Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

saman nazari

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • Work: FESTO
  • School: Amirkabir University Of Technology

Add

saman nazari is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Oct 13, 2007 Member since November 2006

صد نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحبنظر شود--> Click here Reply

1 - 5 of 85 First | < Prev | Next > | Last

saman nazari's Blog Full Post View | List View

everything from everywhere

Saman va deltangiha

1-این روزا سامان چپ و راست مریض می شه و هی هم از محبتای دوستاش شرمنده . سامان مونده این همه نوع آنفولانزا از کجا در اومده که اون باید هر سری یکیشو تجربه کنه.

2-سامان مدتی بود که شروع به تحلیل صدای پا کرده بود. یعنی همه اینا از روزی شروع شد که پژوهشکده هم تصمیم گرفت اتاقا رو مث آشپزخونه MDF بزنه .بنابراین با طراحی خارق العاده جناب نجار محل نشستن سامان طوری تنظیم شد که پشتش به در بود و سامان مجبور بود صدای کفشا رو از هم تشخیص بده. نتیجه این شکل نشستن مانیتور سامان رو هم رو به در قرار داد که تو سالن باز می شه. و حالا کار سامان این شده که مدام بپاد کی میاد و کی میره تا به موقع عکس العمل مقتضی رو نشون بده.انقدر حواس سامان به صدای کفشا رفته بود که حتا می تونست حدس بزنه الان شخص مورد نظر چه حالت روانی ای رو داره تجربه می کنه، یعنی مثلن آقای ز پاهاش رو می کشیدو لخ لخ می کرد. آقای ف هر چند قدم می پرید. خانوم خ لرزش خفیفی زیر پاهاش قابل احساس بود. خانوم ش موقع راه رفتن به کفشاش نگا می کرد و آروم و منظم می رفت تق تق تق !.به هر حال راه رفتن هر کی یه صدایی داشت حالا زیاد یا کم به به دنبال اون شخصیتشون بود که با این صدای کفشا داش بیان می شد واسه سامان.این قضیه انقد ادامه پیدا کرد تا 3 نفر جدید به جمع اضافه شدن و 2 تاشون راه رفتنشون مث قبلیا بود . سامان از صدای راه رفتنشون متوجه شده بود که اینا یه مشت شباهت حتمی دارن و وقتی نگاشون می کرد انقد این شباهتا واضح بود که حتا لباساشون هم رنگ شده بود و هم مدل، شلوارای یه شکل می پوشیدن حتا اینکه تو دو تاشون وسط سر هر دوتاشون کم پشت بود جفتشونم علاقه زیادی به پای کار خوابیدن داشتن، هر دو به بهار حساسیت داشتن و به طرز خیلی با حالیم باهوش بودن.

3- تو همین جا دو تا منشی هم هستن که یکیشون یه مهندس فسیل قدیمیه که همیشه به کامپیوتر میگه ماشین. اما خب سامان تازگی ها به این نتیجه رسیده که این قضیه تا همون اندازه ماشین گفتن ما به اتومبیل میتونه مسخره باشه خب..

4-سامان میگه دل تنگی ها رو باید رو چشم گذاشت باید کلمه ها رو با دقت واسه دل هجی کرد.باید آروم خوندش. و با دقت اعراب گذاریش کرد تا درست خونده شه. باید خوانا نوشته شه تا وقته خوندن روان خونده شه بدون مکث، بدون تردید .به نظر سامان نباید دلتنگی ها رو ستاره زد گاهی اوقات ستاره ها لابه لای نامه ها گم می شن..
سامان میگه دلِ تنگ کوچیکه ، منتظر نمی مونه، می شکنه.

