Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Rouzbeh

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • School: University Of Manitoba

Add

Rouzbeh is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Jul 19, 2008 Member since April 2005

بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار ... دگر عضوها را نماند قرار / تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی

1 - 5 of 155 First | < Prev | Next > | Last

در هوای دوست Full Post View | List View

گاه گاهی که دلم گرفته تنها یکی است که امیدم می دهد. کسی که در تک تک لحظات غم و شادی بوده و هست و خواهد بود

ساز او
ساز او magnify

آنکه جانم شد نوا پرداز او
مي سرايم قصه اي از ساز او
ساز او در پرده گويد رازها
سر کند در گوش جان آوازها
بانگي از آواي بلبل گرم تر
وز نواي جويباران، نرم تر
نغمه ي مرغ چمن جان پرور است
ليک دراين ساز سوزي ديگر است
آنچه آتش با نيستان مي کند
ناله او با دلم آن مي کند
خسته دل داند بهاي ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلي از سوز ما آگاه نيست
غير را در خلوت ما راه نيست
ديگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهي ديگرند
شرح اين معني ز من بايد شنيد
راز عشق از کوهکن بايد شنيد
حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه ديوانه از ديوانه پرس
...

(رهي)

Wednesday May 6, 2009 - 09:01pm (CDT) Permanent Link | 7 Comments
افتادگي آموز
افتادگي آموز magnify

از پشت سر کسي صدا ميزند: پهلوون

در حضور او تنها کسي که مي توانست مخاطب اين کلمه باشد او بود. پهلوان برگشت. مردي به او نگاه مي کرد. دست بر سينه گذاشت و تعظيم کرد. پهلوان هم لبخندي زد و سري تکان داد...

پورياي ولي پهلوان آن مردم بود. نشان سرفرازيشان. کسي که امکان نداشت کسي بتواند پشتش را به خاک برساند. رستمي بود براي خودش. مايه غروربود. نشان سرافرازي بود. تنديس تعصب بود. الگوي سر به زيري بود

***

- ببينم چه خبر شده؟ چرا شهر آذين بندي شده؟ قراره اتّفاقي بيفته؟
- تو مثلِ اينکه از هيچ چيز خبر نداري! فردا مسابقه کشتي پورياي ولي با پهلوان هنديست. تو چطور خبر نداري؟
- اين پهلوان هندي چه گونه کشتي گيريست؟ آيا حريف جهان پهلوان ما مي شود؟
- چه مي گويي! آيا در دنيا کسي وجود دارد که قادر به شکست دادن پورياي ولي باشد؟
...

***

پوريا در کوچه راه مي رفت. رو به سمت خانه مي رفت تا استراحت مختصري بکند و محياي کشتي پس فردا شود. او نماينده يک ملّت است. اگر شکست بخورد ملّتش شکست خورده است. پوريا اين را خوب مي داند. پورياي ولي غرق در اين تفکرات است که ناگهان صداي گريه پيرزني بلند مي شود. پوريا به اطراف مي نگرد و ناگهان پيرزني غريب مي بيند که در کنار خيابان نشسته است.

- چه شده مادر جان؟
- چه مي پرسي که از داغ دلم خبر نداري
- به من بگوييد شايد بتموانم کمکتان کنم

- پسر من کشتي گيري جوان است. ما از هند به اين جا آمده ايم. او از وقتي شنيد که ايران يگانه پهلواني شکست ناپذير دارد براي شکست دادن او قصد سفر به اين جا را کرد و به نصيحت هاي من گوش نکرد. شنيده ام پهلوان ايراني کسيست که تا به حال شکست نخورده و پشتش به خاک نرسيده. همه از زور بازوي او مي گويند. من عاقبتِ پسرم را در خواب ديده ام. مي ترسم از زور آن پهلوان بلايي به سرش بيايد

پيرزن دو دستي بر سرش زد و دوباره گريه و زاري را از سر گرفت

پوريا غرق تفکر شد. بدون هيچ کلامي پيرزن را ترک کرد و رهسپار منزل شد. فکر آن پيرزن يک لحظه راحتش نمي گذاشت. پوريا به فکر فرو مي رود

***

جهان پهلوان در زورخانه است. مشغول نرمش و تمرين. امّا انگار هيچ چيز را نمي بيند و هيچ نمي شنود. ميل بدست به نوبت ميل ها را روي شانه اش مي برد و با چرخش کمر ميل ديگر را بالا مي برد. پس از آن مي ايستد تا شروع با بالا انداختن ميلها بکند. ميل ها آنچنان با قدرت پرتاب مي شوند که گويي منفور ترين اشيا براي پوريا هستند. ميل هاي پوريا تا نزديکي سقف مي روند و پايين مي آيند. گويي پهلوان مي خواهد خود را از چيزي برهاند. ناگهان ميلي از دست او رها مي شود و با صداي مهيبي به زمين مي خورد.صداي شاهنامه خواني و ضرب زورخانه قطع مي شود. همه در سکوت اند. پوريا به آرامي ميل ها را در کنار گود مي چيند و بي صدا رهسپار خانه اش مي شود. حالا بعد از تفکر زياد تصميم قطعي اش را گرفته است. فردا کشتي بسيار آساني در پيش دارد. بسيار آسان

