Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Бэънaм Зaмaни < Y! ID: behijoon64 >

Top Page  |  Blog  |  Friends

  • Work: TA&Associated Consulting Engineers Co.
  • School: Tabriz University

Add

Бэънaм Зaмaни is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Nov 07, 2008 Member since August 2006

Senden son bir isteğim var,Tanışdığımız günü bile unut... Reply

1 - 5 of 97 First | < Prev | Next > | Last

اشك و عشق Full Post View | List View

آوای خاموش مرا کس نخواهد شنید ، مگر آنکس که چون من خاموش گردد

هم گور
هم گور magnify

.

.

توضيح: براي كساني كه كم و بيش در جريان اتفاقات زندگي شخصي من هستند بايد بگويم كه در اين نوشته، طلا، آن شخص مورد انتظار آنها نيست. طلاي اين نوشته شخص ديگري است كه يكي از معدود خويشاوندان روحي من است كه هنگامي كه با من سخن مي گويد، انگار خودم را در برابر خويش مي بينم. من و او درد مشتركيم. همچون دو خويشاوند روحي ديگرم كه با يگانگي فرياد خاموش درد مشترك خود را به گوش هم مي رسانيم. اين نوشته، ماحصل گفتگوي چهار ساعته ي شبانه ي من و طلاست. «هم گور» تقديم به طلاي زيباي ساكت و سردم

__________________________________________________________________

هم گور

پشت درخت ايستاده و طلا را مي نگرد كه لب يك قبر كنده شده ي خالي ، تك و تنها نشسته و پاهايش را درون قبر دراز كرده است و دارد سيگار مي كشد. او هميشه با سيگار كشيدن طلا مخالف بوده است. اما اكنون كاري به كارش ندارد. از ابتدا از حال آن شب طلا مي دانست كه او به اينجا خواهد آمد. نيمه هاي يك شب سرد پاييزي است. همانطور پشت درخت پير چنار مي ايستد و مي نگرد. گورستان سرد و تاريك است. هيچ صدايي در اين اطراف نيست. سكوت خوفناكي بر همه جا مستولي شده است و انگار ارواح مردگان اين گورستان نيز از ترس چنين سكوت سنگيني جرات برخاستن جولان دادن در اين شب سرد و تاريك ندارند. تنها صدايي كه به گوش مي رسد صداي افتادن گاه به گاه برگ هاي چنارهاي گورستان و صداي خش خش برگ هاي به زمين افتاده اي است كه نسيم سردِ گاه به گاه پاييز آن ها را به رقصي چون رقص مردگان وا مي دارد.

سيگار طلا به ته مي رسد. آن را به درون قبر پرتاب مي كند. انگار خيال دارد سيگار ديگري روشن كند. تا بخواهد دست در جيبش كند و سيگار دوم را در آورد او از درون تاريكي به كنارش رسيده است. دست بر شانه ي طلا مي گذارد و به آرامي در كنار او مي نشيند و پاهايش را همچون طلا به درون قبر دراز مي كند و تكان تكان مي دهد. پاي بهنام هم مانند طلا به ته قبر نرسيده است. احساس مي كند كه تن طلا در اثر سرما به شدت سرد شده است. با بازويش شانه هاي او را در ميان مي گيرد.

- طلا؟ آخرش آمدي اينجا؟ سردت مي شود با اين لباس نازك

- اِه ؟! تو كي آمدي؟

- همين حالا

- نفهميدم

- فكر كردم از ترست از جا مي پري و فكر مي كني يك روح به سراغت آمده

- مگر تو جسمي؟

- نه! روحي از جنس خودت هستم كه همچون تو در قفسي خاكي به نام جسم گرفتارم آورده اند

- اَه. تف به همه چيز و همه كس

- طلا؟

- بله؟

- هنوز هم نمي خواهي بگويي امشب چرا چنين به هم ريخته اي؟

- مي خواهم فقط اينجا لب قبرم سيگار بكشم و بعد درون قبرم دراز بكشم و بميرم

- بگو چه شده

طلا كمي سكوت مي كند و مي گويد:

- بهنام متنفرم از كساني كه با شنيدن حرفهايم ، درد دلهايم اين جمله ي مسخره را به زبان مي آورند: ناراحت نباش! درست مي شود! اَه. حالم از اين جمله ي مسخره ي آشغال به هم مي خورد

- به نظرم اگر به آدم فحش ناموسي بدهند از اين جمله بهتر است

- اوهوم

- باز هم او؟

- نه تنها او، كه همه. تصميم گرفته ام ديگر با هيچ كس درد دل نكنم. اصلاً حالم از اين كلمه به هم مي خورد

بهنام آرام دست طلا را مي گيرد و نوازش مي كند. مي داند كه نيازي به گفتن هيچ چيز نيست. چرا كه خودش نيز همانند طلا از دلداري دادن هاي الكي بيزار و متنفر است

- چقدر دستانت سرد است

طلا سكوت مي كند و هيچ واكنشي نشان نمي دهد

مدتي به همين منوال در سكوت مي گذرد و هر دو همانند دو مجسمه همچنان لب قبر نشسته اند

طلا سكوت را مي شكند و مي گويد:

- من ديگر از اين دنيا و آدم هايش خسته شده ام. مي روم داخل گورم دراز بكشم و بميرم. تو هم خودت مي داني

دستش را از دستان بهنام جدا مي كند و با يك حركت درون قبر مي پرد و دراز مي كشد و مي ميرد. بهنام همچنان نشسته است و بي هيچ واكنشي او را مي نگرد.

- طلا من هم بيايم كنار تو بميرم؟

- قبرهاي كناري پر است. تنها اين يكي مانده

- همينجا پيش تو. مگر خدا خاك روح ما را از درون يك كاسه برنداشت؟ من و تو خويشاوند روحي هم هستيم

- خب مي خواهي خاك جسممان هم مثل روحمان يكي باشد؟

- اوهوم

- باشد بيا. فقط جايت تنگ مي شود.

- مهم نيست بابا. من لاغرم. دوتايي جا مي شويم. بكش آنطرفتر

بهنام هم درون قبر مي رود و طلا كمي كنار مي كشد. بهنام هم چسبيده به او درون قبر مي خوابد و او هم مي ميرد

درون قبر:

- طلا سردت نيست؟

- ديوانه مگر مرده سرد و گرم حاليش مي شود؟

- هان راست مي گويي يادم نبود

- بهنام مردن خوب است؟

- من قبل از اينكه اين تو بيايم هم مرده بودم!‌ تفاوت چنداني برايم ندارد

- اما من خوشم مي آيد. از دنياي مسخره ي زنده ها خيلي بهتر است

- طلا دماغت را بكش آنطرفتر! كور شدم

- دماغ من كه اينطرف است. ببين. حتماً‌ دماغ مرده ي قبر كناري مان است. تو پايت را بكش آنطرفتر خفه شدم

- دروغ نگو من قبل از مردن پاهايم را شسته بودم، جورابهايم هم تميز بودند

- ديوانه پايت افتاده روي شكمم! آن را مي گويم

- آها ببخشيد

- بهنام بيا برويم به قبر هاي ديگر هم سر بزنيم همسايه هايمان را بشناسيم

- برويم

- تق تق تق

يك مرده در قبرش را مي گشايد و با آنها حرف مي زند

- بهنام من زبان اين مرده ها را نمي فهمم. بايد به تدريج زبان مرده ها را ياد بگيريم

- من دفعه ي گذشته كه مرده بودم چيزهايي ياد گرفتم، اما لهجه ي مرده هاي قبرستان ما جور ديگري بود. از لهجه ي اينها چيزي حالي ام نمي شود

...

