خداوند بزرگ نبود. آهنگسازي كه با زيبايي تمام، با عظمت و با شكوهي مطلق، سمفومي هايي را مي سازد كه جان ها را به لرزه در مي آورد و روح و جسم هر بيننده و شنونده اي را بي اختيار به رقص و طرب وا مي دارد
آهنگساز سمفوني عشق ، خدا بود و اين سمفوني رهبري داشت كه مي خواست اين سمفوني را به اجرا در آورد. اين رهبر «من» بودم. با ديدن نت هاي اين سمفوني بزرگ و تجسم شكوه و عظمتي كه مي توانست داشته باشد، چنان شيفته و مدهوش آن شده بودم كه تصميم به اجراي آن گرفتم. مي دانستم كه نبايستي از شنيدن و درك چنين آثار خارق العاده اي بي نصيب ماند. مي خواستم سمفوني عشق را تنها و تنها براي «او» اجرا كنم. سمفوني اي كه تنها براي آماده سازي و هماهنگ كردن نوازندگان آن، سالها زمان گذشت.
سرانجام تمرين براي اجراي اين سمفوني بزرگ و باشكوه آغاز شد. با همه ي فراز و نشيب ها ، با همه ي مشكلات و گاه مصيبت ها، نوازندگان اين سمفوني را يك به يك انتخاب كردم و سازها و نت هايشان را دادم و خود به رهبري اين اركستر پرداختم.
شنونده ي اين سمفوني «او» بود. تنها «او» بود. اين سمفوني بزرگ تنها و تنها براي «او» اجرا مي شد. و «او» حتي در لحظه هاي تمرين نيز حضور داشت. در محل تمرين مي نشست و مي نگريست. مرا كه بي وقفه در تلاش بودم، نوازندگان را كه بي امان با من در تلاش بودند. گاه به نا هماهنگي هاي گاه و بي گاه مي خنديد، گاه لذت مي برد و گاه به اوج سرمستي مي رسيد. گاه مي رفت و كوتاه زماني بعد باز مي گشت.
من رهبري مي كردم و سمفوني را بي امان پيش مي بردم و نوازندگان همگام و هم نوا با من، با نا هماهنگي هاي گاه به گاه پيش مي آمدند و بدين ترتيب هر لحظه به لحظه ي اجراي سمفوني اصلي نزديكتر مي شديم. نوازندگان غريبه نبودند. سازها نيز آشنا بودند. همگي آشناياني بودند كه من و «او» عمر خود را با آنان گذرانده بوديم و اكنون من مي خواستم به ياري آنان «سمفوني عشق» خود را براي «او» اجرا كنم.
گروهي از نوازندگان به ناگاه فهميدند كه اين سمفوني براي «او» است. تا بدان لحظه كسي به آنان نگفته بود. تا خود «او» به آنان گفته بود كه چنين است. بي مهابا سازها را شكستند، آنان كه نشكستند نت ها را پاره كردند، آنان كه پاره نكردند برخاستند و بر من پشت كردند و رهايم كردند و «او» را نيز با خود بردند. آنها كساني بودند كه «او» عمري با آنان بود.
تلاشم براي بازگرداندنشان بيهوده بود. «او» تا مدتي با آنان نرفت و نشست و همين مايه ي دلگرمي من بود. من نيز بي اعتنا به همه ي آناني كه صحنه را ترك گفتند، به همراه نوازندگاني كه مانده بودند به تمرين ادامه دادم. اما نمي دانستم كه «او» نيز اندك زماني بعد با آنان همراه و همكلام خواهد شد.
در هنگامه اي كه تنها كوتاه زماني به اجراي سمفوني بزرگ باقي بود، نوازندگان يك به يك رفتند و صحنه را ترك گفتند. اما من باز نايستادم و بي وقفه به اجراي سمفوني ادامه دادم. به گمان اينكه «او» هست. در اين مكان، تنها كسي كه محل نشستن «او» را نمي ديد «من» بودم. چرا كه من رو به نوازندگان بودم، پشت به «او» و نوازندگان همه رو به «او» بودند. و هر لحظه بي خبر از پشت سرم، به گمان اينكه «او» هست به تمرين ادامه مي دادم.
اكنون نوازندگانم تنها تعداد انگشت شماري تكنواز چيره دست بودند كه از آن دهها نفر با قي بودند. تمرين را به پايان برديم و آماده ي اجراي اصلي سمفوني عشق شديم.
