Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

jahangard

Top Page  |  Blog  |  Friends

Add

jahangard is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Thu Oct 09, 2008 Member since September 2006

تو را دوست دارم ، بی هیچ بهانه ای ، شاید عشق همین باشد ، بی بهانه دوست داشتن Reply

1 - 5 of 92 First | < Prev | Next > | Last

mohammad j's Blog Full Post View | List View

يعقوب وار انتظارت را مي كشم

چند عكس از جواهر دشت در سياهكلرود گيلان
چند عكس از جواهر دشت در سياهكلرود گيلان magnify
سلام دوستان خوبم
در تعطيلات اخير كه به خميني هاليدي هم شهرت پيدا كرده ، قرار بود من به همراه تعدادي از دوستانم به جواهردشت كه حد مرزي دو استان گيلان و مازندران هست برويم . اين منطقه يك منطقه كوهستاني از البرز مركزي است كه حدود سه هزار و پانصد متر از سطح دريا ارتفاع دارد . متاسفانه به دليل ترافيك سنگين جاده رشت نشد كه همراه آن گروه از دوستانم به اين سفر بروم . اما از طرفي خودم را بسيار خوش شانس ميدانم كه به دليل مه آلود بودن منطقه توانستم مناظري را ببينم كه در تمام عمرم هرگز مثل آنها را نديده بودم . خورشيد ، درختان ، دره هاي عميق ، ابرهاي زير پا ، سكوت بي نظيز همگي در اين سفر جور ديگري بودند ، واقعا جور ديگر . جاي دوستانم كه نيامدند خالي بود، يه دنيا !! حالا با قرار دادن تعدادي از عكسها ، خواستم شما را هم در لذتي كه بردم شريك كنم . دوست شما م.ج
Tuesday June 24, 2008 - 11:50am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
Entry for June 24, 2008
Entry for June 24, 2008 magnify
Tuesday June 24, 2008 - 11:47am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
تقديم به آخرين نفر
تقديم به آخرين نفر magnify
فروانه