...

...

...

- طلا؟

- بله؟

- چطوري؟

- خوبم. دارم حسابي از مردنم لذت مي برم. تو چطوري؟

- منم خوبم. فقط تنم يك كمي مي خارد

- خوب مگر مورچه ها را نمي بيني دارند روي تنمان راه مي روند؟

- بگزار ببينم لنگه كفشم كجاست تا اين ها را بكشم ، وقتي داشتم مي مردم يك لنگه از كفشهايم افتاد توي قبر

- بهنام؟

- بله؟

- مگر مورچه ها را هم مي كشند؟

- پس چه كار مي كنند؟

- ما الان مرده ايم ها! توي قبريم. بايد بگذاريم اين مورچه ها در تمام تنمان فرو بروند و پوست و گوشت و احوا و احشاءمان را ذره ذره بكنند و ببرند

- طلا؟

- بله؟

- مگر گوشت و پوستي از ما مانده؟ چهارصد سال است كه ما مرده ايم ها! استخوان هايمان هم دارد مي پوسد

- هان راست مي گويي حواسم نبود!

- طلا موافقي بار ديگر برگرديم به دنياي زندگان؟

- براي چه؟

- فكر نمي كني در اين چهار صد سال كه اينجا خوابيده ايم كمي تكراري شده است؟ كم كم دارد حوصله ام سر مي رود

- باشد. ماشين زمان داري؟

- آري

- بنزين دارد؟

- مال من برقي است. باتري هم دارد. بگذار روشن كنم: تق تق. اه. طلا روشن نمي شود. يادم رفت موقعي كه مي مردم باتري اش را در آورم. در اين چهارصد سال باتري اش كپك زده

- هه هه هه پس براي هميشه ماندني شديم

- نه. باتري زاپاس هم آورده ام. آن روز كه كاپشنم پوسيد و تمام شد باتري از توي جيبم همين طرفها افتاد. بگذار ببينم؛ آهان ايناهاش

- بهنام؟

- جانم؟

- پس بيا قبل از اينكه برگرديم به يك عروسي برويم بعد. هردومان را دعوت كرده اند. اگر نرويم بد مي شود

- عروسي كي است؟

- دوتا قبر آن طرفتر. زنه سي سال پيش و مَرده پنجاه سال پيش مرده بود

- باشد

- پس من بروم آرايش كنم. تو هم برو دستي به سر و رويت بكش و بيا. قيافه ات خيلي به هم ريخته است

- كت و شلوار و وسايل اصلاح من را كجا گذاشتي؟

- آنجاست. كراواتت را هم كنارش گذاشته ام

.

.

- چقدر خوشگل شدي طلا

- واي تو هم خيلي خوشتيپ شده اي. بعد چهارصد سال دستي به سر و رويمان كشيديم

- مي گويم چرا من و تو در طول اين چهار صد سال با اين كه هر لحظه توي اين قبر كنار هم بوديم به فكر نيافتاديم با هم عروسي كنيم؟

- هي هي هي هي راست مي گويي ها بهنام

- آخه طلا اصلاً مگر خويشاوندان روحي نيازي به ازدواج دارند؟ من و تو هر دو يك روح بوديم كه از وسط نصفش كردند. اكنون هم كه چهارصد سال است هم گور هميم

- اوهوم اين هم خوب حرفي است! برويم دير مي شود

در عروسي مردگان

- طلا چقدر زيبا مي رقصي

- تو هم همينطور بهنام. تا حالا رقصيدنت را نديده بودم

- تا مي توانيم برقصيم و شادي و مستي كنيم كه اولين و آخرين عروسي توي قبر است كه مي رويم

.

.

- خوش گذشت ها بهنام

- اوهوم. بعد از چهار صد سال كه توي اين قبر پكيديم اين عروسي چسبيد

- خب. ماشين زمانت حاضر است؟

- آره. باتري اش را عوض كردم. روشن است. حاضري؟

- آري حاضرم. فقط از لباس هايم خجالت مي كشم. مي ترسم مردم دنياي زندگان بهمان بخندند

- نه نمي خندند. ماشين زمان من از نوع پيشرفته است. كلي پول بالايش داده ام. اين نوع لباس هايمان را هم به شكل زمان خودمان برمي گرداند. بذار تنظيمش كنم روي چهار صد سال: دين دين دين. حاضري طلا؟

- آره

- دسستت را به من بده

- يك ... دو ... سه

- بوممممممممممممممممممم

.

.

.

- طلا؟ آخرش آمدي اينجا؟ سردت مي شود با اين لباس نازك

- اِه ؟! تو كي آمدي؟

- همين حالا

- نفهميدم

- هوا خيلي سرد است. الان چهار ساعت است كه در اين سرما نشسته اي

- تو اينجا بودي؟

- آري عزيزم. اما مي دانستم كه نياز داري تنها باشي، نخواستم خلوتت را به هم بريزم. از پشت آن درخت چنار مواظبت بودم

- بهنام سيگار كشيدنم را ديدي ؟

- همه چيز را ديدم

طلا كمي خجالت مي كشد. چون مي داند بهنام از سيگار خوشش نمي آيد. منتظر است كه بهنام غر بزند

بهنام آرام صورت طلا را نوازش مي كند و موهاي به هم ريخته اش را از روي صورتش كنار مي زند. با سكوت او طلا سرش را بلند مي كند و بهنام را مي نگرد. بهنام لبخندي مي زند. با ديدن لبخند او، لبخند بي اختيار اما غمناكي بر لبان خشكيده ي طلا نقش مي بندد

- بهنام سردم شد. چقدر سرد است

- بگذار پليورم را در بياورم بياندازم روي شانه ات

- مرسي

- بلند شو برويم خانه. هردومان خسته ايم. احساس مي كنم كه خستگي چهار صد سال مردن توي اين قبري را دارم كه تو لبش نشسته اي

- چه جالب! من هم همين حس را دارم. بهنام نكند واقعاً چهارصد سال توي اين قبر بوديم؟

- هه هه هه! از من و تو هيچي بعيد نيست. بلند شو عزيزم. ماشين را كمي آنطرفتر پارك كردم كه تو صداي آمدنم را نشنوي

بهنام به طلا كمك مي كند برخيزد. در هنگام راه رفتن نيز شانه هايش را در ميان مي گيرد تا با گرماي تن خود كمك كند كه او كمتر احساس سرما كند

- بهنام اين قبر را ببين، برايم خيلي آشناست

- من هم برايم خيلي آشناست.

