Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

raha_raste003

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Groups

Add

raha_raste003 is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Apr 02, 2008 Member since September 2005

...یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند--> Click here Reply

1 - 5 of 33 First | < Prev | Next > | Last

aflatun kenare bokhari! Full Post View | List View

گم كردم چيزي جايي كه ديگر هيچگاه هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد ، نه موهاي سياهو نه دندانهاي سفيد!

من همانم...که دنبالش نمیگردی!
من همانم...که دنبالش نمیگردی! magnify

انسان درست به خرفتی یک ماهیست!هزار بار هم که رهایش کنی هزار و یکمین بار به طمع طعمه ی حقیری مشتاقانه قلاب را به دهان میگیرد!

رد زخم قلاب های پیشین هنوز سقهایمان را میسوزاند..و ما باز اختیار از کف میدیم و دل میبندیم...به تمام شعبده های پوچ این جهان!به تمام ملعبه های انسان فریب! به خودت نگاه کن!انسان موجود خوبی نیست!ما هر روز بار حماقت سنگین خود را "از نو" به دوش میکشیم!ما کار خدا را راحت کرده ایم...از زمان پدرم آدم تا کنون دام ها و طعمه ها چندان تغییری نکرده اند،انسان هنوز در خم پیچ اول مانده..هنوز هم غرور، شهوت، حرص و هرزگی برای به قعر کشاندن نسلی کفایت میکند...نه! خدا قرن هاست که در انتخاب طعمه ها خلاقیت چندانی به خرج نداده است...و این ماییم که به این بازی تکراری تن میدهیم ..مدام کم می آوریم و هی میبازیم...و هی میبازیم..ما موشهای ساده فریبیم که به دنبال فلوت زن قهار مطیعانه به جهنم پا میگذاریم ...

گاه از پله های سرسره ی زندگی صعود میکنیم...بالا ..بالاتر...و از همان بالا سر میخوریمو میبازیم سختی راه را به غفلت یک لحظه سریدن...و خدا هی آه میکشد.. وهی نا امید میشود..هی دل میبندد که شاید..این یکی ..حتما...و هی نا امید میشود...ما بلاتکلیفان ِ معلقیم..روی پله های سرسره...نه دستی به آسمان داریم و نه پایی بر زمین

زندگی یک نمودار سینوسیست..گاه ایستاده در ماکسیممش خدا را در آغوش میگیم و لبخند میزنیم..و گاه افتاده در مینیمم...بی رمق بی امید ..بی خدا.. مشت به دیوار میکوبیمو جهان را فحش ناموس میدهیم

غافل از آنکه ما به تکرار خود قسم خورده ایم!زمان خواهد گذشت..راه خواهیم افتاد اوج خواهیم گرفت ..و سقوط خواهیم کرد!

خسته ام...از این همه حماقت خود خسته ام..

گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشم تا "من" را بسوزانم!

..آآآخ...ما هم پیمان شیاطینیم!زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است...تنها دیوانگان از این مخمصه جان سالم به در میبرند...تنها دیوانگان طعمه ها را جدی نخواهند گرفت و مرزهای تکرار را پشت سر خواهند گذاشت..چند قاشق..تنها چند قاشق دیوانگی بشریت را نجات خواهد داد....

خسته ام ...از تکرار جریمه های زندگی!وباور کنید هم پرسه های من !خدا هم از این تاریخ قطور تکراری کسل شده است..و به انتظار لشکری سوار نشسته...که بیایند و بگذرند...که بیایندودل نبندند...وسناریوی تازه یی روی صحنه بازی کنند...تا بل رها شود تاریخ انسان از این تسلسل همواره !شکستی رخ دهد در این سینوس پایان ناپذیر...عالمی دیگر زاده شود..یا دست کم آدمی دیگر!

ما ماهی های تنگ کوچکیم با حافظه هایی به کوتاهی چند ثانیه...صیدهایی راحت الوصول..که قلاب فرسوده ی ماهیگیر پیر راهمه روزه به دندان میکشند!

لحظه ای تامل کن...و در این "آن" همسفرم شوقانع به هر آنچه زمان نصیبمان کند!...روا و ناروا...که این الاکلنگ فرسوده پیوسته به جاست!

