Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Rouzbeh

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • School: University Of Manitoba

Add

Rouzbeh is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Jul 19, 2008 Member since April 2005

میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم

1 - 5 of 133 First | < Prev | Next > | Last

در هوای دوست Full Post View | List View

گاه گاهی که دلم گرفته تنها یکی است که امیدم می دهد. کسی که در تک تک لحظات غم و شادی بوده و هست و خواهد بود

فکر ميکردم خدا
فکر ميکردم خدا magnify

پيش از اينها فکر ميکردم خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش
سيل و طوفان نعره ي توفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تير و خنجر او ماهتاب

هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفت اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است
آب اگر خوردي عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي کند
تا شدي نزديک، دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پای، لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي کند
در ميان آتش، آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر کشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران ِ گرز ِ آتشين
محو مي شد نعره هايم بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديدم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود گفت و گويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ انجا در زمين؟

گفت آري خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهري او هم نشان دوستيست
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم دوست، پاک و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
مي توان در باره ي گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
...

(قيصر امين پور)

Friday September 5, 2008 - 09:56pm (CDT) Permanent Link | 2 Comments
تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم
تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم magnify

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد، من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.
هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.
گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد.
و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه.‌
و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.


‌‌(عرفان‌ نظرآهاري‌)

Sunday August 31, 2008 - 09:40pm (CDT) Permanent Link | 1 Comment
ناداني
ناداني magnify

ابليس وقتي نزد فرعون آمد.
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد.
ابليس گفت:
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب سازد؟
فرعون گفت: نه!
ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت: احسنت! به راستی که استادي!
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت:
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند،
تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟؟؟

Friday August 29, 2008 - 11:07pm (CDT) Permanent Link | 1 Comment
هله عاشقان، بشارت
هله عاشقان، بشارت magnify

هله عاشقان بشارت که نماند اين جدايي
برسد وصالِ دولت، بکند خدا خدايي
ز کرم مزيد آيد، دو هزار عيد آيد
دو جهان مريد آيد، تو هنوز خود کجايي؟
کَرَمت به خود کشاند، به مراد دل رساند
غم اين و آن نماند، بدهد صفا صفايي
هله عاشقان صادق، مرويد جز موافق
که سعادتي است سابق ز درون با وفايي
به مقام خاک بودي، سفر نهان نمودي
چو به آدمي رسيدي، هله تا به اين نپايي
تو مسافري روان کن، سفري بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهايي
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادي
که بگشت گرد عالم، نه ز راه پر و پايي
نفسي روي به مغرب، نفسي روي به مشرق
نفسي به عرش و کرسي، که ز نور اوليايي
بنگر به نور ديده که زند بر آسمان‌ها
به کسي که نور دادش بنماي آشنايي
خمش از سخن گزاري تو مگر قدم نداري
تو اگر بزرگواري چه اسير تنگنايي

(مولانا)

Sunday August 24, 2008 - 09:26pm (CDT) Permanent Link | 2 Comments
من هشتمين آن هفت نفرم
من هشتمين آن هفت نفرم magnify

سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند.

سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمي اش کردند.

سگ اصحاب کهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين گونه نکنيد... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد؟ آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند؟ هزار سال پيش از اين، خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم. امروز از غار بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود...

اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است. دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي کشيد. دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد. اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست!

سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم. از تبديل، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن. اما مي بينم که شما از تبديل، تنها فروتر رفتن را بلديد، سقوط و مسخ را. با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير.

چرا نياموخته ايد؟ نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد. شايد اين ديگري سگی باشد اما حقيقت را گاهي از زبان سگ نيز مي توان شنيد!

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد. خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت ...

(عرفان نظر آهاری)

Wednesday August 20, 2008 - 10:17pm (CDT) Permanent Link | 1 Comment

Add در هوای دوست to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 133 First | < Prev | Next > | Last