Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

бехнам Замани

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends

  • Work: TA&Associated Consulting Engineers Co.
  • School: Tabriz University

Add

бехнам Замани is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri May 29, 2009 Member since August 2006

Total Page Views

25,648

..مشغول تماشای ویران شدن من شو Reply

1 - 5 of 104 First | < Prev | Next > | Last

اشك و عشق Full Post View | List View

تا اشكي نريزد ، عشـقي نـخيزد

حزينه
حزينه magnify
_______________________________________________________
واي از اين درد غمينم
واي از اين حزن حزينم
كه در اين صالح و باطل
من نه آنم و نه اينم
.
واي بر سادگي من
كه به دامش به در افتم
كه ز چپ آيد و از راست و من در‍ّ يمينم
.
همه ترديد بگشتم
همه نوميد بگشتم
كه به دوران قديمم نگرم پر ز يقينم
.
شد از اينجا و از آنجا
همه جا گشت و كجا شد
چه شد آخر به كجا گشت
همان من كه همينم
.
يك دمي همچو كُهي بُد
يك دمي كه شد و گم شد
كز كَه و كُه كه به در شد
ديدمش قاتل دينم
.
ببريدم، برميدم
جامه از تن بدريدم
آخرش ساز نديدم
خسته و زار از اينم
.
گفتمش درد به سر كن
دزد شبگرد به در كن
قصه اي تازه ز سر كن
نه! همينم كه همينم
.
دزد شبگرد كجايي؟
كه به وي نيك در آيي
نيكي ار، دزد چرايي؟
سيرتت نيك نبينم
.
دزد را قطع يدي كو؟
عبرت كار بدي كو؟
تازيانه اش زدي كو؟
خالي كرد خزينم
.
يارب اين فتنه ي ديوان
زده آتش چو به ديوان
به دعايي به نوايي
خامشم كن تو از اينم
.................................................
ب.آواي خاموش
Monday May 25, 2009 - 11:19pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
تضرعي به درگاه خدا
اندر تضرع به درگاه خداوندگار، در طلب برائت از فتنه اي كه يك غريبه بر جانم افكنده
.........................................
اي شاه خوبرويان عشاق را نظر كن
بر كوي بي قراران يكدم بيا گذر كن
.
ساقي ز كوي ما شد،جامم شكست و مي ريخت
زاين رخوت و خماري ما را بيا بدر كن
.
ما در خيال رويت، مست شميم بويت
اي نور تابناكم اين شام را سحر كن
.
ديوان و دد پليدان، ما را احاطه كردند
آه اي هماي سعدم تدبير كارگر كن
.
در پهنه ي نگاهم جز تيرگي نبينم
رحمي به ما بفرما، واين پهنه بي ثمر كن
.
در كوي مي پرستان ديگر صداي ما نيست
رسواگران ما را يكباره بي هنر كن
.
ديگر پياله ام را يك جرعه مي نمانده
بر ما ز نوش لعلت، بي بادگي به سر كن
.
جانم به لب رسيده زاين ساقي دروغين
زهري كه جاي باده، داده، زما حذر كن
.
اين قصه ي دروغش، واين نور بي فروغش
ظلمات ما دو صد كرد، زاينجاش دربدر كن
.
اينك صراحي ام را بگرفته او ز دستم
اين حربه اش به جانم، جانم تو بي اثر كن
.
در اين شب سياهي تنها تو ام پناهي
زاين قصه ي تباهي، ما را تو خود به در كن
.
از شور مستي ما ديگر نوا نمانده
بر ما خموش دردان، آه اي خدا نظر كن
.
.
ب.آواي خاموش
Sunday May 17, 2009 - 11:56pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
آخرين شبي كه مادر در خانه بود
اين نوشته را دو سال پيش، درست در همين روز يعني نهم ارديبهشت نوشتم. روزي كه شبش، آخرين شبي بود كه مادرم در خانه بود. آن شب را تا صبح بيدار بودم، و با خدا راز و نياز مي كردم و اشك مي ريختم، به اميد معجزه اي، درماني، راهي...فرداي آن روز مادر را به توصيه ي پزشكش در كمال نا اميدي و ناباوري به بيمارستان برديم، دو روز بعد، ديگر مادر هرگز به خانه باز نگشت. دوازدهم ارديبهشت، دومين سالگرد روزي است كه يگانه تكيه گاه زندگي ام، و يگانه تكيه گاه خانواده، براي هميشه از ميان ما رفت. درود بي كرانم را با همه ي وجودم تقديم به روح بزرگ و پاك مادرم مي كنم. مادري كه هرچه دارم از اوست. مادري كه اكنون پس از خداوندگار بزرگم، با گرمايي كه از روح بزرگش مي گيرم برپا و زنده و استوارم
_______________________________________________________________
.
