آخرين لحظات زندگي ام بود!! و چه سخت بر من گذر مي كرد اين واپسين دقايق!اگر كسي را تاب ديدار من در آن زمان بود، بي شك مرا به مرغي تشبيه مي كرد كه تـخمي بس گل درشت پس انداز مي كند! ليك دردي كه او بر قمبل خويش داشت من بر حلق خود داشتم چرا كه بغضي آشنا بر من نشيمن كرده بود.دردي كه در طول زندگي نيز بر من عارض بود ليك اينباره روحم را عميقا مجرور وصورتم را مفشور و گونه هايم را مفيوض ز عصاره ي تنهايي چشمانم ساخته بود. آري اين همان اشكي بود كه به ياد دارم در شاد ترين لـحظات زندگانيم نيز روياي نشستن بر گونه هايم را در سر مي پروراند واين من بودم كه رخصتش نمي دادم چرا كه آن اشك را حرمتـي غريب بود، افسوس كه داماني پذيرايش نبودو نشستنش بر خاك نيز جايز نبود... شايد هيچ كدامتان باور نداشتيد كه در من نيز طوفاني بر پاست و همين دردم را دو چندان مي ساخت
من كه خود در طول زندگي، گرده ي اين وآن را مالش مي دادم به ناب ترين گونه، و بدان سبب مفتخر به دريافت لقب ممد بـمال بودم حال اين جناب مرگ، فرزند ارشد پروردگار بود كه به مالاندن من چو بسيــــار مـلذوذ بود! در آن گاه كه بـختك مرگ بر گرده ي انسان نشيمن كند ديگر زمان مفهومي ندارد. چرخي غريب بر من عيان گشت مثال چرخ آسياب كه چه سنگين بر مقابلم مي گرديد و غرش مي كردو زمين و زمان چه وهـمناك بر من، مي گشت همه چيز با سرعتـي كون گداز بر من در گذر بود و من نيز به شدت گوز ملق! چرخ سنگي مزين به پخش زندگي ام بود... چشمانم به برق خنده هاي شاد كودكي ام خيره ماند... سكوتي كه با نت هاي پژواك خنده ي كودكي هارموني مي يافت. من بودم در آغوش مادرم چه آسوده و بي غم، مآمنـي كه شايد آن روزها باور داشتم نهايتـي بر آن نيست ولي افسوس كه بود ... عشق را مي ديدم كه در چشمان مادرم حلقه مي زد و اين بوسه هايش بود كه حرارت را بر من هبه مي كرد كه دوست داشتن را به من مي آموخت و اين ته دل خنده هاي من بود كه او را به پرواز در مي آورد جقدر دلم آرزوي آن خنده هاي بي غم را داشت.. او همان مادري بود كه سال ها بود فقط در خواب مي ديدمش و به تـجسمش در خيال عادت ورزيده بودم، از بيم فراموشي چشمانش ، صدايش واز بيم فقدان گرمايش، حال چه شفاف حضورش را مي چشيدم . خوشحال بودم كه غبار مرگي سخت بر چهره اش نبود، آن را زدوده بود
چرخ مي چرخيد و گذران سال هابر كودكي من مي چربيد و من بزرگ شدم . و اين قژا قژه چرخ بودكه سختـي رشد مرا در گوشم طنين انداز مي كرد. آري روزهاي شاد كودكي چه زود بر من گذر كرد هـمانند حضورش در زندگي ام، ليك من خوشحال بودم كه هنوز روياي كودكي ام را از ياد نبرده بودم تا لحظه ي مرگ
چرخ مي چرخيد و من نيز خود را بر چرخ چه مرور انگيز نظاره مي كردم، من بزرگ شدم ،هنوز عشق ورزيدن را مي دانستم چرا كه آن را خوب آموخته بودم، ليك هنوز فرصت آزمودنش را نيافته بودم بارها عشقم طلب شده بود و من طالب نبودم چرا كه مقصد جاده ي من شهر آن ها نبود
