من گمان می کردم،دوستی همچون سروی سرسبز،چار فصلش همه آراستگی ست...من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست!من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی! سبزه یخ می زند از سردی دی...ا
Nothing
در راه کشف حقیقت
سقراط به شوکران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوکران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است به جای کشف حقیقت
برگردیم کشک مان را بسابیم
اکبر اکسیر
از کتاب زنبورهای عسل دیابت گرفته اند
وای خدای من! چقـــــــــــــــــــدر دلم برای سازم تنگ شده بود!!!! در جعبه اش رو که باز می کنم بوی زندگی، بوی عشق، بوی خاطره رو می برم تا اعماق وجودم و بعد تا کجاها که نمی رم، یاد چه چیزها که نمی افتم...
کوکش زیاد میزون نیست درست مثل خودم ولی سعی می کنم تا اونجا که ممکنه تک سیم هاش رو بگیرم ، همین مقدارش هم من رو راضی می کنه فعلا، مهم اینه که حرف همو خوب می فهمیم...
مضرابم رو بر می دارم و خــــوب نگاهش می کنم، شروع می کنم، دست چپم سر ناسازگاری داره، حق هم داره تقصیر خودمه... باید گرم بشه، باید دوباره راه بی افته...
نت ها باهام حرف میزنن، چه لذت بخش
می، می بردم به گذشته های دور و نزدیک، به باغ خاطره های گریزپای، به دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم.....
فا، فاصله ها رو به سرعت طی می کنه...
سل، با کلیدش آماده ست برای باز کردن در صندوقچه های خاک گرفته ی پستوهای ذهن!....
لا، لاله های کنار آینه رو روشن کرده
سی، طعم سیب سبز ترش دم دمای پاییز رو توی وجودم جاری می کنه...
دو، دوری پر از ریحون های تازه شسته شده که روی برگهای سبزشون قطرات آب خودنمایی می کنن رو میاره جلوی چشمام...
ر، رقص قشنگ گلهای اطلسی رو توی باقچه ی حیاط بهم یاد آوری می کنه...
به به! چه حســــــی
حالا دیگه نوبت یه چهارمضرابه ...
فائزه پاشو احمد رو برسون کتابخونه بابا دیشب نخوابیده؛ این صدای مامان بود ساعت 7:30 صبح
یه یک ربع دیگه میام ، نه همین الان پاشو دیرش می شه ها!!
به زور و ضرب از خواب پا می شم خیـــــــــــــــــلی خوابم میاد و یک کمی احساس سرماخوردگی می کنم (دیروز حس کردم هوا بهاریه جو گرفتم ژاکت نبردم بیرون با خودم):دی
می رم تو اتاق احمد آنچنان خوابه که نگو... خلاصه اینکه احمد بالاخره ساعت 8:30 بیدار می شه و تو این مدت مامان لیست کارایی رو که باید بعد از رسوندن احمد انجام بدیم(کارای خونه تکونی) بهم گوشزد می کنه!
احمد با خیال آسوده دوش می گیره و صبحانه می خوره و کتابخونه نمی ره!!!!!
من هنوز خوابم میاد و خمیازه کشان به مامان می گم امروز اصلا رو مود کار کردن نیستم!! مامان حرفم رو نشنیده می گیره!! دوباره حرفم رو تکرار می کنم و دراز می کشم روی تخت و کمرم رو می چسبونم به شوفاژ ...
مامان : نردبون توی بالکن اتاقته بیارش تو پرده ها رو وصل کنیم!!!!
اول بالکن اتاق من رو می شوریم بعد اتاق احمد!!
بعد شیشه های اتاق من پاک می شن!!!
بعد یکی دیگه از پرده ها رو که تازه از ماشین لباس شویی بیرون اومده پهن می کنیم تا خشک بشه!!
بعد نردبون رو میاریم تو
بعد تخت جا به جا می شه
بعد زیر تخت....
بعد من می رم روی نردبون و پرده ها رو وصل می کنم
گیره های یکیشون اشتباه شده
اشتباهش تصحیح میشه
بعد پرده ی بعدی ...
این وسطا غذا هم آماده می شه
و البته آشپز دوتا شده چون یه بار من سر می زنم به غذا و یک بار مامان...
.
.
.
و من امروز رو مود کار کردن نبودم...
در ایام دهه ی فجر توی تلویزیون برنامه ای می گذاشت به نام خورشید در ثانیه های طلایی حدود ساعت 13:30 تا اخبار ساعت 14 اگر ندیدیدش توضیح مختصر اینکه مهمونای این برنامه همه خانم هایی بودن که همسرانشون به نوعی از مقامات بلند پایه مملکت بودن و خودشون بعضا شاغل یا خانه دار بودن(به گفته مجری برنامه) مثلا خانم آقای قالیباف یا خانم دکتر عارف یا دختر سردار طلایی یا خانم آقای رویانیان یا فاطمه هاشمی و خیلیای دیگه و بیشتر از زندگی خصوصی این افراد سوال می شد به بهونه ی اینکه به مردم فهمونده بشه به زور که زندگی های مسئولینشون با خودشون تفاوت چندانی نداره!! اما یه روز مهمون برنامه خانم فا*طمه * رج*بی بود!!!!! همسر آقای ال*ها*م که حتما معرف حضورتون هستن، سخن *گوی دو*لت نه*م، خیلی برام جالب بود که این خانم رو برای مصاحبه ی تلویزیونی انتخاب کردن!!!