جز سكوت صداي ديگري در خانه نيست. من ، پدر، برادر، همسر برادر، همگي ساكت، خاموش، چون مردگاني متحرك. تنها صدايي كه گاهگاهي اين ديو شوم و پليد سكوت را كه همچون بختك به جان خانه افتاده فراري مي دهد، صداي گريه يا خنده ي نوزاد پنج ماهه اي است كه حاصل زندگي برادر با همسرش است. اما اين ديو بي سر و پاي سكوت، انگار كه دمش را با يك كش محكم به ستون وسط اتاق نشيمن بسته اند، نرفته باز مي گردد و باز روز از نو، روزي از نو...خانه باز در سكوتي عظيم فرو مي رود
مادر، اين عزيزترين كس عالم هستي، در بستر بيماري خويش خفته است. او هم ساكت است. ساكت تر از همه. انگار كه همه ي حرف هاي اين پنجاه و چند ساله ي زندگي اش را، كه سي و چند سال آن را همه وقف ما كرد، در گورستان سكوت غمناكش دفن كرده است. آه كه ديگر چيزي از او باقي نمانده است. شش سال نبرد بي وقفه با بيماري شوم خرچنگ رنگي كه چون بختك به جانش افتاده و ذره ذره ي وجود نازنينش از او گرفت، ديگر تاب و تواني برايش باقي نگذاشته. نيمه جان در بستر خويش آرميده است و تنها يك معجزه است كه مي تواند او را دوباره به ما بازگرداند
همه در بهت اين حال او هستيم. همه در سكوت مرگباري فرو رفته ايم. انگار مادر حتي اين سكوت خويش را نيز با ما تقسيم كرده. اگر هم حرفي ميان افراد خانه رد و بدل مي شود، حول و حوش حال و احوال خاموش فرشته اي است كه غرق در سكوت در بستر خويش آرميده است. نه حرفي، نه حركتي، نه گشودن چشمي...تنها نشانه ي حياتش نفس كشيدن هاي كم جان اوست
كنار بخاري، روي مبل مي نشينم...كه مي افتم. به چشمان نيمه باز مادر مي نگرم. احساس مي كنم كه بي حال به چشمان من، كوچكترين فرزند خود مي نگرد. چشمان سبز و زيباي مادر، دشت سرسبز و زيباي هميشه بهاري بود كه همواره درهايش با مهرباني به رويم باز بودند و مرا با آغوش باز پذيرا بودند. آري هميشه با ديدن نگاه سبزش همه ي خستگي ها و دلگرفتگي هايم فراموشم مي شد. هر روز كه خسته به خانه باز مي گشتم، تنها دلخوشي ام گرفتار شدن نگاه خسته و سردم در نگاه گرم و زيبا و مهربان مادر بود. تنها با يك «خسته نباشي» گفتن لبخند آميز او همه ي خستگي هاي زندگي از وجودم پر مي كشيد. تنها با ديدن يك لبخند او، انگار همه ي غصه هاي دنيا دلم را ترك مي كردند. آه وقتي عاشق شدم، آن عشق نافرجام، نخستين كسي كه دانست در دلم چه مي گذرد، مادر بود. تنها كسي كه من شكسته از عشق را در آغوش كشيد و دست نوازش خود را بي دريغ بر سرم كشيد، مادر بود. آري! تنها كسي كه هميشه كنارم بود، هميشه به يادم و دل ناگرانم بود، فرشته اي به نام «مادر» بود. تنها شوق زندگي ام و تنها تكيه گاهم بود
همانطور به چمنزار خزان شده ي چشمانش مي نگرم. چشماني كه شبهاي بسياري به شوق تولد ما، به شوق بزرگ شدن ما، و گاه از فرط دل ناگراني هاي مادرانه نخفتند و بيدار ماندند و پاييدند. به راستي چه نعمتي است مادر! و صد افسوس كه تا هست نمي دانيم چه گوهر بي همتايي را در بر خويش داريم