Sunday August 31, 2008 - 10:37am (PDT) Permanent Link | 12 Comments
تقدیم به دایناسورها...که با تغییر زمانه رنگ عوض نکردند...و شرافتمندانه منقرض شدند!
تقدیم به دایناسورها...که با تغییر زمانه رنگ عوض نکردند...و شرافتمندانه منقرض شدند! magnify

تنها خدا میداند..زمین پیر چند میلیارد سال آزگار به دور خود چرخید و چرخید...تا آنکه عاقبت "من " به خاک افتادم...و متولد شدم!

من...وارث رنجها..غمها و شادی های نیاکانم...من..انسان..!بارکش گناهان پدرانم...تمام انسانهای پیش از من!

فردا که بیاید...دقیقا دو دهه است که این سیاره ی صبور وزن پاهای مرا بر خاک خود تحمل میکند!می اندیشم :20 سال تمام است که ناخود آگاه و ناچار همراه با زمین خورشید را طواف میکنم...و هر شبانه روز به دور خود میچرخم...ناخواسته و غافل..از این چرخش همواره!...شاید..شاید دلیل اینهمه سرگیجه همین باشد...من..کودکی سوار بر چرخ و فلک زمین...مسافر بی مقصد این کهکشان لایتناهی!

20

...چه عدد کوچکی در جهانی که نور ستاره اش 7 میلیارد سال با چشم من فاصله دارد!...آخ...تصور کن...21سالگی...چه قدر خام و نارس به نظر میرسد...پس جمع میزنم سن خود را با عمر نسلم...چند هزار و 21 سال!..میبینی؟؟؟ما هنوز در دوران جنینی خود به سر میبریم!پس اینهمه هیاهو برای چیست؟؟؟این همه قیل و قال....صدای جیغ طلبکارانه ی این نوزاد نارس از چه رو بلند است؟؟؟

ما هنوز گیج و گنگ حیاتیم...بشر هنوز باید جهان را به نظاره بنشیند..با چشمهای خیره و دهانی باز...ما برای "ادعا" خیلی کوچکیم...برای بلند شدن..و قد علم کردن.!.

باید سکوت کرد...و در برابر این مادر کهنسال کمی مودب بود!

آفریدگار متعال...جسارت مرا میبخشید...اما به نظر میرسد ..کورتاژ این جنین ازتولد نوزادی این چنین بیمار..بهتر باشد!

قصد دخالت در خلقت شما را ندارم..(هرچند چنین حماقتی از بشردور از انتظار نیست!)عصیان بلوغ را پشت سر گذاشته ام...نشسته ام بالای تیر چراغ برقی ..ساکت(گرچه نا آرام!)و به دنیا آمدن این نطفه ی بسته شده را انتظار میکشم!

غرضی نیست...اما..گمان نمیکنید مرا در زمان و مکان بی تناسبی آفریده اید؟؟آخر..من از این قرن معراج پولاد میترسم...و این جهان مدرن با تمام مظاهر تمدنش مرا به وحشت می اندازد!با برجهای بلند وبمبها و روبوت ها...و مردمانی که برای رسیدن به منافع خود خون همخونانشان را نیز میمکند!

من میترسم!از حضور در دنیایی که ساکنینش معاندانه خدا را زنده به گور کردند و بر سر قبرش پایکوبی به راه انداختند...من میترسم!و گمانم آنست که نسل من..میباید بسیار پیش از این منقرض شده باشد...بسیار پیش از این...

چرا صدایم کردی؟چرا؟

21
سال..21 سال از سهم اندک من از حیات میگذرد...ومن هنوز حتی مدادم را غلط به دست میگیرم
...!
Monday April 28, 2008 - 01:43pm (PDT) Permanent Link | 11 Comments
دیگر به نام صدایت نمیکنم!
دیگر به نام صدایت نمیکنم! magnify

به هذیون افتادم...!تب کردم!سرم گیج میره..."گیج"میرم..تکونم میده و میگه:هی ی ی با توام حواست هست؟مردمکام تو پس زمینه ی چشمام گیج میزنن...

