I'm Here for sharing my photos and ideas with you.
طناب پيچ
نشسته ام
در آستانه در
تا خورشيد
بخوابد
مينا.م
دیو سفید، مبهوت، روی آخرین سنگ سیاه غار نشسته بود. چشم برنمی داشت ازدختر شب که با موهای پریشان و پیراهنی دریده بر کف سرد غار، بی هیچ صدایی به خود می پیچید. تنها صدای غار، صدای سکوت بود. دیوهرگز دختر شب را اینگونه بی تاب ندیده بود و حیران که چه آمده بر سرش که چنین بی قراریش دل سنگ دیو را هم آب می کند. دختر شب اما مار گزیده ای را می مانست که از درد توان از دست داده و طوفان گونه می خروشید و می آشوبید و اما دم نمی زد
دیو با خود اندیشید که دختر از دست رفته است و با دستانش اولین قطره های اشک زندگیش را لمس کرد
او گریه می کرد به حال دختر شب
مینا.م
خاک باران خورده
آسمان دلگیر
و من
ایستاده
درحیاط خیس
با آرزوهایم
سی و دو ساله ام
مینا.م
خانم صوفيا تازه عزادار شده بود . خواهر و برادر در تصادفي از دست رفته بودند و پدرو مادر بعد اين اتفاق ديگه عقلي در بساط نداشتند و عملا صوفیا رو فراموش کرده بودن
من تازه ديده بودمش و وقتي اين همه غم رو تو نگاهش ديدم بهش پيشنهاد دادم كه با هم بريم سفر و با كمال تعجب خيلي راحت قبول كرد كه بياد
تصميم گرفتيم كه با هم بريم شمال و نزاريم هيچ كسي خلوتمون رو بهم بريزه تا شايد حال هر دومون خوبتر شه. سفر خوبي رو شروع كرديم وفقط كمي فهميدن اينكه خانم صوفيا به چه غذاهايي علاقه داره سخت بود وچون من آشپزی می کردم می دونین که این کمی کاررو سخت می کنه
روز دوم اين مشكل هم حل شد و هر دومون از مه روي كوههاي آبي رنگ لذت مي برديم و با هم ساعت ها به اونا نگاه مي كرديم و حال خانم صوفيا كه ديگه صوفي صداش مي كردم خيلي بهتر شد و گاهي مي خنديد و من هم خوشحال بودم كه در سفر تنها نيستم و هم صحبتي دارم
روز سوم كه از خواب بيدار شدم صوفي جواب صبح به خيرم رو نداد و هر چي گوش كردم هيچ جوابي نبود
رفتم بالاي سرش و نگاهش كردم
خانم صوفي مرده بود
به همين سادگي
اولين دوست بچه گنجيشك من مرده بود و قبل از اينكه پرواز رو يادش بدم خودش پر زده بود وقاتي مه كوه هاي آبي رفته بود
صوفی اولین دوست گنجيشك من بود
مینا.م