- ببين، پنجاه سال پيش مرده

- قبر كناري اش را، همسرش هم بيست سال بعد از آن مرده. يعني سي سال پيش

- بهنام تو از كجا مي داني كه اينها زن و شوهرند؟

- مگر من گفتم؟

- آري! همين الان گفتي

- نمي دانم از كجا! اما احساس مي كنم حتي به جشن عروسي شان هم رفته ام

- من هم احساس مي كنم با تو آنجا رقصيده ام

- چه جالب!

- من يخ زدم بهنام. خسته ام. برويم به خانه

به خانه مي رسند

- طلا عزيزم چرا نمي خوابي؟ هنوز كه چشمانت باز است؟ ساعت شش صبح است

- خوابم نمي برد. تو بخواب. من هم خواهم خوابيد

Friday November 14, 2008 - 02:30am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
خداي گانه
خداي گانه magnify

_______

در برابر من ايستاده اي و خود را كنار من مي داني و بي مهابا با من احساس يگانگي مي كني. با لبخند من مي خندي و با در هم رفتن اخم هاي من ابروانت در هم فرو مي روند. چه صادقانه خود را با من يگانه مي انگاري و از اين احساس يگانگي ات بر خويشتن مي بالي! و اين من ، كه چه بي تفاوت تو را مي نگرم و حتي هنگامي كه در كنار مني و خود را با نهايت محبت خويش به من چسبانده اي تو را در برابر خويش مي بينم و درون يگانگي هاي تو، دوگانه ها و بلكه چند گانه هاي بسياري را پنهان و در كمين مي بينم. در عجبم كه چگونه خويشتن را با من يگانه مي انگاري؟

تو كه هنوز در روياي شيرين و كودكانه ي شكوفه هاي بهار زندگي خويش غوطه ور هستي و با همه ي وجود شيفته ي شب هاي بهاري خويش هستي. چگونه خود را با من كه مست باران نيمه شب غمناك پاييز در جنگل تاريك ايستاده ام و از هيچستان درون خويش به اوج لذت رسيده ام يگانه مي پنداري؟

تو كه هنوز براي به نظاره نشستن باران، به پشت ميله هاي زندان پنجره ي مه گرفته ي اتاق خويش اكتفا مي كني و حتي از اينكه با چتر به زير باران بروي واهمه داري، چگونه خود را غرق در نهايت لذت شاعرانه ي من باران زده مي پنداري كه به پديدار شدن ابري به زير طاق آسمان مي روم و به انتظار آمدن باران دانه دانه برگ هاي دل سپرده به باد سرد پاييز را مي شمارم

تو هنوز نمي داني كه چگونه مي توان با جرعه اي آب زلال و خالص به سياه مستي رسيد و هفت خطه گي را در وجود خويش نهادينه ساخت، براي من از هم پيمانگي و جام هاي پي در پي شرابي كه به سلامتي ام نوشيده اي سخن مي گويي؟

آن هنگام كه من كفرم بر خداي خويش را با همه ي وجود بر خدايان و بتها و همگان فرياد زدم ، با من به انكار خدا برخاستي، از چه رو؟ از چه حسابي؟ خواستي شجاعت خود را در برابرم به رخ بكشي تا در برابر شجاعت من در انجام چنين كفري خويشتن را به نمايش بگذاري كه تو را با خويش يك صدا و هم نوا پندارم؟ اين چه شجاعتي بود كه با من به انكار خدايي برخاستي كه هيچگاه به وجودش اعتنا و اعتقادي نداشتي؟ اين چه شجاعتي بود كه كسي را انكار مي كردي كه هيچگاه برايت وجود نداشت؟ من اگر به خداي خويش كافر شدم، من اگر به انكار خداي دست ساخته ي خويش برخاستم و كفرم را بر همگان فرياد زدم، تا پيش از آن بنده ي بي چون چرايش بودم و تنها او را مي پرستيدم. به انكار چيزي برخاستم كه تا پيش از آن برايم همه چيز بود

در آن هنگام كه من از خداي خويش وا رهيده بودم. و در جستجوي خداي حقيقي و يگانه ي درون خويش بودم، كه او را بيابم و در او گم شوم، چه زيركانه خويشتن را بر من بتي ساختي ، بدين انديشه كه حال كه خدايي ندارم به بندگي تو در خواهم آمد و خويش را قرباني بتخانه ي تو خواهم ساخت. افسوس بر تو، كه نمي دانستي كه در آن هنگام كه در فكر خدا شدن و استثمار من بودي، من خدايگانه اي را در خويشتن يافته ام، و آهسته در گوش تو نجوا كرده ام كه: عالمي نو ببايد ساخت و از نو آدمي ، آدمي نو ببايد ساخت و از نو خدايي

آن هنگام كه به هيچ رسيدم و «هيچ ، زير باران در تاريكي مطلق جنگل» بر من هويدا شد و «هيچ» بود و من ، تو در چه انديشه اي بودي؟ خواستي بر من بنماياني كه تو هم مي تواني هيچ باشي؟ آيا مي پنداشتي كه «هيچ» را دريافتن آسان است؟ آيا مي خواستي با «هيچ» من هم نوا و هم صدا شوي؟ آيا تو هم همچون من به عذاب رسيدن به اين «هيچ» سوختي؟ تو كه تنها به كنار «هيچ» رفتي، اما هرگز دست از داشته هاي خود، از دلبستگي هاي خود نكشيدي و آنها را در آغوش گرفتي. آيا گمان مي كني كه به هيچ رسيدي؟ چه «هيچ» كودكانه اي!‌ كه با داشتن همه چيز، «هيچ» شدن خويش را به رخ من مي كشي! من از همه چيز، حتي از عشق ، حتي از خداي خويش گذشتم ، تا آن «هيچ» بر من نمايان شد، و به عذاب آن هيچ در آتشفشان دوزخي روي همين زمين افكنده شدم و سوختم و خاكستر شدم و عذاب هيچ شدن را با همه ي وجود به جان خريدم. و در هنگام سوختن خود، هر چه را كه داشتم، حتي عشق خويش را ، حتي خداي خويش را سوزاندم و به همراه خود نيست و نابود و خاكستر كردم. اگر مرا اكنون مي بيني، آن من نيستم كه تو در پي تعبد و تصاحبش بودي! تو خداي مظلوم كش ظالم ترسي بودي كه هميشه از بندگان عصيانگري چون من واهمه داشتي و همواره در پي داشتن بنده اي مظلوم و مطيع بودي تا او را به بهانه ي مضحك عشق ، در بتخانه ي وجودت به استثمار كاهنانه ي خويش در آوري. تو كه روزگاري خداي من بودي به بندگي من نيازمند تر بودي تا من به خدايي تو. از همين رو بود كه همواره در پي بهانه و فريبي تازه براي استثمار بنده ات بودي. كه پيش از من نيز بندگاني داشتي كه بيش از آنكه آنها نيازمند عشق تو باشند، تو نيازمند عشق و تمناي آنها بودي و آنها را تا دم مرگ در استثمار خويش نگه داشتي!‌ پس از من نيز خواهي داشت چنين بندگان مطيع رو به مرگي را