***

- حاضرم با تو شرط ببندم که پوريا، يک دقيقه نشده پشت آن هندي را به خاک مي رساند

- زرنگي هايت را براي زماني ديگر بگذار مرد. اين را همه مي دانند

زنگ به صدا در آمد و ضرب نواختن گرفت. پهلوان هندي وارد گود شد. کمي بالا و پايين پريد. خودش را گرم کرد. از سوي ديگر پورياي ولي هم به داخل گود آمد. هلهله مردم به هوا رفت. تشويقِ بي امان ِ مردم ، بي پايان به نظر مي رسيد. پوريا دوري زد و براي همه دست تکان داد و تعظيم کرد. سپس به سمت پهلوان هندي رفت و با او دست داد. پهلوان هندي، متحير از آن همه تماشاچي بازو در بازوي پوريا انداخت. سکوت حکم فرما شد. هر دو پهلوان تلاش کردند براي غلبه بر ديگري از هر فنّي استفاده کنند. ناگهان پورياي ولي همچون تندر به پاي حريف رسيد. دور زد و او را از کمر گرفت و بالاي سر برد. فرياد مردم به هوا رفت. همه بي صبرانه مشتاق بودند که پوريا پهلوان هندي را نقش بر زمين کند تا آنها جشن و شادي را شروع کنند. پوريا چند قدم بر داشت و همان طور که پهلوان هندي روي دوشش بود دوري زد. گويي مي خواست حريف را چند ثانيه بيشتر در ترس شکست نگاه دارد وخوب بترساند. نگاهي به ميان جمعيت انداخت که ناگهان مادر پير پهلوان هندي را ديد. به ياد آورد که قرارش با خود چه بود. پيرزن با نگاهي ملتمسانه به او نگاه مي کرد. پوريا به ميان گود آمد و به آرامي پهلوان هندي را روي زمين رها کرد. مردم متعجبانه به پورياي ولي نگاه کردند. پهلوان هندي سراسيمه از جا برخواست و رو به روي پوريا قرار گرفت. بازو ها دوباره در هم افتاد. جمعيت دوباره براي پيروزي پوريا هلهله کردند و باز سکوت بر همه چيز چيره شد. نگاه ها اين بار کمي با ترس آميخته بود. پوريا اين بار حمله نمي کرد. اندکي حملات پهلوان هندي را دفاع کرد. سپس در فرصت مناسبي خود را در اختيار پهلوان هندي قرار داد. چرخي خورد و پشت خود را به خاک رساند. جمعيت در اوج بهت و ناباوري بودند. هيچ کس توانايي درک اتفاق پيش آمده را نداشت. پهلوان هندي پيروزي خود را باور نداشت.

پوريا برخواست. سر به زير. نگاه کوچکي به مادر پير پهلوان هندي انداخت. به پهلوان هندي تبريک گفت و رو به سوي در زورخانه کرد. در ميان سکوت مردم، پورياي ولي ، قهرمان جاويد ايران ، از هميشه متواضع تر از در کوتاه زورخانه گذشت

(بر گرفته از وبسايت عجايب)

Monday March 30, 2009 - 09:42pm (CDT) Permanent Link | 0 Comments
توت فرنگي وحشي
توت فرنگي وحشي magnify

كي مي دونه توت فرنگيهاي وحشي چطورين؟
راسته كه آدم بزرگها رو اذيت مي كنن و بچه هاي كوچيكو مي خورن؟
بايد رامشون كنيم يا بذاريم تو طبيعت زندگي كنن؟
آيا هيچوقت به حمام سونا مي رن؟
مي تونيم طوري تربيتشون كنيم كه مثل سگها به مهمونها پارس نكنن؟
عقلشون مي رسه يا هميشه بايد زيرشونو تميز كنيم؟
مي تونيم به جاي سگ گله ازشون استفاده كنيم؟
به عنوان سگ نگهبان خونه چي؟
مي تونيم بهشون اعتماد كنيم؟
از كجا معلوم كه وحشيگري شون گل نكنه؟
از كجا بدونيم بي خطرن؟
مي تونيم با اونا دوست بشيم يا بهتره با ميوه هاي كم خطرتري دوست بشيم؟
مثل تمشك كوهي يا پونه اهلي
به هر حال من بهت گفتم!!! توت فرنگي وحشي ممكنه هيچوقت اهلي نشه

(شل سيلور استاين)

Thursday March 26, 2009 - 09:14pm (CDT) Permanent Link | 0 Comments
بهار
بهار magnify

باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار
باز به گردون رسيد، ناله ى هر مرغ زار
سرو شد افراخته، كار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار
شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار
خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع
ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار
هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند
بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار
برگ درختان سبز، پيش خداوند هوش
هر ورقش دفتريست، معرفت كردگار
وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم
تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار
بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت، گفته ى سعدى بيار

(سعدي)

پينوشت: سال جديد بازم اومد با يه دنيا شادي و سرسبزي و تازگي. چه خوبه که ما هم چون بهار تازه شويم و با يک انديشه زيبا سال جديدمون رو آغاز کنيم. چه خوبه که کينه ها و زشتي ها رو از دل و جانمون پاک کنيم و با گذشتن سال کهنه ما هم اونا رو جا بذاريم و با زيبا ترين چيزها وجودمون و دلمون رو پر کنيم

يه سال خيلي خيلي خوب، پر از شادي، سلامتي، برکت و موفقيت براي همتون آرزو ميکنم. سال نو، بهار زيبا و تازگي طبيعت مبارک بر شما

Wednesday March 18, 2009 - 10:13pm (CDT) Permanent Link | 0 Comments
بهار را باور کن
بهار را باور کن magnify

باز کن پنجره ها را ؛ که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه ؛ کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

***
همه‌ ي چلچه ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن کرده است

***
باز کن پنجره ها را ؛ اي دوست
هيچ يادت هست؟
که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگي با جگر خاک چه کرد؟

***
هيچ يادت هست ؟
توي تاريکي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سينه گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟

***
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي‌ها را
جشن مي گيرد

***

خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را

باور کن

***

(فريدون مشيري)
Sunday March 15, 2009 - 10:19pm (CDT) Permanent Link | 0 Comments

Add در هوای دوست to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 155 First | < Prev | Next > | Last