اكنون روي گرداندم. رو به سوي محل نشستن «او» گرداندم، تا ببينم «او» چه حسي از چنين سمفوني با شكوهي داشته است:
نگريستم...به گمان اينكه «او» تنها شنونده و بيننده ي اين سمفوني عشق من است
نگريستم... به گمان اينكه يك تالار بزرگ و عظيم خالي از جمعيت را خواهم ديد، كه تك و تنها «او» در روي يكي از صندلي هايش نشسته است و با ديدن من كه مي نگرمش، مرا به لبخند زيباي خويش ميهمان خواهد كرد.
نگريستم... با همه ي اين گمان ها، با همه ي اين تصورات ، با همه ي اميدها كه لبخند رضايت «او» را ببينم و اميدوارتر و استوارتر «سمفوني عشق» را هرچه با شكوه تر اجرا كنم.
نگريستم... اما به جاي يك تالار بزرگ خالي از جمعيت با يك صندلي پر، يك تالار لبريز از جمعيت ديدم، با يك صندلي خالي!
در ميان اين جمعيت سرشار با نگاهم «او» را جستجو كردم، چهره به چهره، نفر به نفر، نگاه به نگاه...و سرانجام دريافتم كه آن صندلي خالي جاي «او» است. و من حيران و آشفته در برابر جمعيت انبوهي ايستاده بودم كه مشتاقانه مرا مي نگريستند و بي خبر از همه جا تشويقم مي كردند كه سمفوني با شكوهم را با تكنوازانم بياغازم.
آنان مشتاقانه مرا مي نگريستند و من ناباورانه به يگانه صندلي خالي تالار مي نگريستم. صندلي اي كه تا اندك زماني قبل، جاي كسي بود كه تنها مخاطب همه ي تلاشهاي من بودو من ارزشمندترين و طلايي ترين سالها و روزهاي زندگي خود را صرف آماده و اجرا كردن «سمفوني عشق» براي او كرده بودم. و اكنون ، در هنگام به بار نشستن تلاشهايم، جاي «او» را در ميان انبوه جمعيت، خالي مي ديدم.
با خود انديشيدم كه باز خواهد گشت. با اين تلاشهاي من، با داشتن چنين آهنگساز بزرگ و مقدسي، هرگز پشت به اين سمفوني نخواهد كرد كه هنوز اجرا نشده چنين جمعيتي را شيفته ي خود كرده است. انديشيدم كه شايد رفته است تا اندكي در هواي باراني روز دوازدهم و سيزدهم فروردين نفسي تازه كند و بازگردد
لحظه اجرا فرا رسيد. با اين انديشه كه به زودي «او» باز خواهد گشت، رو به تكنوازانم كردم تا اجراي بزرگ خود را آغاز كنم. ناگهان....
ناگهان ديدم كه از تكنوازانم، تنها يك نفر باقيست و تنها چند ساز شكسته...همين!
در آن لحظاتي كه من رو به صندلي ها و جمعيت و جاي خالي «او» كرده بودم، «غريبه» اي آمده بود و با وجود اطلاع از تلاش من با دروغهايش همه ي سازهاي تكنوازانم را شكسته بود و آنها را از محل اجرا بيرون رانده بود. كسي به من گفت كه «او» را نيز آن «غريبه» بيرون برده بود.
«غريبه» تنها از پس يكي از تكنوازانم بر نيامده بود. كسي كه بهترين و مهمترين تكنوازم بود. كسي كه من حاصل زندگي اش بودم. كسي كه مرا به دنيا آورده بود. او كسي بود كه تنها به ياري او نيز مي توانستم زيباترين و با شكوه ترين سمفوني عشق را به اجرا در آورم. او آنقدر بزرگ بود و آنقدر بزرگ بود كه حتي آن «غريبه» كه آخرين بازماندگان تكنوازانم را بيرون رانده بود، نتوانسته بود حتي سازش را بگيرد
باز در انديشه ي اينكه «او» باز خواهد گشت ، تصميم به آغاز سمفوني به همراهي يگانه تكنوازم گرفتم. اما تا او بخواهد به خود آيد و اجرا در برابر آن همه جمعيت مشتاق را با من بياغازد...