‌ سوختم، در آتش كفر خويش سوختم، در آتش عصيان خويش سوختم، سوختم و عشق خويش را به آتش كشانيدم، سوختم و خداي خويش را به آتش كشانيدم، سوختم و خدايان خويش را كه تو بزرگترينشان بودي در آتش كفرم به آتش كشيدم و از شور به آتش كشيدن همه ي داشته هايم كه روزگارم را به تعفني زشت و چندش آور كشانيده بودند درون آتش كفرم، به رقص و طرب برخاستم و خود نيز رقصان بدين آتش سوختم و محو نابود شدم و تنها از من خاكستري بود كه بر جاي ماند

از ميان خاكستر من ققنوسي تازه و زنده برخاست. ققنوسي با يگانه خدايي كه در وجود مقدس خويش يافته بود. ققنوسي كه دريافت كه با اين بنده بودن، خودش يك پا خدا بود! ققنوسي كه اگر عشقي داشت به خداي حقيقي درون خويش بود نه آن «چون تو كاهناني» ، كه وجود زشت و متعفن خويش را خدايان بندگان مظلوم و مطيع خويش ساخته بودند و به بهانه ي عشق خويش، يا عذاب خدايان، بندگان را به استثمار كثيف خويش مي كشيدند. ققنوسي كه اگر دعايي مي كرد شكرگزاري خالصانه و عاشقانه به درگاه خداي خويش بود و بس، نه تمناي ذره اي محبت به آن خدانمايان مظلوم كش ظالم ترس، آن خداياني كه بيش از آنكه بندگانشان به توجه خدايگانه ي آنها نياز داشته باشند، آنها به توجه و بندگي بندگانشان نياز دارند

ققنوسي كه اكنون به نام و چهره ي من مي بيني، ديگر آن من كه ديده و شناخته بودي نيست!‌ ديگر عشقي در وجود من نيست

...آري! عقل ، ققنوسي بود كه از خاكستر عشقم برخاست

_______________________________________________________

Wednesday October 8, 2008 - 08:36pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
(1) جادوگر
(1) جادوگر magnify

اكنون يازده سال بود كه اسير اين جادو و جمبل بازي هاي مسخره شده بودند. يازده سال يك عمر بود، براي كساني كه ميانشان عشقي بود و نمي توانستند به هم برسند. همه ي اين يازده سال را از نظرش گذراند: آه! ديگر شورش در آمده. اكنون سي و پنج سالمان است. تا كي بايد هردو مان اسير اين جادوي مضحك و بي مفهوم بمانيم؟ شايد آن پيرمرد كثيف سالها زنده بماند؟ آيا ما هم بايد به پاي او پير شويم؟ آيا بايد نابودي محبوبم را به خاطر كثافت كاري هاي او ببينم؟

گاه به فراست مي افتاد، خشمناك تصميم مي گرفت كاري را بكند كه تاكنون از انجامش واهمه داشت و مي ترسيد آتش اين جادو و جمبل دامن خودش و خانواده اش را هم بگيرد. اما ديگر طاقتش به سر آمده بود. در طول اين يازده سال هميشه وسوسه شده بود كه پشت به همه ي آنچه كه مي خواست بكند و ديگر بار به آمريكا باز گردد و زندگي راحت و آسوده اي را كه در آنجا داشت از سر گيرد. اما هربار كه پانته آ را با چهره ي محزون و غمناكش – كه به خاطر غم آن جادوي كثيف بسيار پير تر وشكسته تر مي نمود- مي ديد، همه ي آسودگي هايش را فراموش مي كرد و دردهاي گذشته برايش زنده مي شدند و از تصميم مسخره اش منصرف مي شد.

آغاز همه ي قصه را به خاطر آورد: يك هفته بود كه پس از شش سال از آمريكا باز گشته بود، با همان فوق ليسانسي كه از آنجا گرفته بود، اينجا و آنجا همه ي شركت ها و دانشگاه ها منتش را مي كشيدند. هر روز دوستان و آشنايان به ديدار آرش تازه از آمريكا بازگشته مي آمدند. يك روز يكي از همسايه هاشان، به اتفاق همسر و دختر زيبايشان «پانته آ» به همراه چشم روشني گران قيمتي به ديدن آرش آمدند. محله پدري آرش يكي از محله هاي نسبتاً قديمي تهران بود كه ساكنينش همه خانواده هاي ثروتمند و با اصل و نسب قديمي بودند. آن روز آرش باورش نمي شد اين دختر همان پانته آيي است كه شش سال قبل هنگامي كه به آمريكا مي رفت ديده بود! زيبايي در چهره و اندامش چندين برابر شده بود. لبخند زيبايي همواره آذين گوشه ي لبانش بود. با آرايش مختصري هم كه كرده بود، زيبايي در چهره اش غوغا مي كرد. چنان با متانت و مهرباني با آرش سلام عليك كرد و خوش آمد گفت كه آرشي كه شش سال در آمريكا با همه گونه دختران جورواجور دوستي كرده بود، به تته پته افتاد. پانته آ با ديدن اين تته پته ي آرش نگاه شيطنت آميزي به او كرد و غوغاي درون آرش را بيشتر كرد. هنگام دست دادن، آرش لرزش دست ظريف و زيباي دختر را در دستانش حس كرد، و با نگاه به چشمانش، در پس نگاه شيطنت آميز او، تسليم بي چون و چراي او را به خودش ديد. ديگر چيزي به جز پانته آ در برابر ديدگان آرش نبود. چند روز بعد او از پانته آ خواست كه يكديگر را جايي بيرون از خانه ببينند و به اين ترتيب آشنايي شان آغاز شد. ديگر آنها همه ي زندگي يكديگر شده بودند. تا يك روز آرش رك و راست از پانته آ در خواست ازدواج كرد. پس از چند روز ناز و عشوه و سردواندن هاي دخترانه، پانته آ سرانجام پيشنهاد آرش را پذيرفت و آرش يك روز با خانواده به خواستگاري پانته آ رفت. همه چيز خوب پيش مي رفت...

اما پانته آ چيزي را از آرش ، كه از هر كسي پنهان كرده بود. و آن پيشنهاد بيشرمانه ي پيرمرد جادوگري بود كه در انتهاي خيابان آنها زندگي مي كرد. پانته آ دختر زيبا و باهوشي بود، بسيار هم زيبا و به روز آرايش مي كرد و لباس مي پوشيد، به گونه اي كه هركسي را مسحور و مدهوش زيبايي خود مي كرد. ماجرا به دو سال پيش بازمي گشت، يك روز پيرمرد از پانته آ خواسته بود كه چند شبي ميهمان بستر او باشد، و تهديدش كرده بود كه اگر كسي از اين ماجرا مطلع شود و پانته آ به او جواب رد دهد، پانته آ را اسير جادوي خويش خواهد نمود تا از چشم هر خواستگاري بيافتد، و اگر هم ازدواج كند، جادويش دامن او را خواهد گرفت و پانته آ را به دختري فاقد توانايي هاي زنانه مبدل خواهد كرد. پانته آ هم دوسال با بهانه هاي مختلف پيرمرد جادوگر را سر دوانده بود. زيرا از جادوهاي عجيب و غريبش اطلاع داشت و از همه راجع به جادوگري اش شنيده بود، و مي ترسيد كه مبادا او هم اسير جادوي او شود. اما از طرفي هم هرگز حاضر نبود تن به اين خواسته ي ننگين پيرمرد كه شهوت چشمانش را كور كرده بود بدهد. پانته آ هميشه در طول اين دوسال از ترس جادوي پيرمرد به بهانه هاي مختلف خواستگارهاي رنگ وا رنگي را كه داشت جواب كرده بود، از طرفي هم به بهانه هاي مختلف پيرمرد را تا امروز سر دوانده بود. با ديدن آرش ، انگار همه چيز فراموشش شده بود و تنها چيزي كه به آن فكر مي كرد به دست آوردن آرش بود.

