Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Minaaa

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • School: Amikabir University Of Technology

Add

Minaaa is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Aug 30, 2008 Member since February 2006

اين قافله عمر، عجب مي گذرد... عجب مي گذرد ....درياب دمي كه با طرب مي گذرد Reply

1 - 5 of 90 First | < Prev | Next > | Last

هوس قمار دیگر Full Post View | List View

هیچ چیز و همه چیز...

این نوشته خیلی سطح پایین است و صرفا جنبه عشقولانه دارد ...!
این نوشته خیلی سطح پایین است و صرفا جنبه عشقولانه دارد ...! magnify
نمی دونم چرا ، حتی برای خودمم خیلی واضح و روشن نیست! ولی انتخاب اوباما اون هم با اون اختلاف قابل توجه برای من کاملا خبر خوبی بود ! یه حس عجیبی اومد زیر پوستم و موند برای چند ساعت ! یه حسی شبیه وقتی که خاتمی انتخاب شد با یه اختلاف معنی دار!!
به مسایل سیاسی کاری ندارم یعنی اصولا زیاد سر در نمیارم ازش! اینکه انتخاب اوباما تو سرنوشت ایران چه تاثیراتی می تونه بذاره برام مهم نیست چون اینقدر آدم تو خود این مملکت برای بدبخت کردن ما وجود داره که نیازی به عنصر خارجی نیست !! یا اینکه اوباما نماینده اسراییل تو کاخ سفیده یا هر چیز دیگه ای که این روزا تو گفتگوی های خبری و جاهای دیگه می شنویم و می بینیم .
من از برنده شدن شخص اوباما خوشحال شدم و به نظرم یه آدم جالب و متفاوت میاد. حتی به نظرم انتخابش از طرف مردم آمریکا هم با این سن و سابقه کم سیاسی می تونه خیلی معنی داشته باشه ! شاید هیلاری با این همه سابقه و نفوذ سیاسی جلوی مک کین کم میاورد ولی اوباما وایستاد و موند. پس زنده باد اعتماد به نفس
Monday November 10, 2008 - 06:10am (EST) Permanent Link | 4 Comments
خنده‌های بی‌نوبت
خنده‌های بی‌نوبت magnify

آسمان گم در مه!
مهربان بیش از حد!
ناگهان طولانی!
مکث سرکش ممتد!

نیستی، ولی هستی؛
مثل موج با ماهی
با تو اوج می‌گیرم
مثل قایقی در مد

قطره قطره نم‌نم‌نم
رخنه کرده‌ای در من
غرق کن مرا در خود
آن‌چنان که می‌باید!

از چه می‌هراسانیم؟
سرنوشت موج این است
تا به ساحلی دیگر
بی‌قرار و بی‌مقصد

روزگار غمگینی است؛
بی‌بهانه می‌خندی
خنده‌ها ولی انگار
از غمت نمی‌کاهد

داستان تکراری:
صبح، ظهر، بعدازظهر
آخرش چه خواهد شد؟
هیچ‌کس نمی‌داند!

چیزهایی از دیروز
جان سپرده بر دستت
خاطرات بی‌برگشت،
رفت‌های بی‌آمد

سال‌های پرنفرین
جان گرفته، در راهند
«سال اشک، سال شک،
سال باد، سال بد»

خنده‌های بی‌نوبت
پشت گریه می‌پوسند
کی شنیده‌ای آخر
بعد غصه غم باشد؟

روزی از همین اطراف
می‌رسی و لب‌خندت
خط کشیده با قرمز
روی روزهای بد

Sunday October 26, 2008 - 12:12pm (EDT) Permanent Link | 3 Comments
برای آنها که دوستم ندارند
یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب
برای آن‌ها که که دوستم ندارند
برای آن‌ها که که دوستم ندارند


زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم.. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم.... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت.... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد.. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ.... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

با عشق

گلي

منبع خبر : ماهنامه مشق آفتاب
پنجشنبه,31 مرداد 1387 - 16:33:59

Ghazal.T

Monday October 20, 2008 - 06:48am (EDT) Permanent Link | 0 Comments
خواب سوال هميشگي من ...
خواب سوال هميشگي من ... magnify

تازگي ،شبها خوابهاى عجيب و غريبي مي بينم ! جالب تر از آن ، آدمهاي خوابهايم هستند. كساني را خواب مي بينم كه در بيداري محال است بدون دليل و نشانه و خلاصه همين طوري يادشان بيافتم ، آدمهايي كه شايد خيلي وقت است فراموششان كردم ، زماني در يك سكانس يا قسمت اززندگي ام خيلي پررنگ بوده اند ولي حالا كم رنگند ! جوريكه صبح ها وقتي از خواب بيدار مي شوم اگر خوابم يادم مانده باشد تعجب مي كنم كه چرا من بعد از اين همه سال بايد فلاني را خواب ببينم و دوباره همان سوالهاي هميشگي راجع به دنياي خواب رژه مي رود در ذهنم ، اماهمچنان بي جواب !