بخار پیشونیمو نمیبینی مگه؟تب دارم...تب دارم...رفتم زیر گنبد مسجد ...و چرخیدم..هی چرخیدم..گیج خوردم!نه آسمون پایین اومد نه من پر گرفتم..دیدی همه ی قصه هات دروغ بود....فلسفه هم عروسک رویاهای من شد که از چمدون هیچ مسافری بیرون نیومد...مث خود تو!....هه ها..هه ها!ول کن دستمو...من نمیخوام پاشم....من پا نمیشم...اگه دلت تنگمه بیا بشین پیشمو گوش بده به هذیونام...هیچ جای این دنیای وامونده خبری نبود...همه داشتن یه سناریوی واحدو تکرار میکردن...یه نمایش به زبونای مختلف...یه نمایش تکراری...اجرا میشه گوشه گوشه ی این دنیا...بی تغییر!آخ از دست تو سناریو نویس!

همین الان دو کوچه اونورتر ...دو خیابون اونورتر دو شهر ..دو کشور دو کُره اونورتر یه توی دیگه داره به خزعبلات یه من دیگه گوش میده...یه من دیگه داره زر میزنه یه توی دیگه... یه من دیگه....یه منی که گیج میزنه یه تویی که چنگ میزنه دستمو که پرت نشم...میگی برف که بیاد میشینه رو پیشونیت اونوقتش تبت میاد پایین...آروم میشی....آروم میشم؟؟؟من مرگو بو میکشم..مث شامه ی سگ ! من مرگو میبینم بی عینک من مرگو میشنفم ..بی سمعک ...بفرما تو مرگ.. دم در بده!..هه ها... ما میمیریم و آخرشم نمیفهمیم که کی بود چی شد ..کجا رفت؟؟؟همین جوری با دهن باز اومدیم تو دنیا و با همون دهن باز هاج و واج گیج و گنگ میریم اونور!...با یه روزنامه تو دستمون....هه ها...با یه روزنامه تو دستمون!کفشام کو؟؟؟..."برف که بیاد میشینه رو پیشونیت..اونوقتش تبت میاد پایین"!کفشام کو؟؟؟من

میدونم نمی آی میدونم رد پات روی برف نمیمونه کنار رد پام..آخرش باید آدم برفیمو تنها درست کنم م م م م م م م ......تو قول داده بودی..گوش میدی خدا؟؟چرا دلم پر آشوب میشه وقتی به اسم صدات میکنم؟؟دیدی آخرش نفهمیدم کی بودم چی بودم و کجا؟؟مگه نگفتی یادم میدی چه جوری آدم برفی درست کنم؟؟پس چرا یادم ندادی؟؟آدم برفی من هی می افتاد زمین..هی من میساختمش هی می افتاد زمین.. می افتاد زمین...بلد نبود واسّه رو پاش..تو نیومدی...من اونجا بودم ولی ندیدمت..نه خودتو..نه دستاتو..دیدی؟؟؟دیدی آخرش باید تنهایی آدم برفیمو درست کنم؟؟؟این آدم برفیه هم که هی میخوره زمین...من اونجا بودم ولی ندیدمت..نه خودتو..نه دستاتو! ..یه عالمه رد پا اونجا بود رد پای کسایی که رفته بودن..که منو نبرده بودن..جا گذاشته بودن...تو هم جزوشون بودی؟جا گذاشتی منو؟آدم برفیم هی میخورد زمین..آسمونی بود بلد نبود واسّه رو زمین ..کلاغا هی قار قار میکردن...ساکت نمیشدن..جا گذاشته بودی منو..می افتاد زمین..ترسیدم..بغض کردم... رو تاب نشستم و تاب خوردم..تنهایی تاب خوردم تاب خوردم ..بین آسمون و زمین...بین تو و زمین...بین تو و زمان ...بین تو و انسان...تاب خوردم تاب خوردم،تاب خوردم و تب کردم!

Tuesday January 8, 2008 - 12:17pm (PST) Permanent Link | 7 Comments
فصل گندیدن من...
فصل گندیدن من... magnify

پاهایم را روی زمین میکشم...نه!پاهایم روی زمین کشیده میشوند...