خواستگاري و بله برون و جشن نامزدي برگزار شد و قرار عقد و عروسي براي دو ماه ديگر گذاشته شد. يك روز كه پانته آ و آرش با هم به گردش مي رفتند، پيرمرد جادوگر آنها را ديد، و تعقيبشان كرد. آرش از پانته آ خواسته بود كه در راه سري به آپارتمان او بزنند تا پانته آ تغييراتي را كه دوست داشت در خانه ي آينده ي خود بدهد به آرش بگويد.

درون آپارتمان، پس از همه ي حرف ها و نظر ها و تصميم ها ، هنگام خروج، آرش گفت: پانته آ

- جانم عزيزم؟

- پانته آ خيلي وقت است كه دلم مي خواهد چيزي را بگويم ، اما تا اين لحظه هيچ گاه من و تو با هم تنها نبوده ايم كه بگويم

پانته آ آنقدر باهوش بود كه بتواند حدس بزند آرش چه مي خواهد بگويد. آنچه آرش مي خواست بگويد، خواسته ي قلبي او هم بود، خود را به نفهميدن زد و گفت: خوب حالا كه اينجا، در خانه ي آينده مان، تنها من و تو هستيم و هيچ كس دور و برمان نيست عزيزم، بگو

- پانته آ جان، مي خواهم براي اولين بار تو را ببوسم

براي لحظه اي احساس سردي دلپذيري سراپاي وجود پانته آ را فرا گرفت، آنچه را كه دوست داشت، از زبان محبوبش شنيده بود. اما شرم دخترانه اش مانع از اين مي شد كه خوشحالي بي حسابش را به زبان بياورد: آخه....آخه.... آرش جانم خيلي بي مقدمه بود...

آرش بي مهابا در برابر پانته آ ايستاد، پانته آ تنش مي لرزيد، سرد و گرم در وجودش به هم آميخته بود و اين آميختگي درونش با نزديك شدن صورت آرش به صورتش كم كم احساس لذت گونه اي به او مي داد. به عمد در برابر آرش هيچ واكنشي نشان نمي داد و خود را به آغوش او سپرده بود تا آرش هرچه مي خواهد بكند. اما درست لحظه اي كه داشت بوسه آغاز مي شد، پانته آ صورتش را عقب كشيد... اشك از چشمانش روانه شد، خود را به آغوش آرش انداخت و شروع كرد به زار زار گريه كردن. آرش تاكنون چنين شوكه نشده بود. از طرفي زبانش بند آمده بود و نمي دانست چرا چنين شده، از طرفي هم پانته آ را در آغوش گرفته بود و آرام نوازشش مي كرد تا آرام بگيرد.

او را همانطور كه در آغوشش بود روي كاناپه نشاند: پانته آ چي شده عزيزم؟ چرا يك دفعه اينطور شدي؟

پانته آ چنان مي گريست كه تواني براي حرف زدن نداشت. چند دقيقه به همين منوال گذشت، پانته آ كمي آرام گرفت، و حق حق كنان گفت: آرش جانم، چيزي هست كه مي خواهم همين حالا كه هنوز ازدواج نكرده ايم به تو بگويم، تا تو اسير من نشوي...

و از سير تا پياز ماجراي پيرمرد جادوگر را براي آرش تعريف كرد...

آرش نمي دانست بيدار است يا در خواب، آنچه مي شنيد باورش نميشد. هاج و واج تنها گوش مي داد. پانته آ حرفهايش به پايان رسيد. آرش هنوز ساكت بود. پانته آ ساكت به چهره اي شگفت زده ي آرش مي نگريست. پس از چند دقيقه سكوت سرانجام خود پانته آ سكوت را شكست: آرش؟ عزيزم؟ چرا چيزي نمي گويي؟ از دستم ناراحتي؟

- من...من واقعاً‌ نمي دانم چه بگويم. باورم نمي شود. حق آن پيرمرد تنها مرگ است و بس. اما هرچه باشد تو بهترين كار را كه مي توانستي كرده اي. پانته آ من به جادو هيچ اعتقادي ندارم. آن پيرمرد هرچه گفته براي ترساندن تو بوده است.

ديگر بار اشك از چشمان پانته آ روانه شد، اما آرش به سرعت اشكهاي او را پاك كرد ، او را نگريست ، لبخندي زد و بار ديگر صورتش را به صورت محبوبش نزديك كرد...

هر دو سرمست از نخستين بوسه ي عاشقانه شان ، برخاستند تا خانه را ترك كنند. با گشودن در، صداي جيغ پانته آ در ساختمان پيچيد. پيرمرد جادوگر در پشت در ايستاده بود. با لبخندي تلخ و زشت، با چهره اي تهوع آور. تنها گفت: دختر جان ، آنچه نبايد مي شد ، شد. برايت متاسفم كه به حرفم گوش ندادي. و برگشت كه برود. آرش از پشت به او حمله كرد: وايسا ببينم مرديكه ي عوضي ، بگو ببينم از جان همسر من چه مي خواهي. اما درست لحظه اي كه با دستش شانه ي پير مرد را گرفت، نيروي عجيبي او را به عقب پرتاب كرد و به لنگه ي بسته ي در كوبيد. پيرمرد لبخند تلخي زد و رفت. پانته آ فرياد زد: آرش! در همين هنگام همسايه ها سر رسيدند...

چند روز گذشت، پانته آ كم كم احساس هاي عجيبي مي كرد، حالت هاي عجيبي به سراغش مي آمدند. تغيير و تحولات دروني اش بسيار زياد بود. احساس مي كرد هر ساعت چندين سال پير تر مي شود. مي دانست كه اينها نتيجه ي جادوي آن پير مرد است. در عرض چند روز پانته آي زيبا و ترو تازه ي بيست و چهار ساله تبديل به زني شد كه انگار چندين شكم زاييده است. آن پوست زيبا و سفيد و لطيفش ، تبديل به پوست چروك خورده ي زني ميانسال شد. كم كم دريافت كه ديگر توانايي هاي زنانه ي خود را از دست داده است و از همه مهمتر، ديگر انگيزه اي براي ازدواج و دوست داشتن آرش در خود احساس نمي كرد، گرچه كه قلبش هر لحظه بيشتر و بيشتر لبريز عشق آرش مي شد و به بودن آرش نيازمند تر مي شد.