5-سامان تا به حال گفته بود که حسودی می کنه به آدما؟؟؟!!! وقتی مبینه که از تنهایی شون بیرون میانو از رندگی لذت می برن وقتی که حتا سلام یه راننده تاکسی هم باعث سرخوشیشون میشه

6-سامان میگه زمانایی هستش که حقیقت اونقد سنگین و جان گداز و تلخ هستش که آدم آرزو می کنه که تموم زندگیش وهم و خیال باشه، خواب باشه. و همش منتظر یه دست هستش که تکونش بده و بیدارش کنه.و انوقت با ظاهری آشفته لای پتوش بشینه و بغضشو فرو بده و نور روز و از پنجره بگیره و هی ببلعه . ببلعه و از دستی که اونو بیدارش کرده متشکر باشه . و اونوقته که می خواد اون دستو ببوسه و صاحبشو به آغوش بکشه و جمع شه میون پتوهه و فک کنه به اینکه چه کابوسی بود... و دیگه بترسه از اینکه پلک بزنه که مبادا کابوس واسه لحظه ای هم میون این پلک زدنا برگرده .این همه آرزو می کنه اما همش محال... نه دستی هست برای بیداری و نه نوری برای بلعیدن و نه بغضی حتا . هر چی که هست ترس و تلخی زهرمار کابوسیه که داره زندگیش می کنه ...

7-سامان بر این عقیده اس که وقتی آدم تو ذهن خودش بشکنه اونوقت دیگه بلند شدن ممکن نیست. شاید بشه چیزیو از نو ساخنتش از اول بوجودش آورد.این از نظر سامان ناممکن نیس.اما این موحود جدیده دیگه به اون قبلی ربطی نداره ،دیگه اون آدم قبلی نمی شه. یه چی میشه از یه جنس دیگه .یاد قبلی و خاطره های قبلی باهاش می مونه اما اون موجود قبلیه همونجا که شکست و زمین افتاد باقی می مونه ...

8-سامان میگه بحث داشتن یه زندگی بی نقص و آدمای جدید و سفر هیجان انگیزو موسیقیو کتاب و این چیزا نیس. بیشتر از همه اینا دل سامان واسه یه زندگی عادی تنگ شده که صبح بیدار شه و به کاراش برسه و بعد بره واسه خودش راه بره و بچرخه و بیاد خونه و بشینه پای کارها و کتاباش. دوست داره از یه ج این عادی زندگی کردن شروع شه بعد خودش ادامه شو می گیره و جا میفته. دوست داره یه کم شبیه بقیه آدما بشه واقعن سامان فک میکنه این شبیه شدن نباید چندان بد هم باشه.اینجوری این تفاوت های موجود از جنس تفاوت های دیگران با هم نیس ...ی
Sunday May 31, 2009 - 12:58pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
Saman va tarmim
Saman va tarmim magnify

1-این روزا سامان احساس یه تیکه مقوای تا شده ی زیر پایه یه میز لق رو داره. نه کاغذه نه پایه میز، همینجوری هستش واسه خالی نبودن عریضه، برای اینکه اگه نباشه یه میز با تموم چیزای روش تا ابد لق می خوره لابد.

2- حقیقت اینه که سامان داشت یه متن منطقی رو اینجا می نوشت که یه دفعه زد پاکش کرد. از اون موقع به بعد هم دیگه ننوشت. شاید چون سامان دید که حال نداره. حال هیچ نوشته با سر و ته ای رو نداره . شاید سامان چون دل سامان تنگه، دلش واسه یه آدمی یه جایی یه زمانی که نمی دونه کی ه تنگه. سامان گیجه آدمایی رو دوست می داشت که یادش نمی یاد کی بودن و کی بوده و چرا ... نگرانه همینجوری بیخود. .. انگار یکی چنگ انداخته تو دل و رودش...