عصر غمناك نهم اردي بهشت هشتاد و شش است. كه اي كاش پاييز مي بود. چرا كه اين حال و هواي بهار هيچ سنخيتي با با حال و هواي خانه و اين خزان غمناك مادر پرپر شده ام ندارد. لطافت و زيبايي جلفي كه بهار دارد بسيار بي مفهوم است و بدجور حالم را به هم مي زند. اي كاش محصور در حصار زمان نبودم. اي كاش يك ماشين زمان داشتم و مي توانستم زمان را از اين بهار جلف و توخالي به پاييز تغيير دهم. نه! زمان را به چندين سال عقب مي بردم و ماشين زمان را خاموش مي كردم و بنزينش را خالي مي كردم، يا سيمش را از پريز برق مي كشيدم تا زمان بايستد و ديگر چنين شتابان رو به ناكجا آبادمان نبرد. به هنگامي مي بردم كه كودكي دبستاني بودم. و مادر، اين مادر مهربانم، اين عزيز يك دانه ام، بالاي سرم بود و من با شيطاني هاي كودكانه ام او را عصباني مي كردم و او از دستم به ستوه مي آمد و خود نيز از اين به ستوه آمدنش لذت مي برد! بر سرم غر مي زد، كه اين غر زدن هايش به قدر بوسه هاي مهربانانه اش بر دلم مي نشست. چون مادر بود، و با همه فرق داشت
آن زمان بهار جلف نبود! آن زمان عصر هاي بهار هم وزن پاييز بود. آن زمان پاييز آرامش بخش بود و بهار شوق انگيز
عصرها كه از مدرسه باز مي گشتم، خوب يادم هست، بوي غذايي كه مادر براي شام حاضر مي كرد، همچون باده اي ناب من هميشه گرسنه اما لاغر را مست خود مي كرد. اول كيف خود را همچون توپ بسكتبال به گوشه اي پرتاب مي كردم، بعد دستها نشسته و لباس مدرسه از تن در نياورده، بازيگوشي كنان به آشپزخانه مي رفتم تا در ميان چشم غره ها و غر زدن هاي مادر ناخنكي به غذايش بزنم تا اندكي از شهوت آتشيني را كه بوي مست كننده ي غذايش به جانم مي انداخت فرو بنشانم. عصرهاي بهار، يك بشقاب آلوچه ي درشت تبريزه بود كه من هميشه چنان با ولع مي خوردم و آنقدر تا دندان هايم درد مي گرفت! يك بشقاب پر از آلوچه و يك نمكدان و يك من و يك مادر، نشسته بر ايوان. با چه آرامشي در كنار هم بوديم و از اين در كنار هم بودن هاي بي پيرايه لذت مي برديم و اين كنار هم بودن ها تا همين آخر ها ادامه داشت. اين سالها كه بزرگ شده بودم، حرف ها به جاي حرفهاي كودكانه ي من، به درد دل هاي من با مادر و درد دل هاي مادر با من تغيير ماهيت داده بود. و دلداري هايي كه به هم مي داديم و لذت هايي كه از كنار هم بودن ها مي برديم. و خنده هاي شيرين مادر از متلك هاي گاه و بي گاه من. آري من و مادر هميشه سنگ صبور هم بوديم. و همين با هم بودن ها، در عصرهاي پاييز با اين تفاوت تكرار مي شد كه يك سيني بود و يك كاسه و يك نمكدان و دو سه تا انار درشت، يك من، يك مادر، كه كنار بخاري مي نشستيم، مادر انارها را دانه دانه مي كرد و
آن هنگام كه مادر سالم بود و پر شور و سايه اش بالاي سرمان بود، من طفلي بيش نبودم و قدر چنين الماس بي همتايي را نمي دانستم. اكنون كه بزرگ شده ام و به ارزش وجودش تا به اين حد پي برده ام و بيش از هر زماني به بودنش نيازمندم، و بيش از هر زماني عطش اين را دارم كه با او باشم و دركنارش و همراه و هم پا و هم كلامش، اكنون كه در ولع گم كردن خويش در وجودش هستم، اوست كه...آه
آري!‌اكنون است كه در مي يابم عشق مادر به فرزند، و عشق فرزند به مادر، از هر عشقي زيبا تر و دوست داشتني تر و پاك تر است
در كنار بستر غمناك مادر نشسته ام، دست داغ از تبش را گرفته ام و صورت تكيده اش را آرام نوازش مي كنم. مادر در سكوتي ژرف در خوابي اغما گونه است و خانه در سكوتي بي پايان ما را مي نگرد
____________________________________________________________
...دو روز ديگر، ساعت ده صبح چهارشنبه ، دوازدهم ارديبهشت هشتاد و شش، مادر ديگر در ميان ما نبود
.
