زشت بايد ديد و انگاريد خوب/زهر بايد خورد و انگاريد قند!!ا
Nothing
امروز هوا خيلي خوب است، مطبوع است؛ نشسته ام و به خيال خودم كتاب مي خوانم. شايد بهتر باشد بگويم به كتاب نگاه مي كنم! يك آن كه به خودم مي آيم و حواسم را جمع مي كنم مي بينم اووووه دقايق زيادي ست كه اينجا نيستم! شده ام حكايت "من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است"!
در كوچه پس كوچه هاي ذهنم قدم مي زنم و به تنها چيزي كه فكر نمي كنم مطالب كتاب است! نسيم خنكي مي وزد و پرده را به ارامي تكان مي دهد و مرا با خود مي برد به انتهاي كوچه باغ هاي مه آلود...!
صداي بلند خنده اي را مي شنوم كه مدت ها بود نشنيده بودم و به غايت دلم برايش تنگ شده بود! بي اختيار لبخندي مي زنم و خوشحال مي شوم و باز مثل سنگي كه به آب آرام ولي عميق و رازآلود درياچه اي انداخته باشي تا خاطرش را مشوش كني و به تماشاي امواجش نشسته باشي، صداي تالاپ افتادنم و غرق شدن در افكارم را مي شنوم!
نكند غرق شوم!! ولي من كه شنايم خوب بود! اندكي دست و پا ميزنم و قدري آب مي خورم در حالي كه مي خواهم بخوانم " آي آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد، يك نفر در آب دارد مي سپارد جان" ولي در ساحل كسي نيست، هيچ كس يا اگر از دور سايه اي ببينم، شبه آدم، حتم دارم كه شنا كردن نمي داند!!
باز صداي خنده رشته ي افكارم را پاره مي كند و چه بهتر و باز من لبخند مي زنم و خوشحال مي شوم از خوشحاليش، از خنده اش...، كاش هميشه صدايش را بشنوم
تالاپ
حتي اگر شنا بلد باشي، شايد نتواني در اين درياچه شناگر خوبي باشي! اگر درياچه متلاطم شد چه؟! اگر ترس ورت داشت كه تا كنون در جايي به اين عمق شنا نكرده اي چه؟! اگر سايه شبه آدم، آدم نبود و يا شنا نميدانست كه حتم دارم نميداند چه؟! اگر پايت گرفت؟!! اگر...؟ و هزاران اگر ديگر!
صداي بلند خنده
لبخند
.
.
تالاپ
قولوپ
.
صداي بلند خنده دوست داشتني
.
.
تالاپ
.
.
آشپزخونه!!!
امروز صبح بعد از خوردن صبحانه فنجون چاي رو دستم گرفتم و نشستم جلوي تلويزيون، كانال يك يه برنامه اي بود كه تا حالا نديده بودمش يه مجري خانوم داشت و يكي از مجري هاش هم آقاي ميلاني بود.
مهمون برنامه شون تهمينه ميلاني بود و داشت راجع به جداسازي دخترا و پسرا يا خانوما و آقايون صحبت ميكرد!! مخالف بود، صد در صد، و مجري صد در صد موافق و اصرار مجري براي تحميل حرف هاش خيلي برام جالب بود، اصلا نمي ذاشت تهمينه ميلاني حرفش رو بزنه(البته اين كه قانون مجري گري در ايران هست و در صدا و سيما) وقتي كه مجري شروع كرد در مزاياي پاركهاي بانوان صحبت كردن كه چقدر خانوم ها توي اين پاركها راحت هستن و ميتونن راحت ورزش كنن و هزار و يك دليل ديگه، تهمينه ميلاني هم مخالفت خودش رو اعلام كرد كه اين جداسازي ها هيچ مشكلي از ما رو حل نميكنه به خاطر اينكه فقط مثل يه مسكن عمل ميكنه و بعد وقتي كه مجري گفت شايد لازم باشه اول يه مسكن به جامعه تزريق بشه من به عمق بــــــــــــــــــي سوادي مجري پي بردم، جايي كه ما نياز به فرهنگ سازي و كار ريشه اي داريم مسكن چه نقشي مي تونه ايفا كنه؟؟؟ جز اينكه به قول يكي از اساتيد محترممون علائم بيماري رو از بين ببره در حالي كه ما بايد با ديدن علائم پي به بيماري ببريم و به دنبال علت باشيم...