...دستي پر توان يگانه تكنوازم را براي هميشه از من گرفت...دستي كه هيچش ياراي برابري نبود...دستي به نام : مرگ
و من ماندم و چند ساز شكسته در برابرم و چند كاغذ نت پاره پاره در زير پايم، صحنه اي خالي از نوازندگان در برابرم...و تالاري پر از جمعيت مشتاق در پشت سرم، كه سكوت اختيار كرده و تنها مي نگريستند و هيچ بر زبان جاري نمي كردند
هنوز صندلي «او» خالي بود. از اجرا باز ماندم. ديگر مرا ياراي كاري نبود. درمانده و متحير از اتفاقاتي كه افتاده بود، در همان جايي كه ايستاده بودم، ياراي ايستادن را از دست دادم. بر زمين كوبيده شدم. ديگر تواني براي ايستادن و اجرا كردن در وجودم نبود. اجراي چه؟ باچه؟ با كه؟ براي كه؟
به حال خود آمدم، مدتي از هنگامي كه از هوش رفته بودم مي گذشت. هنوز در همان جايي بودم كه تا پيش از آن سمفوني خود را رهبري مي كردم. هنوز جاي نوازندگان خالي بود. هنوز سازها شكسته باقي بودند، هنوز نت هاي پاره شده در برابرم روي زمين بودند. هنوز تالار بزرگ لبريز جمعيتي بود كه مشتاقانه و حريصانه، اما ساكت و خاموش نظاره گر من بودند...و هنوز جاي «او»كه خالي بود
برخاستم، تا به دنبالش بگردم. تا «او» را بيابم. بي «او» قادر به اجراي سمفوني خود نبودم. اگر «او» را مي يافتم، اگر «او» حضور داشت، به شوق بودنش، نوازندگاني ديگر مي يافتم، و بار ديگر آغاز مي كردم. گرچه ديگر هرگز نمي توانستم كسي را جايگزين يگانه تكنواز از دست رفته ام كنم
به دنبالش همه جا را جستجو كردم و سرانجام...
سرانجام «او» او را رقاصه اي يافتم در محفل شبانه ي باده گساري يك «غريبه»
آن «غريبه» با چند مطرب مست تازه كار و چند ساز پوسيده و زوار در رفته را به نحوي ناشيانه مي نواختند. و چه ترانه هاي دروغيني. و زرق و برق دروغيني در برابر ديدگان هويدا بود! و چه جالب كه نام عاميانه ي واژه ي دروغ ، وند پسين نام آن «غريبه» را در زبان همگان آراسته بود!همه چيز دروغين و صوري بود. و «او» ، در اين ميان رقاصه اي بود كه به هر ساز مستانه ي آنان مي رقصيد، كه «او» نيز مست باده اي بود كه آنان نوشيده بودند و به «او» نيز نوشانده بودند. «او» پياله به دست مي رقصيد و از آن «غريبه» سمفوني عشق را همانگونه كه «من» رهبري كرده بودم طلب مي كرد
آري!«او» از آن «غريبه» مي خواست كه در آن محفل محقر باده گساري، با آن مطربان مست نابلد، بدون نت –كه اگر نتي هم بود توان خواندن و اجراي آن را نداشتند- و به رهبري آن «غريبه» در كوتاه زماني برايش سمفوني عشقي را اجرا كند كه «من» در آن تلالر بزرگ لبريز جمعيت، با چنان نوازندگان و تكنوازاني ، از روي آن نت هايي كه نوشته ي يگانه آهنگساز هستي بودند، بارها و بارها براي «او» اجرا كرده بودم و اكنون مي خواستم آن را با شكوه و رسميت، به نام «او» برايش اجرا كنم
آري «او» اكنون به جاي آنكه در اركستر سمفوني با شكوه من به عنوان مخاطب دانه به دانه ي نت هاي خارج شده از دل سازها و انگشتان نوازندگان چيره دست من، كانون توجهات و غبطه هاي آن جمعيت عظيم باشد، رقاصه اي در اين محفل شبانه بود كه در ميان چند مست مدهوش مي رقصيد و چشمان هوسباز و بي حياي آنان را به دنبال زيبايي خيره كننده ي خويش مي كشاند و در عالم مستي خود مي پنداشت كه با اين چند مطرب جلف و مست و افيوني خواهد توانست براي خود يك سمفوني به رهبري آن «غريبه» ترتيب دهد، اركستري همچون سمفوني عشق «من»!