پانته آ چندين روز از ديدن آرش سر باز زد اما سرانجام آرش روزي به زور به خانه شان آمد و او را در چنان حالتي ديد. چند لحظه ايستاد و او را نگريست، بدون گفتن كلمه اي ، بازگشت و از خانه خارج شد. و در اين نيمه هاي شب تنها صداي زار زار گريه هاي بي امان پانته آ بود كه در همه جا به گوش مي رسيد. آرش به انتهاي خيابان رفت. در خانه ي پيرمرد جادوگر را زد، پاسخي نيامد، منتظر ماند، كسي در را نگشود. بي مهابا از ديوار بالا رفت و به حياط پريد... چه مي ديد؟ حياط نه! جنگلي مخوف و خشكيده كه خانه ي نسبتاً‌ قديمي پيرمرد در انتهاي آن بود. به سمت در ورودي خانه رفت. در آن تاريكي شب و در آن سكوت درون خانه كم كم احساس ترس كرد. در مقابل در ورودي ايستاد. صداي گرفته ي پير مرد از درون خانه آمد: بيا تو پسر!‌ خوب وقتي آمدي!

وارد خانه شد. بوي الكل با بوي دود ترياك در هم آميخته بود. لحظه اي احساس تهوع به او دست داد. در آمريكا بارها بوي الكل و دود سيگار را يكجا استشمام كرده بود، اما اين يكي ديگر حالش را به هم مي زد. وارد اتاق نشيمن شد. پر بود از وسايلي كه از عهد جواني پيرمرد باقي مانده بودند. كسي نبود. صداي مست و شنگول پيرمرد را شنيد: «بيا اتاق خواب بچه، تو نشيمن كه حال نمي كنن.» به سمت اتاق خواب رفت. وارد اتاق شد، لحظه اي چنين فكر كرد كه خواب مي بيند، چنين انديشيد كه در سينماست!‌ پير مرد روي يك صندلي دسته دار لميده بود، و دو زن جوان برهنه اين طرف و آنطرفش بودند. يكي در كار منقلش بود و وافور پير مرد را چاق مي كرد و ديگري هر دم جامي پر مي كرد و به پير مرد مي داد و در اين ميان پير مرد نيز به هوسبازي و شهوتراني با آن دو مشغول بود. آرش از ديدن اين بساط داشت حالش به هم مي خورد، اما تحمل كرد و ايستاد

- بچه واسه چي اومدي اينجا؟ مگه نمي دوني اين كارا مال بزرگتراس ؟ اينارو مي بيني بدآموزي داره

- هه!‌

- اين دو تا جن.... را مي بيني؟ اينها شب و روز با من هستند، روزها برام كار مي كنند و شب ها بساط عشق و حالم رو فراهم مي كنند. اينها در جادوي من هستند، جز من نمي توانند با كسي بخوابند. اين جادوي من است. هركه را بخواهم و دوست داشته باشم چنين مي كنم.

آرش تنها مي نگريست و گوش مي داد و جلوي خودش را گرفته بود پير مرد جادوگر ادامه داد:

- الان نامزد تو هم اينطور در طلسم من است. اكنون كه او را چون پير زني مي بيني، تنها در كنار من است كه به شكل خودش در مي آيد. ببين:

به يكي از آن دو زن جوان اشاره كرد. زن پياله به دست كه اندامي زيبا و وسوسه برانگيز داشت، جامش را وانهاد و در حالي كه به شدت مست بود به سمت آرش آمد. آرش از اين صحنه ها و از اين هوسبازان مست بسيار ديده بود، براي همين واكنشي نشان نداد و بي خيال نگريست. زن جلو آمد و آرش را در آغوش گرفت، آرش خواست او را از آغوش خويش را جدا كند: گم شو تن لش كثيف... وقتي او را به عقب هل داد، به ناگاه ديد كه او پيرزني برهنه و چروكيده شده است!‌ از شدت ترس جا خورد، بي اختيار فرياد زد : «نه!» و قدمي عقب رفت. با عقب رفتنش به يكي از چراغ هاي نفتي قديمي روشني خورد كه اتاق را روشن كرده بودند، چراغ روي فرش افتاد و فرش آتش گرفت. پيرمرد خنده اي بلند سر داد و با دست اشاره اي به آتش كرد، آتش به ناگاه خاموش شد. در همين حال پير مرد به آن زن اشاره كرد، زن به سويش رفت ، و در مقابل چشمان آرش پير زن چروكيده ي زشت دوباره تبديل به زن زيبا و خوش اندام شد و با حالتي زشت و قبيح خود را به آغوش جادوگر انداخت.

پير مرد باز خنديد و گفت: ببين بچه! ديدي كه در مقابل من هيچ غلطي نمي تواني بكني.

آرش زبانش بند آمده بود و هيچ نمي توانست بگويد. پيرمرد گفت: اما يك راه داري. تنها راه رهايي ات هم از اين مخمسه اين است كه مي گويم، پانته آ را براي چند شب به من مي سپاري، پس از آن او را به شكل روز اولش در مي آورم و مال تو. اما اگر اين كار را نكني، او را روز به روز پير تر خواهم كرد و عشقت را در برابر چشمانت زجر كش مي كنم.

آرش ديگر تحملش تمام شد، فريادي بلند سر داد و به طرف پيرمرد حمله ور شد، پيرمرد با دستش اشاره اي كرد، آرش به ناگاه با نيرويي نا مرئي به سوي پنجره پرتاب شد و از پنجره ي باز اتاق به حياط افتاد. همه ي تنش به شدت درد گرفت. پير مرد در حالي كه دو زن جوان از اين طرف و آن طرف در آغوشش گرفته بودند و هوسبار نوازشش مي كردند به پشت پنجره آمد و گفت: برو بچه جون. تنها راهت همينه كه گفتم

آرش خواست فرياد بزند: كثافت.... نتوانست!‌انگار دستي نامرئي داشت خفه اش مي كرد. برخاست و با لباس خاك آلود خانه ي جادوگر را ترك گفت.

مدتي گذشت. آرش هر روز به ديدار پانته آ مي رفت و هر روز او را غمگين تر و شكسته تر مي يافت. هر روز به پيشنهاد ننگ آور پيرمرد مي انديشيد و با خودش كلنجار مي رفت اما به جايي نمي رسيد. روزي به پانته آ گفت كه پيرمرد چه گفته است. پانته آ گفت: آرش ، تا روزي كه زنده ام تن به چنين ننگي نخواهم داد، حتي اگر نتوانم تا آخر عمرم با تو ازدواج كنم.

