یکی بود یکی نیود
قصه به کسی مربوط نبود
آدماش خیالی و اسماشون الکی بود
مردم کوچه و خیابون یه شهری بود
یکی اینجا و یکیم اون طرف تر نشسته بود
مردم تو گشتو گذار با اون همه مشکلاتی که بود
قصه ی ما نطق وا رفته ای بود
ایستگاه بی صندلی و بی چراغی بود
نشسته بود
اون ادمه تو تاریکی روی کیفش نشسته بود
منتظر تک اتوبوس زندگیش لمیده بود
اتوبوس یا چرخ های صاف و چپو چولاقش چه شلوغی بود
بعضی ها بیلیتی بودن و بعضی ها قاچاقی بود
اون آدمه خیلی احساسی و ناز نازی بود
اون بیلیتی بود شایدم رزروی بود
خلاصه صندلیش یه گوشه ای آماده بود
نشست کنار پنجره ، بیرون هوا مهتابی بود
دل مسافرمون ولی ابری و یکمیم بارونی بود
اتوبوس تو جاده صاف و بعضی وقتا پیچ پیچی بود
آدم تو حین سفر طول درازش بود
که یهو کنارش اون یکی آدم نشسته بود
حرف زنون ، دل و قلوه بینشون ردو بدل شده بود
ساعت ها حرف های خوب بدشون دل گرمیشون شده بود
اون آدم دیگه مطمئن شده بود
همسفرش و پیدا کرده بود
مدتی گذشته بود
اتوبوس از این شهر اون شهر گذشته بود
مسافرا چشم های حسودشون قفل شده بود
رهگذرها با دیدن این آدما ، با این همه خوش حالی ها ، دهنشون باز مونده بود
زمان تو مسافرت این آدما گم شده بود
تواین زمونه میگن عشق بینشون افتاده بود
یه روزی که خورشید بالا اومده بود
وقتی دستای ادمای قصمو تو هم قفل شد بود
ولی ازون دوتا ، یکی وایساده بود
کلا به سر ، چمدونش تو موشتش بود
می خواست بره ، نگاهش به آدم نبود
نگاهش به ایستگاه بعدی بود
اون یکی شکه شده بود
تقصیری نداشت ، عاشق شده بود
هیچی نگفت ، هیچی نشود ، اتوبوس تو جاده بود
آدمی تو ایستگاه بود
منتظر اتوبوس بعدی بود
اون یکی تو اتوبوس ، با چشم های ابری ، کنار صندلی خالی خوابیده بود
حامد