3- آدمای خیلی کمی هستن که سامان حضور دائمیشونو می خواد. اونقد کم که نمی خواد تعدادشونو بگه ، اما در مورد آدمای دیگه ، از دیدنشون خوشحال میشه، زود بهشون عادت می کنه و شایدم با ندیدنشون این عادت تا مدتی اذیتش می کنه.
سامان وقتی به خودش نگا میندازه می بینه ارتباطش با آدما و چیزای مختلف قشنگ و در عین حال ضعیفه. شاید واسه همینم هست که سامان با هر شرایطی می تونه کنار بیاد .شاید واسه همینه که محیطای کاملن متفاوت واسه سامان آزار دهنده نیستن .

4-سامان میگه دیدین این آدمایی رو که وقتی ازشون خیلی ساده می پرسی چطورن خیلی پیچیده اینطوری شروع می کنن که {از تو چه پنهون} اینچنینم و اونچیزی که از حرفشون فهمیده میشه اصلن شبیه اونی که گفتن نیس.به نظر سامان فهم ما و ادبیان گفتاری اونا هر دو نارسان. سامان میگه یه همچین پیش عبارت هایی چنان به زندگی آدم می چسبن که کیوی خشک شده به کاغذ آلمینیومی می چسبه. واسه شنیدن حرفهایی که پنهانن اما {چرا پنهان بمونن} و همه چیزایی که آدمو به عنوان یه انسان به تجربه چشیدن طعم اون جایگاهی نزدیک می کنن که انقد از دست داده هاش زیاده ،انقد زیاده که دیگه نیازی به پنهان کردن چیزی نیست نیازه که گوشمون رو برای شنیدن صدای {او} به جای {آ} تو همون کلمه مخفی {پنهونی} تربیت کنیم . اما چه دور و چه نزدیک واسه تلخ خنده ای کوتاه و آروم قبل شروع ،که به آهی تبدیل می شه و واسه گزیدن کوتاه لب که اصلن چیزی هست که مجال پنهان کردنش باشه؟

5-سامان میگه وقتی که یکی به فکر محافظت از قلمرو خودش نیس دو حالت وجود داره: اینکه یا دیگه اونجارو واسه خودش نمی دونه یا اینکه خیالش از بابت مواضع دفاعی اونجا راحته .به نظر سامان تصور دوم معمولن اشتبا از آب در میاد.

6-شاید سامان یه روزی یه زبانیو بسازه واسه گفتن ثانیه های دراز تردید قبل یه حرف، یه نگاه یه لمس، یه اس ام اس یه زنگ یه لبخند یا هرچی. تا اینکه کسی باهاش مثل علف هرز رفتار نکنه، تا اینکه معلوم شه فرق بکنم ها با نکنم ها در جای یه نقطه نیس شاید یکی حتا زندگی ای رو پشت اونا صبر کرده باشه.

7-سامان میگه یه سری مغازه هست که باید بهشون احترام گذاشت. که باید اون آقای فروشنده رو هول نکرد اصلن. که نباید به دست های لرزونش چشم دوخت .که باید احترامی بزاری واسه آروم گشتنش تو قفسه ها ،به تلاش آروم دستش واسه گذاشتن خریدا تو کیسه. که باید احترام گذاشت به پیشنهادش که میگه بزارش تو کیفت تا نریزه . باید وقی که آروم داره تموم قیمتا رو پشت یه کاغذ می نویسه زیر هم که بعدش جمع کنه و بگه هجده هزار و دویست تومن پولتو دو دستی بهش بدی و بقیه شو هم دو دستی و مرتب بگیری . که تموم این مدت رو تونستی کیف کنی از دیوارای مغازه. از نقاشیای آدما از بنان رنگ و رو رفته ای که اون گوشه دیوار خاک گرفته از عکس محمدرضا شاه جوان که قایمکی زیر شیشه میزش چپونده طوری که دیده نشه از کل فضا که همش قهوه ایه. تا تو با لباسای رنگ و وارنگت حس کنی که اینجا زیادی جوونم حس کنی که هنوز خامم که واسه همه چیز زودم .آره سامان فک می کنه یه باید به همچین مغازه هایی احترام گذاشت.

