تکه ای از من - از تمرینهای آبرنگ
با چشمانی بسته و دستانی گشوده سر به آسمان ایستاده بودم تا تو ناگهان بیایی ومرا سخت درآغوش گیری
و تو آمدی همچون موجی که سخت خود را به سینه صخره ای می کوبد و باز می گردد بی هیچ درنگی
تو رفتی و تکه ای از من کندی و من چه شادمان بودم برای آن تکه که تو به یادگار با خود بردی
ولی افسوس ! بعدها ماهی ها به گوشم رساندند که تو آن تکه را رها کردی و به آب سپردی
وحالا سالهاست که در این دریا ایستاده ام به امید آنکه شاید موجی تکه ام را باز گرداند...