موقعی که از ترمینال غرب ، نا امید بیرون زد ، میدان آزادی سرگردان ، دو پایش را در دو طرف محمد گذاشت و از آن بالا با تعجب او را نگاه کرد . بین آن همه مسافر و جمعیت ، سرگردانی محمد برایش تازگی داشت . خورشید میدان آزادی ، خواب آلود به رخت خواب سیمانی اش می رفت . همه عجله داشتند که زودتر خود را به جایی ، خانه ای ، پولی و یا کسی برسانند . تنها محمد بود که هیچ عجله ای نداشت . چند بار نگاهش با نگاه میدان آزادی ، گره خورد . عاقبت یک تاکسی دربست گرفت و آرنجش را میهمان لبه ی پنجره ی تا ته پایین کشیده شده ی تاکسی کرد . راننده تاکسی با خودش حرف می زد . در حقیقت با محمد بود ، ولی چون او گوش نمی داد ، انگار که داشت با خودش حرف می زند . می گفت : " کرایه اش تا ترمینال جنوب ، میشه هفت تومن !! مسئله ای که نیست ؟!! جنگ اول به از صلح آخره ! آدم اول هر چیزی طی کنه ، خیالش راحت تره !! " . وقتی محمد گریه می کرد ، راننده تاکسی فکر کرد که حتما او عاشق شده ، اما موقعی که پیاده اش کرد و محمد ده هزارتومان به او داد ، با خود گفت که او " دیوانه اس!! " . چند صد متر جلوتر ، باز نظرش عوض شد و گفت : " حتما یه دزد بوده !! " .
محمد ، ششمین طوافش ، دور محوطه ی دایره ای شکل ترمینال جنوب را که زد ، باز نا امید شد و روی یک نیمکت نشست . به یاد نامه ای افتاد که برای شریکش فرهاد نوشته بود . نامه را گذاشته بود جلوی فرهاد و درست در لحظه ای که قرار بود ، یک قرارداد را امضا کنند ، از شرکت زده بود بیرون .
" من خسته ام فرهاد !! خسته . خیلی زیاد . و از همه چیز . و از همه کس . از خودم . از تو . از کارمون . از پول در آوردنمون . از زندگی . از نقشه هامون . از نقشهامون . از زنم . از بچه ام . از مادرم . از پدرم . از همه کس . همه چیز . فرهاد دیگه حتی حوصله ی غر زدنم هم ندارم . فقط یه متر جا می خوام ، با یه بالش ، که بتونم راحت بخوابم . آروم و بی دردسر . می فهمی که فرهاد ! اما تو نمی ذاری که من بخوابم ! فرانک نمی ذاره که من بخوابم ! حتی عسل هم نمی ذاره که من بخوابم ! از همه مهمتر ، خودم . خودم هم نمی ذارم که خودم بخوابم ! بدبختی از این بزرگتر فرهاد !! فرهاد خسته شدم . دیگه نمی خوام هر روز، تو رو ببینم ! نمی خوام با تو کار کنم ! نمی خوام با فرانک زندگی کنم ! نمی خوام پسر مامانم باشم ! نمی خوام بابای عسل باشم ! نمی خوام محمد باشم ! نمی خوام ! از حساب کتاب ، بدم اومده . از اعداد متنفرم . از جمع کردن . مخصوصا از ضرب کردن که خیلی بیشتر . خنده ات نگیره فرهاد ، اما دلم برای خدا تنگ شده . یه زحمتی بکش فرهاد ! بارت رو از روی دوش من بردار ! و باری هم که از من روی دوش تو هست ، هرجا که عشقت کشید ، ولش کن و برو !! خداحافظ ، رفیق نیمه راه بیست سال پیش تو !! " .
از روی نیمکت محوطه ی شلوغ ترمینال بلند شد و راه افتاد . دور هفتم ، شروع شده بود . بوشهر ، از دهان بلیط فروش یک شرکت تعاونی ، پر زد و رفت روی گوش محمد نشست . بعد نوبت دزفول رسید و بعد همین طور اهواز ، اصفهان ، شیراز و بندر عباس . اما هیچ کدام در دلش لانه نکردند . عاقبت نگاهش افتاد به زمین زیر پایش . دید تکه کاغذ پاره ای ، زیر پایش افتاده و همین طور پر پر می زند . یک بروشور از شهر بیرجند بود . از جاذبه هایش . هر چقدر ، بروشور را زیر و رو کرد ، دید به نظرش هیچ جاذبه ای در این شهر نیست . بلیط بیرجند را که خرید ، مسئول فروش گفت که تا یک ساعت دیگر اتوبوس حرکت می کند . رفت و دوباره ، یک گوشه ای توی شلوغی ترمینال ، برای خودش پیدا کرد . نفسش بالا نمی آمد . حتی توی نفسهای عمیق هم ، هوای چندانی برای رساندن به ششهایش نبود . بغض در تمام گلویش ، ریشه دوانده بود . توی این بغض ، سهم عسل دختر کوچک و دردانه اش ، از همه بیشتر بود . یاد حرف عسل افتاد که وسط داد و بیداد دیروزش ، بهش گفته بود ، " بابا! تو چرا انقد دیوونه ای ؟! " . خنده اش گرفت . درست وسط گریه اش . مدتی می شد که دیگر همه متفق القول شده بودند که محمد " دیوونه اس !!" به خصوص با شنیدن آخرین نظر روانشناسی که محمد رو پیش او فرستاده بودند . البته دکتر دقیقا نگفت که محمد " دیوو نه اس!" . گفته بود : " شما در معرض گروه بیماریهای اسکیزوفرنی هستید ! " . فرهاد ، چند روز پیشتر خواسته بود که کمی به محمد دلداری بدهد ، این بود که رفته بود و برایش دو تا پوستر خریده بود . روی پوستر ها ، عکس سیاه و سفید نیچه بود با دو جمله : " تنها تفاوت ما با دیوانگان در آنست که آنها در اقلیت اند " . و روی دومین پوستر هم ، نوشته بود : " زندگی را نمی توان تحمل کرد ، مگر آنکه دیوانگی چاشنی آن باشد " . محمد پوستر ها را از فرهاد گرفته بود و او را بوسیده بود . این اواخر ، محمد خودش هم ، کم کم باورش شده بود که دیوانه است . بی آنکه از این کلمه بدش بیاید ، داشت به آن عادت می کرد و حتی گاهی از آن خوشش هم می آمد . صبح ، قبل از آنکه تصمیم بگیرد که برود ، خواسته بود که با چند نفر صلاح و مشورت کند اما هر چه فکر کرده بود ، کسی به ذهنش نرسیده بود که بدرد این کار بخورد . تصمیم گرفت شانسی به چند نفر زنگ بزند و از آنها بپرسد . روی جدول پیاده رو ، کنار یک جوی آب کثیف نشسته بود و تصادفی شروع به گرفتن شماره کرده بود .
- الو !! بله !
- من می خوام برم !!
- ببخشید بجا نمیارم ! با کی کار داشتید ؟!
- با شما هستم ، گفتم که می خوام از این شهر برم !
- معذرت می خوام . اشتباه گرفتید آقا !!
تلفنش مرد . اما باز محمد ، شماره ی دیگری گرفت . صدایی از پشت گوشی تلفن گفت : " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد " . تلفن دوباره مرد و زنده شد .
- الو ؟! گوشی ، گوشی ... شرمنده ! جونم بگو !! پلیس بود ! چی می خواستی عزیز جون ؟!
- من می خوام برم !
- به سلامتی ! کجا ایشااله؟!
- نمی دونم . هرجایی غیر از اینجا !
- دنبال مکان می گردی ؟ هان ؟!!
- آره . یه جای دنج و بی سر و صدا !!
- دارم برات . یه آسه شو ! چند شب می خوای ؟ ... راستی شماره من رو کی بِت داده ؟!
- هیچی ، همین جوری شماره ات رو گرفتم ! ... شانسی !!
- بگو دیگه جون داداش ! ... سیا بهت داده نه ؟!!
- نه ! ... شانسی گرفتم . گفتم که .
- آره اَروا عمه ات !! ... برو رد کارت داداش ! خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه ! هروَخ یادت اومد کی شمارمو بِت داده ، اونوَخ زنگ بزن ، افتاد؟!!
گوشی این بار که مرد ، موقع زنده شدن ، صدای لَوَندی پشت خط منتظر بود .
- الو ! جانم !!
- سلام خانوم !
- سلام . جانم بفرمایید ؟!
- ببخشید خانوم ، من قصد مزاحمت ندارم ! اما می خواستم بگم ، من دارم از این شهر می رم ! به نظر شما ... الو ؟!! الو؟!!
تلفن بعد از آن ، دهها بار دیگر ، مرد و زنده شد . آنقدر که دیگر از نفس افتاد .
- الو !
- سلام !!
- سلام !
- وقت شما آزاده ؟! ...حتی چند ثانیه هم کافیه !
- بله کاملا ... وقت من آزاده ، آزاده !
- می خواستم بگم من دارم از این شهر می رم !
- کجا ؟ ... کجا میخوای بری ؟!
- نمی دونم !
- نمی دونی !! ... خوب حالا واسه چی می خوای بری؟!
- اونم نمی دونم !
- بالاخره باید به خاطر یه چیزی بری ، این جور که نمیشه !
- خُب ... خسته شدم !
- از چی ؟
- نمی دونم ! ... چیز خاصی نیست .
- پس وضعت خیلی خرابه !
- چرا ؟!
- چون وقتی چیز خاصی نباشه ، یعنی همه چیزه ! می فهمی که ؟!
- هی ! ... یه کم !!
- حالا دنبال چی می گردی ؟
- هیچی ! دنبال هیچی نمی گردم .
- هیچیه هیچی ؟!!
- ... نمی دونم ! اما توی اون نامه ای که برای فرهاد نوشته بودم ، شریکمه ، بهش گفته بودم که دلم می خواد بخوابم . و یه کم هم شاید ... دلم برای خدا تنگ شده باشه ! ... نمی دونم ! می گم شایدا !!
- خواب رو میشه یه کاریش کرد ، اما وقتی پای خدا میاد وسط ، موضوع یه کم پیچیده میشه ! خوب فکرات رو بکن ، ببین موضوع همینه ؟!
- گفتم که نمی دونم ، همین جوری گفتم ! ... راستی اسم تو چیه ؟!
- آخر زمون که میگن همینه ها ، تو زنگ زدی ... اول تو باید بگی اسمت چیه مرد حسابی ؟!
- اسم من محمد !
- شوخی کردم ! خودم می دونستم اسمت محمد !
- از کجا می دونستی ؟!! ... پس حتما فامیلیم رو هم بلدی ؟ آره ؟!
- بله که بلدم ! پروانه است !! ... اما اسم و فامیلت چه اهمیتی داره ! ... تو فکر کن خارج از این جور چیزها کی هستی ؟!
- خارج از اینها !! ... من نمی تونم خارج از اینها به خودم فکر کنم . من خارج از اینها ، چیز دیگه ای نیستم !
- مطمئنی ؟!!
- آره ! نیستم !! مطمئنم ! ... نمی دونم ! ... باید باشم ؟!! ... شایدم باشم ، باید فکر کنم ! ... نمی دونم اما تو هنوزم نگفتی اسمت چیه ؟!
- من ، همون کسی هستم که تو به عنوان آخرین نفر ، به اون زنگ زدی ! من برای تو آخرین نفرم . آخرین شانس ! آخرین امید !!
موقعی که محمد روی جدول ، کنار جوی لجن حرف می زد ، پسر بچه ای دست مادرش را به زور کشید و از مغازه ی لوستر فروشی بیرون آورد . دست مادرش را آنقدر کشید ، تا جلوی محمد رسیدند . پسر بچه داد زد : " مامان !! مامان !! این آقاهه دیوونه اس ، همش داره بلَن ،بلَن با خودش حرف می زنه !! " . محمد از جایش پرید و پسر بچه و مادری را دید که به مغازه ی لوستر فروشی می رفتند تا برای خانه شان کمی نور بخرند . از روی جدول بلند شد ، بی خیال و بی حال راه افتاد . هر چند قدم یکبار ، جلوی ویترین مغازه ای می ایستاد و به آن خیره می شد . تلو ، تلو می خورد و از کنار آدمها رد می شد و وقتی می ایستاد ، این آدمها بودند که از کنار او رد می شدند . تنه اش به زنی خورد . بوی عطر زن ، دستش را دور گلوی محمد حلقه کرد و آنرا فشرد . چند متر جلوتر ، نگاهش به گدایی افتاد که با لباسی مندرس و تنی نحیف، روی زمین نشسته بود و گدایی می کرد . بوی ترس ، از همه ی وجود محمد به مشام می رسید . به گدا که نزدیکتر شد ، ناگهان از زیر لباسِ پاره ی گدا ، ترسی شبح مانند ، اما بسیار بزرگتر از ترس محمد ، بیرون آمد و دو پای او را محکم گرفت . بوی عطر زن ، همچنان گلویش را می فشرد . ناگهان به یاد دردانه ی کوچکش افتاد . یاد عسل حلقه ای شد محکم ، بر دور دستانش . تنه ی مردی چهار شانه و بلند قد به محمد خورد . محمد افتاد روی زمین کنار پیاده رو . سرفه کنان خودش را به کنار ویترین مغازه ی دم دستش رساند . مدتی طول کشید تا نفسش دوباره بالا آمد . سرش را که بلند کرد ، یک مغازه ی شکلات فروشی را دید . نور چراغها ، در مسیر بازگشتشان از روی زرورق شکلاتها ، جلایی دیگر داشتند . محمد ، دوباره بلند شد و راه افتاد . به سر یک کوچه ی فرعی که رسید ، باد بی خبر ، دستش را گرفت و به داخل کوچه کشاند . محمد مقاومتی نکرد و مثل یک پر ، نرم نرمک چرخید و وارد کوچه شد . رفت کنار دیوار یک خانه و زیر درخت پیر چنار نشست . باد کمک کرد که چنار پیر ، کمی خودش را جابه جا کند ، تا سایه اش روی سر محمد بیافتد . نور از لابه لای برگهای سبز و بزرگ چنار ، به صورت محمد پاشیده می شد ، درست مثل سطل آبی که در دست یک پسر بچه ای باشد که تند بدود . پیر مردی جلوتر ، داشت ماشین بنز گوجه ای رنگی که همسن و سال خودش بود را می شست . محمد آرام با خودش گفت : " با من حرف می زنی ؟! ... اگه واقعا هستی ؟ ... همون جور که با ابراهیم حرف زدی ! ... آره ؟! حرف می زنی ؟!! " . پیر مرد برف پاکن های ماشین را بالا زده بود و شیشه ماشین اش را با پارچه ی نم داری پاک می کرد . محمد این بار تقریبا داد زد : " دِ لعنتی !! پس چرا با من حرف نمی زنی ؟! لامصب تو مگه اسمت خدا نیست !! ... پس کدوم گوری هستی ؟ هان !! اصلا کی گفته که تو خدایی ! ... تو خر من هم نیستی ! تو اصلا نیستی ! تو مردی !! مردی !! مدتهاست که مردی ! ... از همون وقتی که محمد رو تو گور کردی ، تو خودت هم با هاش مردی !! می فهمی ! آره !! " . پیر مرد شستن ماشین قرمزاش را نیمه کاره رها کرد و به داخل خانه اش رفت . برف پاک کنها را هم فراموش کرد که به جای اولشان برگرداند .
محمد ، اشک هایش که خشکید ، سرش را زیر انداخت و با یک بچه سنگ ، همبازی شد . همینکه صدای رعد آسای آژیر پلیس توی کوچه ی بن بست پیچید ، بچه سنگ ترسید و رفت توی باغچه ، پای درخت ، پیش مادرش . وقتی بازدید بدنی پلیس تمام شد ، توی جیبهای محمد ، یک موبایل بود ، با چهل هزارتمان پول . نه کیفی و نه کارت شناسایی . نتیجه بازپرسی های فنی و سرپایی پلیس هم آن بود که محمد " دیوونه اس !! " موبایل را از او گرفتند تا به صاحبش برگردانند . ونیمی از پول را به اصرار محمد ، باز به خودش پس دادند و رهایش کردند که برود . شاید وقتی محمد گریه می کرد و به آنها می گفت که دنبال خدا می گردد ، کمی آنها ترسیدند که نکند واقعا خدا وجود داشته باشد . و به همین خاطر نیمی از پول را به او برگرداندند و رهایش کردند ، تا به قول سروان ، " نه سیخ بسوزه و نه کباب !! " .
نعره ای گوش خراش ، محمد را به ترمینال گرد و شلوغ جنوب برگرداند . " مسافرای طبس ، بیرجند سوار شن . مسافرای طبس بیرجند سوار شن . طبس ، بیرجند . جا نمونی آقا ! طبس ، بیرجند ! " .
اتوبوس که حرکت کرد ، محمد از سنگینی وزن مسافرها و اتوبوس و شهر دود زده ، خم شد و در صندلی اش فرو رفت . بغض محمد ، دوباره تشنه اش شده بود . چشمهایش به موقع سیرابش کردند ، تا بالاخره در غروبگاه تهران ، بغض گلویش به گُل نشست . بوی گلهای بغض محمد ، اتوبوس را از خود انباشت . همه سرمست از بوی گل بغضی که تا به حال نمونه اش را نشنیده بودند ، به خواب فرو رفتند . خوابی سنگین و عمیق . حتی راننده و محمد هم خوابیدند . صدای بوق یک تریلی ، راننده را از خواب پراند و یادش آورد که باید برای شام و نماز در رستورانی بین راه ، توقف کنند . مسافران یکی یکی از خواب بیدار شدند . محمد آخرین نفری بود که از خواب بیدار شد . هنوز زمین پایش را نبوسیده بود که نسیم بر زمین پیشی گرفت و موهای محمد را غرق در بوسه کرد . خنده ، سر زده مثل نیلوفر ، بر ساق پاهای محمد پیچید و بر لبانش نشست . خنده ای ارغوانی . باد ، محمد را با خود تا لب یک حوض آبی رنگ برد . مشت آبی که محمد از حوض به صورتش زد ، شوره زار صورت اش را پاک کرد و ته مانده ی مستی خواب را از سرش پراند . محمد لب حوض نشست و به لامپهای رنگارنگ و نورانی اطراف رستوران که از روی سر و شانه ی درختان ، عبورشان داده بودند ، نگاه کرد . آرام و زیر لب گفت : " من اومده ام . اما ... تو کجایی ؟! " . پیر مردی که کنار حوض وضو می گرفت ، سنگ گرد و صافی و روشنی ، روی لبه ی حوض کنار دست محمد گذاشت . وضویش را که گرفت ، فراموش کرد سنگ اش را بردارد . محمد به سنگ روشن نگاهی انداخت . گفت : " اگه می خوای که نماز بخونم ، با ایما و اشاره حرف نزن . رک و پوست کنده بهم بگو ... اگه واقعا هستی !! " . در همین حال ، پیر مرد برگشت و سنگ را از روی لبه ی حوض برداشت و رفت . محمد دوید و از پیر مرد خواست که سنگش را به او بدهد . پیرمرد خندید . سنگ را به او داد و گفت که " قابل شما رو نداره ! بفرما !! " . به نمازخانه که رفت ، نفسش بالا نیامد . چشمش از سرعت و عجله ی نمازگزاران سیاهی رفت . بوق اتوبوسها ، سوت پایان بازیشان با خدا بود . برگشت کنار حوض و نمازش را همانجا خواند . صدای فواره ی حوض ، نرم و لطیف بود .
