Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

< Y! ID: kaveh_mes... >

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

Add

< Y! ID: kaveh_mes... > is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Oct 08, 2008 Member since August 2005

دیگر گریزی نیست به آغوش خط خطی آجرهای سرد خو کرده ام. به رنگ های تند و به دشنام های رکیک نیز.،

1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last

kaveh m's Blog Full Post View | List View

hame bayad be yek vaghiyat bersim:marg khosisi tarin noghte zendegi har kodom az maset...

عریانی
عریانی magnify

در هم آمیخته، عریان روبه روی یکدیگر ایستاده بودیم و به حفره ای دایره ای شکل نگاه می کردیم که قرار بود، آنجا ماهیچه مخروطی سرخ بتپد.کلاغ ها آرام آرام از راه رسیدند، دسته دسته بی آنکه ما بخواهیم آنها را فراری دهیم، روی شانه های عریان ما نشستند و با سیگارهایی بر منقار به باغ چشم دوختند. دود با سلول هایمان در آمیخت، دود ار جدار پنجره گذشت و با امواج سرگردان یک پیغام به تلفنی رسید که کلاغ ها سیم اش را قطع کرده بودند. ما رو به روی هم ایستاده بودیم، پس از عریانی دست هایمان.

به جای خالی ای نگاه می کردیم در فاصله میان گیج گاه و امتداد خط گونه، خالی بود زمین باغ پر بود از گوش،گوش هایی که آرام از درختان کنده می شدند و بر زمین می افتادند.کلاغ ها منقارشان را باز بسته می کردند و کودکی چند ماهه در میان ما دهانش را باز گرده بود و اشک می ریخت، چیزی طلب می کرد و دستانش را تکان می داد.سکوت بود.

رو به روی هم درست. به فاصله یک قدم.می خواستیم فریاد بزنیم، اما سکوت را یاد گرفتیم، چشم در چشم،خیره به جایی که قرار بود لب باشد و دهان. و جای آن پنجره ای با قفلی زرد.

پشت پنجره خودروهای رنگ وارنگ با چراغ های روشن به بیرون چشم دوخته بودند و کلاغ ها با ژستی غریب دود سیگارشان را به سمت پنجره می فرستادند.فریاد بود و سکوت.

روبه روی هم ایستاده بودیم، پس از هم آغوشی و کلاغ ها آخرین آجر قلعه ای که ما را در بر گرفته بود گذاشتند و دود سیگار با امواج سرگردان در هم آمیخت.

Monday November 19, 2007 - 06:30am (PST) Permanent Link | 15 Comments
مکعب بلور
مکعب بلور magnify
رویش را بر می گرداند. در ساحل تلفن پشت تلفن، کسی می خواهد تسلیت بگویید، کارمندان بخش آگهی های ترحیم روزنامه ها دور و بر آخرین بازمانده دلفین ها می گردند.آنها لخت به ساحل آمدند، آن هم برای آخرین عکس یادگاری ،زبانش بیرون می افتد و عکاس ثبت می کند لحظه احتضار را
به دوربین عکاس لبخندی می زند، برای آخرین عکس در صفحه ترحیم و روزنامه را ورق می زند مرد پیری که در پارک نشسته است. به تیتر صفحه یک نگاهی می اندازد، شاعر مرگش را به او تبریک می گوید و پیرمرد برایش دست تکان می دهد. پیرمرد روزنامه را روی نیمکت چوبی رها می کند و شاعر راه پر و پیچ و خمی را می نگرد که نیمکت های خالی در آن به گدایی نشسته اند و از جا می جهند دلفین ها وقتی آخرین موج چهره شان را خیس می کند.روزنامه و شاعر در درون جوی آرام آرام غرق می شوند.پیرمرد به شیشه می زند، بیرون شیشه خالی است و پر از شاعران گمنام. آب روزنامه را در خود غرق می کند و بی تفاوت به ضربه های پیرمرد بر شیشه.
رویش را بر می گرداند و به عکس یادگاری دلفین ها می نگرد و آگهی تسلیت خود.
Thursday November 1, 2007 - 04:35am (PDT) Permanent Link | 11 Comments
بهت
بهت magnify
مهم نیست، کجا یا حتی کی؟و حتی نام.
اهمیتی ندارد که آن مرد یا زن، شرم را به جای نان در میان سفره قسمت می کنند.
کسی را کاری به کار خیابان های ورم کرده نیست، مهم نیست که دیوار نوشته های دیروز، پاک می شوند وجایش سکوت بر دیوار نقش می بندد، چای لازم نیست، زیرا فنجان ها پر از گدازه های یخ کرده است. در این روزها برای باغبان اهمیتی ندارد، که درخت خرمالو ته باغ بار داده است یا نه؟ او به خرمالوی پلاستیکی اش دلباخته.
و مهم نیست کلمه، پریشانی را سخت در آغوش می فشارد.
Thursday September 27, 2007 - 06:27am (PDT) Permanent Link | 21 Comments
سرد،ساده
سرد،ساده magnify

به لیوان،که قلم ها را سخت در برگرفته چای تعارف کرده اند و برای چسب نواری، کاغذ را سهمیه بندی.میز تحریر در به در لختی آرامش است. و چشمان گیج و بهت زده، دست بند را بر دست نظاره می کند.چه فرصت مغتنمی،هنوز لیوان آب سردی بر روی میز است.

Wednesday August 1, 2007 - 02:03am (PDT) Permanent Link | 14 Comments
غبارآلود

ذرات غبار از جلوی پژوی خاکستری می گذشتند و روی کیف چرمی رنگ رو رفته او آرام می گرفتند.نگاه اش خیره به سویی دیگر.

دست دراز می کند تا به دوستی که از آن طرف خیابان می گذرد دست دهد، دستش در میان بیلبرد روغن لادن

فرو می رود و روغن از قوطی استوانه ای،قلپ قلپ کنان به روی انبوه اتومبیل ها می ریزد.

مامور راهنمایی رانندگی غرق در روغن در سوت قرمز رنگ اش می دمد، ذرات ریز روغن به اطراف پرتاب می شوند.

قدم هایش را سریع بر می دارد و به دوستش می رسد.به پشتش می زند.صورتی تهی به آن می نگرد.به بیلبرد دیگری می نگرد،تیسوت.آن طرف تر ساعتی دیگر و مارکی که عقربه هایش دو سربازاند.

می دود.پیاده رو ها لخت ، اندام شهوانی شان را به او عرضه می کنند.به پل هوایی می رسد نفس نفس زنان.مجوز عبور از پله ها آغشته شدن به خون است،دو جفت دست با سطلی سفید می پاشند خون رقیق سرخ را.گریزی نیست.طعم ترش و شیرین خون.

انتهای پل هوایی دری است.در غژ غژی می کند وباز می شود.انبوه درختان چنار وتبریزی و صدای گنجشک ها.پیرمرد روی نیم کت چوبی نشسته و با عصای صاف وقلمی اش دایره ای تهی رسم می کند.ذرات غبار بر روی مو های چسبناک اش می نشینند.

Thursday June 7, 2007 - 02:09am (PDT) Permanent Link | 14 Comments

Add kaveh m's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 26 First | < Prev | Next > | Last