هیچ کس از جنس ماها نبود......
نوشتن راهی است برای پاسخ گفتن به زندگی.برای پاسخ گفتن به یک موهبت موهبتی دیگر لازم است.
دو ماه پیش بود که حنان گفت:شمارتو دادم بهش دوست دخترخالمه.رشتش ریاضیه من نمیتونم کمکش کنم.
اولین باری که باهاش حرف زدم نمیدونم سادگیش بود صداقتش بود یا لهجه ی جهرمیش که منو یاد اون موقع های حنان می انداخت هر چی بود ما با هم صمیمی شدیم
کلی سوال داشت راجع به کنکور و کتاب کمک دریسیو تست و از این مزخرفات!جواب سوالا رو میدادم و سعی میکردم بهش نگم که واسه یه امتحان ساده آنقدر خودتو نکش بابا قبول نشدیم خیلی مهم نیست....
اون اضطراب داشت امیدم داشت هی میگفت میخوام یه چیزی بشم
بعد کنکور تو فکرش بودم که چی شد؟چیکار کرد؟چند بار اومدم بهش زنگ بزنم نشد چند بار اون زنگ زد من نبودم تا اینکه دختر خاله ی حنان رو دیدم گفت فاطمه خیلی سلام رسوند رتبش 800 شده!با خوشحالی گفتم اییییییییییییییییییییووووووووووووووووووول راست میگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟پس مهندسی قبوله اییییییییییوووووووووووووووووووووووول!گفت نه آخه میدونی فاطمه دست نداره.
خشکم زده!.................
ادامه میده:تو دفترچه جلو همه ی مهندسیا نوشته کاراییه هر دو دست!
..................
تو جهرم همه میشناسنش خیلی باهوشه خیلیم پشتکار داره.
بهش زنگ میزنم.
دارم فکرمیکنم که چه قدر ماها ناشکریم.چقدر فقط غر میزنیم.از زمین و زمان ایراد میگیریم.
چه قدر تنبلیم و قدر سلامتی مونو نمیدونیم.
دارم فکر میکنم پس چرا هر دفعه میگفت حالا معماری چه جور رشته ای هست؟
دارم فکر میکنم که بهش زنگ بزنم و راستی چی باید بگم؟!