ديشب عطيه را خواب مي ديدم ، يكي از همكلاسيهاي اول راهنماييم ! دوستيمان نه خيلي صميمي بود نه خيلي سرد ، با هم خوب بوديم هميشه . نه دعوايي ، نه قهري ، نه آشتي ! از كلاس دوم راهنمايي ديگر ازش خبر نداشتم . ولي ديشب ديدمش ! در خواب و در دانشگاه تهران رشته جغرافيا مي خواند . حالا مي خواهم بروم تحقيقات ببينم همان جاست يا نه . اگر باشد سوژه خوبي مي شود براي سيروس مقدم و عليرضا افخمي براي ماه رمضان آينده !!

چند ماه پيش در يك برهه زماني پشت سر هم خواب ندا و ناهيد را مي ديدم . هميشه هم سه تايي با هم در خواب بوديم با ماجراهاي عجيب و غريب ! ناهيد و ندا دوستان دوران راهنمايي ام بودند ، دوست خيلي صميمي ! اول راهنمايي با هم دوست شديم و تا اول دبيرستان با هم بوديم . ناهيد اهل كتاب بود و راستش بيشتر دوست داشتم او برايم كتاب را بخواند يا تعريف كند تا خودم ! ندا هم اخلاق خاص خودش رو داشت .به طرزعجيبي نه حسود بود نه دو رو بود نه بد جنس . خود خودش بود ! همان چيزي كه مي ديدي و همين خصلتهايش و سادگيش او را براي من دوست داشتني كرده بود . اول دبيرستان هركدام افتاديم يك مدرسه و از هم جدا شديم . ولي من هيچ وقت نفهميدم اين يك سال جدايي ظاهري بود كه ما را از هم جدا كرد يا چيز ديگري ! هنوز هم كه هنوز است نفهميدم ناهيد چرا يواش يواش از من دوري كرد و ندا را هم با خودش همراه كرد . نه دعوايي ، نه بحثي ، نه مشكلي . من هم هيچ وقت پي گير نشدم و دوستهاي جديدي پيدا كردم و قضيه فراموشم شد . داشتم مي گفتم ،چند ماه پيش خوابشان را هر شب مي ديدم ولي در خواب با هم خوب بوديم و خوش و خندان و من مي دانستم كه خوابم ! تا اينكه چند روز بعد خيلي اتفاقي شنيدم ناهيد دارد عروس مي شود . دروغ چرا ؟ خيلي دلم گرفت ...

دنياي خواب ، دنياي عجيبي ست . خيلي عجيب . گاهي تمام تلاش خودم را كردم بلكه چيزي از آن سر در بياورم اما چيز زيادي دستگيرم نشده .چون جواب يا اينقدر پيچيده و سطح بالا بوده كه من سر در نياوردم يا اينقدر عاميانه و سطحي كه به دردم نمي خورده ! اينكه شب ،خواب همان چيزي را بببيني كه روز اتفاق افتاده شايد در نگاه اول عجيب نباشد ولي باور كنيد عجيب است ! اينكه يك شب خواب كسي را ببيني و او هم خواب تو را از آن عجيب تر ! اينكه در خواب بداني كه خوابي و داري خواب ميبيني ، اينكه خواب آدمهاي دور و كم رنگ زندگي را ببيني ، اينكه خواب آدمهايي را ببيني كه مي شناسيشان ولي هنوز نديدي و بعد كه در عالم واقعيت مي بينيشان مي فهمي كه همان چهره اي را دارند كه در خواب ديدي !!!همه و همه عجيب اند...

خواهش نامه : اگر جايي را سراغ داريد كه بشود حداقل تعداد اين سوالها را كم كرد بيخبرم نگذاريد ! اجرتان با صاحبِ خواب ...!!!

Tuesday October 14, 2008 - 12:44pm (EDT) Permanent Link | 0 Comments
بميرم واسه دل سوخته ات!
بميرم واسه دل سوخته ات! magnify

Wednesday October 8, 2008 - 12:01pm (EDT) Permanent Link | 1 Comment

Add هوس قمار دیگر to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 90 First | < Prev | Next > | Last

HIGHLIGHTED POSTS