و من ادامه میدهم بی آنکه جلو روم بی آنکه به جایی برسم...من لبریزم..لبریز از هراس!ساعت 3:20 دقیقه صبح...چشمانم را باز میکنم و از ترس خشکم میزند.....زل زده به تاریکی!

انگار که این روح بی قرار جسم خوابزده را بیدار کرده باشد...بیدار کرده که چه بشود؟که بنشیند و بیندیشد که دارد در زمان میگندد؟که بنشیند و بیندیشد که دارد دیر میشود؟؟که از بیهودگی دستهای خودش به وحشت بیفتد؟لعنتی!به دستهایت نگاه کن؟؟چه چیز را جستجو میکنند جز هیچ؟ها.....ها!بشر آنقدر دور خودش را شلوغ میکند تا به خود نیندیشد!تا فرصت ترسیدن را از خود بگیرد...غافل از آنکه تنها به تعویق می اندازدش...تا کی و کجا یقه اش را بچسبد و دیوانه اش کند!

من سرشارم...سرشار از دلهره!دلهره ی گندیدن بی آنکه کاری بکنم که سنگی باشد در آب راکد روحم!که موجی باشد در این مرداب...بی قرارم...به کشتی ای می مانم که به گل نشسته پیش از آنکه به مقصد رسیده باشد..و خوب میدانم که کشتی های به گل نشسته هرگز آرام نخواهند گرفت...که دل آشوب مقصد خویشند...

ته نشین شده قند وجودم در استکان چای زندگی...بی آنکه ذره ای ازتلخی اش بکاهد

!آخ...آخ!ای روح بی قرار ایده آلهایت را با خود به گور خواهی برد!آنهمه شور آن همه شوق برای حرکت...برای رشد برای رسیدن!...حالا خسته ام!خسته از راهی که نرفته ام ...و خستگی مدام پرنده ی اسیر هم از پروازیست که هرگز نکرده است!تمام انرژی اش صرف پرپر زدن شده...و کوباندن جسم کوچکش به در و دیوار قفس...بی حاصل!این زندگی به آن میماند که به تشییع جنازه ی خود آمده باشی!بدرقه گر زوال خود!

من پرم...از اضطراب... در این لا مکان و لا زمان جای من کجاست؟پایم را هرجا گذاشتم اشتباه بود...من تکه ای از پازل بزرگ جهانم که جای خود را پیدا نمیکند!میترسم از اشتباه دیگر...بعید نیست من ژوکری باشم در دست ورق خدا!که جایی میان ورقها ندارد...که وصله ی ناجوریست!آخ.....گریه ام میگیرد...به آسمان نگاه میکنم...بغلم کن!در آغوشم بگیر و لالایی ام بخوان!...اما گویا خدا هم مثل مادرم گمان دارد که دیگر بزرگ شده ام...اشتباه میکند...همچون مادرم!

......

......

......

ادامه میدهم ناگزیر بی که پای رفتن داشته باشم...سرک میکشم...به هرکجا که سرابی..به هرکجا که فریبی!برای رسیدن به تفسیر و حقیقتی هرچند کوچک ...تا مسکن استخوان دردهای روحم گردد!

Wednesday November 28, 2007 - 06:19pm (PST) Permanent Link | 14 Comments
گفتی لعنت….گفتم...آمین
گفتی لعنت….گفتم...آمین magnify

اعوذ بالله من نفسی……

بیزارم بیزارم بیزارم…از دست هایم ،وقتی گناه میکنند از پاهایم وقتی به خطا میروند آگاهانه…از لب هایم…وقتی دروغ میگویند..صادقانه!

بیزارم از انسان…آنگاه که توجیه میکند…نادیده میگیرد ..فراموش میکند!

مرا ببخش!

آنگاه که حتی خود توان بخشش خود را ندارم…آن گاه که "من" یقه ی من را میگیرد و بازخواست میکند که چه میکنی با من؟؟؟و به چه حقی؟؟؟خوب میدانم که پاسخ هر گناه پرده ایست بر روی دیدگان آدمی و این نه حاصل نشخوار کتاب های منسوخ و فسیل دینی…که دسترنج تجربه های منست

آری..من یقه ی من را میگیرد و بازخواست میکند! وتو با تردید میپرسی:چه کرده ای مگر؟؟اعتراف که میکنم..قاه قاه خنده ات آوار میشود بر سر گریه های من!

