روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم كه غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام كه دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشك روی شاخهای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی كسیام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنیام بر خاستی.اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملكوت خدا را پر كرد.
خدا را صد هزار مرتبه شكر كه من مي توانم بگويم “دوستت دارم
در قصه ای قدیمی حكایت می كنند
كه وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم گناهان بسیاری می كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر كند تنبیهی سخت تر از عطش، سیل ، زلزله و بیماری ، تنبیهی كه نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آنكه ببینیدش یا بر آن واقف شوید، پس خداوند كلام دوستت دارم را از ذهن ها و قلب های مردم پاك كرد چنین كه از روز ازل نه آن كلام شنیده و نه گفته و نه احساس كرده باشند، ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود، اما كم كم بلا رخ داد . زمانی كه مادری می خواست عشقی بی غل و غش تقدیم فرزندش كند، هنگامی كه دو دلداده می خواستند كلام آخر را بگویند و خود را یكباره به دیگری واگذارند، آنگاه كه انسانها، دو دوست ، دو برادر ، دو همسایه، در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می كردند و می خواستند آن را نثار دیگری كنند.
زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن كلامی كه پاسخگوی همه این نیازها بود از دهان كسی بیرون نمی آمد و تشنگی سیراب نمی شد، كم كم سینه ها سرد شد، روابط گسسته و ملال و بی تفاوتی جایگزین گردید دیگر كسی حرفی برای گفتن نداشت، آدمها در خود فرسودند و در تنهایی از خود پرسیدند كه چه شد كه ما به اینجا رسیدیم؟؟؟؟ كدام نعمت از میان ما رخت بست؟؟؟ اندوه امانشان را برید و خداوند دلش بر این قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و كلمات دوستت دارم را به ذهن و قلب آنها بازگرداند
"خدا را صد هزار مرتبه شكر كه من می توانم بگویم “دوستت دارم