8-این روزا نوشتن سامان انگار لکنت گرفته .حرف زدنش هم.ابراز احساساتشم به همین کیفیته. خود سامان حوصله نداره وایسه به شنیدن زندگی یه آدم لکنت دار. هیچ کس نداره .اصلن تموم زندگی سامان دچار لکنت شده .هممم...

9-سامان میگه یه چیزایی دسگه ترمیم نمی شن. مثل ساعتای قدیمی که تعمیر نمی شن.دوستی ...

10- این عکس هم سامانه به همراه یه سری از دوستاش اگه خواستین ببینین کی ان از این لینک استفاده کنین.

http://www.facebook.com/photo.php?pid=351216&l=dd9cface21&id=1297558244

Thursday May 7, 2009 - 03:00pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments
Saman va Heisenberg approach
Saman va Heisenberg approach magnify

1-شاید بهتر باشه کم رنگی سامان رو به تموم تک رنگای کم رنگ زمستون ببخشین، این روزا سامان غیر از این دنیای مجازی، تو همون دنیای مثلن واقعیشم به همین کم رنگی اینجاس.شایدم کمتر. این روزای سامان به بیهودگی می گذره و سامان به آهستگی هر کاریو توش پیش می بره. سامان تو خودش شوری نمیبینه دیگه، وقتش پره اما نمی دونه آخر هر کدوم از کاراش به چی ختم میشه. در اصل فقط امید داره به پایان یافتنشون با میلی به سوی خواسته هاش( یا به تعبیر دیگران ختم به خیر شدنشون) .

2- سامان فک می کنه بهتره کمی در مورد دید سیستمی تو زندگی و در نتیجه اون بعضی آدما و گیجی ظاهریشون مختصر و ناقص چیزایی بگه.
خب تو کوانتوم مکانیک دو تا دیدگاه همسنگ هستش. اولیه یه بحث نظریه که ریاضیش بر اساس ماتریساس و معروف به دیدگاه هایزنبرگه و دومیش که ظاهرن ملموس تره چون تو جاهایی کاربردی تر مثل ساختارای اتمی و ساخت ترانزیستورا و تونلای رزونانسیو کوانتوم دات ها و ... ساده تر درک میشه دیدگاه شرودینگره که اساسش معادلات دیفرانسیله. سامان اونقدرها تو کوانتوم مکانیک تبحر نداره و با توجه به رشته و کارش خیلی بیش از اینی که بلده هم قرار نیس واردش بشه.اما خب سامان از همون اول از دیدگاه شرودینگر بدش میومده و میاد. شاید چون دیدگاه هایزنبرگ واسه سامان یادآور آدمای باهوشیه که دنیای خاص خودشونو دارن و تا ابد شیفته دنیای خودشونن. بدون اینکه حتا بخوان کسی رو تو این زیبایی عمیق و دوست داشتنی سهیم کنن.

3- به نظر سامان بعضی وقتا نپرسیدن یه هنره، یا حتا یه نوعی تهذیب نفس. در برابر اون جواب سوالای پرسیده نشده رو دادن هنر بالاتریه، و نشون دهدنده شناخت از طرف مقابل و ارزش گذاشتن به دغدغه هاشه. دقیقن همین وقتاس که وقتی پاسخ یه سوال نپرسیده داده می شه هر دو نفر یه همدلی دوجانبه رو تجربه می کنن.
حالا نقطه مقابل این حالت یه سری سوالا هستن که جوابشون یک کلمه اس: آره یا نه. اگه یهو آدم بگه نه و با قیافه تو هم رفته شخص سائل رو نگا کنه نشون داده که حتا از اینکه این سوال به ذهن طرف مقابل رسیده هم دلخوره. ولی اگه طرف قابلیت جواب لحظه ایو نداشته باشه میوفته تو هچل.چون حتا سکوت لحظه ای نیز تو این مواقع به نشانه جواب آره هستش یا لااقل اینکه جواب نه نیست. اونوقته که آدم میشینه به خودش فحش میده که نتونسته فوری از پسش بر بیاد یا به طرف میده که تا این حد فضولی کرده. اصلن سامان فکر می کنه بعضی از سوالا هستن که نباید مستقیمن پرسیده شن.

