دیگر گریزی نیست به آغوش خط خطی آجرهای سرد خو کرده ام. به رنگ های تند و به دشنام های رکیک نیز.،
hame bayad be yek vaghiyat bersim:marg khosisi tarin noghte zendegi har kodom az maset...
در هم آمیخته، عریان روبه روی یکدیگر ایستاده بودیم و به حفره ای دایره ای شکل نگاه می کردیم که قرار بود، آنجا ماهیچه مخروطی سرخ بتپد.کلاغ ها آرام آرام از راه رسیدند، دسته دسته بی آنکه ما بخواهیم آنها را فراری دهیم، روی شانه های عریان ما نشستند و با سیگارهایی بر منقار به باغ چشم دوختند. دود با سلول هایمان در آمیخت، دود ار جدار پنجره گذشت و با امواج سرگردان یک پیغام به تلفنی رسید که کلاغ ها سیم اش را قطع کرده بودند. ما رو به روی هم ایستاده بودیم، پس از عریانی دست هایمان.
به جای خالی ای نگاه می کردیم در فاصله میان گیج گاه و امتداد خط گونه، خالی بود زمین باغ پر بود از گوش،گوش هایی که آرام از درختان کنده می شدند و بر زمین می افتادند.کلاغ ها منقارشان را باز بسته می کردند و کودکی چند ماهه در میان ما دهانش را باز گرده بود و اشک می ریخت، چیزی طلب می کرد و دستانش را تکان می داد.سکوت بود.
رو به روی هم درست. به فاصله یک قدم.می خواستیم فریاد بزنیم، اما سکوت را یاد گرفتیم، چشم در چشم،خیره به جایی که قرار بود لب باشد و دهان. و جای آن پنجره ای با قفلی زرد.
پشت پنجره خودروهای رنگ وارنگ با چراغ های روشن به بیرون چشم دوخته بودند و کلاغ ها با ژستی غریب دود سیگارشان را به سمت پنجره می فرستادند.فریاد بود و سکوت.
روبه روی هم ایستاده بودیم، پس از هم آغوشی و کلاغ ها آخرین آجر قلعه ای که ما را در بر گرفته بود گذاشتند و دود سیگار با امواج سرگردان در هم آمیخت.
مهم نیست، کجا یا حتی کی؟و حتی نام.اهمیتی ندارد که آن مرد یا زن، شرم را به جای نان در میان سفره قسمت می کنند.کسی را کاری به کار خیابان های ورم کرده نیست، مهم نیست که دیوار نوشته های دیروز، پاک می شوند وجایش سکوت بر دیوار نقش می بندد، چای لازم نیست، زیرا فنجان ها پر از گدازه های یخ کرده است. در این روزها برای باغبان اهمیتی ندارد، که درخت خرمالو ته باغ بار داده است یا نه؟ او به خرمالوی پلاستیکی اش دلباخته.و مهم نیست کلمه، پریشانی را سخت در آغوش می فشارد.
به لیوان،که قلم ها را سخت در برگرفته چای تعارف کرده اند و برای چسب نواری، کاغذ را سهمیه بندی.میز تحریر در به در لختی آرامش است. و چشمان گیج و بهت زده، دست بند را بر دست نظاره می کند.چه فرصت مغتنمی،هنوز لیوان آب سردی بر روی میز است.
ذرات غبار از جلوی پژوی خاکستری می گذشتند و روی کیف چرمی رنگ رو رفته او آرام می گرفتند.نگاه اش خیره به سویی دیگر.
دست دراز می کند تا به دوستی که از آن طرف خیابان می گذرد دست دهد، دستش در میان بیلبرد روغن لادن
فرو می رود و روغن از قوطی استوانه ای،قلپ قلپ کنان به روی انبوه اتومبیل ها می ریزد.
مامور راهنمایی رانندگی غرق در روغن در سوت قرمز رنگ اش می دمد، ذرات ریز روغن به اطراف پرتاب می شوند.
قدم هایش را سریع بر می دارد و به دوستش می رسد.به پشتش می زند.صورتی تهی به آن می نگرد.به بیلبرد دیگری می نگرد،تیسوت.آن طرف تر ساعتی دیگر و مارکی که عقربه هایش دو سربازاند.
می دود.پیاده رو ها لخت ، اندام شهوانی شان را به او عرضه می کنند.به پل هوایی می رسد نفس نفس زنان.مجوز عبور از پله ها آغشته شدن به خون است،دو جفت دست با سطلی سفید می پاشند خون رقیق سرخ را.گریزی نیست.طعم ترش و شیرین خون.
انتهای پل هوایی دری است.در غژ غژی می کند وباز می شود.انبوه درختان چنار وتبریزی و صدای گنجشک ها.پیرمرد روی نیم کت چوبی نشسته و با عصای صاف وقلمی اش دایره ای تهی رسم می کند.ذرات غبار بر روی مو های چسبناک اش می نشینند.