وقت شام ، بوی مرغ روی برنجش حالش را منقلب کرد . مرغ را کنار گذاشت . اما باز نتوانست شامش را بخورد . خونابه ی مرغ ، روی تمام برنج پاک و سفیدش را پر کرده بود . اینبار ، تنها برنج ساده با ماست سفارش داد . گارسون هنگامیکه بشقاب برنج را جلوی محمد گذاشت ، گفت " میشه پنج هزار تومن !! " محمد ، ته مانده ی پولش را به او داد . او رفت و برنج خون آلود و مرغ را هم با خودش برد و در آشپزخانه آنرا برای دیگری آماده کرد .
نسیم ، محمد را تا دم در اتوبوس بدرقه کرد . خواب ، بعد از محمد ، آرام و بی سر و صدا ، سوار اتوبوس شد و در صندلی خالی کنار دست اش ، نشست . قبل از آنکه خواب ، بخواهد سر صحبت را با محمد باز کند ، قطره ای اشک از چشمان محمد ، بر گونه اش سر خورد . محمد ، پیشانی تب دارش را به شیشه ی خنک پنجره تکیه داده بود که خواب گرم گفتگو با او شد .
خواب که از کنار دست محمد بلند شد ، سحر جای خالی اورا گرفت . چشمان محمد ، آرام و کم رمق ، رو به افقی که داشت از سیاهی فاصله می گرفت و تنه به رنگ آبی سیر می زد ، باز شد . وقتی اتوبوس برای نماز صبح ایستاد ، همه بجز محمد خواب بودند . محمد اولین نفری بود که از اتوبوس پیاده شد . طبس بلند و رسا به محمد خیر مقدم گفت . نسیم که از زور سرما ، پتویی دور خودش پیچیده بود ، به اتوبوس رسید . از دیشب پا به پای اتوبوس و پشت سرش ، در جاده روان شده بود . یک نفس!! نسیم و سحر ، هر دو زیر بازوان محمد را تا دم در نماز خانه ی این بار خلوت گرفتند و هر سه با هم به نماز ایستادند . بعد از نماز ، چند تا از دقیقه ها ، داوطلب شدند که خود را به قربانگاه ، فلق بسپارند تا بلکه او را راضی کنند که کمی جاده و کویر را روشنتر کند . اتوبوس باز در دل کویر ، راه افتاد و هنوز تنها بود . تنهای ، تنها . محمد از شیششه ی پنجره به انتهای محو و نا پیدای بیابان نگاه می کرد . آخرین گفتگوی تلفنی اش را به یاد آورد . پسر بچه داد زده بود که او دیوانه است و دارد با خودش حرف می زند !
سیاهی چند گله ی شتر وحشی در دوردست ، پیدا بود . هوا که کمی روشن تر شد ، محمد جسد شتری را دید که کنار جاده ، روی خار و خاشاک ، افتاده بود . جسد شتر با سرعت نود کیلومتر در ساعت به عقب رفت . محمد برگشت که نگاهش کند . اما او به سرعت دور شده بود . وقتی نگاهش از جسد شتر جا ماند ، برگشت و به روبرو نگاه کرد . مدتی بود که سحر از کنار دستش بلند شده بود و جایش را به پیر مردی سالخورده داده بود . پیر مرد با محمد سلام و علیک کرد . کمی خودش را در صندلی اش جا به جا کرد و بعد به آرامی پلکهای چین خورده اش را روی هم گذاشت و به خواب فرو رفت . هنوز چند لحظه ای از خواب پیرمرد نگذشته بود که با شتاب و دستپاچه گی از خواب پرید و ایستاد . به سرعت یک جوان بیست ساله از جایش جهیده بود .گفت: " خوام بورده بود بواجان ، ببخشیندا !! نفهمیُم که مُخای پیادَ شی ، تو رو خدا حلالِم کِن پسرجا !! بفرما !! بفرما!! " . محمد مبهوت پیرمرد بود که چه می گوید . روی صحبتش با اوست و یا خواب دیده !! محمد گفت که نمی خواهد پیاده شود . پیر مرد آهی کشید و گفت : " پس حکما خو دیدُم ! پیریه و هزار و یی درد بی درمون بواجان !" . پیرمرد می خواست دوباره بنشیند که محمد فریاد زد : " آقای راننده ، نگه دار! پیاده می شم !! " . پیر مرد که هنوز ننشسته بود ، از جلوی محمد کنار رفت و گفت : " الله اکبر!! " راننده بی توجه به محمد به راهش ادامه داد . محمد جلو رفت و کنار دست راننده ، روی صندلی کمک راننده که در عقب ماشین خوابیده بود ، نشست .
- بی زحمت ، این بغلها نگه دار. باید پیاده شم !
- اینجا !! ... وسط بیابون !
- بله همین جا !
- شوخی میکنی ؟!
- نه ! می خوام پیاده شم !
- نکنه دنبال گنجی ؟!
- ... آره !! ... دنبال گنجم !
- این طرفها ، خیلیا میان پی گنج . خودمم چند بار رفتم ! ... یه چیزاییم جستما ! ... وسایلت کجاست ؟!
- بی زحمت نگه دار باید پیاده شم !
- خووووب تو داری ها !! سوار می شدی هواتُ داشتم . وسیله ، پسیله نداشتی ! ... دیجیتالیه نه ؟!!
- آره دیجیتالیه ! حالا لطفا نگه دار !
- باشه ، بفرما ! ... شماره ی منه . بگیرش . اگه چیزی پیدا کردی خودم برات آبش میکنم ! سه سوته !!
- باشه! ... حتما !!
محمد که پایش را روی سینه ی کویر گذاشت ، کویر شماره تلفن را از دستش قاپید و داد به دست نسیم که با خودش ببرد . اتوبوس کوچک و کوچکتر می شد . و کویر صدها برابر او ، بزرگ و بزرگتر می شد . محمد کنار جاده تنها ایستاده بود . هیچ خبری از هیچ کس و ناکسی نبود . محمد بود و محمد . از نسیم هم دیگر خبری نبود . انگار حتی کویر هم رفته بود . خورشیدِ بدقلق ، هنوز کم فروشی می کرد .
اتوبوس که کاملا دور شد و رفت ، ترس از درون محمد جوشید و مثل خزه ، تمام بدنش را پوشاند . دستش را بر دهان و بینی محمد گذاشته بود و سخت و محکم ، آنرا فشرد . هر قدر فشار دستش بیشتر می شد ، صدای قهقه اش هم بلند و بلند تر می شد . محمد از ترس ساکت شده بود . منتظر بود ، بی آنکه بداند باید منتظر چه باشد . آنقدر صبر کرد که دیگر نفسش به شماره افتاد و به تنگ آمد . دستش را بر حلقوم ترس انداخت ، اینبار این محمد بود که گلوی ترس را می فشرد . هر قدر فشار دستان محمد بیشتر می شد ، زور و توان دستان ترس ، کم رمقتر می شد . محمد و ترس به سختی با هم گلاویز شده بودند . به محض اینکه نیروی دستان محمد کم می شد ، این ترس بود که جبران می کرد . هر دو از نفس افتاده بودند . هم ترس و هم محمد . محمد با تمام توانی که برایش مانده بود ، فریاد ی از ته دل کشید ، فریادی که تا به حال هیچگاه مثل آنرا در عمرش نکشیده بود . ترس را از روی سینه اش کند و به وسط بیابان پرتابش کرد . کویر هم بلافاصله دهان باز کرد و ترس را بلعید . محمد همچنان فریاد می کشید . بی آنکه حتی یک کلمه بگوید . آنجا از کلمات خبری نبود . فریاد بود و فریاد . جملات ، حتی اگر گفته می شدند ، آنجا دیگر بی معنی بودند . بی مفهوم بودند . زبان آنجا ، زبان فریاد بود . محمد بر سینه اش می کوبید و داد می زد : " من اینجام ! اینجا !! تنها ! بی چیز !! بی کس ! مگه همین رو نمی خواستی ؟! می خوای منو بکشی !! ... خوب بکش ! بکش و راحتم کن ! اما قبلش باهام حرف بزن ! حرف بزن !! اگه هستی ؟! اگه واقعا تو خدایی ؟! اگه صدامو می شنوی ، یه چیزی بگو ! یه حرفی ، یه صوتی ! یه نشونی ، یه راهی !! ... دِ حرف بزن ! حرف بزن !! " . اما آنجا جز سکوت ، صدای دیگری نبود که جواب محمد را بدهد . و محمد هیچوقت زبان سکوت را یاد نگرفته بود . بلد نبود و نمی فهمید !! بی هدف راه افتاد . گاهی می ایستاد و گاهی می دوید . با هر قدمش ، از جاده دورتر می شد . جاده ای که تنها سوارش ، اتوبوسی بود که مدتها پیش ، رفته بود .
پیش رو تا چشم کار می کرد کویر بود و تپه های شن و باز هم کویر . کویر همچون زنی برهنه که بر بستری خنک تکیه داد باشد ، محمد را با افسونگری به رفتن ، به هم آغوشی و به کشف اندامهای نرم و موزونش ، تشویق می کرد . محمد بی اراده به سوی او راه افتاد . بی آنکه بداند کجا می رود و یا چرا می رود . ساعتی بعد که خورشید عاقبت ، راضی به خود نمایی شد ، تاریکی ، جاده و بساطش را در کوله بارش ریخت و رفت . دیگر از جاده ، تنها نشان باقی مانده ، تنها راه باز گشت به گذشته ، خبر و اثری نبود . پیش رویش همانقدر نا آشنا بود که پشت سرش و سمت راستش همان اندازه آشنا بود که طرف چپش . محمد ، بی توجه به غضب کشنده ی خورشید ، هم آغوش کویر بود و سرگرم او . خورشید که به قله ی آسمان رسید ، محمد خسته و غرق در عرق ، از هم آغوشی با کویر بر روی سینه ی او افتاد و به خواب رفت . خوابی بی قید و وهم آلود . خورشید بی ترحم و از روی حسادت همچنان بر سر محمدِ بی هوش می کوبید تا آنکه فلق خسته و تشنه ، برافروخته از راه رسید . کوله بار خونینش را در گستره ی افق ، پهن کرده بود که محمد ، نوازشی را بر روی دستانش احساس کرد . دل به نوازشِ نوازشگر دستانش سپرد و حاظر نشد که چشمانش را باز کند . با آنکه بیدار شده بود ، اما چشمانش را باز نکرد . نوازش ، خود را به گونه های محمد رساند و بار دیگر راهش را از میان بازوی دیگر محمد ، به سمت سینه ی کویر گشود . چند ثانیه پر پر شد تا محمد چشمانش را گشود و نوازشگرش دید که با دمی کژ و رنگ رخی سیاه ، به سوراخش خزید . محمد خود را بی رمق از روی سینه ی کویر بلند کرد . لبهایش همدیگر را رها نمی کردند . لبها یکدیگر را سفت و محکم در آغوش گرفته بودند و کاری هم از دست زبان خشک ، برای جدا کردنشان بر نمی آمد . تپه ی رملِ جوانی در چند صد قدمی ، محمد را به بالای شانه اش دعوت کرد . از فراز شانه ی تپه ، می شد سکوت را دید که دشت را ، همچون مه صبحگاهی جنگلهای شمال ، داشت در بر می گرفت . کویر قبل از خواب ، حریر سکوت را روی خودش کشید تا سرمای شب آزارش ندهد . فلق هم که دید ، تنها مشتریانش چلچله هایی سیاهند ، خیلی زود بساطش را جمع کرد تا شب ، جواهرات بی شمارش را برای فروش به نمایش بگذارد . محمد روی شنهای تپه ، طاق باز دراز کشید . چشمانش را برای خرید رهسپار بازار آسمان شب کرد . مدتی بعد مردمان چشمانش ، خسته اما با دستی پر ، از خرید برگشتند و به پشت پردهای چشم رفتند تا از این سفر آسمانی کمی بیاسایند ! صورت محمد ، خیس خیس بود .
محمد روی شنهای خنک ، آرام گرفته بود که کسی در گوش اش گفت : " سلام!!" . محمد چشمانش را باز کرد و نشست . سر برگرداند ، کسی آنجا نبود . تنها کویر بود که مدتها پیش ، به خواب فرو رفته بود . حتی صدای بال زدن پشه ای هم به گوش نمی رسید . سکوت محض حکمفرما بود . باز کسی در گوشش صدا کرد : " سلام محمد !" . محمد گفت : " این کیه که با من حرف می زنه ؟! این صدا از کجاست ؟! آیا من دیوانه شدم ؟! ...آیا باز دارم با خودم حرف می زنم ؟! آیا این ذهن منه که به من سلام می کنه ؟ آیا من صداهایی رو می شنوم که می خوام بشنوم و یا دوست دارم که بشنوم ؟ یا اینکه ... این تو هستی ؟! همان خدای موعود من ! " .
آنجا ، آنشب ، مرز بین وهم و حقیقت ، ونه واقعیت ، حقیقت !! در هم پیچیده بود ! در دوردست ناگهان شعله ای بر پا شد . شعله ای بلند و سرکش . چشمان محمد به دنبال درخشش شعله دوید . از جایش بلند شد و از شانه ی تپه پایین آمد . تپه با شیطنت کمی رمل را به یادگار در کفشهای محمد ریخت . نزدیکیهای آتش که رسید ، صدای پارس سگها بلند شد . کویر هراسان از صدای پارس سگها ، از خواب پرید . ترسی را که بلعیده بود ، هضم نکرده ، بالا آورد . ترس ، دوباره باز با محمد گلاویز شد . بوی ترس ، سگها را به هیجان آورد و آنها بی محابا به سمت محمد دویدند . محمد برای لحظه ای ایستاد . بعد تصمیم گرفت با وجود وزن سنگین ترسی که روی دوشش افتاده بود ، او هم به سمت سگها بدود . هر دو به سمت هم می دویدند . سگها و محمد . فاصله شان که نزدیکتر شد ، ترس ، خود ش هم ترسید و از روی شانه ی محمد به پایین پرید و او را رها کرد و تنها گذاشت . صدای سوتی ، از کمی دورتر ، سگها را رام کرد . محمد هم آرام شد . به شعله که رسید ، پیر مردی دستار به سر و زنی میانسال را دید که پای آتش نشسته بودند . کتری سیاهی روی ذغالهای قرمز ، قل ، قل می کرد . سگها پیش از محمد خود را به آتش رسانده بودند و روی زمین کنار زن و مرد لم داده بودند . زبانهایشان را در آورده بودند و له ، له می زدند . چشمان همگی ، حتی سگها به محمد بود که از تاریکی بیابان به طرف نور می آمد . آتش صورت زن و مرد پیر را ، سرخ کرده بود . محمد بلند و نفس زنان گفت : " سلام !" . پیرمرد و زن هم سری تکان دادند و گفتند : " سَلَم مَلیکُم !! " . پیر مرد بلند شد و با محمد دست داد . اما زن از جایش تکان نخورد و همانطور که نشسته بود برای محمد از کتری سیاه ، چای داغی در یکی از دو پیاله ی چینی جلوی دستشان ریخت .
زبان مرد و زن ، چندان غریب و نا آشنا بود که محمد هیچیک از کلمات آنها را نمی فهمید ، با این وجود تا نیمه های شب ، هر سه با هم حرف زدند و درد دل کردند . سلام ، تنها کلمه ی آشنایی بود که آنها ، آنشب از هم صحبتی با هم ، فهمیدند . گاهی آنها می خندیدند و محمد هم با آنها می خندید و زمانی محمد گریه می کرد و آنها هم با دلی سوزناک پا به پای او می گریستند . پیر مرد برخاست و از توی سیاه چادرشان ، دوتار خراسانی اش را آورد و تا پاسی از شب زد و خواند . آنقدر بر سیم دوتارش زد که دستش برید و خون از آن سرازیر شد اما سازش را رها نکرد و همچنان می زد . صدای ساز، با صدای جرقه های بوته های خشک سوزان ، همنوا شده بود و راه آسمان را در پیش گرفته بود . پیرمرد آنقدر زد تا محمد بالاخره دستش را گرفت . دست خون آلود پیرمرد را جلوی صورتش گرفت و نشانش داد . پیرمرد لبخندی زد و باز ساز زدنش را از سر گرفت . محمد دلش می خواست برقصد . بلند شد و دور خودش چرخی زد و چرخی دیگر و همین طور می چرخید و می رقصید . با هر ضربه پایش ، شنها به اطراف پاشیده می شدند .پیرمرد سازش را با ضرباهنگ تند تری زد و همین طور تندتر و تندترش کرد . صدای سوختن بوته ها دیگر در هیاهوی ساز گم شده بود . محمد آنقدر رقصید تا پیرمرد ، دست از سازش کشید و برخاست تا محمد را نگه دارد . قبل از آنکه پیر مرد بتواند محمد را رام کند ، مجبور شد چند دور با او بچرخد . رقص و ساز زدنشان که آرام گرفت ، محمد بی رمق و بی خیال خود را صلیب وار ، روی زمین رها کرد . پیر مرد با دهانی که در آن دندانی نبود می خندید . زن برخاست و برای محمد نان و شیر گرم آورد و جای خوابی درست در کنار خودشان ، برای او انداختند . خوابی دلنشین و آرام ، هر سه ی آنها را به سرعت با خود همسفر کرد .
صبح که محمد چشمانش را باز کرد ، بستر زن و مرد را خالی دید . از سیاه چادر بیرون آمد . زن را دید که در میان حصاری ، پرچین وار ، مشغول جمع کردن پشگل بزهاست . در حصار ، جز یک بز ماده ، اثری از هیچ حیوان دیگری نبود . زن پیش محمد آمد و گفت : " سَلَم !" محمد هم گفت : " سَلَم!" . زن با دست و اشاره به او فهماند که مردش ، گله ی بزها را به صحرا برده . از سگها هم خبری نبود . زن برای محمد که روی تخته سنگی کوتاه و کم ارتفاع نشسته بود ، تشت کوچکی آب آورد تا دست و رویش را بشوید . قبل از آنکه شستن دست و صورت محمد تمام شود ، زن پیاله ی چای داغ و نان و پنیر را روی زمین ، کنارتخته سنگ ،گذاشته بود . و خودش هم پیش پای محمد ، روی زمین نشسته بود . با چشمانش ، که سیاه و براق ، درست مثل دو گوهر شبتاب بودند ، محمد را به گرفتن لقمه تشویق می کرد . دو بافته ی گیسوی بلند و مشکی رنگ زن ، از کنار سینه تا کمر گاهش پایین آمده بود . محمد ، لقمه هایش را که تمام کرد ، با تکه ای چوب ، روی شنهای بیابان ، عکس چند کلبه و درخت را کشید . بعد با دو انگشت دست اش ، ادای آدمکی را در آورد که دارد روی شنهای کویر راه می رود تا به کلبه ها برسد . زن در جواب محمد ، با انگشت پینه بسته اش ، کوهی را در جلوی خانه ها کشید . بعد از جایش بلند شد ، ایستاد و با دستش در شرق دور ، کوهی پست و کم ارتفاع را نشان داد . دست اشاره اش را که انداخت ، نگاهش را به محمد دوخت . نور خورشید در چشمانش می زد . دستش را سایه بان چشمان ِ تنگ شده اش کرد . محمد خنده اش گرفت و او هم به محمد خندید .