اكنون يازده سال از آن روزگار مي گذشت. پانته آ كه مسخ پير مرد شده بود، از دنيا بريده بود، دورترين جايي كه در اين يازده سال رفته بود، كنار باغچه ي حياتشان بود كه پانته آ از دوران نوجواني در آن گلهاي هميشه بهار و داوودي مي كاشت. آرش هرروز به ديدنش مي آمد، هرروز طوري او را سرگرم مي كرد. اما پانته آ هرروز غمناك تر و افسرده تر مي شد. آرش حتي از او خواسته بود كه همانطور كه هست با هم ازدواج كنند، پانته آ گفته بود: «آرش، آرش عزيزم، من ديگر يك زن نيستم!‌ من همانطور كه آن جادوگر گفته زنانگي ام در طلسم اوست. من محكومم به مرگ بدون اينكه به تو برسم. ما ديگر نمي توانم با هم ازدواج كنيم. گرچه كه هنوز به قوت هميشه عاشقت هستم و سالهاست كه تنها تو همدم و آرامش بخش اين زندگي متعفن و زشتم هستي و من تنها به شوق بودن تو است كه مانده ام. آرش من طلسم شده ام، اما تو هم داري به پايم مي سوزي. مرا رها كن، برو و با كسي ازدواج كن كه بتواني با او زندگي كني، عشقبازي كني، به آرامش برسي.» پانته آ حتي به آرش اجازه نمي داد كه او را ببوسد يا در آغوش بگيرد، يا حتي دستش را بگيرد.

يك روز صبح آرش خسته و افسرده براي تدريس به دانشگاه مي رفت. دم در، هنگامي كه مي خواست سوار ماشين شود، تكه كاغذي را زير برف پاك كن ماشين ديد. آن را برداشت. تنها يك نشاني روي آن نوشته بود. نشاني مربوط به جايي در بالاي شهر بود. بي اختيار احساس كرد كه اين نشاني شايد ارتباطي با اين جادو و جمبل ها داشته باشد.

بعد از ظهر، پس از خروج از دانشگاه به دنبال اين نشاني رفت. خانه اي شيك و زيبا و بزرگ در نياوران. زنگ زد : صداي مهربان خانم مسني گفت: «بيا تو آرش جان.» تعجب كرد!‌ نام او را از كجا مي دانست. وارد حياط شد، از كنار استخر پر آب گذشت و هنگامي كه به در ورودي ساختمان رسيد خانم مسن و زيبا و شيكي با لبخند به استقبال او آمد. به داخل رفتند. خدمتكاري از آرش پذيرايي كرد. آرش گفت: «صبح نشاني شما را روي ماشينم پيدا كردم.» پيرزن با مهرباني گفت:

- خودم برايت گذاشته بودم

- اما چرا؟ اصلاً شما مرا از كجا مي شناسيد؟

- من تو را نمي شناسم!

- يعني چه؟ شما كه مرا با اسم صدا كرديد، مي گوييد آن نشاني را خودتان برايم گذاشته ايد، حالا مي گوييد مرا نمي شناسيد؟ شما كي هستيد؟ نكند شما هم جاد....

پيرزن حرف آرش را قطع كرد و گفت: با من بيا

او را به طبقه ي بالاي خانه برد، كليدي را از جيبش در آورد و با آن در اتاقي را گشود. وارد اتاق شدند. در و ديوار اتاق پر بود از عكس هاي قديمي. پيرزن گفت: خوب به اين عكسها نگاه كن. آرش پيش رفت تا عكس ها را بنگرد. پير زن دم در ايستاده بود و آرش را مي نگريست. آرش تعجب كرد، باورش نمي شد، عكسها همه آشنا بودند، به ناگاه دريافت كه اين عكسها همه عكس هاي جواني هاي پيرمرد جادوگر با اين زن است.

پس از تماشاي عكسها به پيش پير زن باز گشت. پير زن او را به بالكن طبقه ي دوم خانه برد و دور يك ميز ، روبروي هم نشستند. يك بعد از ظهر خنك اواخر تابستان بود و هوا بسيار مطبوع بود. از اينجا حياط بزرگ خانه ي زن و استخر آن به زيبايي ديده مي شدند. پيرزن با لبخندي ملايم آرش را مي نگريست. انگار منتظر بود كه او لب به سخن بگشايد. آرش پرسيد: «شما با آن مرد رابطه اي داشته ايد؟»

- همسرم بود

- اكنون چه؟

- همان زمان ها از او جدا شدم

- چون فهميديد جادوگر است؟

- من هم يك جادوگرم!

آرش كمي ترسيد، اما به روي خودش نياورد. ظاهراً‌ كه اين پيرزن به بدي همسر سابقش به نظر نمي رسيد!‌ پس جايي براي ترس نبود

- شما آنقدر مرموز حرف مي زنيد كه سوال هاي بسياري كه دارم مي ترسم بي پاسخ بمانند

- بپرس، پاسخ خواهم داد

- چرا از او جدا شديد؟

- من و او بر سر جادوگري با هم آشنا شديم. دريافتيم كه قدرتهايي داريم كه مردمان ديگر آن را ندارند. چنين فكر كرديم كه حال كه هردو توانايي هاي خارق العاده داريم، مي توانيم با هم زندگي كنيم و خوشبخت شويم. به هم علاقمند شديم و ازدواج كرديم. اما بعد از آن دريافتم كه ازدواجمان بزرگترين اشتباهمان بوده است

- چرا؟

- چون من و او جادوگران دو عالم متفاوت بوديم.

- منظورتان را متوجه نمي شوم. مگر جادوگرها هم عوالم متفاوت دارند؟

- آري!‌ من جادوگر سپيدان بودم و او جادوگر سياهان. من جادويم را براي خوبي ها به كار مي بستم، براي دوستي ها و هر چه خوبي در جهان بود. اما او جادويش را براي هوسراني ها و زشتي ها و بدي ها. آرش جان يك روز اينها را كامل برايت خواهم گفت. اكنون براي شنيدن سخن مهم تري اينجا هستي. به خاطر پانته آ ، نامزدت

آرش يك لحظه به خود آمد، احساس كرد كه اين پير زن ناجي او و پانته آ خواهد بود. پيرزن ادامه داد:

- ديروز اتفاقي از خيابانتان عبور مي كردم . از مستي و غافلي اش استفاده كردم و به طور نامرئي وارد خانه ي پير مرد شدم. طلسمي سنگين را در اطراف خانه ي او ديدم. كه يك سرش به خانه ي پير مرد وصل است. سر ديگرش را گرفتم و به پانته آ رسيدم. ديدم كه يازده سال است كه پانته آ در طلسم اوست.

آرش چشمانش پر از اشك شد و همه ي اتفاقات يازده سال گذشته را براي پيرزن تعريف كرد. پيرزن به شدت متاثر شد و اشك در چشمانش جمع شد. گفت:

- آرش عزيزم ، يك ليوان آب پاك و زلال را در نظر بگير، و يك قاشق پر از كثافتهاي گنديده. اگر محتويات آن قاشق را درون ليوان بريزي، آب آن ليوان ديگر پاك و زلال نخواهد بود. حال بر عكس: يك قاشق آب زلال را در نظر بگير ، با يك ليوان پر از كثافت، آيا اگر آن قاشق آب را در ليوان بريزي، محتويات ليوان تميز مي شود؟

- نه!