.
Wednesday April 29, 2009 - 12:30am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
سمفوني سكوت
سمفوني سكوت magnify
سمفوني سكوت، نوشته اي كاملاَ استعاري است كه نمايانگر همه ي اتفاقاتي است كه در گذر چهار سال گذشته ي زندگي ام افتاده و يك سال پيش به پايان رسيده است. اين نوشته را دو سال پيش در روز بيستم شهريور هشتاد و شش براي خداحافظي از عشقي نوشتم كه تا آن روز با چنگ و دندان براي حفظش جنگيده بودم. همه ي اشخاص، سازها، نام ها، روزها، تاريخ ها، مكان ها، و زمان ها در نوشته ام، استعاره از افراد درگير ماجرا و اتفاقات افتاده در مدتي هستند كه عشقم زنده بود. سمفوني سكوت را شايد بتوانم مرثيه ي مرگ عشقي بنامم كه سالها آتش آن وجودم را گرما و زندگي مي بخشيد. دو سال اين نوشته در دفتر خاطراتم مانده بود و جز دو نفر هيچ كس آن را نخوانده بود. اكنون كه ديگر هيچ باقي نيست، آن را بي دخل و تصرف مجدد در اينجا نيز مي نويسم، تا مرثيه اي را كه در روز مرگ عشقم سرودم، در «اشك و عشق» من جاودانه گردد و احساس آن روزهايم پس از دوسال هويدا گردد. گرچه ممكن است اكنون ديگر احسا س داغ آن روزها را نداشته باشم
__________________________________________________________________________________
.
سمفوني سكوت
.
سمفوني سكوت در ابتدا قرار بود در قالب يك كنسرت بزرگ ، توسط يك گروه اركستر سمفوني بزرگ و شهير اجرا شود. نام آن در ابتدا «سمفوني عشق» بود
آهنگساز سمفوني عشق ، بزرگترين و يگانه آهنگساز بي رقيب جهان هستي بود. آهنگسازي كه سمفوني هاي عظيم و با شكوهي چون سمفوني آسمان، سمفوني زمين، سمفوني آب، سمفوني انسان و .... را آفريده بود. سمفوني هاي عشق بسيار بزرگي را نيز پيش از اين آفريده بود، از اين پس نيز همچنان خواهد آفريد. آري!‌ آهنگساز اين سمفوني بزرگ كسي جز خداوند بزرگ نبود. آهنگسازي كه با زيبايي تمام، با عظمت و با شكوهي مطلق، سمفومي هايي را مي سازد كه جان ها را به لرزه در مي آورد و روح و جسم هر بيننده و شنونده اي را بي اختيار به رقص و طرب وا مي دارد
آهنگساز سمفوني عشق ، خدا بود و اين سمفوني رهبري داشت كه مي خواست اين سمفوني را به اجرا در آورد. اين رهبر «من» بودم. با ديدن نت هاي اين سمفوني بزرگ و تجسم شكوه و عظمتي كه مي توانست داشته باشد، چنان شيفته و مدهوش آن شده بودم كه تصميم به اجراي آن گرفتم. مي دانستم كه نبايستي از شنيدن و درك چنين آثار خارق العاده اي بي نصيب ماند. مي خواستم سمفوني عشق را تنها و تنها براي «او» اجرا كنم. سمفوني اي كه تنها براي آماده سازي و هماهنگ كردن نوازندگان آن، سالها زمان گذشت.
سرانجام تمرين براي اجراي اين سمفوني بزرگ و باشكوه آغاز شد. با همه ي فراز و نشيب ها ، با همه ي مشكلات و گاه مصيبت ها، نوازندگان اين سمفوني را يك به يك انتخاب كردم و سازها و نت هايشان را دادم و خود به رهبري اين اركستر پرداختم.
شنونده ي اين سمفوني «او» بود. تنها «او» بود. اين سمفوني بزرگ تنها و تنها براي «او» اجرا مي شد. و «او» حتي در لحظه هاي تمرين نيز حضور داشت. در محل تمرين مي نشست و مي نگريست. مرا كه بي وقفه در تلاش بودم، نوازندگان را كه بي امان با من در تلاش بودند. گاه به نا هماهنگي هاي گاه و بي گاه مي خنديد، گاه لذت مي برد و گاه به اوج سرمستي مي رسيد. گاه مي رفت و كوتاه زماني بعد باز مي گشت.