از مشاهده ي چنين صحنه اي دچار تهوع شده بودم. به «او» گفتم كه آمده ام از تو بخواهم كه به محل اجراي سمفوني من باز گردي. جمعيتي انبوه همگي در انتظارند كه تو بيايي و من سمفوني باشكوه خود را به نام تو از سر گيرم و تورا ميهمان لذتي ماندگار و هميشگي كنم
«او» نشانم داد كه به اين محفل شبانه و محقر آن «غريبه» دل خوش كرده است. گفت كه سمفوني من ديگر هيچ نوازنده اي ندارد، سمفوني من كودكانه است
آري! «او» حق داشت كه سمفوني مرا، حاصل چندين سال تلاش بي وقفه ام را كودكانه انگارد. چرا كه براي كسي كه در عالم كودكي و بچگي خود غوطه ور است، بزرگترين و با شكوه ترين سمفوني، آواز كودكانه اي است كه در كودكستان به او آموخته اند. نه يك اثر كلاسيك و بزرگ موسيقي! كودكي كه در يك اپراي بزرگ، يا در يك تالار بزرگ اركستر سمفوني نشسته است، در همان ابتداي كار خسته مي شود، يا خود را سرگرم بازي هاي كودكانه ي خويش مي كند و يا از محل اجرا خارج مي شود تا همبازي كودكان ديگري نمايد كه همچون او از درك اثري كه مشاهده كرده اند و شنيده اند عاجزند
به «او» گفتم: تو اكنون مستي ، غرق روياهاي كودكانه ات هستي. اما خود را در اين رقاصگي سبك و جلف، در اين محفل ناخوشايند شبانه گرفتار مكن. اين شب سرانجام به صبح خواهد رسيد و اين مستان و مطربان تنهايت خواهند گذاشت. مستي ديري نخواهد پاييد، حتي اگر سياه مست باشي! اين شبِ سراب را سرانجام بامداد خماري هست. سرانجام رخوت و خماري به سراغت خواهد آمد و روزي سرخوردگي و پشيماني آنچه امروز با خودت كرده اي گريبانت را خواهد گرفت. اما آن روز ديگر تو را راه بازگشتي نخواهد بود. همين اكنون باز گرد
و «او» بي پاسخ، ساكت و خاموش به من نگاهي كرد و رفت و در مقابل ديدگان برهنه و حريص مستان مدهوش به رقص در آمد
به محل اجراي سمفوني خود بازگشتم. به جايگاه خود رفتم. تماشاگرانم را نگريستم كه اكنون تنها تعداد انگشت شماري اس آنان باقي مانده بودند. جاي «او» نيز همچنان خالي بود. آري جاي «او» نيز همانند بسياري از صندلي هاي خاي آن تالار بزرگ، خالي بود
ديگر صندلي «او» را نگاه نكردم. جستجويش هم نكردم. ديگر به دنبال هيچ نوازنده اي هم نرفتم. اكنون ديگر تالار خالي بود. خالي از هر كسي، جز من. سكوت همه جا را تحت فرمان اكيد خود داشت...و من باز نايستادم؛ بي مخاطب، بي تماشاگر، بي بيننده، بي شنونده، بي نوازنده، بي تكنواز، بي ساز، يكه و تنها، نت هايي را كه پيش رو داشتم نگريستم. نگريستم، و سرانجان آغاز به رهبري و اجراي اركستر سمفوني خود كردم و سمفوني سكوت «خود» را ادامه دادم
سمفوني بزرگ و با شكوهي كه نه مخاطبي داشت، نه نوازنده اي، و نه هيچ كس ديگري. تنها نگاهي كه مرا زير نظر داشت، نگاه نت هايي بود كه آشفته حال در انتظار بودند كه من آنها را به اجرا در آورم، و تنها نظاره گر من، سكوت مطلقي بود كه بر فضاي اطرافم حكمفرمايي مي كرد. آري! نوازنده و نظاره گر سمفوني من تنها و تنها سكوت مطلق بود! سكوت سنگيني كه تنها نماياننده ي حضور خدا در اطرافم بود
من، سمفوني خود را، با شكوه و عظمت هرچه تمام تر، به تنهايي، به نام «سمفوني سكوت» به اجرا در آوردم
_____________________________________________________