به این میگویی گناه؟؟؟عذاب میدهی خود را..بیهوده!
و من عذاب میکشم….و من درد میکشم….و فکر میکنم که کوچکترین گناهان کثیف ترینشانند…چرا که هنگام ارتکابشان در لحظه ی کوتاه غفلت…چشمانت را میبندی و به خود حق گناه میدهی…و من گریه ام میگیرد به حال خودم…و به حال تو که این چنین ساده فریبیم و ذره ذره فرو میرویم در گنداب…و به ازای هر سانتی متری از این سقوط…وسعت دیدمان کم و کمتر میشود…بی آنکه بدانیم!

و این گناهان کوچک مورچه های گوشت خواری هستند که هر روز رندانه تکه ای از وجودمان را می بلعند و ما تکه تکه از دست میرویم در روز روز زندگانیمان …چنان که من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم…در غفلت!

شاید حق با توبود…می بایست می خوابیدم…اما چیزی خوابم را آشفته کرده است…نیمه شب ها از شرم بیدار میشوم به دست هایم نگاه میکنم و …می ترسم!
می ترسم از دست هایی که جزیی از منند و این چنین بیگانه با من!و نیمه شبها…حوالی ساعت 3….کابوس این تن آلوده به خطا های کوچک!چنان میترساندم…که وسوسه ی مرگ فرا میگیرد مرا!برای رهایی از این تن غریبه با من….به من بگو…کار انسان به کجا رسیده است؟که قاتلین پس از قتل…داوطلبانه به استقبال اعدام نمی روند؟؟به من بگو…به فرض آنکه قانون کنارشان بیاید…خود چگونه با خود کنار خواهند آمد؟؟چگونه این عذاب را تاب می آورند …هان؟؟؟؟؟؟؟به من بگو که کار ما به کجا رسده است؟؟؟

من درد میکشم و میترسم از روزی که دیگر دردی حس نکنم!
بیا…بیا کمی احساس گناه کنیم … بیا اعتراف کنیم که باختیم…شاید کسی نجاتمان دهد….اما وقتی درد را انکار میکنیم..طلب شفا هم نخواهیم کرد…به مقدساتم سوگند که ما بیماریم!و بیماریمان…عادت به آلودگیست!!!آن قدر آلودیم..که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شدیم!و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟؟؟همینست که فقط در جا دست و پا میزنیم و پیش نمیرویم …تکرار تکرار تکرار!

انسان..نسیان…فراموشی…فراموش کرده ایم "زندگی"را در زندگی…

آفتاب پرست لحظه هاییم گویا…و رنگ عوض میکنیم در دامنه ای از رنگ ها میان شیطان و پری!

میبینی چه ساده و سخت است آدمی؟؟

ساده در شباهت ها و سخت در پیچیدگی ها…انسان ترجمه ی خیلی بدی است از انسانی بهتر!!

درد میکشم…درد میکشم و در خود احساس خفگی میکنم…تویی که یقه ی مرا گرفتی و باز خواستم میکنی…تویی که مثله ات کردم…به خدایت بگو مرا ببرد پیش از آنکه تماما تو را ببازم…پیش از آنکه دستهایت خسته شوند از فشردن گلویم…و اگر نه التماسش کن که یک بار دیگر..خودِ خداساخته ی طبیعی ام را به جای این خود اجتماعی عاصی بنشاند…

به من بگویید چند بهشت و جهنم زندگی مرا جبران خواهد کرد؟؟.

شکنجه میشوم از درون و فکر میکنم که سخت ترین شکنجه ها آنست که هیئت منصفه ی دادگاه خودت باشی و کار به جایی برسد که صدای لعنت کردنت تمام دادگاه را پر کند…..لعنت میکنی خود را که این بدترین دشنامهاست……… لعنت بر من… آمین
Monday September 3, 2007 - 08:12pm (PDT) Permanent Link | 14 Comments

Add aflatun kenare bokhari! to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 33 First | < Prev | Next > | Last

HIGHLIGHTED POSTS