فروانه ، یک عبارت من درآوردیست که از دو کلمه ی فرزانه و دیوانه ساخته شده
خرداد 87


Sunday June 8, 2008 - 02:00pm (IRST) Permanent Link | 15 Comments
داستانی خارج از قواعد داستان نویسی اما برای یک نفر
داستانی خارج از قواعد داستان نویسی اما برای یک نفر magnify

عریانِ مستِ نیم جان

سه چهار روزی میشه که با سپیده ، دعوام شده . دعوا که نه ، حرفم شده . راستش حرفمم نه . سر و سنگین شدم . یا اون شده . چه فرقی میکنه . شدم یا شده ! سر و سنگین هم کلمه ی مناسبی نیست. به نظرم دلخور بهتره . یا دلشکسته . نه ! نه ! نه! ...نع! هیچ کدوم از اینها رو که الان گفتم نیست . شما هم نشنیده بگیرید. واقعش اینه که من شاکی ام ! از دست خودم شکارم ! هیچ دخلی هم به اون بدبخت مادر مرده نداره ! من یه ادعایی داشتم ، خلافش بهم ثابت شد . همین . اومده بودم یه گهی بخورم ، اما گهش بزرگتر از قد و قامت و دهن من بود . سپیده هم بهم حالی کرد که بابا ، توی اَن جوجک ! مال این حرفها نیستی !! حالا کون سوزی من هم از همینه !

این روزها ، افتادم به جون خودم . دارم با یه تیشه و قلم تراش خودم رو زخم و زیلی می کنم ! مرتب لایه هایی رو از روی تن و روحم می تراشم . به امید دیدن چهره ای خوشایند . اما هرچی که از زیر دستم بیرون میاد ، کریه تر و منفور تر از قبلیه . تند خوتره ، خود خواه تره ، ترسو تره ، احمق تره و حقیرتر . آدم وقتی توی سیر قهقرایی می افته ، انگار تمومی نداره ! من هم مدتیه که دیگه بی خیال شدم . می خوام ببینم ، تهِ ته وجودم چیه ؟ می خوام با خودم روبرو بشم . می خوام این جسد رو از اون زیر بیرون بِکشمش! دیگه نه می خوام و نه تلاشی می کنم که خودم رو بهتر از اون چیزی که هستم نشون بدم . می خوام ببینم ، بالاخره من چه گهی هستم ؟ حاظر نیستم دستم رو به جایی گیر بدم که از این سقوط در امان بمونم . این بار دیگه نه !! نه یِ ، نه یِ ، نه !!!

سه چهار روز پیش ، چند شنبه بود ؟! فکر کنم جمعه بود یا پنج شنبه . نه همون جمعه بود . صبحِ کله ی سحر از خونه زدم بیرون . اهل خونه همگی خواب بودن . با سپیده تو پارک ملت قرار داشتم . هر دو تازه از شر امتحانات پایان ترم خلاص شده بودیم . از شب قبلش ، دل آسمون تپیده بود و همین جور یه ریز از آسمون برف می اومد . صدای کلاغها ، لا به لای شاخه های لخت و عور ِ چنارهای پارک ملت ، ول وله ای انداخته بود . من عاشق کلاغهام . خیلی با مزه اند . مخصوصا کلاغهای پارک ملت . به نظرم ، با هوشتر از بقیه ی کلاغهان . تپه های پارک ، پوشیده از برف سفید تازه بود . شکل یه عکس تبلیغاتی ، از این دشکهای خوشخواب شده بود . فکر کنم اسم دشکش لایکو باشه . تو عکس یه بالش سفید از این پف کرده هاست که شکل یه کوه خوشگل برفیه . دور و برش هم پر از درخته . پارک ملت اون شکلی شده بود . سیاهی شاخه های برهنه ، تو آسمون گرفته و قرمز ، خیلی کارت پستالی شده بود . من هم که عشق عکس !! هی با انگشتهام کادر درست می کردم و تو خیال از اون همه زیبایی دلگیر کننده ، عکس می انداختم . سپیده هم به دیوونه بازی های من نگاه می کرد . یه عکس هم از اون انداختم . عکسش خیلی خوب شد . یه لبخند خوشگل روی لباش بود . البته اون موقع بهش گفتم : " سپیده این لبخند مسخره ، عجب بهت میادا !! " . اون هم با گوله برف جوابم رو داد . جوابم درست خورد وسط دو تا چشمهام !! صدای خنده ی ما ، گله ی کلاغهای جلوی رومون رو رم داد . از روی زمین پر کشیدن و با قار قار ، رفتن رو شاخه ها نشستن . مسخره بازیهام که تموم شد . از توی جیب پالتوم ، نامه ای رو که براش نوشته بودم ، در آوردم که بخونم . من عاشق نامه نوشتنم . حالم از تلفن و چت و اس ام اس بهم می خوره . تا حالا هم نفهمیدم که دلیلش چیه ؟!

شونه به شونه هم توی برفهایی که جای پای هیچ کس توش نبود ، راه می رفتیم . انگار که ما کاشف تپه های پارک ملت بودیم . سپیده چونه و دهنش رو کرده بود توی یقه اسکیِ لباسش . بخار دهنش از لا به لای بافتهای کاموایه پلیور سفیدش ، بیرون می زد . وقتی نامه رو می خوندم ، کلاغها هم دیگه ساکت شده بودن . بین وقفه ها و سکوتهای من ، جز صدای بارش برف ، صدای چیز دیگه ای شنیده نمی شد . صدای بارش برف ، شبیه هیچ صدای دیگه ای توی دنیا نیست . تو اون سرما ، از بس که خون توی تمام پوست تنم دویده بود ، داشتم از گرما و تب می سوختم . درست خاطرم نیست که تو نامه چی نوشته بودم . اما تا اونجا که یادم مونده ،نامه اش این جوری بود :

" سلام سپیده !

امشب ، از اون شبهایی شده که باید از تاریکی و تنهاییش ، به سفیدی و جمع کلمات پناه ببرم . امشب ناخوشم ! این روزها اصلا حال خوشی ندارم و امشب بدتر از همه ی شبهاست . روزها با درس خوندن سرسری و کارهای روزمره ، سر خودم رو گرم می کنم . شدم یه پا الکی خوش حسابی ! به محض اینکه چند ثانیه بیکار می شم ، خودم رو توی ورطه ی هولناک خواستن تو می بینم . خواستنی تمام و بی انتها .

