امروز حسابی خوش گذشت ، ساعت 6 بود که تازه از کیش اومده بودم بیرون که پویا زنگ زد که من ظفرم اگه کاری نداری سر راه بیام بریم بیرون منم که تو اینجور مواقع نه تو کارم نیست ، پویا با علی اومدن و رفتیم دربند منم گیر دادم که بریم رو این تختای وسط رودخونه قلیون بکشیم ، یه نیم ساعتی نشستیم که دیدم صدای این دو جوون دراومد که ما سردمونه منم که اصلا به روم نمیارودم می گفتم کجا سرده ، خلاصه انقدر گفتن که قلیونو برداشتیم رفتیم بالا ، همین که نشستیم گفتم آخیش چقدر اینجا گرمه و در اینجا بود که دوستان غریو بر آوردند که پس تو سردت بودو به روت نمیاوردی! برای شام دیدم حیفه آدم تا اینجا بیاد دیزی نخوره که چقدر هم چسبید ، راستی یه کشف هم کردم که چرا آقایوون بعد از ازدواج چاق میشن ، چون معمولا جلساتشونو دور هم همراه با شام برگزار میکنن و وقتی میرن خونه (کی جرات داره بگه با دوستان شام بیرون بوده ) مجبورن همچون یک آدم خسته تازه از سر کار اومده مجددا شام بخورند در اینجا بود که متوجه شدم چقدر خوشبختم که نه کسی هست که زنگ بزنه بگه کجایی نه مجبورم وقتی میرم خونه دوباره شام بخورم
این اثر زیبا کار دوست عزیزم عطاست واقعا وقتی این بنر رو روی دیوار کافه کلاسیک دیدم خیلی سورپرایز شدم البته یه عکس خودم انداختم که خوب نشد اینه که فایل اصلی رو گذاشتم
در آخرین ساعتهای دوشنبه 19 اسفند بود که موبایلم با شمارهمعاون محترم طرح و برنامه و بودجه ستاد فرماندهی انتظامی استان تهران جناب سرهنگ شیرکوند شروع به زنگ خوردن نمود ، وقتی تلفن رو برداشتم جناب سرهنگ فرمودند شما نمی خوای سری به ما بزنی منم حسابی شرمند شدم چون چند بار برنامه گذاشته بودم برم که نشد مشغول دلیل آوردن بودم که آخر سالی سرم شلوغه و از این حرفا که جناب سرهنگ فرمودند اصلا مسئله ای نیست یه ماشین میفرستم شرکت بازداشتت کنن بیارنت اینجا ببینم که می خواد حرف بزنه این بود که دیدم بهتره خودم مثل پسره خوب با پای خودم برم ستاد ، سه شنبه صبح رفتم شرکت و از اونجا رفتم سمت ستاد ( از سال 84 که خدمتم تموم شد ستاد نرفته بودم) داشتم به جناب سرهنگ زنگ می زدم که من راه افتادم که موبایلم زنگ خورد و اونور خط صدای جناب سرهنگ بود که کجایی بچه ها اونورن بگم بیان دنبالت که من گفتم تو راهم وقتی اول اتوبان کرج رسیدمیاد صبحا که می رفتم ستاد افتادم و با خودم فکر می کردم آخه پسره خوب آدم تو این اتوبان باید از جونش سیر شده باشه 220 تا سرعت بره که تو می رفتی واقعا می گن طرف جوونی کرده همینه ها الان من عمرا بالای همون 120 برم . وقتی رسیدم یک راست رفتم به اتاق جناب سرهنگ خرمی ، اول متوجه من نشدن یهو سرشون رو آوردن بالا منو دیدن از جا پریدن و منو در آغوش کشیدن ( به همین رمانتیکی) جناب سرهنگ شیرکوند که صدای منو شنیده بودند از اتاقشونبه شوخیداد زدناینو کی راه داده تو ستاد و به طرف اتاق جناب سرهنگ خرمی اومدند و فرمودند جناب سرهنگ و دیدی؟ حسابی ببین که کلی کار داریم باید بریم (جناب سرهنگ خرمی فرمانده مستقیم من تو خدمت بودند ) خلاصه حدود 4-5 بود که من از ستاد اومدم بیرون و نزدیک به 7 رسیدم شرکت که ماشینم رو بردارم برم خونه تو راه برگشت داشتم خیابون آفتاب رو می رفتم که یهو دیدم یه ماشین داره صاف میاد تو در من ، هر جوری بود ماشینو جمع کردم گرفتم به چپ ، ولی زد به گلگیر من و بعدشم فرار کرد منم قاطی کردم رفتم دنبالش تو ونک لایی بازی ، خلاصه پیچیدم جلوش مجبور شد وایسته که دیدم به خانوم تشریف دارن من بیچاره همیشه از دست ای خانوما در می رم ولی خداییش دیگه حساب اینکه یکیشون رو که از سه راه بجای اینکه بپیچه مستقیم بیاد رو نکرده بودم ( آخ آخ داغ دلم تازه شد صبحا پشت چراغ قرمز نیایش ولیعصر اگه حواسم نباشه 100 باره می مالن بهم ) خلاصه بهش می گم می زنی در میری که بهم گفت کیییییییی من ، من اصلا زدم به شما؟؟؟داشتم زنگ می زدم 110 که گفت من فکر کردم از رو سنگ رد شدمممم!!! و 2 ماهه گواهینامه گرفتم و از این حرفا ( حق دارن طفلکیا از رو میخ هم رد شن به رانندگی ادامه می دن فکر می کنن میخ چون خانومن میره کنار پنچرشون هم نمی کنه ) الانم هر چی خسارتشه می دم ، منم دیدم گناه داره الان افسر بیاد گواهینامش رو هم می گیرن زنگ زدم بابام بیاد ببینه چقدر خسارت ماشینه ؛ حالا بابام اومده دخترم دخترم می کنه به من میگه گناه داره منم کهحرص می خورم خلاصه ماشین رو بردیم نشون دادیم که گفتن 100 تومن خرجشه 3 روزم باید بخوابه باحالیششششش اینه بابام تلفن دختره رو گرفت که اگه خرجش کمتر شد بعدا بهش برگردونه!!!!!!!!!!!!!
امروز جمعه 16 اسفند 87 طبق قولي که به وفا داده بودم حدود ظهر بود که براي سيستم وفا رفتم پيشش بعد از اينکه ويندوز رو ريختم و تمام نرم افزارها رو نصب کردم و مشغول زدن يه دست تخته با عطا بودم دوست گرامي يادش اومد بهم بگه ويروس اتوران داره خلاصه روز از نو روزي از نو ، مجبور شدم اول ترتيب ويروس رو بدم بعد دوباره تمام کارا رو تکرار کنم داشتم همين کارا رو مي کردم که عطا به ما گفت دوستش اومده داره ميره کافه ( کافه کلاسيک متعلق به عطا و وفاست که بين بچه هاي ونک حسابي معروفه و بصورت ثابت هر پنجشنبه عصر پذيراي ماست ) قرار شد بعد از اتمام کار ما هم بهشون بپيونديم ، من خيلي کافه نمي رم و تو اين چند سال فکر نمي کنم ده پونزده بار بيشتر رفته باشم ، وقتي رفتم باورم نمي شد بچه ها انقر کافه رو باحال کرده باشند ، همه جا رو رنگ زده بودند و يه سيستم صوتي توپ راه انداخته بودند ، حتي سردر و جاسوييچي و ژتون براي بازي هم با آرم کافه زده بودند ، حدود 8 تقريبا همه جمع شده بودند و مشغول بوديم البته بچه ها پوکر بازي مي کردند که من اهل اين هم نيستم ( فقط تختهههههه و شطرنج) راند 3 که تموم شد براي شام رفتيم بهروز يه اتفاقاتي افتاد که انقدر من از دست حرکت تميز خشايار خنديدم شانس آوردم اتفاق بدي برام نيفتاد ، آخرين چيزي که يادمه اينه که يهو ديديم ساعت 12 شده و همه به سمت خونه حرکت کرديم