- خوب. با اين مثال مي خواهم حقيقتي را به تو بگويم. پانته آ با اينكه جادوگر نيست، اما ريشه در عالم سپيدان دارد. پير مرد از ابتدا مي دانست كه شما با هم ازدواج خواهيد كرد. اگر شما با هم ازدواج كنيد تو هم وارد عالم سپيدان مي شوي و با ازدواج شما دو سپيد، حكم نابودي او در آن محل مهر تاييد خواهد خورد و او مسخ خواهد شد و بايد تا آخر عمرش به شكل موجودي مسخ شده بماند. او از اين مي ترسد. بنابراين از دو سال قبل از آشنايي شما با هم كه آن پيشنهاد ننگين را به پانته آ داده، تلاش كرده پانته آ ي تو را بيالايد. كافي بود كه دو شب با پانته آ هم بستري مي كرد، پانته آ ديگر از عالم سپيدان خارج مي شد. در آن صورت اگر تو و پانته آ ازدواج مي كرديد ديگر خطري او را تهديد نمي كرد.

پيرزن اندكي سكوت كرد، آرش كه از تعجب دهانش باز مانده بود ، با سكوت پيرزن ناگاه به خود آمد.

- من فكر مي كنم كه تو يازده سال پيش پانته آ را قبل از ازدواجتان بوسيده اي.

آرش از خجالت سرخ شد و با سرش حرف پيرزن را تاييد كرد. پيرزن گفت:

- همان بوسه ي شما بوده كه پيرمرد را از زمان ازدواج شما با خبر ساخته و او را دوباره به تكاپو انداخته است

- حق با شماست!‌ من پانته آ را در هنگامي كه براي بازديد خانه ي آينده مان برده بودم بوسيدم. در همان هنگام پيرمرد به پشت در خانه ام آمده بود و ما را تهديد كرد!

- اگر يكديگر را نمي بوسيديد، او به خيال اينكه اشتباه كرده از دم در باز ميگشت. و شما با هم ازدواج مي كرديد و او مسخ مي شد و چه بسا تا كنون ديگر مرده بود

آرش بار ديگر اشكهايش جاري شد. گفت:

- اكنون يازده سال است كه پانته آي من اسير طلسم اوست. ديگر از همه چيز نا اميد شده ايم و تقدير خود را پذيرفته ايم

- نه نا اميد نشويد. شما راه چاره داريد كه پانته آ دوباره زيبا و جوان شود و زنانگي از دست رفته ي خود را بازيابد

اين اولين بار پس از يازده سال بود كه آرش از سر شادي فرياد مي زد:

- راست مي گوييد؟ شما مي توانيد كمكمان كنيد؟

- اي كاش كاري از دست من بر مي آمد. اما متاسفانه آن زمان كه ازدواج كرديم ، من هنوز نمي دانستم كه او از سياهان است، و او هم اين را از من پنهان كرده بود. عشقبازي من و او موجب شد كه او مرا آلوده كند و من توان جادوگري ام را از دست بدهم. اما چون جادوگر بودم از عالم سپيدان بيرون نشدم، اما اكنون تنها نسبت به خودم توان جادوگري دارم و اين قدرتم تنها به توان دفاع از خودم در برابر سياهان محدود شده است.

آرش بار ديگر غمگين شد و با درماندگي گفت: «پس چگونه...؟»

پير زن گفت: با دو راه مي توان اين طلسم را از بين برد. يكي مرگ جادوگر است. اما نه قتل او. بلكه او بايد به مرگ طبيعي بميرد كه آن هم چون او جادوگر است شايد سالها طول بكشد! قتل او هم موجب مي شود كه طلسم به جاي نابودي به آن دو زن بدكاره اي كه شب و روز در كنارش هستند به ارث برسد و پا برجا بماند. آن پيرمرد كثيف چنان آنها را جادو كرده و آنقدر با آنان هوسبازي كرده كه نه تنها آنان را از سپيدان در آورده بلكه به جمله ي سياهانشان درآورده و همچون خودش ديگر آنان را راه برگشتي نيست. با قتل او، روح جادوگري اش زنده مي ماند وبه آنان منتقل مي شود. اما مرگ طبيعي يك جادوگر هنگامي است كه روح جادوگري اش به پايان خود برسد.

- راه دوم؟

- راه دوم اين است كه تا دير نشده با پانته آ ، همينطور كه هست ازدواج كني. و منتظر باشي كه اولين شب پاييزي باراني برسد. در چنين شبي بايد در زير باران هردو تن خود را به باران بسپاريد و تا صبح زير آن بايستيد و لحظه اي از آغوش يكديگر غافل نشويد. در اين حالت پيرمرد مسخ خواهد شد و جادوگري اش را از دست خواهد داد. با از دست رفتن جادوگري اش، طلسم پانته آ خواهد شكست و همه چيز به حال عادي خود باز خواهد گشت. اما تا فرا رسيدن چنين شبي بايد با هم ازدواج كرده باشيد. اگر در چنين شبي بدون ازدواج او را ببوسي، اينبار ديگر پانته آ را براي هميشه از دست خواهي داد.

ماشين گرانقيمتش را دم در خانه اش پارك كرد ، پياده شد و در را محكم كوبيد. در را گشود و وارد ساختمان شد. آنقدر كلافه بود كه حتي فراموش كرده بود كه براي طي كردن شش طبقه آسانسور راحت تر از راه پله است. از پله ها بالا رفت و هربار كه به گوشه اي از پاگرد مي رسيد خود را در آيينه ي قدي نصب شده روي ديوار مي ديد، لحظه اي به چهره ي زيبا و گيرا و افسرده ي خويش مي نگريست، و بي اختيار ركيك ترين فحش هايي را كه تاكنون آموخته بود به زبان مي آورد كه نه خطاب به خودش بودند نه خطاب به هيچ كس ديگري. وارد آپارتمان شيك و زيبايش شد. كيفش را به گوشه اي پرتاب كرد و تنها كاري كه كرد روي مبل نشست و به فكر فرو رفت. احساس خستگي شديد سراپاي وجودش را فرا گرفته بود. به خانه نگريست، يازده سال پيش در همين خانه هنگامي كه پانته آ را در آغوش كشيد و بوسيد فكر مي كرد كه اين بوسه آغاز همه ي خوشبختي ها و شادي هاي مشتركشان خواهد بود. افسوس!‌ كه سرنوشت آن دو به گونه اي ديگر رقم خورده بود و آن بوسه آغازينه ي تمام بدبختي ها و همه ي اتفاقات تلخي بود كه در يك چشم به هم زدن سراسر زندگي شان را فرا گرفته بود. بي اختيار اشك از چشمانش روانه شد. نمي دانست چرا حالش اينطور است. اكنون كه پير زن جادوگر راهي را در پيش رويش گذارده بود، او مي بايد شاد مي بود. اما تلخي هاي اين يازده سال كه او و پانته آ كشيده بودند آنقدر بود كه بر شادي اين لحظه مي چربيد.

ادامه در لينك زير

http://blog.360.yahoo.com/blog-Kb_cgdQzfq6fVJ1C9pNJ_13a?p=275

Saturday September 27, 2008 - 02:54am (IRST) Permanent Link | 1 Comment
(2) جادوگر
(2) جادوگر