الان ، مدتهاست که وقتی تو رو کنارم نمی بینم ، خودم رو فریب می دم . با خودم می گم " رضا !! گاهی آدمها با نداشتن چیزی ، اونا رو بدست میارن . بعضی وقتهاست که آدمها با نبودنش ، حضور بیشتر و پر رنگ تری داره . خیلی وقتها ، ماها با بودنمون کنار هم دیگه ، نیست و نابود می شیم برای هم . " اما نمیدونم ، چرا امشب این فریب کارگر نیست سپیده !! اون هم درست امشب که بیشتر از همیشه ، به این دغلکاری نیاز دارم . کاش این فریب رو می شد ، مثل یه قرص به زور یه جرعه آب ، از گلو پایین داد . امشب بی قرارم ، بی مکانم ، بی خوابِ بی خوابم سپیده!!

سپیده ! شکل آدمهایی شدم که بعد از چند روز بی خوابی ، می خوان که باز بیدار بمونن . به زور چشمهاشون رو باز نگه می دارن . مگه چقدر آدم میتونه مقاومت کنه ؟! چقدر ؟! هر ثاتیه و هر لحظه ی این شکنجه ، براشون به اندازه ی یک روز کامل و یا حتی یک ماه طول میکشه . یا عین کوهنوردی که ، نزدیکیهای قله ، دیگه از پا در میاد . زیر سنگینی هر قدمش ، خرد میشه . هر قدم ، اون رو به اندازه ی کیلومترها پیاده روی ، خسته و اسیر میکنه . حالی که من دارم این طوریه سپیده . از لحظه ی بعدم ، هیچ نام و نشونی و اطمینانی سراغ ندارم .

سپیده ! وسط میدون جنگ ، گیر کردم . مبهوت شدم . مات شدم . طرف خودم رو گم کردم . نمیدونم من طرف سفیدهام و یا سیاه ها . اسبها این وسط نه سفیدن ، نه سیاه . اصلا اینها که اسب نیستن . گورِ خرند ! سرزمین وجودم ، میدون جدال امید و ناامیدی شده . تو این کارزار ،گاهی غم رو شادی می بینم و لحظه ای بعد ، همون که شادی می پنداشتمش ، لباس اندوه به تن می کنه !! در این وانفسایی که گیر کردم ، همه چیز ، لحظه به لحظه ، نو به نو ، در حال عوض شدنه ! وارونه شدن !! ارزشهام ضد ارزش می شن و در نظرم دیوانگی ، حکم فرزانگی پیدا میکنه . امشب سودای تو ، از من دیوانه ای فرزانه ساخته . امشب ، شب بی منتهاییست انگار سپیده !! " .

وقتی نامه تموم شد ، هر دو مدتی بی اونکه به هم نگاه کنیم و یا حرفی بزنیم ، فقط میون برفها ، راه می رفتیم . جواب قرچ قروچ برفهای زیر پوتین سپیده رو ، قرچ قروچ برف زیر کفشهای من می داد . تازه ، یواش یواش داشتم سرما رو زیر پوستم ، احساس می کردم . سپیده حرف نمی زد . می دونستم اگه تا شب هم حرفی نزنم ، اونم حرفی نمیزنه . می شناختمش . بهش گفتم ، دوستش دارم . بیشتر از هر چیز و همه کس . حتی بیشتر از خودم . همیشه این رو بهش می گفتم . مخصوصا این روزها که رفتنش ، روز به روز قطعی تر می شد . روز واقعه هر روز داشت نزدیک و نزدیک تر می شد . این رو می فهمیدم . هیچ کدوم ازش حرفی نمی زدیم . اما من حسش می کردم . دوست داشتن سپیده ، ادعای من بود . از همون اولین بار که احساس کردم عاشقش شدم . همیشه بهش می گفتم ، سپیده ! من تو رو حتی از خود هم بیشتر دوست دارم . و اون همیشه ، موقعی که من این رو می گفتم ، سکوت می کرد و به من نگاه می کرد . نگاه و نگاه و نگاه و باز هم نگاه . تا من نگاهم رو ازش می دزدیم . می ترسیدم نکنه دارم به خودم دروغ می گم ! این بار هم ، سپیده سکوت کرد . و باز نگاه همیشگی اش رو ، حواله ی چشمهای من کرد . سوزش سرد و تندی توی چشمهام پیچید . هر قدر زور زدم ، نشد که جلوی اشکهام رو بگیرم . خجالت کشیدم . مدتها بود که جلوی کسی گریه نکرده بودم .

موهای سپیده ، از پشت شالش بیرون ریخته بود . دونه های برف ، روی موهای لَخت و خرماییش نشسته بود . من عاشق موهای سپیده بودم . قبلا ، چند بار خواسته بودم بهش بگم ، که چند تا از تارهای موش رو به من بده . ولی هر بار با خود خوری ، مثه دیوونه ها ، حرف رو ناشیانه عوض کرده بودم . برف رو از روی موهاش تکوندم . باز منتظر شدم که چیزی بگه . سپیده هیچوقت ، حتی یکبار خدا هم که شده ، نشد که راجع به نامه های من حرفی بزنه . نه در تاییدش . نه در تکذیبش. نه ممانعت می کرد از خوندنش ، نه تشویق . و این من رو می کشت . حالت مرده هایی رو داشتم که بعد از مصیبت مرگ ، تازه افتادن توی برزخ . نه معلومه که بهشتی اند و برن خوش باشن و نه معلومه که اهل جهنم اند که برن و یه گوشه ی جهنم ، به درد خودشون بسوزن و بسازن . من همیشه ، از وقتی که سپیده رو دیده بودم ، توی این برزخ بودم . لا مصب ، از جهنم بدتره این برزخ . بی پدر بد جاییه ! ... البته من هم دارم یه کم زیادی شلوغش می کنم . راستش زیاد هم بد نیست . الان که بهش فکر می کنم ، می بینم که از این حالتِ ایهام و ابهامش ، بدم هم نمیاد . نمیدونم چه جوری بگم . ولی یه جوریه . یه جور خاص . اگه بخوام با خودم صادق باشم ، باید بگم ، بعضی وقتها ، از این برزخ ، حتی بیشتر از بهشت هم خوشم میاد . فکر می کنم تو بهشت حوصله ام سر می ره . این جوری هیجانش بیشتره . بالاخره بلا تکلیفی هم عالم خودش رو داره ! نمی دونم ، شایدم اینها رو میگم ، چون بهش عادت کردم . درست مثه هوای گند تهران . برف تند تر شده بود . درست برعکس قدمهای ما .

سپیده! ... نمی خوای چیزی بگی ؟

... چی دوست داری بشنوی ؟!

چمی دونم . هرچی تو دلته . خوب و بدش مهم نیست !... انقدرام بی جنبه نیستم به خدا !

بی جنبه که هستی !! ... ولی خوب ، تو هرچی دوست داری بپرس ، من بهت جواب میدم .

من دوست ندارم چیزی بپرسم ! من که بازپرس نیستم ! تو هرچی دوست داری خودت بگو .

زمان معجزه گره بزرگیه رضا ! چرا باید جای اون حرف بزنیم ! زودتر ! بی موقع تر!!

سه هزار بار تا حالا این جمله رو گفتی . اما من این چیزها رو نمی فهمم ! ... راستش همیشه می ترسم ، با خوندن این نامه ها ، ناراحتت کنم ! حداقل ، این رو بگو که اگه این جوریه دیگه چیزی برات نخونم .

نه ! ناراحت نمیشم . ... اما باز هم میل خودته !

مدتی ، باز بی اونکه حرفی بزنیم راه رفتیم . بی تفاوتیش من رو می کشت .

کارهای ویزات چه طور پیش میره ؟!

خوبه ! بد نیست ! داره پیش میره !!

باید من رو ببخشی سپیده ! می دونم تو خودت بجز دردسرهای ویزات ، دو هزارتا مشکل کوچیک و بزرگ دیگه هم داری . ... من هم که با این شر و ورهام ، به جای اینکه باری از دوشت بردارم ، سنگ جلوی پات شدم .

ببین رضا !! تو چقدر دوست داری خودت رو آزار بدی ! تو نه سنگ جلوی پام شدی و نه باری روی دوشم . اگرم ، هروقت خواستی باری بشی ، خودم بهت گفتم . گفتم که رضا الان داری برام بار میشی . ولی الان برام بار نیستی ! باور کن .

یعنی هیچ باری ؟!! این حرفها که زدم ، اذیتت نکرد ؟ ناراحت نشدی ؟ باری برای روحت نشد ؟!

نه اصلا!!

آخه چرا ؟!

من حرفهات رو مثه یه مخاطب ساده گوش دادم ، فقط همین رضا ! تازگی ها این کار رو یاد گرفتم . وقتی آدم یه مخاطب ساده باشه ، دیگه داوری نمیکنه ! واسه همین همیشه بی طرف می مونی . حرف هیچ کس هم باری برات نمیشه . به همین سادگی رضا ! به همین راحتی!!

این بار من ساکت شدم . جا خوردم و نخوردم . می دونستم و نمی دونستم . یعنی همه این حرفهای من کشک . همه شب بیداری ها . همه ضجه ها . همه تنهایی ها م . حواسم سر جاش نبود . سپیده از پشت سر صدام کرد . از سپیده بی هوا جدا شده بودم و جلوتر از اون رفته بودم . داشت برفهای یه نیمکت رو می تکوند . برگشتم و روی نیم کت کنارش نشستم . نمی دونستم چه جوری این حس دردناک رو براش توضیح بدم . هرچی صداقت و شهامت ، توی گوشه کنار تنم داشتم رو جمع کردم تا حداقل ، این یک بار رو با تمام وجود و در کمال صداقت ، با هاش حرف بزنم . گرچه قبلا ها هم کاری جز این نمی کردم .

سپیده !! می خواستم یه چیزی بگم .

بگو! گوش می کنم .

نه! یعنی الان حالت خوبه ! حال و حوصله اش رو داری ؟

آره ! کاملا . بگو گوش می کنم .

می خواستم یه چیزی بگم . یعنی چه جوری بِ ... نه !نه ! یه دقیقه وایستا. بذار حرفام رو جفت و جور کنم . ... اِ ... ببین یه کم دیگه صبر کن . بذار تمرکز کنم . ... راستش نمی دونم اصلا بگم یا نه ؟!

چرا نه ؟ من سراپا گوشم . بگو !

آخه به نظرم درست نیست !

نه دیگه حالا نمیشه ! الان کلی فضولیم گل کرده . دیگه تا این جاش رو اومدی ، بقیه اش رو هم باید بگی . یا الله ! منتظرم . یا از اول نمیگفتی ، یا حالا که گفتی باید تمومش کنی .

یعنی بایدیه؟!!

بله! بایدیه . حالا بگو !

خیله خوب . پس یه چند ثانیه مهلت بده .... ببین می خواستم بگم ... باشه اصلا بی خیال آقاجون!! مرگ یه بار شیون هم یه بار ! می خواستم بگم سپیده ! راستش خیلی خوشحال شدم که حرفهای من ، باری روی دوشت نشده . یعنی مشکلی به مشکلاتت اضافه نکرده . ولی . ولی ... راستش رو بخوای ، می دونی به این راحتی هام که گفتم نیست ! یه حس دو گانه اس . حقیقتش ، هم خوشحالم . هم ناراحت . چه جوری بگم که بفهمی ! هم خوشحالم که بار خاطرت نشدم ، هم ناراحتم که چرا این حرفهای من بار خاطرت نشده و هیچ اثری روت نداشته ! نمی دونم چه جوری بگم که بفهمی .

نمی خواد توضیح بدی رضا! خودم می فهمم . ... تازه اگه یه کم با خودت صادق تر هم باشی ، می فهمی ، حقیقت اینه که حتی ، بیشتر از اونکه خوشحال باشی ، ناراحتی !! ... درسته !

... آره !! بیشتر ناراحت شدم تا خوشحال . ... آره ... آره ... واقعا آره!!

