Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

๏̯͡๏)آرش < Y! ID: ara_238 >

Top Page  |  Blog  |  Friends

  • Work: KARA & KIMIASAZEH Company

Add

๏̯͡๏)آرش is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Tue Apr 07, 2009 Member since July 2006

نخواب آروم گل بي خارو بي كينه ... نميبيني نشسته گوله تو سينه... آخه بارون كه نيست رگبار باروته ... سزاي عاشقاي خوب ما اينه Reply

1 - 5 of 51 First | < Prev | Next > | Last

معجزه Full Post View | List View

12 ta nini

دیگر چگونه می توان زندگی را زنده دانست؟؟ا

اینجا که بوسه ، هوس معنا می شود

و عشق ، عطش

این جا که عاشقانه ها ، فحشا

عریانی ، بی عفتی

و دوست داشتن ، هرزگی معنا می شود

اینجا که آیینه ها

جز بی رنگی منعکس نمی کنند

اینجا که زیبایی محکوم دیوار است

؛ دیگر چگونه می توان زندگی را زنده دانست

آرمان مشرقی

Friday May 8, 2009 - 02:23pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
گالیله را رها کن! کامران و هومن را بچسب!ا
گاهی شرایط زیستن به شکلی است که برای "تعبیر" و تنها تعبیر نه "تغییر" جهان می بایست سبک گفتنی متفاوت یافت!
گاهی باید در مقابل سوالی که " چرا می چرخه زمین؟ چرا خورشید می تابه؟" به جای آن که همچون گالیله سعی در یافتن این چرایی از راه علمی اش باشیم. باید به شکلی کلبی مشربانه رهایش کرد.
در این شرایط است که برای بیان وضع موجود و تنها برای بیان اش نه تغییرش باید سبکی متفاوت جست که البته گاهی خوانندگان پاپ ایرونی این راه را به ما نشان می دهند .
پس ما هم در جواب سوال بزرگ زیستن به جای آن که گالیله وار مجبور شویم در مقابل یک دستگاه قدرت مدار نهایتا کوتاه باییم کلا آن قدرت را نادیده می گیریم و تنها مشروعیت تصمیم گیری در مورد دلیل و چرایی این سوالات مهم را به "عشق " مان می سپاریم. پس با کامران و هومن همنوا می شویم که:
چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین ؟ عشق من بگو چرا؟ "تو فقط" بگو همین!
Tuesday May 5, 2009 - 04:17pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد

نام من میلدرد است؛
میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."
امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
می‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
tyke5prwkmnvgv0d300l.jpg

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
d13mcwvgkyk6anattb68.jpg

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
thli9vkr23jwueypiddr.jpg

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی
؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و
شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد
Wednesday February 18, 2009 - 11:22pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
.
.
Monday February 16, 2009 - 11:32pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ايمانم‌ و به‌ راهم‌، خيانت‌ نكردم‌

دنيا مرا نفريفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ايمانم‌ و به‌ راهم‌، خيانت‌ نكردم‌... ايستادم‌ اما برنگشتم‌... اما بازنگشتم‌، به‌ بيراهه‌ هم‌ نرفتم‌ كه‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی،‌ به باد نرفتن‌،دين‌ من‌ است؛ دينی‌ كه‌ پيروانش‌ بسيار كم‌اند

دنيا مرا نفريفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ايمانم‌ و به‌ راهم‌، خيانت‌ نكردم‌... ايستادم‌ اما برنگشتم‌... اما بازنگشتم‌، به‌ بيراهه‌ هم‌ نرفتم‌ كه‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی،‌ به باد نرفتن‌، دين‌ من‌ است؛ دينی‌ كه‌ پيروانش‌ بسيار كم‌اند

Monday December 8, 2008 - 01:08am (IRST) Permanent Link | 1 Comment

Add معجزه to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 51 First | < Prev | Next > | Last