4-لحظه هایی هستن که سامان خیلی دوست داره. مثل لحظه قبل از بالا اومدن دسکتاپ شلوغش اون موقع که پس زمینه ابله اش هست ، خندون و تنها ،بدون استارت منو و بقیه شورتکاتا و آیکونا و چیزایی که دانلود شدن و باید جلوی چشم سامان گیج باشن تا فراموششون نکنه.
همون چن لحظه ای که سامان دوباره یاد زیبایی پس زمینه اش میوفته و یادش میاد دلیل انتخاب اونوو اونوقته که بهش خیره میشه و دوباره دوستش می داره زیاد.
سامان فک می کنه دوستی آدما هم همینجوریه .اینکه بعضی وقتا آدم یادش میره که چی شد که با فلانی دوست شده ،چی شد که دوستش داشت که هنوزم دوستش داره اصلن یا نه .به نظر سامان یه چیزی مثل اون چند لحظه لازمه تا بشه دید، فقط خودشو ،بدون وابستگیا و بایدا و نبایدای آدم و رابطش ، بدون هر جور تاریخایی که هی شاخه به شاخه ، به جا و نا جا رو تصویرش،خاطره هاش و .. دخیره کردیم و بدون همه پیش فرضای همیشگی. باید مثل روز اول ببینیمشون مث وقتی که بین اون همه روی اونا کلیک کردیم و بک گراند خودمون کردیم.

5- سامان فک میکنه بین تعلق و تعلیق فاصله به اندازه یه حرفه ، گاهی اندازه یه کلمه اس وبعضی اوقات یه جمله. به راحتی از تعلق که بیانگر آرامش و امنیته میشه به اعماق تعلیق که انتهای ناآرامیو ناپایداریه لغزید. بعضی وقتا فقط یه جمله کافیه تا آدم بارها تو سرگردانی و آشفتگی رها بشه بدون اینکه انتهایی واسه گم شدنش باشه.
سامان میگه متعلق که باشی همیشه یه جا هست که بعد هر حادثه بشه اونجا نشونی از آدم گرفت اما معلق که باشی هر حادثه آدمو دستخوش تغییر خاص خودش می کنه تو هزارتویی بی پایان. بدون اینکه بازمونده ای به نشان از قبل بمونه.
و حالا این شده بازی این روزای سامان ، این که رو لبه جوب کنار خیابون راه بره و مرز میان تعلق و تعلیقو بچشه.مرز بین بودن و نبودنو .سامان دیگه مدت هاس که زندگیش رو این لبه سیر می کنه.

6-سامان میگه آدما دو دسته ان .یه سری مشکلاشونو می ذارن تو جیبشونو فقط خودشونن که میدونن توش چه خبره . و یه سری مثل تابلو می اندازن دور گردنشون.
هممم سامان ترجیح می ده از نوع اول باشه ،دوس داره وقتی تو جمعه مشکلاتشو فراموش کنه و از تموم لحظه هایی که با دوستاشه لذت ببره و حضورش به اونا انرژی بده .
سامان نمی دونه تو این راه چقد موفق بوده اما خب باور کنین تموم سعیشو می کنه.