من رهبري مي كردم و سمفوني را بي امان پيش مي بردم و نوازندگان همگام و هم نوا با من، با نا هماهنگي هاي گاه به گاه پيش مي آمدند و بدين ترتيب هر لحظه به لحظه ي اجراي سمفوني اصلي نزديكتر مي شديم. نوازندگان غريبه نبودند. سازها نيز آشنا بودند. همگي آشناياني بودند كه من و «او» عمر خود را با آنان گذرانده بوديم و اكنون من مي خواستم به ياري آنان «سمفوني عشق» خود را براي «او» اجرا كنم.
گروهي از نوازندگان به ناگاه فهميدند كه اين سمفوني براي «او» است. تا بدان لحظه كسي به آنان نگفته بود. تا خود «او» به آنان گفته بود كه چنين است. بي مهابا سازها را شكستند، آنان كه نشكستند نت ها را پاره كردند، آنان كه پاره نكردند برخاستند و بر من پشت كردند و رهايم كردند و «او» را نيز با خود بردند. آنها كساني بودند كه «او» عمري با آنان بود.
تلاشم براي بازگرداندنشان بيهوده بود. «او» تا مدتي با آنان نرفت و نشست و همين مايه ي دلگرمي من بود. من نيز بي اعتنا به همه ي آناني كه صحنه را ترك گفتند، به همراه نوازندگاني كه مانده بودند به تمرين ادامه دادم. اما نمي دانستم كه «او» نيز اندك زماني بعد با آنان همراه و همكلام خواهد شد.
در هنگامه اي كه تنها كوتاه زماني به اجراي سمفوني بزرگ باقي بود، نوازندگان يك به يك رفتند و صحنه را ترك گفتند. اما من باز نايستادم و بي وقفه به اجراي سمفوني ادامه دادم. به گمان اينكه «او» هست. در اين مكان، تنها كسي كه محل نشستن «او» را نمي ديد «من» بودم. چرا كه من رو به نوازندگان بودم، پشت به «او» و نوازندگان همه رو به «او» بودند. و هر لحظه بي خبر از پشت سرم، به گمان اينكه «او» هست به تمرين ادامه مي دادم.
اكنون نوازندگانم تنها تعداد انگشت شماري تكنواز چيره دست بودند كه از آن دهها نفر با قي بودند. تمرين را به پايان برديم و آماده ي اجراي اصلي سمفوني عشق شديم.
اكنون روي گرداندم. رو به سوي محل نشستن «او» گرداندم، تا ببينم «او» چه حسي از چنين سمفوني با شكوهي داشته است:
نگريستم...به گمان اينكه «او» تنها شنونده و بيننده ي اين سمفوني عشق من است
نگريستم... به گمان اينكه يك تالار بزرگ و عظيم خالي از جمعيت را خواهم ديد، كه تك و تنها «او» در روي يكي از صندلي هايش نشسته است و با ديدن من كه مي نگرمش، مرا به لبخند زيباي خويش ميهمان خواهد كرد.
نگريستم... با همه ي اين گمان ها، با همه ي اين تصورات ، با همه ي اميدها كه لبخند رضايت «او» را ببينم و اميدوارتر و استوارتر «سمفوني عشق» را هرچه با شكوه تر اجرا كنم.
نگريستم... اما به جاي يك تالار بزرگ خالي از جمعيت با يك صندلي پر، يك تالار لبريز از جمعيت ديدم، با يك صندلي خالي!
در ميان اين جمعيت سرشار با نگاهم «او» را جستجو كردم، چهره به چهره، نفر به نفر، نگاه به نگاه...و سرانجام دريافتم كه آن صندلي خالي جاي «او» است. و من حيران و آشفته در برابر جمعيت انبوهي ايستاده بودم كه مشتاقانه مرا مي نگريستند و بي خبر از همه جا تشويقم مي كردند كه سمفوني با شكوهم را با تكنوازانم بياغازم.
آنان مشتاقانه مرا مي نگريستند و من ناباورانه به يگانه صندلي خالي تالار مي نگريستم. صندلي اي كه تا اندك زماني قبل، جاي كسي بود كه تنها مخاطب همه ي تلاشهاي من بودو من ارزشمندترين و طلايي ترين سالها و روزهاي زندگي خود را صرف آماده و اجرا كردن «سمفوني عشق» براي او كرده بودم. و اكنون ، در هنگام به بار نشستن تلاشهايم، جاي «او» را در ميان انبوه جمعيت، خالي مي ديدم.
