تازه سه چهار سال بود که می خوندیم و می نوشتیم معلم از در میرفت که پای تخته نوشت :موضوع انشای هفته ی بعد
م"ای کاش..." م
ای کاش ها رو دونه دونه ردیف کردیم وهفته ی بعد با دست پر پای سکو ایستادیو خوندیم
یاد گرفتیم که بگیم ای کاش، یاد گرفتیم که از آنچه نیست یاد کنیم...م
یادمون دادن با نداشته ها بزرگ بشیم...م
ای کاش های دور، ای کاش های نزدیک...م
میون همه ی ای کاش ها امروز رو پیدا کردیم باز یک کلام نگفتیم خدا یا شکر که امروز مال منه
چه کنم که امروز مال منه و من امروز باز میگم که
ای کاش بدونی، ای کاش می دونستی، ای کاش می شد بدونی که امروز توی دلم چی میگذره...م