Saturday March 14, 2009 - 11:35pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
Saman va ghafeleie omr
Saman va ghafeleie omr magnify

1-سامان میگه کلماتی هستن که ساده ان، حتا تکرارین اما میانو می چسبن به روزمرگیای آدم و هلشون میدن یه گوشه و اونوقته که آدم روزشو می تونه باهاشون بسازه.کلمه هایی هستن که یه حسی تهشون هست که آدمو گرم می کنه ...
سامان میگه اما ما با بیرحمی دریغ می کنیم این کلمات ساده رو از هم .اول با خودمون بی رحم میشیم، بعد با اونی که سهمش از کلمات فقط سکوته..
سامان خیلی از این کلماتو نگفته خیلیشونم قورت داده و الان دیگه واسه گفتنشون خیلی دیره..سامان می فهمه که دریغ کرده این حس خوب و از دیگران، از خودش و دیگم شاید فرصت بیان کردنشون پیش نیاد ..

2-سامان میگه دیدید که یه سری میگن نفهمیدیم چطور گذشت و چطور بزرگ شدیم و سریع هم می گن هیییی این قافله ی عمر عجب می گذرد و سری هم به نشون افسوس تکون میدن . سامان با این مساله مشکل داره.سامان در همین لحظه که داره بلاگ می نویسه خیلی هم خوب می دونه که داره چطور می گذره. اما اگه تا دو ثانیه دیگه یه مترو یا اتوبوس با سرعت نود کیلومتر بر ساعت با سامان برخورد کنه قطعن بعد اون دیگه سامان نمی فهمه چطور می گذره. اگرم فرض کنیم که سامان نمیره و ببرنش به یه بیمارستان، اونقت بعد سه چهار روز که به هوش بیاد و بگه من داشتم بلاگ می نوشتم که یهو یه قطار مترو اومد روی تختم و با من برخورد کرد و دیگه نفهمیدم چطور گذشت مسلمه که حرف منطقی ای زده.ولی اینکه سامان بگه دوران راهنماییم رو نفهمیدم چطور گذشت معلومه یا داره چرت می گه یا خالی می بنده. با اینکه اگه برگرده و بگه این سه سال دانشگاه رو نهیمیدم چطور گذشت یا مسائل مشابه اون.چون سامان خیلی هم خوب می دونه که چطور گذشت. حتا روزایی بود که سامان آرزو می کرد زودتر بگذرن پس حالیش بوده که چه چیزی داره می گذره.و اگه خیلی کارهای دیگرو بگه نفهمیدم چطور گذشت پس اونقت کی بوده که تو اون زمونا داشته زمین و زمانو به هم می دوخته و ... یعنی کسی که نمی دونسته چطور داره می گذره می تونسته این کارا رو کرده باشه؟!! خب پس دوست عزیز بجای اینکه بگی نفهمیدم چطور گذشت ساده بگو خیلی زود گذشت . در ضمن بهتره حواسمون باشه که این زود گذشتنه ارتباطی مستقیم داره با خوش گذشتن یا حداقل بد نگذشتن. چرا که کسی که تو زندانه یا مریضه یا بدختو بیچاره اس یا به هر دلیلی حس بیچارگی داره یا به طور کلی کسی که زندگی براش سخت می گذره خیلی خیلی هم خوب می فهمه که چطور داره می گذره. پس بهتره آدم شاد باشه که حداقل بهش خوش گذشته تا اینکه بگه نفهمیدم چطور گذشت و بابتش افسوس هم بخوره.

3-به نظر سامان زندگی از یه جهتایی شبیه آشپزیه اینکه آدم بدونه ترکیب چیه و چقد از چی لازمه که بشه لذت برد.اینکه چی اضافه کنه؟ فقط یه حس از اسانسی لازمه یا مزهه باید حسابی به دهن بیاد؟! و اصلن این ترکیبه واسه کیه،برای خود آدم، واسه بقیه ، یا شاید مهمتر ازین واسه هردو..