می دونی چرا ؟!! ... چون هنوز خودت رو بیشتر از من دوست داری . نمی خوام بگم این برای تو یا من ، خوبه یا بده . فقط می خوام بگم ، این رو ببین و بپذیر . به عنوان یه حقیقت ، یه واقعیت !

این رو خودم می دونستم . اما همیشه خودم رو به نفهمی می زدم . اما وقتی سپیده این رو گفت ، بعد از یک سال سکوت ، اون نیم تنه ی بند زده ای که از ته مونده ی وجودم باقی مونده بود ، متلاشی شد . مضمحل شد . و من دیگه کاملا فرو ریختم . حالا دیگه ، معنی نگاه های کش دارش رو می فهمیدم . سنگینی بار تمام اون نگاه ها ، توی این یک سال اخیر ، همگی با هم روی سرم خراب شد . تک تک اون لحظه ها جلوی چشمهام اومد . حالا دیگه هر حرفی که توی گذشته بهم زده بود ، یه معنی دیگه ای پیدا می کرد . خجالت می کشیدم . دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه !! دلم می خواست ، اون همه با اصرار ، به سپیده نمی گفتم که دوستش دارم ! حتی بیشتر از خودم !! گیر افتاده بودم . دستم روشده بود . برای خودم و برای خودش . اون راست ترین حرف امروزش رو زد . اگه بیشتر ناراحت شده بودم که چرا حرفهام ، بار خاطرش نشده ، واسه اینه که خود خواهم . خود خواهی که من با لجاجت هرچه تمام تر اون رو همیشه در پنهانی ترین لایه های وجودم ، مخفیش کرده بودم . من فقط یه مدعی ام ! یه مدعی تو خالی!! این چهره ی واقعی منه ! تا حالا هم اول از همه به خودم و بعد به اون دروغ گفته بودم . دروغی نا خواسته . از سر جهل . از سر کودنی. از سر ترس و حماقت ! من عاشق سپیده بودم ، اما نه اونقدر که خودم رو براش ذبح کنم . قربانی کنم . یعنی درحقیقت ، هیچی ! هیچی عاشقش نبودم ! فقط ادعام ، گوش فلک رو کر کرده بود . ادعا . ادعای پوچ . توی لحظه لحظه ی این یه سال که من ، با فخر و افتخار دم از عاشقی می زدم در واقع داشتم خودم رو گول می زدم . و الان توی این صبح جمعه ی زمستونی ، حقیقت مثل یه شبه ، یه شبه چابک ، یه روح سرگردان ، رعد آسا اومده بود و یقیه و حلقوم من رو گرفته بود و می فشرد . من ، اون روز جمعه ، مردم .

از جمعه که الان سه چهار روز ازش داره می گذره ، بجز جمعه شب که بیهوش شدم ، باقی شبها اصلا خواب نداشتم . به جاش تو طول روز از زور بی خوابی شب قبل ، مثه یه جسد فقط می افتادم . نمی فهمیدم ، کی ظهر میشه و چه طور عصر میاد . اون روز صبح جمعه ، مثه دیوونه ها شده بودم . کلی به خودم و سپیده بد و بی راه و چرت و پرت گفته بودم . بی اونکه منتظرش بشم ، از پارک زده بودم بیرون . اما سپیده لام تا کام حرف نزد و همونجور ، آروم روی نیمکت نشست . فقط یکی دو ساعت بعد ، وقتی توی خونه بودم ، یه اس ام اس ازش برام اومد . توش نوشته بود : " اگه الان حالت بهتر شده ، می خواستم یه چیزی بهت بگم ، اونم اینه که ، خود خواهی بی حد و حصرت رو ببین ، چون برات یه سایه شده . " حالا من توی اون هیر و ویر و حال و روز داغون ، خیلی خوشحال شده بودم که برام یه اس ام اس زده . مهم نبود که چی نوشته . مهم این بود که به من فکر کرده بود .آره این از هر چیزی برام مهمتر بود . قبل از اینکه اس ام اس اون برسه ، من می خواستم براش یه پیام بفرستم . صد تا متن نوشتم . از معذرت خواهی و غلط کردم و گه خوردم گرفته تا تو لیاقت من رو نداری!! اما من انقدر این اس ام اس بی پیر رو نوشتم و پاک کردم تا بالاخره ، پیام اون اومد . رفتم توی اتاقم . در رو از پشت قفل کردم و خودم رو پرت کردم روی تختم . موبایلم رو برداشتم و پیامش رو دوباره خوندم . یه بار ، دو بار ، ده بار ، صد بار . اون راست می گفت . من خودخواه بودم . اونم از نوع بی حد و حصرش . از نوع زیر پوستیش !! همونجور که روی تخت افتاده بودم ، خوابم برد . حتی برای نهار و شام هم بیدار نشدم . کل جمعه رو خوابیدم . صبح و شبش رو .

صبح شنبه بود که از جام بلند شدم . تمام تن و گردنم درد می کرد . گیج و منگ بودم . مادرم با اینکه به این خل بازی های من عادت داشت ، اما این بار واقعا نگران شده بود . نگرانیش رو از روی نامه ای که موقع رفتن سر کار ، روی در چسبونده بود ، فهمیدم . روی یه ورق پاره از سر رسید ، نوشته بود : " نهار و شام دیروزت به اضافه ی صبحونه امروزت !! روی میز ، توی آشپزخونه است . اگه دوست داشتی ، بد نیست به ما هم بگی داری چه بلایی سر خودت میاری ! قربان تو مادرت " .

رفتم توی آشپز خونه . پشت میز گرد و چوبی وسط آشپزخونه نشستم . نور لوسر آشپزخونه ، افتاده بود وسط سفره . درست روی سبد نونها . مامان با رعایت تمام ظرافت و ریزه کاریهای روحی و روانی من ، میز رو چیده بود . در سیاست همتا نداره ! بوی سوسیس تخم مرغ ، که زیرش یه شمع روشن کرده بود تا داغ بمونه ، حالم رو بهم زد . مثه زنای بارداری شده بودم که ویار دارن . بدون اینکه دست به چیزی بزنم ، حتی آب پرتغال که براش می میرم ، از سر میز بلند شدم . حال و حوصله ی جویدن نداشتم ، بلعیدن و یا حتی هُرت کشیدن . تلفنم زنگ زد . ... قلبم توی دهنم ریخت . با کله دویدم سمت اتاقم . مگه حالا این گوشی نسناس پیداش می شد . فکر کردم ، حتما سپیده اس . اما نبود . ... باید می بود ، اما نبود . ... علی بود . اصرار می کرد ، حالا که امتحانا تموم شده ، بریم بیرون یه دوری بزنیم . با اینکه مطمئن بودم بیرون رفتن از توی خونه موندن بهتره ، اما قبول نکردم . علی هم خیلی به حرفم توجه کرد !! نیم ساعت بعدش ، اومد دنبالم !!

علی از هم دوره ای های داشکده ایمه که توی خوابگاه زندگی می کنه . با اینکه شیرازیه ، اما زیاد لهجه نداره . مگه موقعهایی که خیلی ، خیلی سرحال باشه و یا وقت هایی که عصبانی بشه ! که اون هم سالی یکی دوبار بیشتر پیش نمیاد . تقریبا بهترین دوستم توی دانشگاهه . یه شیرازی تمام عیار . بی خیال . اما با هوش ! خیابونها پر از برفهای دودزده و شل و آب افتاده ی بارش روزهای قبل بود .

به!به! سلام آقا رضای خیلی خوش اخلاق !

سلام علی!

چیزی شده کاکو ؟! پای تلفن کیفت کوک نبود انگار ! دلخوری ؟!!

نه بابا چیزی نیست ! وقتی زنگ زدی تازه از خواب بیدار شده بودم . ...بهت گفتم که حالش رو ندارم بیام بیرون !!

تو که سحر خیز بودی رضا !! الان که دیگه خواب نیستی شکر خدا ؟ هان ؟!!

یه خمیازه ی الکی کشیدم . یه کم دست و پام رو مثه گربه ها ،کش دادم . در همون حالی که خمیازه می کشیدم زدم پشتش و گفتم : " نه جان علی بیدار بیدارم !! " بعد زورکی به خنده اش ، خندیدم .

خیله خوب کاکو ، قبول !! بیداری . خوب حالا کجا بریم ؟

ببین علی ، من حوصله چک و چونه زدن که نمیام رو ندارم !! وقتی تا اینجا اومدی ، یعنی حتما باید یه جایی رفت . اما دل و دماغ اینکه ، فکر کنم کجا بریم رو هم ندارم . هر جا تو بگی بریم ، من موافقم . فقط زیاد دور نباشه ! زود هم برگردیم .

گلستان خوبه ؟

نه بابا ، پاساژ ماساژ رو بی خیال شو علی !

باشه . ... پارک ملت چه طوره ؟

اسم پارک ملت رو که آورد ، نفسم بالا نیومد . به روی خودم نیاوردم . اما مثه آدمهایی شده بودم که تازه از اتاق عمل ، بیرونشون آوردن و داروی بیهوشی هنوز تو تنشونه . یادم نمیاد چی گفتم . ولی خلاصه پارک ملت نرفتیم . همین جور ، راه افتادیم و کوچه پس کوچه های دور و بر خونه رو گز کردیم .

الان که خواب از سرت پریده کاکو !! پس حالا دیگه چته ؟! نکنه هنوز خوابی ؟

نه! خوبم . ... کی می خوای بری شیراز؟

امشب بلیط دارم ، ساعت ده شب .

با اتوبوس دیگه !

نه کاکو ، بلیط کشتی گرفتم ! معلوم دیگه بلیط اتوبوس .

نه خوب ، فکر کردم شاید بلیط هواپیما گرفتی . با اتوبوس چند ساعت تو راهی ؟

بستگی به راننده اش داره . ولی چهارده پونزده ساعتی میشه !

خسته نمی شی ؟

نه بابا ! من تا سوار می شم خوابم می بره . نزدیکیهای آباده هم بیدار می شم . آباده تا شیرازم که راهی نیست !! اما تو حرف رو عوض نکن ! پرسیدم چته ها؟ نمی خوای جواب بدی ، خوب نده ! اما چاخان پاخان هم نگو ! خواب بودم و بیلیط خریدی و اتوبوست چند تا چرخ داره و راننده هاش رو دوست داری و از این حرفها ، برای من نزن !! من دیگه تو رو می شناسم رضای گلاب دره ای !!

شاید منم یه چند روز دیگه ، یه سر اومدم شیراز !

واقعا ! راست می گی ، بگو جون علی !! قدمت رو چشام ! مامان ، بابام خیلی خوشحال میشن . خیلی دوست دارن ببیننت . اگه بیای که خیلی خوب میشه به خدا !! می ریم حافظیه ! سعدیه ! باغ ارم ، هرچند الان باغ ارم بدرد نمیخوره ، زمستونه . اما تخت جمششید ، زمستون ، تابستون نداره . خیلی خوش می گذره . می خوای برم بیلیطم رو عوض کنم ، اصلا با هم بریم ، هان ؟!

نه علی جان ! نگفتم که حتما ! گفتم شاید .

هان !! ... من چه ساده ای هستم ! باز منِ بچه شهرستانی ، گول توی تهرونی رو خوردم ! بگو می خواستم حرف رو عوض کنم ! باشه کاکاجونی! اگه نمی خوای نگو . حرفی نیست .

باشه برای یه وقت دیگه علی ! حتما برات می گم . هنوز خودمم نمیدونم چِم شده !

صلاح مملکت خویش ، خسروان دانند ! ... راستی رضا خیلی وقته ، داستانات رو برام نخوندی ؟ تازگی چی نوشتی ؟

هیچی ! ... تازگی که چیزی ننوشتم ! ... د ا س ت ا ن !! ... داستان ! آخ که چقد دلم براش تنگ شده علی ! چهار ماهی میشه ، که هیچی ننوشتم . به کلی از یادم رفته بود ، تو این مدت . کاش یکی می نوشتم . دلم حتما باز می شد ! چه الکی ، الکی بی خیالش شدم !