اين صحنه توي ذهنم تداعي شد كه ديروز كه داشتم كنار رودخونه پياده روي مي كردم يه پليس رو ديدم كه داره با يه جوون صحبت مي كنه جووني كه براي يه دختر خانوم جوون مزاحمت ايجاد كرده بود و دختر داشت بهش مي گفت مگه تو خودت خواهر و مادر نداري!!!!
تهمينه ميلاني ادامه داد كه چرا خانوما نبايد بتونن مثلا توي يه پارك عمومي ورزش صبگاهي انجام بدن؟و...و...و... و در همين لحظه بود مجري واقعا با وقاحت تمام پا برهنه پريد وسط حرفاي مهمون برنامش كه خوب برگرديم سر موضوع اصلي برنامه كه قرار بود راجع بهش حرف بزنيم همون بحث آشپزخونه!!!!!!!!!!! كه يه آشپزخونه ي خوب چه ويژگي هايي مي تونه داشته باشه كه يه خانوم كه ساعات زيادي رو نسبت به بقيه اعضاي خونواده توش به سر مي بره دچار خستگي ناشي از محيط بد هم نشه علاوه بر خستگي زحمتاي ديگه اي كه مي كشه!!!!!!!!
من نمي دونم چه لزومي داشت كه تهمينه ميلاني بياد راجع به آشپزخونه حرف بزنه؟؟!!! البته درسته كه معماري خونده و آشپزخونه ي خونه اش رو خودش و شوهرش طراحي كردن و سينك ظرفشويي اش رو به يه باغه و باالطبع ذوق مي كنه وقتي جلوش وايساده و ... و ... و.... ولي چند درصد از خانوما اين شانس رو دارن كه اين كار رو بكنن؟؟؟ و آيا مشكل ما الان اينه؟!!! وقتي هم كه يه نفر پيدا مي شه كه لااقل بيان كنه اين مشكلات رو (كه فهميدن صورت مسئله خودش نيمي از راه حله) مجري بي سواد برنامه مي پره توي حرفش كه نه بابا خانوم ميلانب ابنجوريا هم نيست ديكه ، سر صبحي مردم رو نترسونيد!!!!!!! و اين يعني مردم رو خر فرض كردن(دور از جون همه ي شماها) و البته بيشتر از اون يعني آزادي بيان!!!
سوالي كه هميشه براي من مطرح بوده اينه كه واقعا اين برنامه ها يه يه مهمون ميارن توش و هميشه وقتشون كمه و مطلب شهيد ميشه چه به واسطه ي وجود يه مجري حراف و يا به واسطه ي عجله داشتن در پخش آگهي بازرگاني، چيه؟!!!!
و يك جوابي كه خودم براي قانع كردن خودم براي خودم تراشيدم اينه كه : چون دكـّان صدا و سيما باز بماند!!! حالا اين وسط هر بلايي سر هر كسي قراره بياد هيــــــــــــــچ اهميتي نداره.
(نمي خواستم راجع به صدا و سيما يا معضلات اجتماعي بنويسم چون خيلي بيشتر از اين حرفا مي شه راجع بهش حرف زد ولي اين شايد بتونه يه تلنگر باشه!!)
عزيز من!
خوشبختي، نامه يي نيست كه يكروز، نامه رساني، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهاي منتظر تو بسپارد.
خوشبختي، ساختن عروسك كوچكي ست از يك تكه خمير نرم شكل پذير... به همين سادگي، به خدا به همين سادگي؛اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه چيز ديگر...
خوشبختي را در چنان هاله اي از رمز و راز، لوازم و شرايط، اصول و قوانين پيچيده ادراك ناپذير فرونبريم كه خود نيز درمانده در شناختنش شويم...
خوشبختي همين عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سراي تو پيچيده است.
نامه ي بيست و يكم نادر ابراهيمي از كتاب چهل نامه كوتاه به همسرم
Always remember the distinction between aloneness & loneliness.
Aloneness is a peak of experience. Loneliness is a valley.
Aloneness has light in it, a flame. Loneliness is dark & damp.
Loneliness is when you desire others; aloneness is when you enjoy yourself.
Osho