روزگاري نيز مي گذشت از عشقي كه من طلب كرده بودم و او هم نيز طالب بود، كه در همان آغازش سرانـجامي گنگ يافته بود
تا چندي پيش
كه اينبار چه فكورانه طالب بودم و چه جسورانه خواستار شدم آن را
به ياد آر شبـي كه عميق نفس هايت گونه هايـم را نوازش مي داد و من نظاره گر چشمان بسته ات ! آري بسته.. چرا كه:"چشمانت ستاره بود و دلت شك
شكي كه پلكانت را هدايت مي كرد ، باري من سوسوي ستاره را مي دانستم.ترديد نداشتم حتـي ذره اي ، چشمانت گواه من بود و اينگونه بود كه آتش وجودم را بر شيرين لبانت نشاندم، و ستاره درخشش يافت ، نــــور سوسويي نداشت و مستمر بود. آ ا ا ا اه ســالي بود كه وجودم اين رخشيدن را طلب مي كرد ، و تو نيز اين آتش را، ثانيه هايي كه حال، به وضوح سال ها آن را نظاره مي كردم تا اين كه شك ات ستاره را ربود
سوالي پرسيدي ، سوالي كه پاسخش ساده، ولي درك و باورش برايت سخت بود، آري صحبت از روز هايي بود كه آفتاب بر من زود تر غروب مي كردو تو را باز گشتـي نبود، و به ياد دارم كه تو در آغوش سخت شده به خارهاي تملك،رميده بودي ،واين من بودم و خاطره ي زنده ات كه بر من طنازي مي كرد ، پس من نيز اورا خواستار شدم، امروز آگاهم كه من سايه ي چشمان تو را وامتداد گونه هايت را در وي مي ديدم ، اما آن روز ها غافل،از اين حقيقت درونم، باري من وي را خواستار شدم و اين ، دوري را سبب شد چرا كه او اوهام بر سر داشت و من نيز بر خود واقف گشتم ، هـميــن و نه بيش از اين
افسوس كه اين رشته اي شد كه تارهايش را پرده اي بافتي در ميانـمان، تو را درك مي كردم و حرف هايت را نه ! من نيز كلمات را بر تو جاري مي كردم ليك اين صداي شاعر بودكه در من طنين مي انداخت و من آن را بر چشمانت راندم
كدامين ابليس اين چنين تو را به گفتن نه وسوسه مي كند ؟
يا اگر خود فرشته اي ست
از دام كدام اهرمن ات بدين گونه هشدار مي دهد؟
ترديدي ست اين؟
بـــــاري ، دستانم با دستانت آشنا گشت و بوسه هايمان عشق را چشيد، چرا كه هر دو معترف بوديم ، ليك احترامم بر خواسته ات
سر فرود آورد ، پس تو چه آسوده به خواب رفتـي و من چه عميق نظاره مي كردمت . در خواب بودي وديگر ابليس را تواني نبود اما چشمانت نيز بر من بسته بود نفس هايت را مي شـمردم ... عبور طلوع را بر لطافت بدنت دنبال مي كردم تا چشمانت نيز طلوع كرد واين دستان كوچكت بود كه چه زيبا در دستانم مي رقصيد ديگر كلامي،اعترافي وانكاري نياز نبود همه چيز در دستانت بود ، جز آن ترديد سياه
كـــــاش زمان و مكان بر من سهل مي گشت تا فرصت مي يافتم و شك ات را به يقين مي چرخاندم چرا كه به خوبي واقف بودم كه با رفتنم او پيروز است و اين نيز شد
.
.
گذران روز ها
.
.
به ياد آر شبـي كه از من تغيير خواستي ،از بيم وابستگي، بهانه
اي كه برايم تلخ بود و بازهم احترامم را بر خواسته ات راندم
.
.
گذران روزها
.
.