خوب چرا یکی نمی نویسی ؟

اصلا حس و حالش نیست ! اما خیلی دلم می خواست ، یکی می نوشتم . دست خودم که نیست . بگیر نگیر داره لا کردار !!

اول ترم یه اتفاق خیلی با حال برام افتاد ، تا حالا برای کسی نگفتم . می خوای برات بگم . شاید بدردت بخوره !

بدردم بخوره !!

واسه داستان میگم دیگه !

آهان !! بگو بگو . می شنوم .

نه بابا ! تو که هنوز خوابی کاکو ! اگه واقعا گوش میکنی ، برات بگم وگرنه که هیچی !

نه گوش می کنم ، بگو !

اول بگو این چندتاست ؟!!

سه تا . ... لوس نشو بگو دیگه ! حواسم هست ، داستانت را تعریف کن . گوشم با تو اِ !

قضیه اش مال مهر ماهِ . اوایل ترم . یه روز صبح با شادی ، می شناسیش که ، قرار گذاشتیم بریم دربند با هم . آخرای ماه بود . پول تو جیبی هردو مونم ته کشیده بود . زیر یه پلی هست تو ولیعصر ، چیه اسمش ؟! آهان پارک وی !! اونجا قرار گذاشته بودیم . پای پیاده از زیر پل ، همین جور ، سلانه ، سلانه راه افتادیم طرف تجریش . انداختیم تو این کوچه پس کوچه های فرشته هس ، اونجا . هوا یه چند وقتی بود که سرد شده بود . شب قبلش هم بارون زده بود . از اول صبح که شادی رو دیدما ، هی شروع کردم غرغر کردن . هی غرغر کردن!! من همیشه پولم که تموم میشها ، غرغرام شروع می شه . حتی یه پول سیاهم ته جیبم نبود . لااقل یه رستورانی ، کافی شاپی ، سینمایی ببرمش !! یا حتی دریغ از یه تاکسی دربست !! خیلی دمغ بودم . سردمم شده بود . خلاصه انقد بهمون بد گذشتا ، چند بار خواستیم برگردیم . از بس که من همین جور یه ریز ور می زدم و از دست زمین و زمان ناله می کردم . یی هو ، یه خانومی ، در یکی از این خونه ویلایی ها ی فرشته هستا ، باز کرد و اومد دم در . این وَرُ نیگاه کرد ، اون وَرُ نیگاه کرد ، صبح اول صبحی هم که کسی نبود اونجا . داد زد :" آقا !! آقا!! " . من رو صدا می کرد . من و شادی هم هاج و واج ، دور و برمون رو نگاه می کردیم . دیدم جز ما که کسی تو کوچه نیست ! دردسرت ندم . رفتیم جلو . خانومه گفت : " آقا اگه مزاحم نیستم ، یه تُک پا بیایین تو خونه ، یه زحمتی براتون داشتم !! " . داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم ، که این وقت صبحی ، با ما چی کار داره ؟!! نکنه می خواد بلا ، ملایی سرمون بیاره ؟! هم ترسیده بودیم ، هم کرممون گرفته بود که بالاخره ، توی یه دونه از این خونه ها رو ببینیم . ببینیم توش چه جوریه ، این همه تعریفش رو می کنن . خلاصه اش با هول و ولا رفتیم تو . آقا !! یه چیزی می گم ، یه چیزی می شنوی رضا ها !! خونه که نبود ! قصر بود ! درندشت ! بزرگ !!! فقط رُب ساعت ، تو حیاطش راه رفتیم تا رسیدیم دم در خونه اش ! توی خونهِ رضا ، مثل این فیلمها هست که نشون می دنا ، اون جوری بود . من قبلا نا فکر می کردم تو فیلمه ، اما واقعا یه خونه هایی هس ، اون جوری رضا !! از این مبلا هس ، آدم میره توش گم میشه . از اونا . چه می دونم ، دو هزار تا مجسمه ی قد و نیم قد . سه هزارتا ، آباژور و قاب عکس و تابلو . خلاصه عینه خونه خانوم هاویشون بود ! اما نه کثیف و تاریکا . تمیز! روشن ! قشنگ!! هی از این سالن به اون سالن رفتیم . به جون رضا اگه واسه دزدی می رفتیا ، تو خونه گم وگور می شدی ! آخر سر ما رو برد یه طبقه بالاتر . باورت نمیشه ! طبقه بالاییش ، یه راهرو داشت به چه بزرگی ! مثل راهروی خوابگاههای کوی هستا ، اون جوری بود . اما پهن تر . شاید تو راه رو اِ ، پونزده تا در اتاق بود . به قول شادی ، عین هتل بود .

حوصله ام از داستان علی سر رفته بود. علی ام ول کن ماجرا نبود. دلم می خواست سرم رو بزنم به تیر چراغ برق !

حواست کجاست رضا !! دارم برای تو تعریف می کنما ! خلاصه ، رفتیم تو یکی از این اتاقها . تقریبا وسطای راهرو بود . حالا الان ، دارم اینا رو این جوری راحت برات می گما ! اون موقع ، اونجا من و شادی داشتیم از ترس قبضه روح می شدیم . نه راه پیش داشتیم نه راه پس ! چه دردسرت بدم آقا ، رفتیم تو . دیدم یه پیره زنه ، همین جور چهار چنگولی ، افتاده رو تخت ! اولش که از در اومدیم تو ، از بس که اتاق تاریک بودا ، این پیره زنه ام نه اینکه مچاله شده بود ، فکر کردیم ، یه بچه اس که رو تخت خوابیده ! اما چراغ رو که روشن کرد ، دیدم نه بابا ، یه پیره زنه اس . چهار پاره استخون . اون خانومه که ما رو آورده بود تو ، تازه شروع به حرف زدن کرد . گفت تو این خونهِ کارگری میکنه . اما اصلا به قیافه اش نمی خوردا . از شادی هم خوشگلتر بود !! می گفت ، پسرِ پیر زنه با زن و بچه اش رفتن شمال . اما نه اینکه حال پیرزنه خیلی خوش نبوده ، اون رو با خودشون نبرده بودن . میزنه و پیر زنه هم جاش رو خیس می کنه . زنه هم دست تنها ، هرچی زور زده بود ، نتونسته بود بذارتش تو ویلچیر . اینه که اومده بود دم در دنبال یکی که بهش کمک کنه . سه تایی آروم ، سر دست و پای پیرزنه رو گرفتیم و گذاشتیمش تو ویلچیر .

رضا باورت نمیشه ها!! از در خونه که اومدیم بیرونا ، انگار ، تو بگو یه دنیا بار از رو دوشمون برداشته بودن . نمی دونم چه جوریا ! اما اون روز تا آخر شب کلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم . اگه بگم ، خوش ترین روزی که تا حالا تو عمرم داشتم ، اون روز بود ، دروغ نگفتم به خدا !!

داستان علی که تموم شد ، یه نیم ساعت بعدش دوباره خونه بودم . حوصله ی علی رو دیگه مطلقا نداشتم ! حتی اندازه ی یه ثانیه !! وقتی برگشتم خونه ، تمام لباسها و صورتم پر از لکه های آب گل آلود بود که ماشینها موقع رد شدن از خیابون ، روی من و علی و بقیه ی آدمهایی که مثه ما پیاده بودن ، پاشیده بودن . حوصله عوض کردن لباسهام رو نداشتم . ساعت رو نگاه کردم . از ظهر یکی دو ساعت گذشته بود . ولی هنوز هیچ اشتهایی به خوردن غذا نداشتم . رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم . دستهام رو زیر سرم گذاشتم و و چشمهام رو بستم . به محض اینکه چشمهام رو ، روی هم گذاشتم ، فکر سپیده هجوم آورد توی تمام کاسه ی سرم ، حتی توی دهنم و حفره ی چشمهام رو هم پر کرد . داشتم خفه می شدم . نیم ساعت طول کشید تا خوابم برد . موقعی که بیدار شدم ، هوا تاریک شده بود . از زور سوزش شدیدی که توی معده ام افتاده بود ، بیدار شدم . نه مامان ، نه بابا ، هنوز هیچکدوم نیومده بودن خونه . رفتم توی آشپز خونه و یه لیوان آب از شیر خوردم . سوزش معده ام کم شد . نشستم سر میزی که مامان صبح چیده بود . قاتی پاتی ، یه چیزهایی رو همونجور سرد سرد خوردم . دوباره بلند شدم و رفتم توی اتاقم . با اون حال و روزم اصلا دل و دماغ ، سوال جواب پس دادن به مامان و بابا رو نداشتم . روی یه تیکه کاغذ نوشتم : " شام خوردم ، لطفا برای شام بیدارم نکنید " . کاغذ رو چسبوندم به پشت در اتاقم . وقتی دوباره بیدار شدم ، ساعت از یک نیمه شب گذشته بود . خونه ساکت و تاریک بود . خیلی خوشحال شدم که با مامان و بابا ،مخصوصا مامان روبرو نشدم . گرچه می دونستم ، مامان دیر یا زود گیرم میاره . و هر چقدر دیرتر گیرم بیاره ، اوضاعم بدتر می شه . ولی با این حال ، باز راضی تر بودم که این روزها با هم روبرو نشیم . گوشی تلفنم رو نگاه کردم . روی سایلنس گذاشته بودم . اما نه میس کال داشتم ، نه پیام . وقتی دیدم از سپیده هیچ خبری نشده ، دق کردم . سرم رو توی بالش کردم و مثل بچه ها ، های های گریه کردم . دوباره یه نیم ساعتی خوابم برد . وقتی باز بیدار شدم ، گوشیم رو زدم به شارژر و دوباره پیام قبلی سپیده رو نگاه کردم . " اگه الان حالت بهتر شده ، می خواستم یه چیزی بهت بگم ، اونم اینه که ، خودخواهی های بی حد و حصرت رو ببین ، چون برات یه سایه شده . " ادامه ی این داستان را در دو بلاگ زیر بخوانید.

Sunday May 4, 2008 - 03:20pm (IRST) Permanent Link | 7 Comments
ادامه ی عریان مست نیم جان

از پنجره به آسمون شب خیره شدم . شب مهتابی بود . دلم می خواست ، اون هم همزمان به ماه نگاه کنه . هر دو در یک زمان و به یک نقطه . احساس لذت بیشتری می کنم وقتی اون رو هم در چیزی که باعث لذت بردنم میشه ، شریک می کنم . ضمن اینکه این حالت خیلی بهم کیف می ده . منظورم اینه که ، در و دیوار و فاصله های روی زمین ، نتونه مانع ملاقات نگاههای آدمها بشه . مهتاب و سکوت شب ، آروم ترم کرده بود . ناراحت بودم اما حالم بد نبود . غمگین بودم اما افسرده نبودم . توی گلوم بغض داشتم اما بغضش بی کینه بود . بی خشم بود . دلم می خواست بی صدا گریه کنم . مدتی بود که دنبال یه بهانه می گشتم . و چه بهانه ای بهتر از مثنوی بابا . پاورچین ، پاورچین رفتم توی هال . مثنوی بابا رو برداشتم و برگشتم توی اتاق . پرده رو کامل کنار زدم و و زیر نور مهتاب ، نشستم لبه ی تخت . یه راست رفتم سر وقت این شعر :

آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمَد

گفت من ، گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد ، کی وا رهاند از نفاق؟

رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست ، سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته ، پس باز گشت باز ، گرد خانه ی همباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی زلب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت ، بر در هم تویی ای دلستان

گفت ، اکنون چون منی ، ای من درآ نیست گنجایی دو من را درسرا

و...