با خود انديشيدم كه باز خواهد گشت. با اين تلاشهاي من، با داشتن چنين آهنگساز بزرگ و مقدسي، هرگز پشت به اين سمفوني نخواهد كرد كه هنوز اجرا نشده چنين جمعيتي را شيفته ي خود كرده است. انديشيدم كه شايد رفته است تا اندكي در هواي باراني روز دوازدهم و سيزدهم فروردين نفسي تازه كند و بازگردد
لحظه اجرا فرا رسيد. با اين انديشه كه به زودي «او» باز خواهد گشت، رو به تكنوازانم كردم تا اجراي بزرگ خود را آغاز كنم. ناگهان....
ناگهان ديدم كه از تكنوازانم، تنها يك نفر باقيست و تنها چند ساز شكسته...همين!
در آن لحظاتي كه من رو به صندلي ها و جمعيت و جاي خالي «او» كرده بودم، «غريبه» اي آمده بود و با وجود اطلاع از تلاش من با دروغهايش همه ي سازهاي تكنوازانم را شكسته بود و آنها را از محل اجرا بيرون رانده بود. كسي به من گفت كه «او» را نيز آن «غريبه» بيرون برده بود.
«غريبه» تنها از پس يكي از تكنوازانم بر نيامده بود. كسي كه بهترين و مهمترين تكنوازم بود. كسي كه من حاصل زندگي اش بودم. كسي كه مرا به دنيا آورده بود. او كسي بود كه تنها به ياري او نيز مي توانستم زيباترين و با شكوه ترين سمفوني عشق را به اجرا در آورم. او آنقدر بزرگ بود و آنقدر بزرگ بود كه حتي آن «غريبه» كه آخرين بازماندگان تكنوازانم را بيرون رانده بود، نتوانسته بود حتي سازش را بگيرد
باز در انديشه ي اينكه «او» باز خواهد گشت ، تصميم به آغاز سمفوني به همراهي يگانه تكنوازم گرفتم. اما تا او بخواهد به خود آيد و اجرا در برابر آن همه جمعيت مشتاق را با من بياغازد...
...دستي پر توان يگانه تكنوازم را براي هميشه از من گرفت...دستي كه هيچش ياراي برابري نبود...دستي به نام : مرگ
و من ماندم و چند ساز شكسته در برابرم و چند كاغذ نت پاره پاره در زير پايم، صحنه اي خالي از نوازندگان در برابرم...و تالاري پر از جمعيت مشتاق در پشت سرم، كه سكوت اختيار كرده و تنها مي نگريستند و هيچ بر زبان جاري نمي كردند
هنوز صندلي «او» خالي بود. از اجرا باز ماندم. ديگر مرا ياراي كاري نبود. درمانده و متحير از اتفاقاتي كه افتاده بود، در همان جايي كه ايستاده بودم، ياراي ايستادن را از دست دادم. بر زمين كوبيده شدم. ديگر تواني براي ايستادن و اجرا كردن در وجودم نبود. اجراي چه؟ باچه؟ با كه؟ براي كه؟
به حال خود آمدم، مدتي از هنگامي كه از هوش رفته بودم مي گذشت. هنوز در همان جايي بودم كه تا پيش از آن سمفوني خود را رهبري مي كردم. هنوز جاي نوازندگان خالي بود. هنوز سازها شكسته باقي بودند، هنوز نت هاي پاره شده در برابرم روي زمين بودند. هنوز تالار بزرگ لبريز جمعيتي بود كه مشتاقانه و حريصانه، اما ساكت و خاموش نظاره گر من بودند...و هنوز جاي «او»كه خالي بود
برخاستم، تا به دنبالش بگردم. تا «او» را بيابم. بي «او» قادر به اجراي سمفوني خود نبودم. اگر «او» را مي يافتم، اگر «او» حضور داشت، به شوق بودنش، نوازندگاني ديگر مي يافتم، و بار ديگر آغاز مي كردم. گرچه ديگر هرگز نمي توانستم كسي را جايگزين يگانه تكنواز از دست رفته ام كنم
به دنبالش همه جا را جستجو كردم و سرانجام...
