در این چراگاه موسوم به چراگاه گربه,به دستور اکید بز اعظم,گوسفند نبودن حتی به میزان اندک جرم محسوب میشود!ا Reply
This is who I am,you can like it or not.You can love me or leave me,but I never gonna stop!
!غرب زدگان و شمال زدگان شرقی توخالی برون گرای درون گرا نمای تفکر پرست
88/2/7
5:05 بامداد
310013
!افکار متفکران نواندیش فریب خورده فاحشه از نوع مغزی همراه با سس ایدئولوژی مذهبی
88/2/7
با مداد 4:11
هزاران سال حماقت بشری , هزاران سال خیمه شب بازی , هزاران سال است که فریب میدهند, هزاران سال است که فریب میخورند, هزاران سال است که به فریب دادن خود مشغولیم. هزاران سال است که از ترس افتادن از بهشت سیب نمیخوریم, هزاران سال است که از ترس آتش عشق بازی نمیکنیم, هزاران سال است که ختنه مان کرده اند! ا
هزاران سال است که از ترس عذاب نفس نمیکشیم و هزارن بار میمیریم. هزاران سال است که باور میکنیم خورشید را در شب میبینیم و آن را میپرستیم و آنها را که میگویند نیست دیوانه یا کافر میخوانیم. هزارن سال است در پیشگاه تندیس ها انگور نمیخوریم که آزرده نشوند. هزاران سال است که زائیده دست و ذهن خود را میپرستیم و از آن میترسیم. هزاران سال است باور میکنیم که شب روز است تا سنگ نشویم! هزاران سال است نمیفهمیم نفهمیم! هزاران سال در جهنمیم و حیران پیدا کردن راه بهشت. هزاران سال است دو وعده غذا میخوریم, هزاران سال است صدا را معدوم می کنیم, هزاران سال است که گلدسته می کاریم!ا
هزاران سال است یواشکی میرویم, یواشکی می آییم, یواشکی میخوریم, یواشکی می نوشیم, یواشکی می کشیم, یواشکی صیغه میکنیم!ا
آری, هزاران سال است یواشکی هستیم!
ا 17 اسفند 87
310013
در این فاصله پر از لجن,در این فاصله پر از دود,دود مقدس(!), در این منجلاب پاکی , در این فاصله ای که من از خودم گرفته ام, بوی سالها تعفن اندیشه مشام هر مغزی را می آلاید , و من همچون فاصله شدم , فاصله ی میان من و خودم. در هر ثانیه از مردگی ام , این اندیشه را که بیاندیشم میکشم, نه, بیهوش میکنم , چون توان کشتنش را ندارم , این اندیشه رویین تن است! و من در اندیشه نیاندیشیدن همچنان می اندیشم. و چون لحظاتی پرده حجاب از لبانم کنار میزنم ذهن دیوانه اطرافیانم را دیوانه میکنم و نیز ذهن دیوانه خود را. کاش باکره بود لبان اندیشه ام. کوچه پس کوچه های ذهن بیمار من روی خط زلزله است, ولی خانه ای نیست تا ویران شود, هر آنچه هست کوچه است.
من ذهن توصیف نشدنی ام را همچنان توصیف میکنم. من به اندازه یک روانی نابغه ام و به اندازه یک نابغه هیچ نمیفهمم! من نمیدانم که میفهمم یا نه, من خودخواسته به بیراهه میروم. دانسته واژه بهتریست از خودخواسته, چون نمیخواهم و میدانم که نمیخواهم و میشناسم راه را از بیراهه ولی به راه خود ادامه میدهم!
نه,توصیف مزخرفی بود, من اصلا راه نمیروم , من ساکت و پر سر و صدا ایستاده ام, راه پیش رویم هموار ولی نمیروم!
فکر میکنم یک روانی ام!
28بهمن 87
310013
5:40 عصر, فریادی بی صدا از درون,شوق نوشتن و هراس نوشتن! ,
خواندن 15 ساله و دوباره شوق نوشتن, و همچنان هراس نوشتن!, بهنام,یا همان کامران داستانهایش,و باز همان تکرار شوق و هراس, ذهنی آشفته, نمی نویسم!
دو سه روز بعد از پانزده ساله!
310013