لحظه های خوب با هم بودن
لحظه های به قول خودمان "مستی" حاصل از چند بطری هولستن لیمویی و یا باز هم به قول خودمان "آبجو" ی صفر درصد و چند لیوان چای برای بریدن همان صفر درصد مذکور
لحظه های با هم سیرک کردن هایی که ایمان دارم دیگر تکرار نمی شوند، مگر در خاطر عکس هامان
لحظه های آبروریزی های نمکین درون بوفه ی معدن، مخصوصا برای امین
لحظه های مثلا "بدمستی" های بعد از آن در راه برگشت به مکانیک خودمان
همان دانشکده ی بدقواره ی کوچک و کم جا که از خانه ی خودمان بیشتر دوستش دارم
نا سلامتی همه ی خاطرات خوب بدم در این چند سال در همین چار دیواری کج و کوله شکل گرفته
از جشن های گاه و بی گاه و دلخوری هایمان از همدیگر گرفته تا اردوها و پروژه ها و با هم درس خواندن ها و در یک کلام همدلی های هرچند وقت یک بارمان برای یک هدفی که هرچیزی می توانست باشد
و و و و ...ء
تا...ء
تا از همه ی اینها مهم تر، همیشه با هم بودن ها و توی سر و کله ی هم زدن هامان که هدف خاصی نمی خواست، صرفا بهانه ای بود برای نزدیک تر شدن مداوم دلهامان به همدیگر
لحظه های یکی تر شدن ها و فراموشی تفاوت نظرها و اختلاف عقیده هامان که مگر واقعا می توانند مهم باشند؟!ء
لحظه های...ء
لحظه های سرمستی از حس خوب با هم بودن که کاش هیچ چای ای برای بریدن این مستی وجود نداشته باشد
در سایه ی ترس از فرداهای همیشه بی رحم که جز جدایی نمی فهمد
آری
یادم آمد
بدبختانه برای این مستی هم چای وجود دارد
و آن همان گذر کوفتی زمان است
و صدای مزخرف تیک تاک ساعت ها
که انگار همیشه این آخرها عقربه هاشان از قصد تندتر دنبال هم می دوند و موذیانه احوال ما را می خندند
بی صفتان نامرد
...
...
...
دلم گرفت
چشمانم تر شد، کاغذم نیز
شاید معنای مقدس دوستی همین باشد، نه؟
............................................................................
پ.ن.1. این متن را همان شبی نوشتم که روزش به "روز مستی" معروف شد، به تاریخ چهارشنبه 4/10/87 ، عکس هایش نبود وگرنه همان شب این بلاگ را می گذاشتم
پ.ن.2. یادمان نرود...ء