سرانجام «او» او را رقاصه اي يافتم در محفل شبانه ي باده گساري يك «غريبه»
آن «غريبه» با چند مطرب مست تازه كار و چند ساز پوسيده و زوار در رفته را به نحوي ناشيانه مي نواختند. و چه ترانه هاي دروغيني. و زرق و برق دروغيني در برابر ديدگان هويدا بود! و چه جالب كه نام عاميانه ي واژه ي دروغ ، وند پسين نام آن «غريبه» را در زبان همگان آراسته بود!همه چيز دروغين و صوري بود. و «او» ، در اين ميان رقاصه اي بود كه به هر ساز مستانه ي آنان مي رقصيد، كه «او» نيز مست باده اي بود كه آنان نوشيده بودند و به «او» نيز نوشانده بودند. «او» پياله به دست مي رقصيد و از آن «غريبه» سمفوني عشق را همانگونه كه «من» رهبري كرده بودم طلب مي كرد
آري!‌«او» از آن «غريبه» مي خواست كه در آن محفل محقر باده گساري، با آن مطربان مست نابلد، بدون نت –كه اگر نتي هم بود توان خواندن و اجراي آن را نداشتند- و به رهبري آن «غريبه» در كوتاه زماني برايش سمفوني عشقي را اجرا كند كه «من» در آن تلالر بزرگ لبريز جمعيت، با چنان نوازندگان و تكنوازاني ، از روي آن نت هايي كه نوشته ي يگانه آهنگساز هستي بودند، بارها و بارها براي «او» اجرا كرده بودم و اكنون مي خواستم آن را با شكوه و رسميت، به نام «او» برايش اجرا كنم
آري «او» اكنون به جاي آنكه در اركستر سمفوني با شكوه من به عنوان مخاطب دانه به دانه ي نت هاي خارج شده از دل سازها و انگشتان نوازندگان چيره دست من، كانون توجهات و غبطه هاي آن جمعيت عظيم باشد، رقاصه اي در اين محفل شبانه بود كه در ميان چند مست مدهوش مي رقصيد و چشمان هوسباز و بي حياي آنان را به دنبال زيبايي خيره كننده ي خويش مي كشاند و در عالم مستي خود مي پنداشت كه با اين چند مطرب جلف و مست و افيوني خواهد توانست براي خود يك سمفوني به رهبري آن «غريبه» ترتيب دهد، اركستري همچون سمفوني عشق «من»!
از مشاهده ي چنين صحنه اي دچار تهوع شده بودم. به «او» گفتم كه آمده ام از تو بخواهم كه به محل اجراي سمفوني من باز گردي. جمعيتي انبوه همگي در انتظارند كه تو بيايي و من سمفوني باشكوه خود را به نام تو از سر گيرم و تورا ميهمان لذتي ماندگار و هميشگي كنم
«او» نشانم داد كه به اين محفل شبانه و محقر آن «غريبه» دل خوش كرده است. گفت كه سمفوني من ديگر هيچ نوازنده اي ندارد، سمفوني من كودكانه است
آري! «او» حق داشت كه سمفوني مرا، حاصل چندين سال تلاش بي وقفه ام را كودكانه انگارد. چرا كه براي كسي كه در عالم كودكي و بچگي خود غوطه ور است، بزرگترين و با شكوه ترين سمفوني، آواز كودكانه اي است كه در كودكستان به او آموخته اند. نه يك اثر كلاسيك و بزرگ موسيقي! كودكي كه در يك اپراي بزرگ، يا در يك تالار بزرگ اركستر سمفوني نشسته است، در همان ابتداي كار خسته مي شود، يا خود را سرگرم بازي هاي كودكانه ي خويش مي كند و يا از محل اجرا خارج مي شود تا همبازي كودكان ديگري نمايد كه همچون او از درك اثري كه مشاهده كرده اند و شنيده اند عاجزند
به «او» گفتم: تو اكنون مستي ، غرق روياهاي كودكانه ات هستي. اما خود را در اين رقاصگي سبك و جلف، در اين محفل ناخوشايند شبانه گرفتار مكن. اين شب سرانجام به صبح خواهد رسيد و اين مستان و مطربان تنهايت خواهند گذاشت. مستي ديري نخواهد پاييد، حتي اگر سياه مست باشي! اين شبِ سراب را سرانجام بامداد خماري هست. سرانجام رخوت و خماري به سراغت خواهد آمد و روزي سرخوردگي و پشيماني آنچه امروز با خودت كرده اي گريبانت را خواهد گرفت. اما آن روز ديگر تو را راه بازگشتي نخواهد بود. همين اكنون باز گرد
و «او» بي پاسخ، ساكت و خاموش به من نگاهي كرد و رفت و در مقابل ديدگان برهنه و حريص مستان مدهوش به رقص در آمد