4-سامان میگه بعضیا اونچیزیو که " می خوان" در اصل عمیقن از درون نمی خوانش ، یعنی اینکه به صورت ناخوداگاه از خواستنه ناراحتن . همینطور بعضی اوقات اونچیزیو که فک می کنن " نمی خوان" در اصل خواستارشن اما در ظاهر ترجبح می دن که نخوانش. پس این میشه که در خودشون دچار تردید می شن و تکلیف خودشونو نمی دونن و خودشون و دیگرانو گیج می کنن.
سامان فک می کنه خوبه که آدم تو خودش به جستجو بشینه و اونوقت به به صمیمیت با خودش برسه و بدون هرگونه ترسو خشمو حصار ذهنی و پارادایم و موانع بیرونی لااقل بودنه که " واقعن" چی می خواد و چیو نمی خواد. در ضمن این درحالیه که در اثر این صمیمیت با خودش توانایی صمیمی شدن با دیگرانو هم پیدا می کنه. اونقته که دیگه می توه تصمیم بگیره که دوست داره و می خواد به سمت خواسته هاش بره یا اینکه از ناخواستنی هاش دوری کنه یا نه ، تا به یه آسایش روانی نسبی برسه . این بحث سامان در مورد اهداف زندگیو اینا نیستا منظور سامان بیشتر همین زندگی روزمرس. چیزیایی که همین دور و برمونن.

5- به نظر سامان روش خیلی مهمه . مثلن یه کاریو که ممکنه فک کنین درست نیست شاید بشه با یه روشی انجامش داد که درست شه. سامان میگه "درست شه" نه اینکه "درست باشه" و در دید سامان مساله همین جاس. اینکه همیشه پیدا نیس که کاری درسته با نادرست. بعضی وقتا باید ببینیم که کاری چطور انجام میشه نه اینکه چرا.

6- سامان میگه مشکلات آدما تو زندگی دو دسته ان.
دسته اول به صورت پایا هستند یعنی اینکه مستقل از زمانن پس اگه یه بار تحملشون کنی دیگه می تونی تحملشون کنی تا اینکه سر یه وقت مناسب با یه پروسه برنامه ریزی شده بری سراغشون و کم رنگ یا شاید بی رنگ و حتا به کل پاکشون کنی.
اما دسته دوم به صورت دینامیکی هستن پس مسلمن وابسته به زمانن ( و از لحاظ اندازه و علامت هم جهت با اون). این دسته اولش انقد کوچیکن که اصلن به چشم نمیان اما هرچی بیشتر که زمان می گذره بزرگو بزرگ تر میشن و روحتو در می نوردنو روز به روز بیشتر اعصابتو می خراشنو زخم می کنن و این زخما هم هر روز تا شب هو می خورنو سوزششون بیشتر می شه. دردی که شاید بشه به درد دندون تو خالی ای که هوا می کشه تشبیهش کرد. اونقته که با یه چشم رو هم گذاشتن اونقدر وسعت پیدا کردن که دیگه به تنهایی نمی تونی باهاشون حتا مواجه بشی چه برسه که بخوای باهاشون مبارزه هم بکنی.

Friday February 6, 2009 - 12:27pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
Saman va adamaie ajul
Saman va adamaie ajul magnify

1-راستش مدت طولانی ای شده که سامان ننوشته. و البته این به این خاطر نیست که سامان چیزی واسه گفتن نداره.بیشتر به این دلیله که خیلی چیزا واسه نگفتن داره.

2-این روزا سامان یه چند نفری هست. یه نفره که درس می خونه و حرص می خوره و غر می زنه .یه نفره که خسته اس کلن. یه نفره که مسئول رفع و رجوع نفرای دیگست و دائمن می خنده و حواسشونو پرت می کنه ، یه نفره که روزمرگی می کنه ،یکیه که فقط فک می کنه ،یه نفره که حرف نمی زنه.یکه که هم داغه هم حالیش نیس .یه نفره پر از کار و بیکار.