مهتاب اتاق رو مثل روز روشن کرده بود . آروم اشکهام روی مثنوی می ریخت . و آروم تر و زیر لب داستان رو می خوندم . وقتی داستان تموم شد ، مرتب این بیت رو با خودم زمزمه می کردم :

خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد ، کی وارهاند از نفاق؟

مثنوی رو بستم و گذاشتم کنار دستم ، روی تخت . رفتم پای پنجره . به نوک شاخه های سپیداری که خودش رو تا طبقه ی هفتم بالا کشیده بود ، خیره شدم . باز زیر لب گفتم :

خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد ، کی وارهاند از نفاق؟

خیلی دلم می خواست با سپیده حرف بزنم . اما فکر کردم ، این کار حماقت محضه . چون هنوز مشکل من سر جاش بود . خودخواهی من ، مثل یک کوه ، قرص و قایم ، سر جاش ، تو وجود من نشسته بود . من تنها هنری که کرده بودم ، این بود که این توده ی انبوه خودخواهی پنهان شده از چشمم رو دیده بودم . مثل کسی که فقط از سرطانش مطلع شده باشه . و ریشه های گسترده شده ی اون رو توی عکس رادیولژی دیده باشه . دلم می خواست توی بوته ی آزمایش و دوری از سپیده ، انقدر بسوزم و گداخته بشم تا خالص بشم . دلم نمی خواست راههای تکراری و رفته رو ، دوباره برگردم و باز برسم به همین جایی که امشب هستم . به سختی جلوی خودم رو گرفتم که نصفه شبی به سپیده زنگ نزنم . به سختی . به بدبختی . به فلاکت . اینکه من بیدارم و اون حتما الان راحت خوابیده ، دیوونه ام می کرد . چون من خودخواهم ! بله!! خ و دخ واه !! من دنبال آرامش خودم هستم نه اون . دلم می خواد یه پرنده ی آزاد رو اسیر کنم ! اسیر خودم . خاک بر سر من کنن !! با این دوست داشتنم !

باید زودتر خودم رو با چیزی سرگرم می کردم . این جوری ، اگه بیکار می موندم ، دیوونه می شدم . یه مشت کاغذ سفید برداشتم . گذاشتم روی میز تحریر . باید دوباره یه داستان می نوشتم . دم دست ترین چیز ، قصه ی علی بود . قلم لب دهنم بود و داشتم فکر می کردم . نمی تونستم فکرم رو جمع وجور کنم . یعنی نمی شد که بکنی . ماجرای علی رو سعی کردم توی ذهنم باز سازی کنم . شروع کردم به جزئیات فکر کردن . به اینکه داستان چندم شخص روایت بشه . راوی بی طرف کامل باشه یا نیمه دانا و یا دانای کل . داستان کی و کجا اتفاق بیفته . شخصیت اصلی پویا باشه یا نه . گره های داستان کجا باشه . به آغازش . به پایانش . هیچوقت ، تا حالا نشده بود که که انقدر با عجله بخوام داستان بنویسم . همیشه یکی دو هفته ای با داستانهام زندگی کرده بودم . جای اونها حرف می زدم . فکر می کردم . می نوشیدم . بهترین قسمت داستان نویسی برام ، همین قسمتش بود . قسمتی که هنوز داستان روی کاغذ نیومده . اما الان وقت این کارها رو نداشتم . باید زودتر وسایل سفر به داستانم رو توی چمدون سفریم ، می ریختم و راه می افتادم . فرصت برای هیچ کار دیگه ای نداشتم . وگرنه از بین می رفتم . نا بود می شدم . تصمیم گرفتم ، راویم سوم شخص باشه و با لحن کتابی داستان رو روایت کنه . دو سه صفحه ای که نوشتم ، حالم از راویم بهم خورد . از راوی های کتابی متنفرم . البته برای بعضی جاها و بعضی نویسنده ها شاید بدردبخور باشه . ولی برای من نه . مطلقا نه ! لحن راویم رو عوض کردم . بی وقفه شروع به نوشتن کردم . بلا انقطاع . یه نفس .

" پسر دست دختر رو توی دستهاش گرفت و گفت :

" عجب گربه های بی حیایی !! پدر سگا رو ببین ، کله ی سحر ، اونم روز جمعه ، چه حالی دارن می کنن ! انگار نه انگار که ما اینجا نشستیم . "

دوتا گربه ، بی توجه به سر و صدای گنجشکها که در اطرافشون پرسه می زدن ، کنار جدول خیابون ولیعصر ، روی هم افتاده بودن . گربه ی نر که ریز جثه تر بود ، رو بود و تقلای زیادی می کرد ، اما گربه ی ماده ، آروم و ساکت ، زیر جثه ی گربه ی نر نشسته بود . فقط گهگاهی صدای ضجه مانندی از ماده گربه بلند می شد و به صورت گربه نر پنجول می کشید . گربه نر هم بی توجه به ضجه های گربه ی ماده ، به تقلاش ، باشدت و حدت بیشتری ادامه می داد .

پسر ودختر ، دست توی دست هم ، روی نرده های آهنی نیمکت ایستگاه اتوبوس ، نشسته بودن . هردو ساکت بودن و چشم از گربه های بر نمی داشتن . پسره عطسه ای کرد . و بعد دوباره یه عطسه ی دیگه و باز چند تا عطسه ی دیگه . دستش رو برای لحظه ای از دستهای دختره در آورد تا با دستمال آب دماغش رو بگیره . رد دستهای پسره ، پشت دستهای دختره مونده بود و رد انگشتهای ظریف دختره هم ، پشت دستهای پسره ، جا انداخته بود . پسره که دماغش رو گرفت ، دوباره بلافاصله دستهاشون رو محکم ، توی هم گره کردن .

ماده گربه ، جیغ بلندی کشید . گربه ی نر رو به عقب پرت کرد و فرار کرد . گربه ی نر هم با سرعت ، دنبالش دوید . یه جریان آب تازه و قویتر ، افتاد توی نهر آبی که ایستگاه اتوبوس ، روی عرض اون ساخته شده بود . جریان تازه آب ، به صدای نهر شدت داد . حالا دیگه بیشتر ، صداش شبیه یه رود کوچیک بود تا یه نهر . پسر و دختر ناگهان مثل دو قطب هم نام آهنربا که وقتی بهم نزدیکشون می کنی ، از هم دور میشن ، از هم فاصله گرفتن . مثل دو درخت پیر مغرور که هرکدوم ، هزاران شاخه شون رو به طرفی ، خلاف جهت حضور اون یکی درخت کشونده باشه . دو درخت کجِ معیوب . ماشین با چراغ گردون که از جلوشون رد شد ، هر دو خندیدن . ماشین پلیس راهنمایی و رانندگی بود . هر دو دوباره صاف شدن و به هم نزدیک شدن . اما نه اونقدر که قبلا بودن .

من نمی فهمم ، این موقع صبح که پرنده پر نمی زنه، اینا اینجا چه غلطی می کنن ؟!

ترسیدی ؟ آره ؟!

پسره سینه اش رو ستبر کرد و سرش رو بالا گرفت . یه گره ای به ابرو هاش انداخت و با لهجه ی رشتی محکم و مردونه گفت : " مُن!!" بعد یه کم مکث کرد . شونه هاش رو به گردنش نزدیک کرد و گردن افراخته اش رو مثل لاک پشت تو داد . با همون لهجه ی رشتی اش ادامه داد : " مِثه سِگ !! خانوم جان !! مِثه سِگ !! " هر دو باز زدن زیر خنده . پسره دوباره عطسه اش گرفت و چند بار پشت سر هم عطسه کرد . چشمهاش قرمز شده بود و آب انداخته بود .

عجب فصل گندیه ، این فصل عزیز جفت گیری ، نگار !! از جفت گیریش فقط گرد و غبار درختا و گلاش به ما رسیده !

قرصات رو آوردی ؟

آره ولی نمی دونم امسال بهار چرا هیچ اثر نمیکنه ، لامصب !!

مگه پارسالم ، همین قرصا رو می خوردی ؟

کدوم قرصا رو ؟!

همینا که پریروز دکتره بهت داد دیگه !

دل خجسته ای داری تو هم نگارا !

چرا ؟! ... نگرفتیشون باز ؟!!

من رو که می بینی هنوز زنده ام از زور بی کفنیه بابام جان !

پسره برگشت طرف دختره و گونه های دختره رو بین انگشتاش گرفت . با خنده گفت :

پول مول یُخدو نگارم !

مگه چقد می شد ؟

سی پنج چوق ناقابل ، نگار خانوم دل خجسته !

پسره سر جاش برگشت . دو دستش رو از پس گردنش به هم قلاب کرد . سنگینی سرش رو انداخت کف دستهای به هم قلاب شده اش . به عقب تکیه داد و به صف شلوغ حلیم فروشی روبروش ، که اون طرف خیابون ولیعصر بود، خیره شد . دختره هم خودش رو با بلیط اتوبوس که توی دستهاش مچاله شده بود ، سرگرم کرد . پسره همون جور که به صف نگاه می کرد ، گفت : " این ترم که تموم شه ، می رم دنبال یه کار بهتر ! دیگه از زندگی خوابگاهی خسته شدم "

دستم عرق کرده بود . نفسم بالا نمیومد . بلند شدم و رفتم طرف پنجره . مهتاب به گوشه ی دیگه ی آسمون رسیده بود . چشمهام باز نمی شد . از خستگی داشتم می مردم . داستان رو همون جور نیمه کاره ول کردم . حتی حوصله ی دوباره خوندنش رو هم نداشتم . چون من که واقعا داستان نویس نیستم . فقط برای خودم می نویسم و حال می کنم . با حداکثر ، یه چند تا از دور و بری هام . الان هم این داستان بی نام و نشون ، من رو از یه شب تلخ و طولانی به جاده صبح رسونده بود . همین برام کافی بود . دیگه بیشتر از این ازش توقعی نداشتم . باز هم یه نگاه ابزاری و خودخواهانه . حتی به داستان !!! آره آقا جون ! همه بدونین من خودخواهم . خ ودخ واه ! من !! رضا گلاب دره ای آدم عوضی و خودخواهی هستم . حالا هم می خواهم بخوابم . دمرو افتادم روی تخت و بی هوش شدم .

صبح با صدای تق تق در از خواب پریدم . مامان بود . حالم رو می پرسید . گفتم هنوز زنده ام !! نگران نباشید . گفت الان دیرش شده و باید بره سر کار ، ولی عصر زودتر بر می گرده تا با هم حرف بزنیم . خوشحال شدم که الان نمی خواد این کار رو بکنه . توی تختم و از همون پشت در بسته گفتم ، باشه . حتما !! هفت هشت ساعت هم خودش غنیمتی بود .حالا کو تا عصر . کی مرده اس و کی زنده ! خدا رو چه دیدی، شاید عصر هم سر و کله ی یه مهمون ناخونده پیدا می شد و امروز رو هم یه جوری از دستش در می رفتم . صدای بسته شدن در خونه رو که شنیدم ، دوباره خوابیدم . اما قبل از خواب ، موبایلم رو از حالت سایلنس خارج کردم . پرده ها رو کامل کشیدم . اتاق خوب تاریک شد . حال و حوصله ی روز و روشنایی رو نداشتم . یواش ، یواش داشتم یه خفاش تموم عیار می شدم !! ولی از شوخی که بگذریم ، خداییش شب یه چیز دیگه اس ! خلوتی خونه ، به سرعت خواب رو مهمون چشمهام کرد. خیلی دوست داشتم خواب سپیده رو ببینم . ولی تو این مدت ، حتی یه بار هم به خوابم نیومد ! بی معرفت !! هیچوقت نفهمیدم که این خواب دیدن تابع و پیرو چیه ؟ درست مثه یه تیکه خاک رس خشک ، که آب رو تا ته سر میکشه ، من هم خواب رو یه نفس تا ته هُرت کشیدم . ادامه ی این داستان را در بلاگ زیر بخوانید .

Sunday May 4, 2008 - 03:15pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments

Add mohammad j's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 92 First | < Prev | Next > | Last