به محل اجراي سمفوني خود بازگشتم. به جايگاه خود رفتم. تماشاگرانم را نگريستم كه اكنون تنها تعداد انگشت شماري اس آنان باقي مانده بودند. جاي «او» نيز همچنان خالي بود. آري جاي «او» نيز همانند بسياري از صندلي هاي خاي آن تالار بزرگ، خالي بود
ديگر صندلي «او» را نگاه نكردم. جستجويش هم نكردم. ديگر به دنبال هيچ نوازنده اي هم نرفتم. اكنون ديگر تالار خالي بود. خالي از هر كسي، جز من. سكوت همه جا را تحت فرمان اكيد خود داشت...و من باز نايستادم؛ بي مخاطب، بي تماشاگر، بي بيننده، بي شنونده، بي نوازنده، بي تكنواز، بي ساز، يكه و تنها، نت هايي را كه پيش رو داشتم نگريستم. نگريستم، و سرانجان آغاز به رهبري و اجراي اركستر سمفوني خود كردم و سمفوني سكوت «خود» را ادامه دادم
سمفوني بزرگ و با شكوهي كه نه مخاطبي داشت، نه نوازنده اي، و نه هيچ كس ديگري. تنها نگاهي كه مرا زير نظر داشت، نگاه نت هايي بود كه آشفته حال در انتظار بودند كه من آنها را به اجرا در آورم، و تنها نظاره گر من، سكوت مطلقي بود كه بر فضاي اطرافم حكمفرمايي مي كرد. آري! نوازنده و نظاره گر سمفوني من تنها و تنها سكوت مطلق بود! سكوت سنگيني كه تنها نماياننده ي حضور خدا در اطرافم بود
من، سمفوني خود را، با شكوه و عظمت هرچه تمام تر، به تنهايي، به نام «سمفوني سكوت» به اجرا در آوردم
_____________________________________________________
Saturday March 28, 2009 - 03:26pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
...سيب
...سيب magnify
............
خاطرم بود كه ديگر هرگز
گوش بر وسوسه ي شيطان ها
يا كه مسحور نگاه حوا
يا كه حتي به دلم
لب خود بر لب سيبي نزنم
سيب ديگر نخورم
.
باغچه ي كوچك من، سيبي اگر داشت چه مي شد
كه حالايش نيست؟
.
سيب در دوزخ ذهنم همه جا پر مي شد
من چه احمق بودم
كه لبم بر لب سيبي بزدم
كه در آن سوي لبش حوا بود
.
واي بر وسوسه ي سيبي رنگ
كه مرا از منِ من فاصله داد
كه زمان را به نگاهم بر دوخت
كه نگاهش به نگاهم بفروخت
.
باغچه ي كوچك من، سيبي اگر داشت چه مي شد
كه حالايش نيست؟
.
واي بر من كه زمان سيب به دست من داد
سيب بي مزه ي بي هسته ي بي ريشه ي دور
و زمان ، پير زني پا لب گور
كه به سيبي همه دنياي مرا همهمه كرد
ايستاد و نرفت
تا كه من سيبش را گاز زنم
!و سر قصه ي ما تازه همين پايان بود
.
سيب بي مزه ي بي هسته ي بي ريشه ي دور
سيب اغفال وجود من بود
پر معجون جدايي ز خودم
سيب همبستري من و زمان
.
ميان من و اين پيره زن بدكاره
فاصله ، پيرهن پاره ي من
فاصله ، بوسه ي تلخي به لبان من بود
فاصله ، شهوت پر چين و چروكش
مستي و رخوت سيب ، در دهان من بود
.
باغچه ي كوچك من ، سيبي اگر داشت چه مي شد
كه حالايش نيست؟
.
و چه مي دانستم من؟
كه زمان روسپي شب ها بود
كه به سيبي شب زيباي مرا غافله كرد
و زمان با من ماند
نه به من راهي داد
و نه خود راهي شد
.
:قابله اي بياوريد
روسپي پير، زمان ، دردسري مي زايد
وه كه اين پير خرفت
چه هشيوار نگاهش
همه ابعاد مرا مي پايد
.
سيبناك است چه اين دردسر خامش من
كه چو ننگي همه ابعاد مرا بگرفته
كه رها نمي شوم از ننگش
.
سيب بي مزه ي بي هسته ي بي ريشه ي دور
چه طلايي سيبي
كه درونش گندي، فاجعه بود
.
باغچه ي كوچك من ، سيبي اگر داشت چه مي شد
كه حالايش نيست؟
.
.
ب.آواي خاموش.....................................................................................................
Thursday February 5, 2009 - 09:17pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments

Add اشك و عشق to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 104 First | < Prev | Next > | Last