و مرا به همين تغيير كه خود خواستارش بودي محكوم ساختي و گوش هايت را بستـي و باز هم من ماندم و حرف هايي نا گفته كه اينبار زياده در مـخم سنگيني مي كرد
چرا كه آنقدر بسيار بود كه كتابي قطور مي گشت و تو حاضر به خواندن نبودي و من تاب سنگيني اش را نداشتم ، پس نوشتم،و كتاب را به رودي سپردم شايد كه روزي بر تو گذر كند و از آبش بگيري پس آن گاه خواهي خواند ذهنم را چرا كه نداني به قلم من حك شده ، و آن گاه ست كه پيش قضاوتي نـخواهي راند و خطم حقيقت را بر چشمانت مي تاباند ، حقيفتي كه سرآغازش اينست
قبل از اينكه به من بگويي "نه
به خود و خواسته ات اين را گفتي، واين من بودم كه محكومم كردي به تغيير به سبب شنيدن نه از تو و سپس گوش هايت را بستي وغيبتي گنگ
آري گويي فرزندان خاك هـمه گي گفتن را آموخته بودند و شنيدن را نــه
و اين من بودم كه سال ها بود مي شنيدم و گفتنم را فرصت نمي دادند چرا كه من شنيدن را چه خوب آموخته بودم. آري اين همان بغض روزگاران زندگانيم بود، نگفتن ، بــاد كردن ، ولي وجدانم شاد چرا كه هيچ گاه گوش هايم را نبستم
چرخ مي چرخيد و آخرين ثانيه هايم را بر من رخ نوما مي كرد طوفاني از چرخش برپا بود و زمين و زمان را به لرزه انداخته بود و وجود مرا نيز، روح در بدنم سنگيني مي كرد و خود را از بدن تهي مي كرد
بسيار ملذوذ بودم و سبك همچون قاصدكي سوار بر نسيم كه ناگه چرخ از حركت باز ايستاد پنداشتم كه مردم...اما ديدم كه اين مظلوم منش قبادياني بود كه از پشت چرخ بر من سرك كشيد و ابرويي بالا انداخت و گفت: پسرم زندگي ات بر چه چرخ سنگيني سوار است! خسته شدم بس كه چرخاندم به كن جانم ، رها شو ، بيرون بپاش
و من مفشور مرگ و زندگي و ، زبان بند
مظلوم منش گفت سورپرانگيزي برايت دارم ، مهماني داري در اين آخرين لحظات ... صدا كرد ســـــد جلـــــــال....جلال الدين خواااااان ..بيا ديگر ، ول كن اين شمس بيچاره را ، حالم را بالا آوردي، اااه
قدوم سنگيني را حس كردم ، فامتـي بر من نمايان گشت او مولانا جلال بلخ بود، چه عجيب او اينجا چه مي كرد ؟!! البت كه من ارادتي خواصه بر او روا مي داشتم و سخت مسرور شدم واشكي بر چشمانم جاري، ردايش را تابي داد و شعري آشنا را بر من راند
آسايش دو گيتي تفسير اين سه حرف است ................... خام بدم ، پخته شدم ، سوختم
حال زمان سوختن است فرزند
من سوز بر دل داشتم وبغض بر گلو پس بايد آزاد و رها مي گشتم گفتم اي شيخ بلخ من به راي تو نيستم!!! من خام بدم پخته شدم ولي نسوختم
شيخ با چشماني گرد پرسيد ، و چگونه اين كنـي؟!! مظلوم منش خنده اي اشك آلود كرد و دستي بر گرده شيخ زد وگفت حال ببين كه چگونه همزاد زميني ام پخته مي شود
چشمانم پر ز اشك غم هاي نگفته ام بود چرا كه هيچ گاه داماني بر آغوشم باز نبود
قرمزي چشمانم را به چرخ دوختم پس گردش يافت ، چه سنگين مي چرخيد و وجودم را چه سخت مي فشرد ، گرد بادي ميانمان ايجاد كرد و وجودم را مي مكيد ، اين گنداب زندگي ام،كثافات روحم،سنگيني چشمانم وغم دوستي هايم بود كه چه خون واره وار بيرون مي پاشيد .
دلم نمي آمد عشقي را كه دميدن نيافت را بيرون بريزم چرا كه دلتنگش بودم و دلسوز ، ولي مرا رهايي مي بايد پس به سختي رهايش كردم و آخرين اشكم چه سنگين به زمين نشست . من بودم و بند بندي مجرور و خونم كه به نقاشي پوستم رقصان بود
با دستاني باز فرياد كردم
خارهاي روزهاي پلشتتان را،هيمه ي آتش شب هاي خشمتان، مي نهم تا مرا به آتش كشانيد، چرا كه من خامم و پخته مي شوم و ليك نمي سوزم
پس شعله هاي آتش چه سهمگين بر من زبانه مي كشيد اما من حرارت بوسه هاي مادري، بر كودكي ام را تداعي مي كردم
آتش كثا فا تم را سوزاند زخم هايم را ضماد بـخشيد
عطر زندگي بر من نشست ومن تولد يافتم ، چه آزادانه و رها و سبك. زخم هايم مرحم يافته بودو فقط خاطره اي در ذهنم ، كه ديگر عصاره ي چشمانم را جاري نـمي ساخت
پس اينگونه بود كه شيخ بلخ مرا ققنوس خواند. چون من فرزند آتش بودم
به يكايك زيبايي هاي زندگي قسم مي خورم كه اين من ، ديگر آن نبودم
مي خندم و با بال هايي گشوده در باد به شما فرزندان خاك نجوا مي كشم كه
آيا كسي را تاب حرم چشمانم هــسـت؟؟؟