3-سامان صبح زنگ می زنه به یه اداره بسیار رسمی واسه پیگیری کاری .خانمی گوشی بر می داره و سامان میگه: سلام خانم صبحتون بخیر ! که در جواب می شنوه: سلام گلم . کارت چیه عزیزم؟ و سامان با حالت معتجب واینا میگه فلان کار من چی شد و این حرفا که درجواب می شنوه : مشکلی نیس گلم.کارت تموم شده امروز واست می فرستمش.
این واژه مهرآمیز گلم تو مکالمه صبح سامانو حسابی تعجب زده کرد.واسه سامان عجیب بود که از سوی نهادی تا این حد رسمی، هر میزان هم مادرانه، گلم خطاب بشه.همم، شاید فرهنگ گفتگوی رسمی انقد تغییر کرده یا اینکه سامان زیادی سخت گیر شده.

4-سامان فک میکنه همیشه از هر طرف یه نهایتی هستش، واسه اینکه آروم و بی خیال ازش عبور کنی، رد شی و پاتو بزاری تو محدوده نامحدود اغراق

5-سامان فک می کنه از دست دادن جز غم انگیزترین مسائل دنیاس..طوریکه از دست دادن نگرانی دائم آدماس..اما چیزی که سامان هیچوقت فک نمی کرد انقد واسش سنگین تموم شه و انقد غیر قابل تحمل بشه ،از دادن زمانه.
زمان از دست رفته و به نظر سامان این سخت ترین مشکل آدم می تونه باشه و سامان این روزا، روزی نیس که این مساله رو حس نکنه ....

6-سامان میگه تو زندگی وقتایی هست که ارزش یه پنج هزار تومانی با 25 تا دویست تومانی اصلن برابر نیس. مثلن وقتی تو ماشین یه راننده تاکسی پیر و بداخلاق نشسته باشی خصوصا اگه صبح زودم باشه.

7-سامان میگه چای رو باید داغ داغ خوردش. نون رو هم ...
آب آلبارو رو ولی باید سرد سرد خوردش. تگری..
در عوض شربت سینه رو باید یهو سر کشیدش..
لیمو رو باید بو کشید. حسابی مزه مزش کرد.آروم آروم خوردش..
سامان فک می کنه زندگی همینه. بعضی چیزا رو باید داغ داغ خوردش تا از دهن نیفته. بعضی چیزا سرد سرد می چسبند. بعضی هارو ‌ باید یکباره سر کشیدشون،بی معطلی. خوردن بعضی چیزارو باید تا میشه کش داد و مزه مزشون کرد.و به نظر سامان تشخیص همیناست که گاهی وقتا سخته ...

8-سامان میگه دیدین آدمایی رو که عجله دارن میگن خداحافظ و میرن. می رن و صبر نمی کنن واسه شنیدن صدای گرمی که بگه خدا به همرات و واسه دستی که با محبت تمام دستشونو فشار بده و واسه آغوش پر محبتی که دربرشون بگیره و گرمایی از خودش تو وجودشون جا بزاره و شاید بوسه دوستانه و مرطوبی که رو گونه شون بشینه.
به نظر سامان آدمایی که عجله دارن واسه رفتن، همیشه چیزای کوچیک اما گرانبهایی رو از دست می دن..

8-سامان بین دو تا آدم هیچیو اندازه سکوت دوست نداشته. سکوت مث یه فهم تمام عیار بی صدای دو طرفست.همون چیزیه که نمی دونی از کجا با کی بر قرار شده.همونی که وقتی از دست می ره تازه دهن آدم وا میشه واسه بازسازی کردن کانترفیتش ،همونی که گاهی وقتا واسه پیدا کردنش دهان آدما باز می شه به ناسزا.. همونی که واسش یقه میگیری.. لجن می پاشی و طلبش می کنیو کنایه می زنی،از خودت دور میشی و تصویراتو خط خطی می کنی ..هممم ...و هی خرای و خراب تر میشی .. همه داشتن اش ..هممم درک ساکت ..

Wednesday January 14, 2009 - 11:28pm (IRST) Permanent Link | 10 Comments

Add saman nazari's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 85 First | < Prev | Next > | Last