نمی دونم چقدر با ایشون اشنایی دارید ، می تونید به سایت شخصیشون که البته فیلتر شده با فیلتر شکن مراجعه کنید ( که البته توصیه نمی کنم چون وقت شما بیشتر از این حرفا ارزشمند هست!!!!)
البته افراد بیشماری هستن اخیرا در تلویزیون که باهاشون مصاحبه می شه و دلایلش نا معلومه ولی این مورد رو از این بابت گفتم جالب که : چرا باید در مملکتی که اسمش رو گذاشتن جمهوری اسلامی و رادیو و تلویزیون اش هم به اصطلاح اسلامیه کسی رو که به شغل شریف فحاشی مشغوله بیارن و باهاش مصاحبه کنن، این خانم با کار کردن خانم ها در بیرون از منزل مخالف بود ولی با سایت خصوصی داشتن و نشستن توی خونه و به این و اون بد و بیراه گقتن نه!!!!!!
افاضاتش در مورد خاتمی و روحانی و قالیباف و ضرغامی و هاشمی و حتی برادرش همه توی سایتا هست!!
نمی دونم چطور به خودش اجازه داده این خانم که به گفته ی خودش فقط 7 ماه اهواز زندگی کرده در دوران جنگ و بقیه اش رو تهران خونه ی پدرش بوده( البته طوری تعریف می کرد که انگار 8 سال جنگ رو اونجا بوده!!!!!!) اینجوری در مورد قالیباف صحبت کنه!!!! (البته این رو از نظر حضور در جبهه گفتم)
جوری از حضور آقای ال*ها*م توی جبهه صحبت می کرد که انگار یک تنه جلوی دشمن مبارزه می کرده!!!! و مبالغه آمیزتر از اون از زندگی 7 ماه اشون توی اهواز !!! پس اون همه آدمی که خوزستانی بودن و بعدش هم همه ی زندگیشون رو توی جنگ از دست دادن و آواره شدن چی باید بگن!!!!
قصد من اینجا بیان افاضات این خانم نیست خودتون می تونید تمام اخبار مربوطه رو دنبال کنید هم مقالات خودش رو و هم بیانات و توصیه های مرحوم دوانی پدر این خانم رو و هم اظهارات برادرش رو همه و همه
ولی سوالی که واقعا بعد از دیدن برنامه برام پیش اومد این بود که چرا باید کسی رو که چپ و راست برادرش نامه ی عذرخواهی می نویسه به مورد تفقد قرار گرفتگان آورد توی تلویزیون و دروغ هاش رو پخش کرد؟
چرا باید ایشون به این صورت مورد توجه قرار بگیره ؟ مگه این به منزله ی نوعی تایید نیست؟؟؟!!
بعد هم در قسمتی از برنامه خونه ی شخصی این افراد رو نشون بده که از سادگی شون!!!!!! بگه!!! و توی خونشون باهاشون بزنه. مثلا در کنار دکور منزل این خانم که تزییناتش پوکه های فشنگ و مین بود، روی تک تک گل میزهاشون هم مین بود،باهاش در مورد عقایدش صحبت کنه!!! خوب مسلما خانمی که می گفت با کسی به جز خانم آقای احم*دی ن*ژاد رابطه نداره و توی یه همچین فضای جنگی زندگی می کنه انتظاری جز این نمیشه داشت...
یا مثلا بیان این موضوع با افتخار که من شماره موبایل آقای الهام رو ندارم و حتی شماره دفتر کارشون رو چه چیزی قرار ثابت بشه؟!!!!!!!!!!!
این حرف ها حقیقت داره؟!!!!
نهایتا اینکه چه اطلاعاتی قرار بود از ایشون به بیننده ها منتقل بشه خدا می دونه!!!!!!!
تنها نتایجی که می شه از اینجور برنامه ها گرفت اینه که
هرچه بیشتر مطمئن بشیم که آزادی بیان فقط برای امسال فا*طم*ه رج*بی هاست!!! (چون وقتی با آقای ال*ها*م در مورد بیانات همسرش حرف زدن گفته که این ناشی از وجود آزادی بیان در کشوره!!!!!!!!!!!)
دروغ هرچه گنده تر باور کردنش آسانتر!!!!
و ...
و نهایتا فقط باید گفت:
این نیز بگذرد...
کم کم پوشیدن یه کت پاییزه یا یه ژاکت، توی خنکای بعداز ظهر، کنار رودخونه حس خوبی به آدم می ده و می چسبه... سرعت راه رفتن ام کم میشه چون محو تماشای زیبایی یه دختر بچه ی شیرین خوش سر و زبون که داره برای باباش یه ماجرایی رو با تمام احساس و با کلمات کودکانه تعریف می کنه، شدم. پوست سفیدی که رگهای پیشونیش از زیرش پیداس، لب های کوچولوی قرمز و لپ های گل انداخته، " فت می تنه ته اونجا، اون طرف رودخونه، پیست استیته" بعد از چند دقیقه که خوب لذت بردم سرم رو می آرم بالا تا ذوق کردن باباش برای حرف زدنش رو هم ببینم که متوجه می شم بابای با ایمان خوش غیرتش به جای دختر شیرینش محو تماشای م ن ه !!!!!!!!![]()
![]()
![]()